لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل • scenario ••
۱۳۶ عضو

• scenario •

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۷ مهر ۱۴۰۲
منتظر نظراتتون پیوی یا ترزدی هستم undefined
undefined۱۸
undefined۱

۱.۸K

۲۰:۴۸

۲۸ مهر ۱۴۰۲
https://t.me/+XyMduuonccwzYzZk
undefined۵
undefined۳

۱.۷K

۷:۰۰

بچه ها این لینک چنل تلگرامه
undefined۱۰
undefined۲

۱.۷K

۷:۰۰

• scenario •
ـ window dweller 🪟 ـ ـ #Part ⑧① 🧧 ـ لباش صاف بودن اما چشماش، از نظر من انگار می خندیدن. سر تکون داد: قصد و قرض... میتونی اگه حس کردی برات خطر دارم منو بکشی! تو که بلدی! خندیدم: بلدم؟! شاید! آره! میتونم. دستامو توی آب فرو بردم و خیره شدم بهشون: شاید دوستی مون کمک کننده باشه، من به تو سود برسونم و تو به من. - حتما میخوای از تهران ببرمت. + نه. شاید همینجا هم تونستم یه مدت باشم. - یه مدت؟؟ خیره شدم بهش: کی میدونه؟ و به حالت مرموزی چشمک زدم. متعجب از رفتارام خیره شده بود بهم. نمیدونم ازم چی میخواست که انقد تغییر رفتار داده بود ولی، اگه می فهمیدم داره باهام بازی میکنه، خوب به بازیش میگرفتم! صدای نرگس از دم در داخل میومد: چه عجب شماها دعوا نمی کنین! بهار سر چرخوند و کفشدوزک پر زد. خیره به نرگس صدا بلند کردم: سلام. دوس شدیم! حس کردم جملم شبیه بچه ها تو مهد کودکه که به مامان یا مربی شون خبر دوستی با بقیه رو میدن، اما... اشکال نداشت. به بهار نگاه کردم: نه؟ لبخند محوی زد اما واقعی: آره. دوست... ادامه داره... • ـ Paranoia ـ •
بریم پارت ۱۹؟
undefined۱۹

۱.۸K

۱۸:۰۹

ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
صدای خاله بابونه میومد: بهار و نیایش نمیان صبونه؟ بهار صدا بلند کرد: نه ما خوردیم!! مائده کنار نرگس وایساد. یه جوری نگاهمون میکردن انگار سینماس: سلام! صبح بخیر! جوال سلامشو دادیم که بدنشو کشید. موهای مشکیشو دورش ریخته بود، هم قدش هم موهاش از بهار کوتاه تر بود. دماغش به خاطر بلوغ نوجوونی باد داشت و چشماش هنوز خواب بودن: چیکار میکنین؟
نرگس با خنده زد پس سر دختر عموش: خوابیا! مائده مست میخندید: بابا صدای تو بیدارم کرد! بقیه سیبا رو تند شستم و گذاشتم توی سبد: اون هندونه رو بده. بهار خودشو جلو کشید و هندونه رو هل داد تو آب سمتم. شروع کردم به شستنش و ضربه ای به بدنش زدم: چه صدایی!
بهار خیره شده بود به آب حوض که نگاهش کردم: میتونی سبدو ببری تا من هندونه رو میارم؟ یهو یاد میوه های دیگه اون سمت حوض افتادم: شت! بازم هس... واسا بریم اونور. ابرو بالا داد و دنبالم راه افتاد: شت یعنی چی؟ نشستم اون طرف حوض و شروع کردم به شستن پرتقالا: فحشه.
نشست و شروع کرد به انداختن خیارا از حوض داخل سبد: خب چرا گفتیش؟! + چون یهو متعجب شدم. - معنیش چیه؟ + گوه. - چی؟؟
عجیب خیره شدم به خیارای تو دستش: یه دست بکش به اینا! همینجوری ننداز. نگاهشو دوخت به خیار دراز توی دستش: خوشم نمیاد ازین کار. تمیزن دیگه. کی خیار با پوست میخوره؟ مشکوک نگاهش کردم: توطئه در کاره... - چی؟! + بابک ممکنه بخوره. - براش پوست میگیرم.
بلند شد و راه افتاد: میرم داخل، سبدو خالی کنم. سر تکون دادم. همونطور که دست می کشیدم روی پوست پرتقالای درشت به جمله عجیبش فکر کردم. نکنه بهار اصلا به مردا... گرایش نداره؟
پوزخند زدم. امکان نداره. ذهنم درگیر شد. جدی جمله ای که گفت منظور دار بود؟ منم خوشم نمیومد دست بکشم به بدنه خیار و انگشتامو دورش حلقه کنم، چون ذهن کثیفی داشتم. ذهن اونم کثیف بود؟؟
به خودم غر زدم... کاش انقد تجزیه تحلیل نکنم یه جمله ساده رو. با سبد برگشت: بذارشون این تو بریم دیگه داخل. دو تا پرتقال گذاشتم تو سبد و گفتم: نه من خوشم نمیاد تو جمع باشم. آب هم دوس دارم... کلا از حوض خوشم میاد. اینجا برام بهشته.
- چرا خوشت نمیاد تو جمع باشی؟ + چون من فازم با بقیه فرق میکنه. - فاز؟ + یعنی مثلا مدلم، چیزی که هستم، علایقم. - علایقت چیه؟!
خیره شدم به صورتش: خیلی کنجکاو شدیا. پرتقالو از دستم گرفت و انداخت تو سبد: من هیچوقت خونه نمی موندم. همیشه بیرون بودم. الان حوصلم سر رفته. سر تکون دادم: اها اره مسابقه دو میذاشتی با ساواکیا. جدی جواب داد: نه. کوتاه خندیدم: عجب!
- مسجد بودم، سخنرانی گوش میدادم و مینوشتم. یا تو مکانای عملیاتی نقشه مینوشتم و اعلامیه هارو مرتب میکردیم. + چه حوصله سر بر. یه گروهین؟ چند نفرین؟ - یه ده نفری میشیم. + اها. - تو خودت چیکار میکنی؟! + پرتقال میشورم. - نه کلا میگم. + گفته بودم که، کتاب، فیلم، خرید، درس.
تند پرتقالا رو انداختم تو سبد: یه مدتم زبون ژاپنی میخوندم. کره ای هم به لطف کیدراما یکم بلد بودم.وایسادم که وایساد و عجیب نگاهم کرد: منکه هیچی از حرفات نمی فهمم.دست بردم تو جیبم و جدی نگاهش کردم: اگه لپ تاپم دست اسدی نبود کلی توش فیلم داشتم که نشونت میدادم.
عصبی آه کشیدم: کوله مم حتی دست عاطفه اس! چیزی نگفت. با شنیدن اسم عاطفه حس کردم عصبی شده، هردوشون از هم متنفر بودن. البته نه به اندازه ی من که دلم میخواست عاطفه درجا بمیره!
نشستم باز لب حوض: تو برو پیش فامیلاتون. - نمیای؟ + نه. معذبم پیش آدمای جدید و قدیمی. - چه تضادی داره جملت. منم از جمع خوشم نمیاد. یهو نشست کنارم و سبدو کنار خودش گذاشت: من از بیشتر چیزایی که مردم خوششون میاد خوشم نمیاد.
سر تکون دادم: منم همینم. ولی خب من E ام. عجیب نگاهم کرد که مشتاق پرسیدم: دوس داری تایپ ام بی تی آی تو برات حدس بزنم؟! نگاهش عجیب تر شد: چی؟! با انگشت شروع کردم به توضیح دادن: تو درونگرایی، پس میشی آی، به نظر هم میاد خیال پرداز باشی. شونه بالا انداخت: آره. هستم کم و بیش.
+ منطقی نه احساسی، میشی تی. - خب؟ + قضاوتی هم هستی. نظمو توت حس میکنم. - درسته. + تو پس میشی آی ان تی جی! حدس میزدم قبلا. - اینو تو مدرسه بهتون یاد میدن؟ خندیدم: نه بابا. اینو ساختن که مردم شخصیت خودشونو بیشتر بشناسن. بهشون میگن تایپ شخصیتی.
ابرو بالا داد: مال تو چیه؟ + من همه چیم با تو مشترکه غیر از درونگرا بودنت. - پس چرا جمعو دوس نداری؟ + با جمعی که منو بفهمه حال میکنم. - تا حالا کسیو اینجا حس کردی که تورو فهمیده؟ + نه. نشده.
دستمو فرو بردم توی حوض: بعید میدونم پیدا شه. - خب! برام بیشتر از این... آم بی تی...؟ چی؟ + ام بی تی آی! - آره. توضیح بده. + خیلی خب!
• ـ Paranoia ـ •
undefined۳۱

۱.۹K

۱۸:۱۰

ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
با حوصله و اشتیاق شروع کردم به توضیح دادن. جدی و پر دقت گوش میکرد و سوالای درست و حسابی ازم می پرسید. برعکس خیلی از آدما که به جزئیات توجه ندارن، جزئیات حرفامو میگرفت و تایید میکرد! اگه چیزی رو نمی فهمید جوری که متوجه بشم چی رو نفهمیده توضیحش میداد و منتظر جواب بود. حس میکردم دیوار بین مون داره تا حدی خراب میشه.
آخرین باری که کسی انقد برای حرفام حوصله گذاشته بودو یادم نمیومد. به اشتراک گذاشتن داده های توی ذهن... تجربه ها. عالی بود! تایپ فامیلاشونو حدس میزدیم و فکت رد و بدل میکردیم. بهمن ESTP بود و بهش گفتم اغلب با این تایپ ناسازگاره. هر فکتی که میگفتم و تایید میکرد و یه جاهایی از حرفامون دیدم که میخنده. جالبه... من دارم بُعد دیگه ی این آدمو می بینم!
بعد از زیر و رو کردن ام بی تی آی شروع کردم به تعریف کردن چند تا سریالی که دیدم. چهار زانو نشسته بود لب حوض و جدی نگاهم میکرد. جوری انیمیشن آرکینو براش تعریف کردم که همه صحنه هاشو تو ذهنش باز سازی کرد و به خیلی از مجهولای توی ذهنش در مورد آینده بین سوالایی که ازم میکرد رسید.
تا موقعی که ناهار حاضر بشه و بریم داخل، کسی سراغ مون نیومد. نرگس خوشحال بود از اینکه با هم کنار اومدیم. میدونست حرفایی که میزنم ممکنه به آینده مربوط باشه و سوتی از دهنم بپره. "تو صحبت کردن و توضیح دادن حرفام به بهار" پس ترجیح داد دست مائده رو بگیره و نذاره بیاد پیشمون. بابک از پشت پنجره نگاهمون میکرد و ایگنورش کردم، وسط بحث جدی حوصله ی بچه نداشتم.
خاله بابونه و خواهرش که اسمش بنفشه بود با کمک مائده و نرگس فسنجون و کوفته درست کرده بودن. بابک یهو بنا کرد به گفتن اینکه میخوام برم پیش بابام و منو ببرین شیرینی فروشی. مائده قبل ناهار چادر سر کرد و بردش.
وسط غذا، با شمردن کسایی که تو این فامیل اسم شون با ب شروع میشه، دم گوش بهار پرسیدم: واج آرایی ب تشکیل دادین؟!
عجیب نگاهم کرد که گفتم: برعکس اسم بابک میشه کباب. وسط خوردن غذا بود که لقمه پرید تو گلوش! زدم پشتش ولی فایده نداشت. همه هول شده بودن و نرگس اومد بهش آب بده که اشتباهی لیوان خالی شد رو زمین! نمیدونستم چجوری باید خندمو نگه دارم... بهار سرفه میکرد و به زور آب خورد تا نفسش بالا اومد!
همه نصفه جون شدن و من از خنده در حال انفجار بودم. به زور آب خوردم و به چیزای ناراحت کننده فکر کردم تا نخندم... بهار نیشگونی از بازوم گرفت و شنیدم که زیر لب گفت: زهرمار!
یکم بعد بنفشه شروع کرد به خاطره گفتن و بحث به هم اومدن بهار و بهمن باز شد. به وضوح معذب و ناراحت بودنو توی صورت دخترش می دیدم. اخم محوی بین ابروهاش بود و فقط سر تکون میداد. گوش میکردم و چیزی نمیگفتم.
- آره! خلاصه که بهار با گریه اومد پیش من که وااای مامان بهمن سرما خورده! من نمیتونم برم خونه خاله حالا چیکار کنم؟؟ همش نگرانش بود. از همون موقع میگفتم این بچه عروس خواهرمه! - آخ گفتی! کوثر خانوم اومد پیشم چند هفته پیش گفت من فکر میکردم واسه دختر من میاین خواستگاری خوشحال بودم! کی بهتر از بهمن؟! - جدی؟! - آره. منم گفتم خیال باطل برت داشته خانوم. یه هیفده هیجده سالی هست که خواهرزادم عروسمه! - خب؟؟؟ - برگشت گفت منتظر خوردن شیرینی شون هستیم.
یکم داشتم حس خوب نسبت به بابونه پیدا میکردم که اونم از دست رفت. سعی کردم خیلی بدجور نگاهشون نکنم و نشون ندم عصبانی ام. خیره شدم به نیم رخ بهار که به زور آخرین قاشق غذاشو خورد و با دیدن صورتم بی توجه به حرفای سر سفره سر تکون داد: چرا نمیخوری؟
خیره شدم به بشقابم: میخورم. و قاشقی از فسنجون توی دهنم گذاشتم و دیدم که چطور با شنیدن حرفای این خواهرا، دخترا سرخ و سفید میشن. توی ذهنشون حتما هرکدوم مرد رویاها شونو کنار خودشون تصور میکردن.
بهار دست جلو برد و پارچ دوغو برداشت: لیوانتو بده. مکث کردم: من دوغ دوس ندارم. پارچو گذاشت سر جاش: آب؟ سر تکون دادم: اوکیه. لیوانمو سمتش گرفتم که پرش کرد. برای خودشم آب ریخت و جوری لیوانشو سر کشید که یاد شخصیتای کیدراما افتادم توی بار، موقع خوردن آبجو توی فاکینگ وضعیت شخمی زندگی.
حرفا از ازدواج کشیده شد به فامیلا و زر زر کردنای خاله زنکی. نرگس و مائده هم وارد بحث شدن و حالا همه داشتن پشت سر این و اون غیبت میکردن. نگاهی تاسف آمیز بهشون انداختم و بعد دیدم حق دارن، توی این فضا بزرگ شدن. نمیتونن درک و هضم کنن تفاوت بقیه رو با خودشون.
بهار بلند شد: شیکر میون کلامتون خانوما. دستتون درد نکنه، خیلی خوشمزه بود. بابونه با پشت دست زد روی قفسه سینش: ایشالا شام عروسیت عروس گلم! پشت بندش بلند شدم: مرسی. همینکه بهار گفت. نرگس خندید: خوشم میاد خوب با هم راه اومدین! بنفشه خندید: آره... - موش و گربه بودن!! - یادمه... اون روزو... - حالا ولش کن زن عمو جان شما اون روزو.
• ـ Paranoia ـ •
undefined۳۰

۱.۸K

۱۸:۱۰

ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
بهار آستینمو کشید و بعد انگار که یادش اومده باشه از لمس متنفرم، یهو ولش کرد. رو به بقیه لب زد: من یکم میرم دراز بکشم. دیشب خوب نخوابیدم. برای شستن ظرفا و کاری اگه بود صدام کنین.
بنفشه ریز خندید: کار زیاده مامان جان. یکم دیگه میریم همه خونه ما که یکم تمیز کاری کنیم دوباره. ایشالا زودتر مراسمو بگیریم و تو و بهمن محرم بشین.
نمیدونم چرا اما من به جای بهار مور مور شدم و خورد تو حالم. صداش متعجب بود: زوده ولی مامان! - کجاش زوده! دیرم هست! نشونِ همین آخه. - آره خاله زشته. همین محرمیت هم خوب نیس، زودتر نامزد بشین و یکم بعد عروسی باشه بهتره. نه؟ - آره والا.
بهار عجیب خندید. شبیه پوزخند: باشه. بابونه ابرو بالا داد: خوبی خاله؟! - آره خاله. ناهار تونو بخورین. - باشه.
راه افتاد که دنبالش راه افتادم، یهو وسط هال و پذیرایی موندم: اگه میخوای تنها باشی نیام. نگاهم کرد، نگاهش کردم. خنثی سر تکون داد: مشکلی ندارم. راه افتادم دنبالش: باشه. چرا باید تو اون جمع می موندم؟ بهار یکم باهام اشتراک داشت... فقط از روی تایپش! کنار اون بودن برعکس تصور قبلم راحت تر بود.
وارد اتاق شدیم که نشست روی تشکای روی هم چیده شده. دستاشو دور زانوهاش گره کرد و بعد آروم لب زد: چه جهنمیه. درو بستم و نشستم رو به روش: چرا نمیگی بهشون نمیخوای؟!
صداش میلرزید: نمیشه. کلافه پرسیدم: چرا؟؟ عصبی خیره شد به چشمام: چون مامانم تنها فامیلی که براش مونده خالمه! خیلی براش عزیزه. با بهم زدن این وصلت رابطه بهم میخوره! ابرو بالا دادم: تو چرا باید قربانی بشی؟؟؟ حس کردم الانه که نفجر بشه... انگار چندین ساله داره این درد و ناراحتی رو با خودش حمل میکنه: چون مامانم برام مهمه! خانوادم مهمن! یادته میگفتی هیچکس برام اهمیتی نداره؟!
منتظر نگاهش کردم که یهو دیدم چشمای سبزش خیس شدن و چند تا قطره اشک چکیدن روی صورتش. وحشت کردم... حس کردم یه چیزی درونم شکسته! انگار که هیچوقت انتظار نداشتم بهار قاسمی با اون همه ابهت جلوم گریه کنه!
من میخواستم بکشمش، تیکه تیکش کنم! دوس داشتم ناله هاشو وسط جون دادن بشنوم ولی الان... قلبم مچاله شده؟!
با گریه ادامه داد: حالا میتونی ببینی که من حتی حاضرم واسه شون آینده و زندگیمو بدم! من از درون برای آدمای مهم زندگیم پودر میشم ولی اونا نمی فهمن و تو ذهنشون به من بد و بیراه میگن! با ناراحتی خیره شده بودم بهش که تند اشکاشو پاک کرد: اه... نباید اینجوری میشد!
خودمو روی زمین کشیدم و بهش نزدیک کردم: هیچوقت این اشتباهو نکن! هیچوقت! این یه تصمیم احساسیه نه منطقی! اگه اونا هم همینقد که من دیدم واقعا دوست داشته باشن، نمیتونن قبول کنن که زندگیت خراب بشه! نفسمو محکم بیرون دادم: فقط باید بگی که نمیخوام. بگو من حس میکنم من و بهمن به هم نمیایم! یا اصلا... بگو که جای داداشمه!
خنده ی معنا داری کردم: کی با داداشش ازدواج میکنه؟؟ دماغشو بالا کشید و سعی کرد چهره ی قبلشو حفظ کنه، بهار ناراحت و کوچولو که شبیه گربه ها بود دوباره شد اون پلنگ پوکر: نمیتونم بگم.
+ یکم فکر کن! - خیلی فکر کردم... ماجرا میشه. + خب بشه!! - میگم مامانم برام مهمه! + وایسا ببینم...
خسته دست کشیدم به چشمام: تو کسیو دوس نداری؟! انگار که از سوالم خوشش نیومده باشه پرسید: چه ربطی داره؟ + خیلی داره! بگو من یکی دیگرو دوس دارم. - اونم ماجرا میشه! حتی بدتر!
ریز خندیدم: عی کلک! کس دیگه ایو دوس داری؟! بی توجه به سوالم انگشت اشاره شو اورد سمت لپم: میتونم یه کاری کنم؟! عجیب نگاهش کردم که گفت: انگشت کنم تو سوراخ لپت. چشم ریز کردم: نخیر. نمیشه. بحثو عوض نکن. بلند شد از جاش: پس بلند شو میخوام بخوابم. عصبی پا دراز کردم. چجوری میتونست به ظاهر خودشو آدم بیخیالی جلوه بده؟!دراز کشیدم: نمیشه! نمیرم! باید همین امروز تا دیر نشده بگی به مامانت که نمیخوای! وقتی دید بلند نمیشم. بالشتی برداشت و اون طرف اتاق دراز کشید: نمیتونم.
خوابیدم به پهلو و خیره شدم بهش: پس باختو قبول میکنی؟؟ - باخت من زمانیه که مامانم هرروز گریه کنه و باعثش من باشم. - پس فردا که مثل مامان بابای من جدا بشین چی؟؟ گریه نمیکنه؟؟ پوزخند زد: اینجا کسی جدا نمیشه. پوزخند زدم: یا وقتی که... خودتو کشتی.
سیخ شد: چرا باید خودمو بکشم؟! بالشتی برداشتم. زیر سرم گذاشتم و چشمامو بستم: بشین بهش فکر کن میفهمی، تصمیمت احساسیه. عاقل باش و کاری نکن که بعد به غلط کردم بیوفتی! آدما وقتی خودشونو قربانی دیگران و احساسات شون کنن، بعدا مجبور میشن بقیه رو جای خودشون یا همراه خودشون قربونی کنن.
• ـ Paranoia ـ •
undefined۲۹

۱.۹K

۱۸:۱۰

ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
مکث کرد. انگار حرفم خیلی پیچیده شد که مثال زدم: مثلا مامان من! یهو از بابام ترم اول دانشگاه خوشش اومد و پاشو کرد تو یه کفش که میخوامش! بابامم اصرار داشت که دوسش داره. در صورتی که یه پسر بیست ساله ی خام بود. خودشونو قربانی احساسات بچگونه شون کردن. اینو مامان بزرگم با ناراحتی یه بار برام گفت و غصه میخورد چرا جلوشونو نگرفته.
پوزخند زدم: بعدشم که به مراسم عروسی نرسیده، وقتی نامزد بودن مامانم حامله شد. کم کم داشت می فهمید اشتباه کرده و با بابام هیچ اشتراکی ندارن. از همون موقع من قربانی اشتباه شون شدم.
دست به سینه خیره شدم به سقف: تصور کن با بهمن ازدواج کردی و بچه دار شدین. البته اگه تا سال پنجاه و هفت زنده موندین و خودتونو وسط معرکه انقلاب کردن به باد ندادین...
وسط حرفم پرید: پس انقلاب میشه! عصبی نگاهش کردم: وسط حرفم نپر. خیره شدم به چشماش و برای اینکه دقت کنه به حرفم به دروغ گفتم: فعلا انقلاب نشده. حرفمو ادامه دادم: این زندگیته که باید برات مهم باشه نه دیگران! پس فردا میشی یه زن مثل مامان من که بچشو قربونی تصمیم اشتباهش میکنه! اصلا نمیفهمم! شب عروسی میدونی چی میشه دیگه؟! حاضری بخوابی با پسر خالت؟!
تو چشماش وحشت و خجالت نشست که باز چشم دوختم به سقف: نمیدونم کیو دوس داری و کجاس. ولی یه جوری بهشون بفهمون که از بهمن خوشت نمیاد و جای برادرته. اصلا... اینو به داداشت بگی که بهشون بگه بهتره. همیشه خواهر برادرای بزرگ کمک کننده ان.
انگشتامو تو هم قفل کردم: با اینکه ندارم، ولی از دوستام شنیدم. در ضمن... نگران نباش. کسی که تو دوسش داری اگه مثل خودت عاشق باشه میاد خواستگاریت.
جوابی نداد که خوابم گرفت و خمیازه کشیدم. چشمامو بستم: زندگیتو خراب نکن... وقتی پاتو بذاری تو زندگی مشترک بیرون رفتنت سخت تر میشه. حالا... از من گفتن بود و از تو نشنیدن.
هنوز چیزی نمیگفت. اینکه از ازدواج با بهمن منصرفش کنم باعث میشد چیزی به من برسه؟ نه. پس چرا تلاش میکردم؟ شاید چون میدونستم آینده اش چی میشه و به عنوان همجنسش و کسی که حاصل ازدواج اشتباهه میخوام جلوی یه فاجعه رو در آینده بگیرم. اگه بهار و بهمن ازدواج کنن پنجاه سال بعد، یه پیرزن و پیرمردی ان که با هم مشکل دارن و مدام دعوا میکنن. اگه تازه بد شانس باشن و نتونن جدا بشن.
با کلی بچه ی قد و نیم قد که خودشون شاید بچه یا حتی نوه دارن. هی دعوا... ماجرا! سال پنجاه و سه مگه نیس اصلا؟ مامان بزرگ من شاید همین موقعا ازدواج کرد و سال بعدش خاله ترانه رو حامله شد. اگه یکم دیگه عمرش به دنیا می موند و مریض نمیشد، شاید می تونست بچه ی دختر بزرگه ی خاله رو که کانادا درس میخوند ببینه.
من از آینده اومدم. تو زمانی که من زندگی میکنم همه ی آدمایی که الان جلوی چشمم دارن راه میرن،حرف میزنن و بعضاً گوه هم میخورن، یا مُردن یا الان پیرن. همین عاطفه، اگه ایران مونده باشه که بعید می دونم، میتونم پیداش کنم و برم بالا سرش و با همین دستام توی چند ثانیه خفش کنم.
وسط فکرای مختلفم، همچنان بهار چیزی نگفت و من چشمام گرم شدن و کم کم رفتم تو عالم خواب... یکم بعد که هنوز دنیای بیداری رو حس میکردم، صدای نفساش نزدیکتر اومد. انگار که بالشتشو گذاشته کنار بالشتم. پتو کشید روم، این دختر خیلی عجیب بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- نیا... بلند شو. من دارم میرم. وسط خواب و بیداری به پهلو شدم و پتو رو تا گردنم کشیدم: هن؟ دستش نشست روی بازوم و تکونم داد: گفتم دارم میرم خونه ی خودمون. خونه ی خودشون؟ که بره کمک کنه برای مراسم؟! یهو چشم باز کردم و سیخ شدم سمتش! سرم از این یهویی بلند شدنه تیر کشید و دستمو گذاشتم روی بخیه هام: اه!
نگران خیره شد بهم: چیشد؟؟! با چشمای ریر شده نگاهش کردم: بابا! واسه چی؟! دست جلو اورد: ببینم سرتو؟! خودمو عقب کشیدم: نکن بابا. من با لمس مشکل دارم! زل زدم بهش: واس چی میری؟! عروسی کنی؟! دست گذاشت رو زانوش و خیره شد به زمین: نه بابا امشب که نیس... عصبی نفسمو بیرون دادم: منو باش این همه زر زدم. امشب که نیس؟ یعنی چند شب دیگس!
تو سکوت با ناراحتی خیره شد بهم که باز به پهلو دراز کشیدم و چشم بستم، خمیازه کشیدم: برو. فقط قبلش ببین کسی هست منو ببره از تهران؟ - اه باز شروع کردیا! + تو که از خونه خالت بری، نرگسم بره، من اینجا فاکینگ حس معذب بودن میکنم. - فاکینگ؟! + خیلی زیاد حس معذب بودن میکنم! - خب من بهت سر میزنم!
از پایین خیره شدم به صورت رنگ پریده اش: با لباس عروس؟ بیخیال داداش. چشمامو بستم: بعدشم وقتی رفتم اونجا، فوقش یکم کار میکنم توی رستوران یا مغازه و مسافرخونه، خرج خودمو در میارم.

• ـ Paranoia ـ •
undefined۳۲

۱.۹K

۱۸:۱۱

ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
- اگه یه آدم ناحسابی بهت بخوره چی؟! + خدا تا اینجاشو کمک کرده، حالا بقیشم میکنه. تو به زندگی خودت برس. چیزی نمی گفت. همونجوری نشسته بود و نگاهم میکرد. صدای مائده میومد از بیرون: بیا دیگه بهار! یهو گفت: میخوای بیای خونه ی ما؟!
چشم باز کردم: عاطفه پیدام میکنه باهوش خانوم. طاق باز شدم و آروم پشت سرمو گذاشتم رو بالشت: خوشم نمیاد انقد واسم دلسوزی میکنی، بچت که نیستم. اگه نمی تونی منو از تهران ببری، خودم یه کاریش میکنم.
باز وول خوردم، پشتمو بهش کردم و لب زدم: برو تا خواهرت نیومده اینجا! - باشه. + میدونم بی فایدس ولی بازم به حرفام فکر کن. - باشه... + خدافظ. - خدافظ.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت. یکم بعد صدای بابونه میومد: به سلامت خوشگلم. ایشالا دفعه بعد همو خونه تون واسه مراسم ببینیم. پشت بندش صدای بهمن: ایشالا! منکه کت و شلوارم آویزونه به دستگیره کمد! دیدیش؟!
حالم یهو خیلی بد شد... میتونستم درد بد تو سینه ی بهارو حس کنم. اجبار! سکوت! کاش انقد احمق بازی در نمی اورد. - نه ندیدم. - بیا بیا نشونت بدم! پتو رو روی سرم کشیدم و گوشامو گرفتم. نه... نمیخوام بشنوم... نمیخوام...
ادامه داره... آتیش فراموش نشه undefined
• ـ Paranoia ـ •
undefined۶۶

۲.۲K

۱۸:۱۱

۲۹ مهر ۱۴۰۲
• scenario •
ـ window dweller 🪟 ـ ـ #Part ⑨① 🧧 ـ - اگه یه آدم ناحسابی بهت بخوره چی؟! + خدا تا اینجاشو کمک کرده، حالا بقیشم میکنه. تو به زندگی خودت برس. چیزی نمی گفت. همونجوری نشسته بود و نگاهم میکرد. صدای مائده میومد از بیرون: بیا دیگه بهار! یهو گفت: میخوای بیای خونه ی ما؟! چشم باز کردم: عاطفه پیدام میکنه باهوش خانوم. طاق باز شدم و آروم پشت سرمو گذاشتم رو بالشت: خوشم نمیاد انقد واسم دلسوزی میکنی، بچت که نیستم. اگه نمی تونی منو از تهران ببری، خودم یه کاریش میکنم. باز وول خوردم، پشتمو بهش کردم و لب زدم: برو تا خواهرت نیومده اینجا! - باشه. + میدونم بی فایدس ولی بازم به حرفام فکر کن. - باشه... + خدافظ. - خدافظ. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. یکم بعد صدای بابونه میومد: به سلامت خوشگلم. ایشالا دفعه بعد همو خونه تون واسه مراسم ببینیم. پشت بندش صدای بهمن: ایشالا! منکه کت و شلوارم آویزونه به دستگیره کمد! دیدیش؟! حالم یهو خیلی بد شد... میتونستم درد بد تو سینه ی بهارو حس کنم. اجبار! سکوت! کاش انقد احمق بازی در نمی اورد. - نه ندیدم. - بیا بیا نشونت بدم! پتو رو روی سرم کشیدم و گوشامو گرفتم. نه... نمیخوام بشنوم... نمیخوام... ادامه داره... آتیش فراموش نشه undefined • ـ Paranoia ـ •
thumbnail
undefined۴۱

۲.۲K

۸:۰۷