لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سید جواد میریس
۶۱۹ عضو

سید جواد میری

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ تیر
thumbnail
از ماه مارس تاکنون ۴،۳۲۸ نفر از مردم در لبنان توسط اسرائیل به قتل رسیده‌اند. نام این عمل در قاموس قوانین حقوقی "ژنوساید" است. از منظر جامعه‌شناسی این پدیده نامش جنگ دو کشور نیست بل استعمار به روش شهرکنشینی یا "Settler Colonialism" است.
سیدجواد میری

@seyedjavadmiri
undefined۲

۱۸۲

۱۹:۴۱

thumbnail
شریعتی یک شیاد است؟
من نمی‌خواستم به سخنان بی‌پایه موسی غنی‌نژاد پاسخی بنویسم ولی بسیاری از مخاطبان این کلیپ را فرستادند و پرس و جو می‌کنند که او چه می‌گوید؟ واقع امر این است که غنی‌نژادها مانند طباطبایی‌ها هیچ در چنته ندارند و تنها راه جلب توجه این است که بقول ترکها "یکّه یکّه دانیشاسان" (گنده گنده حرف بزنی). این که جناب غنی‌نژاد می‌گوید شریعتی شیاد است چون به پروفسور شاندل ارجاع می‌داد که وجود خارجی ندارد!!! اول اینکه این کشف جناب غنی‌نژاد نیست بل علی رهنما در کتاب خود قریب به سی سال پیش که درباره "بیوگرافی فکری شریعتی" به انگلیسی نگاشته بود اشاره کرده است و آن را ذیل "سمبولیسم شریعتی" صورتبندی کرده است. این که جناب غنی‌نژاد مثل فیلم صمد که شکل مار می‌کشید و می‌گفت معلم شیاد است که کلمه مار را می‌خواهد به جای مار جا بزند عین بیشعوری است. لااقل بگو من درکی از ادبیات و ظرائف نظریه‌های اجتماعی ندارم و خیال خودت راحت کن. چرا شامورتی‌بازی درمیآوری مومن؟ نکته دوم این است که استفاده از سمبولیسم در بستر شرق ارجاع به بیماری اجتماعی خودتحقیری یا معضل captive mind است که شریعتی تشخیص داده بود ولی شما هنوز پنجاه سال بعد از شهادت شریعتی درکی از آن ندارید. بقیه سخنان هم در کتابها به آنها اشاره کرده‌ام.
سیدجواد میری 
https://www.instagram.com/reel/Da-aXTYA_pT/?igsh=NTc4MTIwNjQ2YQ==
undefined۱۳
undefined۲
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۱.۲K

۲۱:۳۹

۳۰ تیر
کافکا شیاد است. چرا؟
دکتر غنی‌نژاد می‌گوید شریعتی شیاد است. از او می‌پرسم چرا شریعتی شیاد است؟‌ او در پاسخ می‌گوید دلیلش این است که شریعتی از "شاندل" گفته است و این درحالیست که شاندل اصلاً وجود خارجی نداشته است. بنابراین شریعتی شیاد است. این منطق استاد غنی‌نژاد است. اگر با همین منطق پیش برویم باید گفت که "کافکا هم شیاد است". چرا؟ داستان از این قرار است که فرانتس کافکا به یک "عروسک" نامه‌هایی می‌نویسد و پاسخ‌های "عروسک" را به دختر بچه‌ای می‌دهد. توجه کنید دقیق که کافکا نویسنده شهیر معاصر نه تنها به یک "عروسک" نامه نوشته است بل پاسخ‌های آن "عروسک" را به دخترکی واقعی ارائه داده است. ماجرا چه بوده است؟
ماجرای نامه فرانتس کافکا به یک عروسک، داستانی واقعی و تأثیرگذار است که در آن کافکا دختربچه‌ای گریان را در پارکی در برلین تسلی می‌دهد؛ او این کار را با نوشتن مجموعه‌ای از نامه‌های خیالی انجام می‌دهد که گویی از طرف عروسکِ گم‌شدۀ دخترک و در حین سفرِ آن به دور دنیا نوشته شده‌اند. دیدار در پارک: در سال ۱۹۲۳، کافکای ۴۰ ساله به همراه شریک زندگی‌اش، دورا دیامانت، در پارکی در برلین قدم می‌زد. آن‌ها با دختربچه‌ای برخورد کردند که به خاطر گم کردن عروسک محبوبش با صدای بلند گریه می‌کرد. کافکا برای آرام کردن او گفت که گریه نکن عروسکت گم نشده، بلکه صرفاً برای دیدن دنیا به سفر رفته است. هنگامیکه دخترک پرسید که او از کجا این موضوع را می‌داند، کافکا قول داد که روز بعد نامه‌ای از طرف عروسک برایش بیاورد. او به خانه رفت و با دقت نامه‌ای خیالی از "زبان عروسک" نگاشت که در آن آمده بود: «لطفاً گریه نکن؛ من به سفری برای دیدن دنیا رفته‌ام و درباره ماجراهایم برایت نامه خواهم نوشت.» کافکا به مدت سه هفته مرتباً در پارک با دخترک دیدار می‌کرد و نامه‌هایی مفصل و خلاقانه را برایش می‌خواند که جزئیات سفرها، رشد و تجربیات عروسک را شرح می‌دادند. پایان ماجرا: کافکا برای اینکه پیش از آنکه وخامت حالش مانع از ادامه دیدارها شود، داستان را به شکلی مناسب به پایان برساند، عروسک جدیدی به دخترک هدیه داد. او آخرین نامه‌ای را نیز ضمیمه کرد که توضیح می‌داد سفرها عروسک را تغییر داده‌اند؛ این کار باعث شد دخترک بتواند اسباب‌بازی جدید را با خوشحالی بپذیرد و با ماجرا کنار بیاید. البته سالها بعد وقتی دخترک بزرگ شد اتفاقی نامه‌ای را پیدا کرد که در درون عروسک از طرف کافکا نهاده شده بود و در آن نامه کافکا نوشته بود:
"احتمالاً هر آنچه دوست داری را از دست خواهی داد، اما سرانجام، عشق به شکلی دیگر بازخواهد گشت".

آیا این داستان ملاقات بین کافکا و دخترک حقیقت دارد؟ سالهاست که درباره این نامه‌ها و واقعی‌بودن آنها کنکاش و کاوش انجام شده است اما نکته مهم در این نامه‌ها واقعی یا غیرواقعی بودن ملاقات کافکا با دخترک یا ارسال نامه‌ها از سوی "عروسک" به کافکا نبوده و نیست بل مسئله اصلی "وضع انسانی" است که در این وًعیت هر آنچه ما دوست داریم را از دست خواهیم داد، اما باید بدانیم که سرانجام، عشق به شکلی دیگر بازخواهد گشت. این مقوله اصلی داستان کافکا است.آدم باید واقعاً فاقد شعور و ظرافت ادبی باشد که بگوید کافکا شیاد است که گفته از عروسک نامه دریافت می‌کرده است. کلید فهم این داستان و پروژه کافکا دو درس خردمندانه در خود دارد: اندوه و فقدان، حتی برای کودکی خردسال نیز امری همه‌جا‌حاضر است؛ و راهِ التیام، جست‌وجوی شیوه‌ای است که عشق در قالبی دیگر بازمی‌گردد. حال اگر شما این داستان را نفهمی و تمرکز کنی بر روی این که آیا کافکا واقعاً به "عروسک" نامه می‌نوشت یا عروسک به کافکا نامه می‌نوشت معلوم می‌گردد که درک درستی از "روایت" ندارید. شاندل شریعتی را هم باید اینگونه درک کرد و شما هم "کافکایی" بخوانید نه "غنی‌نژادی". آنگاه نیاز ندارید وقتی مطلبی را که بالاتر از شعور شماست و درک نکردید به نویسنده آن تهمت "شیادی" بزنید. خیلی ساده بگو من نفهمیدم و بپرس. پرسیدن عیب نیست.

سیدجواد میری
@seyedjavadmiri
undefined۴
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۸۰

۱۵:۴۵

۳۱ تیر
نماینده ملت؟
پروفسور شاندل شریعتی بود و شریعتی پروفسور شاندل. حالا بیاییم بحث کنیم که آیا شریعتی در کویریات آن را به کار برده بود یا در آثار دیگر خود هم به او ارجاع داده بود؟ اما پرسش غلط است و اینجاست که مجبورم به همان مفهوم خودِ شریعتی درباره "جغرافیای حرف" ارجاع دهم. کسانیکه به شریعتی می‌گویند "شیاد" اصلاً دنبال گفتگوی علمی نیستند بل اوباش مجازی هستند که نمونه‌اش را برایتان پست کردم. شریعتی بدون حب و بغض بزرگترین متفکر جهانی ایرانی تا اطلاع ثانوی است. حال غنی‌نژادها دوست داشته باشند یا نداشته باشند. امروز در حوزه مطالعات پسااستعماری و دیکولونیالیتی Cornel West آمریکایی در دانشگاه یل و پرینستون و Walter Mignolo آرژانتینی در دانشگاه یورک از شریعتی در عِداد مارکس، سی ال آر جیمز، رزا لوکزامبورگ، اللا بیکر، آلبیوز کمپوس، بی آر آمبدکار، امما گلدمن، و فانون نام می‌برند اما هیچ ردپایی از غنی‌نژادها در سطح جهانی نیست. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم بعد از ملاصدرا هیچ شخصیت فکری ایرانی‌ی به اندازه شریعتی در جهان شهرت نیافته است. اما ریشه این شهرت فکری چیست؟ او به سنت فکری انقلابی جهانی در عالم معاصر تعلق دارد که همواره میان "امر روانی و امر سیاسی"، "امر اگریستانسیال و امر اقتصادی" و "امر معنوی و امر اجتماعی" پیوند برقرار می‌کند. این دقیقاً نقطه‌ای است که لیبرالیسم و نئولیبرالیسم کلیت حیات سیاره‌ای انسان را بر علیه این "اتصال وجودی" ساماندهی و سازماندهی کرده است و هر جنبشی و هر حرکتی و هر فکری بخواهد این "اتصال سیاره‌ای" را تذکر دهد یا برقرار کند باید تحریف و ترور و نابود و بمباران شود. غنی‌نژادها خود نمی‌دانند در کدام "جهت" ایستاده‌اند. بنابراین هرگاه خواستید شریعتی را نقد کنید (که بابد نقد کنید) لااقل بدانید او در کدام سنت فکری جهانی ایستاده است و دشمنانش چه کسانی هستند.
سیدجواد میری

@seyedjavadmiri
undefined۵
undefined۴

۱۶۷

۷:۱۴

کافکا که سیاسی نبود ولی شریعتی ...

مخاطبی در اینستا پیام داده است که کافکا داستان می‌نوشت و نظریه سیاسی نداشت و به دنبال ایدئولوژی سیاسی خاصی نبود ولی شریعتی نسلی را می‌خواست تربیت کند که دست به تغییر و انقلاب بزنند. چون نمی‌شود تک تک جواب داد در اینجا به نکاتی اشاره می‌کنم. مایکل لوی (Michael Lowy)را بخوانید حتما. او در سال ۱۹۹۷ مقاله‌ای دارد با عنوان
Franz Kafka and Libertarian Socialism

که درباره کافکا و سوسیالیسم لیبرترین یا آنارشیسم او نوشته است. کافکا فقط نویسنده ادبی نبود بل فیلسوفی اگزیستانسیال بود که برای جامعه سوسیالیستی با گرایش لیبرترین و آنارشیستی تلاش میکرد. اما نکته مهمی که لوی می‌گوید این است که
"تصادفی نیست که کلمه «کافکایی» وارد واژگان فعلی ما شده است. این اصطلاح به جنبه‌ای از واقعیت اجتماعی اشاره دارد که جامعه‌شناسی و علوم سیاسی تمایل به نادیده گرفتن آن دارند. کافکا با حساسیت آزادی‌خواهانه خود، به طرز شگفت‌انگیزی در به تصویر کشیدن ماهیت سرکوبگرانه و پوچ کابوس بوروکراتیک، ابهام، نفوذناپذیری و غیرقابل درک بودن قوانین سلسله مراتب دولتی، آنطور که از پایین و بیرون دیده می‌شوند، موفق بوده است. این برخلاف علوم اجتماعی است که عموماً خود را به بررسی دستگاه بوروکراتیک از «درون» و در نظر گرفتن دیدگاه «در بالا»، مقامات و نهادها محدود می‌کند: «کارکردی» یا «ناکارآمد»، «عقلانی» یا «پیشاعقلانی» ...".
به عبارت دیگر این تصور که کافکا فقط داستان می‌نوشته و کاراکترهایش فیکشونال بودند و ربطی به هستی اجتماعی نداشته از بن تصور نادرستی است. او آنارشیست بود و یقینناً ادبیاتش قابل تقلیل به ایدئولوژی سیاسی نیست ولی این مترادف با این سخن نیست که داستان‌های کافکا بی‌تفاوت به هستی اجتماعی و سرنوشت جمعی بشر نگاشته شده بودند. در ضمن هوگو برگمن که اهل پراگ بود و همکلاس کافکا میگوید "من صهیونیست بودم و کافکا سوسیالیست بود". به عبارت دقیق‌تر،‌ خلق کاراکترهای ادبی در کتابهای کافکا از همان آغاز "سیاسی" بودند و کافکا از همان اوان نوجوانی که به مدرسه می‌رفت گرایش آنارشیستی پیدا کرده بود و "ادبیات" مدیومی بود برای مبارزه با فاشیسم و نازیسم و سیطره عقل ابزاری در اروپا.
سیدجواد میری


@seyedjavadmiri
undefined۲

۱۳۸

۱۱:۱۴

۱ مرداد
thumbnail
یشه علامه اقبال لاهوری درباره «خودی» یکی از محوری‌ترین و پویاترین مفاهیم در فلسفه، عرفان و شعر اوست. آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای از جمله اندیشمندانی است که توجه ویژه‌ای به ابعاد انقلابی و اصلاح‌گرانه تفکر اقبال داشته است. سخنرانی مفصل و تاریخی ایشان در «نخستین کنگره بین‌المللی بزرگداشت علامه اقبال لاهوری» در تهران (اسفند ۱۳۶۴ / ۱۹۸۶ میلادی)، که بعدها به عنوان یک مقاله بلند و مستقل با عناوینی چون «اقبال، ستاره بلند شرق» منتشر شد، دقیق‌ترین سند برای درک خوانش و بسط ایشان از فلسفه «خودی» اقبال است. 
https://iqna.ir/00IJ86

۵۴

۱۴:۱۸

شاندل شاهکار ادبی شریعتی یا "نماد شیادی"؟

ما می‌دانیم که علی شریعتی در آثارش به «پروفسور شاندل» (chandelle) اشاره کرده است؛ واژه‌ای فرانسوی که معادل «کندل» (Candel) و به معنای «شمع» است. اما پرسش اینجاست که چرا شریعتی از نام «شاندل» استفاده کرده است؟ آیا او این شخصیت خیالی را خلق کرد تا ناگفته‌ها را بیان کند؟ یا این کار جنبه‌ای از نمادپردازی ادبی داشته است؟ و اگر این یا آن یا هر دو آیا این شیوه از "خلق کاراکترها" فقط منحصر به شریعتی بود و نشانی از "شیادی" او آنچنانکه موسی غنی‌نژاد می‌گوید و یا این ژانری شناخته شده در تاریخ تحولات بشری بوده و هست؟
علی رهنما در کتاب خود با عنوان ذیل An Islamic Utopian: A Political Biography of Ali Shariati
به ارتباطی که میان «پروفسور شاندل» (Professor Chandel/Chandelle) و «شمع» در آثار شریعتی وجود داشت اشاره می‌کند که مبتنی بر آن می‌توان گفت "شاندل" کلید فهم یکی از جذاب‌ترین و پیچیده‌ترین لایه‌های ادبی و هنری شخصیت علی شریعتی است. به عبارت دقیق‌تر، پروفسور شاندل شبیه‌ترین، صمیمی‌ترین و در عین حال رازآلودترین «همزاد ادبی» (Alter Ego) یا «خودِ دوم» علی شریعتی است. شریعتی با آفرینش این شخصیت فرضی، یک "بازی" ادبی، فلسفی و روان‌شناختیِ عمیق را در تاریخ تفکرات معاصر ایران و جهان آغاز کرد.

شاید بتوان از طرق گوناگونی به خلق شاندل پرداخت ولی من در اینجا با تکیه بر تحلیل‌های ساختارشناختی آثار شریعتی (بخصوص بخش کویریات)، دلایل آفرینش پروفسور شاندل، نمادگرایی پشت این نام و کارکردهای این شخصیت رازوارانه در آثار شریعتی را تبیین خواهم کرد.
ریشه‌شناسی نام «شاندل»؛ بازی با واژه «شمع»
همانگونه که اشاره شد، شاندل یا Chandelle در زبان فرانسوی به معنای «شمع» است. اما چرا «شمع» برای شریعتی این‌قدر مهم بود؟ چرا او این نماد را در آثارش برجسته کرده بود؟
• اسم مستعار و امضای شخصی (ش.م.ع):
شریعتی در جریان مبارزات در زمان پهلوی و نوشتن آثارش، از نام مستعار «شمع» استفاده می‌کرد. این کلمه به عبارتی مقتبس از اسم خودش بود:
• ش ⟵ شریعتی
• م ⟵ مزینانی
• ع ⟵ علی

بنابراین، «شمع» ارجاع به «علی شریعتی مزینانی» بود. او با ترجمه این نام به فرانسوی (شاندل)، عملاً خود را در هیئت یک استاد برجسته، فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی بازآفرینی کرد تا بتواند از لسان او سخنانش را بیان کند.
• سمبولیسم شمع در بستر تصوف:
در ادبیات عرفانی، «شمع» سمبول سوختن، آب شدن و نور دادن به دیگران در ظلمت است. شریعتی به مانند پیر و مراد خود اقبال خود را یک مصلح و روشنفکر متعهد می‌دانست که وظیفه دارد در ظلمت نادانی و سیطره استبداد که بر جامعه‌اش مستولی شده بود بسوزد تا طریق را برای دیگران منور کند. «پروفسور شاندل» تجسد مدرنِ همین اندیشهِ «سوختن و منور کردن» بود.

اما پرسش اصلی کماکان باقی است و سوال این است که چرا شریعتی شاندل را آفرید؟ به عبارت دیگر، کارکردها و اهداف این آفرینش در چارچوب فکری و هنری و ادبی شریعتی چه بود؟
شریعتی از زبان شاندل در کتبی چون "کویر"، "هبوط در کویر" و "گفتگوهای تنهایی" نقل‌قول‌های متعددی می‌آورد. خلق شاندل چندین هدف اساسی داشت:
فرار از سانسور حکومت و کلیشه‌های مذهبی (بیان ناگفته‌ها)
در دوران پهلوی، نیروهای امنیتی به شدت روی آثار و سخنرانی‌های شریعتی نظارت داشت. از سوی دیگر، جامعه مذهبی و سنتی آن زمان به سختی آرای نوگرایانه و ساختارشکنانه را می‌پذیرفت.
شریعتی با انتساب بعضی از رادیکال‌ترین، آزادانه‌ترین و حتی شالوده‌شکن‌ترین افکار فلسفی، مذهبی و اگزیستانسیالیستی خود به یک «پروفسور فرانسوی»، عملاً:
• حساسیت دستگاه‌های امنیتی را کم می‌کرد (چرا که افکار متعلق به یک اندیشمند فرانسوی معرفی می‌شد).
• از تکفیر و تکذیب بخش سنتی جامعه می‌گریخت؛ چرا که جامعه راحت‌تر قبول می‌کرد یک متفکر فرانسوی به نام شاندل چنین سخنان متفاوتی بزند تا یک روشنفکر دینی شیعه.
مرجع‌تراشی ادبی و کسب وجه‌ی علمی
در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی، شیفتگی شدیدی نسبت به غرب و روشنفکران فرانسوی (مانند ژان پل سارتر و آلبر کامو) در میان طبقه تحصیل‌کرده و دانشگاهی ایران وجود داشت. شریعتی با ارجاع به «پروفسور شاندلِ فرانسوی»، به ایده‌های خود یک «اعتبار و هیمنه جهانی» می‌بخشید. دانشگاهیان حرف‌های شاندل را به عنوان جدیدترین دستاوردهای فلسفی معاصر می‌پذیرفتند، در حالی که این سخنان زاییده ذهن خود شریعتی بود. او دریافته بود که "ذهن منقاد شرقی" خودی ندارد تا بتواند بر آن اتکاء کند.
تمایز «شریعتیِ دانشگاهی» از «شریعتیِ صوفی»
شریعتی دو نیمه کاملاً متمایز داشت:
. نیمه اجتماعی/سیاسی (اسلامیات و اجتماعیات): شریعتیِ سخنران حسینیه ارشاد که پرشور، انقلابی، مصلح مذهبی و دانشگاهی و کراواتی بود.
.
. نیمه اگزیستانسیل/درویش‌مسلک (کویریات):

۲۴

۱۹:۲۷

شریعتیِ تنها، شاعر، فیلسوف اگزیستانسیالیست و رنجور از غم وجودی.
شریعتی اکراه داشت آراء عمیقاً شخصی، شک‌های فلسفی، آلام وجودی و اسرار مگویش با پروژه‌های سیاسی و انقلابی‌اش خلط شود.
پروفسور شاندل واسطه‌ای بود که شریعتیِ دوم (روحِ منزوی و صوفیانه‌اش) بتواند بدون ترس و دلهره از قضاوت‌های سیاسی روز، با جهان سخن بگوید. شاندل از چه سخن می‌گفت؟ شاندل از تنهایی انسان، هبوط، عشق عارفانه و رنج زیستن و دلهره بودن و واهمه شدن می‌گفت.
ابزار دیالوگ انفسی
شاندل ابزاری برای «خودگویی» بود. شریعتی در آثارش بعضاً با شاندل به مخالفت برمی‌خیزد، با او همراهی می‌کند، نامه‌های او را نقد می‌کند یا خاطرات مشترکشان در فرانسه را مرور می‌کند! این تکنیک مدرن داستانی و دراماتیک به او اجازه می‌داد با خودش دیالوگ برقرار کند و ابعاد گوناگون یک مسئله فلسفی یا معنوی را پیش روی مخاطب بگذارد. به عبارت دیگر، شاندل ژانری بود که شریعتی لابه‌لای آن اکتشافات وجودی خود را از زبان او مکشوف می‌کرد و از مستوری درمیآمد.

شاندل در آثار شریعتی چگونه صورتبندی شده است؟
شریعتی برای شاندل یک بیوگرافی بسیار دقیق و باورپذیر ترسیم کرده بود؛ به طوری که من خودم تا سال‌ها پس از مرگ شریعتی فکر می‌کردم شاندل یک شخصیت واقعی در دانشگاه سوربن پاریس بوده است و من در سوئد بارها به کتابخانه‌های مختلف کشور می‌رفتم تا کتابی یا جزوه‌ای از پروفسور شاندل پیدا کنم ولی هیچ اثری نمی‌یافتم. جستجوهای من در انگلستان هم ادامه داشت تا یک شب پاییزی در کتابخانه بریستول در سال ۱۹۹۸ به کتابی درباره شریعتی نوشته علی رهنما برخوردم و آنجا بود که کلید فهم شاندل را کشف کردم و وریافتم گفتمان شریعتی صرفاً "تحلیلی" نیست بل از جنس "کشف" هم هست. شریعتی شاندل را این‌گونه برای مخاطبان معرفی می‌کند:

• متفکری محتشم که در پاریس زندگی می‌کرد و با وجود اروپایی بودن، شرق و تصوف و حکمت و عرفان را عمیقاً می‌شناخت.
• فردی که با فقر و تنهایی خو گرفته بود و زندگی پارتیزانی و فکری داشت.
• شریعتی مدعی بود که در سال‌های بحث و درس و فحص در فرانسه، با شاندل هم‌کلام بوده و دست‌نوشته‌های این پروفسور فرانسوی نزدش به امانت مانده است.
بنابراین می‌توان این بحث را تا بدینجا اینگونه خلاصه کرد که
پروفسور شاندل، خودِ علی شریعتی بود در آینه زبان فرانسوی. شریعتی با استفاده از این تکنیک نمادین و ادبی:
. نام مستعار خود (شمع) را به فرانسوی ترجمه کرد.
. ممیزی و سانسور شدید پهلوی و تعصبات مذهبی جامعه را دور زد.
. یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های «همزاد‌سازی ادبی» در نثر معاصر فارسی را خلق کرد تا از طریق آن، ژرف‌ترین، شاعرانه‌ترین و ناگفته‌ترین لایه‌های روح و اندیشه‌اش (کویریات) را جاودانه کند.
اما سوال مهمتر دیگر این است که آیا شریعتی تنها کسی است که در تاریخ تفکر و اندیشه جهانی دست به چنین آفرینشی زده است که دکتر موسی غنی‌نژاد او را متهم به "شیادی" کرده است؟ به عبارت صریح‌تر، آیا متفکر دیگری — چه در دوران معاصر و چه در گذشته — می‌شناسیم که همچون شریعتی از چنین رویکردی در قالب «دیگر-خود» (Alter Ego) یا "همزاد ادبی" بهره گرفته باشد؟
به نظرم هنوز در سطح جهانی مطالعه‌ای مقارنه‌ای در باب "شاندل شریعتی" و دیگر متفکران جهانی که از "همزاد ادبی" استفاده کرده‌اند انجام نشده است و اگر چنین مطالعه‌ای صورت بگیرد آنگاه ما قادر خواهیم بود دقیق‌تر به ابعاد گوناگون این مسئله بدون حب و بغض بپردازیم. البته من بر این باورم که جامعه ما کماکان در سطخ "پیشا-تحقیق" قرار دارد و دلیل این همه فحش و ناسزا در مواجهه با مسائل هنری و فکری و ادبی این است که ذهن ایرانی معاصر دنبال "پاسخ‌های ساندویچی" است و اگر متفکری یا ادبائی پیچیده باشند و از فنون متنوع برای ابلاغ پیام باطن بهره ببرند این "ذهن ساندویچی" او را "شیاد" می‌خواند. اما آنچه مهم است این است که استفاده شریعتی از همزاد ادبی (Alter Ego) به نام «شاندل» که "تخلص معنوی" اوست، یکی از جذاب‌ترین ابزارهای فلسفی و ادبی شریعتی است که باید در مستوای جهانی در باب آن سخن گفت نه در سطوح نارل غنی‌نژادی.
همانطور که پیشتر اشاره کردم شریعتی در کتاب «کویر» از زبان شاندل سخن می‌گفت تا بتواند عمیق‌ترین، شخصی‌ترین، عرفانی‌ترین و اگزیستانسیالیستی‌ترین اندیشه‌های خود را بازگو کند؛ اندیشه‌هایی که با پرسونای عمومی او به عنوان یک انقلابیِ فعال و نظریه‌پرداز چپ اسلامیستی فاصله داشت. شاندل به شریعتی این امکان را می‌داد که از قالب‌های تنگ مذهبی و سیاسی فراتر رود و با زبانی جهانی و اگزیستانسیال مکنونات قلبی خود را به صریح‌ترین وجه بیان کند.
در تاریخ اندیشه، فیلسوفان و نویسندگان برجسته دیگری نیز وجود داشته‌اند که از روشی بسیار مشابه بهره برده‌اند؛ یعنی با خلق شخصیت‌های خیالی، تقسیم روح خود به چند بخش، یا خلق «دگرنام‌ها»، ساحات

۱۶

۱۹:۲۷

فلسفه خویش را بیان کرده‌اند. اجازه دهید به برخی از این نویسندگان و متفکران در تاریخ جهان اشاره کنم.
۱. توماس کارلایل: استاد خیالیِ خارجی
شاید نزدیک‌ترین معادل ساختاری به «شاندلِ» شریعتی، در آثار توماس کارلایل (۱۷۹۵–۱۸۸۱)، فیلسوف و مقاله‌نویس مشهور اسکاتلندی یافت شود.
او در شاهکار خود به نام سارتور رسارتوس (خیاطِ وصله‌خورده)، برای معرفی یک فلسفه رادیکال و شهودی به جامعه مادی‌گرای بریتانیا، شخصیت خیالی یک پروفسور آلمانی به نام «دیوگنس تویفلزدرک» (به معنایِ تفاله شیطان، زاده یزدان!) را خلق کرد که استاد «علوم عمومی» در آکادمی «نمی‌دانم‌کجا» بود.
• آیا این روش کارلایل شباهتی با خلق شاندل شریعتی دارد؟ همان‌طور که شریعتی مکتوبات خود را به عنوان نقل‌قول‌هایی از «پروفسور شاندل» فرانسوی مطرح می‌کرد تا به آن‌ها اعتبار علمی و بیرونی ببخشد، کارلایل نیز کل کتابش را به عنوان سعی یک «ویراستار بریتانیایی» برای ترجمه و فهم دست‌نوشته‌های پریشان اما نبوغ‌آمیز این پروفسور آلمانی بازنمایی کرد. این "ترفند" به کارلایل اجازه داد تا تندترین اندیشه‌هایش را با نوعی فاصله‌گذاری طنزآمیز بیان کند و خود را از گزند انتقادهای مستقیم در جامعه آن روز بریتانیا صیانت کند.
۲. سورن کی‌یرکگور: استاد «ارتباط غیرمستقیم»
فیلسوف بزرگ اگزیستانسیالیست دانمارکی، سورن کی‌یرکگور (۱۸۱۳–۱۸۵۵)، مشهورترین فیلسوفی است که از همزادها و نام‌های مستعار استفاده کرده است. البته او این روش را به اوج عمق روان‌شناختی و فلسفی خود رساند. کی‌یرکگور صرفاً از نام مستعار استفاده نمی‌کرد، بلکه برای هر کتاب، یک شخصیت و هویت کاملاً مجزا با جهان‌بینی خاص خود خلق می‌کرد.
بعضی از مشهور‌ترین همزادهای او عبارت بودند از:
• ویکتور ارمیتا (پیروز گوشه‌نشین) که کتاب یا این یا آن را ویرایش کرد.
• یوهانس د سیلنتیو (یوهان خاموش) که کتاب نبوغ‌آفرین "ترس و لرز" را نوشت.
• یوهانس کلیماکوس و آنتی-کلیماکوس که نمایانگر درجات مختلفی از ایمان و ذهنیت مسیحی بودند.
اما این آفرینش‌های کی‌یرکگور چه ربطی به شاندل شریعتی دارد؟ همانگونه که شریعتی از شاندل استفاده کرد تا مرز میان کنشگری سیاسی و انزوای عرفانی خود را مشخص کند. کی‌یرکگور نیز از این همزادها برای «ارتباط غیرمستقیم» استفاده می‌کرد. او بر این باور بود که حقیقتِ وجودی را نمی‌توان به طور مستقیم تعلیم کرد؛ بلکه مولف باید «منازل مختلف طریق» (زیباشناختی، اخلاقی و مذهبی) را در چارچوب کاراکتر‌های گوناگون مجسم کند تا مخاطب خود در میان این جهان‌بینی‌ها دست به گزینش بزند.
۳. فریدریش نیچه: زرتشت به عنوان تخلص اسطوره‌ای
هنگامیکه نیچه خواست رادیکال‌ترین مفاهیم فلسفی خود یعنی «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت ابدی» را مطرح کند، دریافت که نثر آکادمیک و فلسفیِ رایج ظرفیت این مفاهیم را ندارد. بنابراین، او شخصیت اسطوره‌ای و پیامبرانه «زرتشت» را در کتاب چنین گفت زرتشت به عنوان همزاد خود ابداع کرد. آیا زرتشت نیچه شباهتی با شاندل شریعتی دارد؟ زرتشت برای نیچه یک نماد حماسی و شاعرانه بود. نیچه با ریختن افکارش در دهان پیامبر باستانی ایرانی، توانست با لحنی پیشگویانه، مقتدر و فراتر از چارچوب‌های آکادمیک سخن بگوید. این دقیقاً شبیه کاری است که شریعتی با خلق «شاندل» انجام داد تا بتواند از مرزهای سخت کلام شیعی و جامعه‌شناسی غربی فراتر رفته و به زبان اسطوره‌ای و جهانیِ انسان سخن بگوید.
حال که توانستیم شاندل شریعتی را به صورت موجز در بستر جهانی طرح و صورتبندی کنیم باید به این سمت حرکت کنیم که چرا متفکران بزرگ به این روش پناه می‌برند؟ اساساً چه نیازی به خلق این ژانر در جهان تفکر و ادب و هنر و فلسفه وجود داشته و دارد؟
با مقایسه شریعتی با کارلایل، کی‌یرکگور، و نیچه، می‌توان سه انگیزه مشترک برای استفاده از «منِ دیگر» یا «همزاد» برشمرد:
۱. گریز از انتظارات عمومی: روشنفکری که به یک نماد اجتماعی یا سیاسی تبدیل می‌شود (مانند شریعتی انقلابی یا کی‌یرکگور مذهبی)، احساس خفگی می‌کند. همزاد ادبی مأوایی امن فراهم می‌کند تا نویسنده افکاری را بنویسد که شاید با «برند همگانی» او همخوانی ندارند.
۲. ماهیت دیالکتیکی حقیقت: روح انسان فراتر از یک ایدئولوژی واحد است. شریعتی با شاندل به ستیزِ درونی خود میان «انقلاب» و «عرفان» رسمیت بخشید؛ همانطور که دیگران میان شک و ایمان، یا عقل و جنون خود پل زدند.
۳. تأثیرگذاری غیرمستقیم: هنگامیکه ایده‌ای از لسان شخص ثالثِ فرضی (شاندل، تویفلزدرک، یا یوهانس خاموش یا حتی سقراط افلاطون و حی بن یقظان ابن‌طفیل) مطرح می‌شود، مخاطبان بدون پیش‌داوری‌هایی که درباره اسم مولف واقعی دارند، با خودِ فکر روبرو می‌شوند.

به عبارت دقیق‌تر،‌ بلهانه‌ترین روش در مواجه با "شاندل" شریعتی که اوج نبوغ این متفکر معاصر جهانی ایرانی بوده این است که او را "شیاد" بخوانیم و بی-شعوری خود را کشف ش

۲۱

۱۹:۲۷

عور-آفرین بنامیم. همانگونه که پیشتر اشاره شد "شاندل" شریعتی نقطه اوج تفکر شریعتی است و "مواجهه خجالتی" یا در انگلیسی
Apologetic Encounter
ذیل عناوینی همچون این که در متن "علمی" شریعتی از شاندل استفاده کرده یا ... آدرس غلط دادن است. ما می‌دانیم که حتی در دهه چهل در ایران این فقط شریعتی نبود که "شاندل" داشت بل غلامحسین ساعدی هم "همزاد" داشت و نامش "گوهر مراد" بود. برای فهم پیچیدگی‌های متفکران بزرگ خود را باید بزرگ کنیم نه این که آنها را کوچک کنیم تا اندازه‌ی مغزهای فندقی "ما" بشوند و عده‌ای که مغزهایشان رنگ زده است برایمان کف برنند یا دشناممان بدهند چون با "مد غالب" همراهی نمی‌کنیم.

سیدجواد میری


@seyedjavadmiri

۲۴

۱۹:۲۷