#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۱۱.۳K
۸:۰۶
بازارسال شده از بسیج دانشگاه علم و صنعت
به منظور سازماندهی بهینه نیروها پیرامون:
از تمامی عزیزانی که قصد همکاری و خدمت دارند، تقاضا میشود، پرسشنامه زیر را تکمیل کنند:
۳
۱۶:۰۶
صبح، بوی خاک بارانخورده با صدای دور آژیرها قاطی شده بود. هنوز هوا کامل روشن نشده بود که کوچهها شروع کردند به جان گرفتن. مردم، انگار یکی یکی از ته دلشان بلند میشدند و به خیابانها میآمدند.نه کسی آنها را صدا زد، نه کسی مجبورشان کرد، انگار دلشان، وطنشان، آنها را صدا زده بود.پیرمردی که عصا به دست آرام قدم برمیداشت، کنارم ایستاد. ریش سفیدش را باد تکان میداد. گفت: «دخترم، ما جنگ زیاد دیدیم، اما هر بار مردم پای کار بیایند، یعنی هنوز امید هست. مردم که به خیابان بیایند، یعنی هنوز میهن تنها نیست.»بعد به جمعیت خیره شد. انگار داشت عکس قدیمیها را از روی چهرهی آدمها میخواندگفت: «جوانیهایم، همینجا، همین خیابونها، باز هم همین مردم بودند که نفس و روح شهر را زنده نگه داشتند.»بین جمعیت، دختر جوانی دست خواهر کوچیکش رو گرفته بود. دستان هر دویشان میلرزید، ولی قدمهایشان محکم بود.دختر زیر لب گفت: «ما جنگ را نمیخواهیم؛ اصلاً هیچکس جنگ را نمیخواهد. ولی وقتی پای میهن وسط باشد، آدم مجبور میشود، کاری کند که حتی فکرشم نمیکرده است.»خواهر کوچکترش، که شاید هشتساله بود، رو به من کرد و گفت: «خاله… ما که بچهایم، میتوانیم چه کمکی کنیم؟»لبخند تلخی نشست روی لبم.گفتم: «همین که میترسی ولی باز هم اومدی، یعنی به میهنت کمک کردی! »صدای پاها، صدای شعارها، صدای بغضهایی که نمیخواستن بشکنن… همهاش قاطی شده بود.یکی پرچم بلند کرده بود؛ پارچهای که باد آن را تاب میداد و نور صبح رویش برق میانداخت. جوانی کنارش ایستاده بود و با صدای گرفته گفت:«اینها رنگ نیستند، اینها خون آدماهایی است که این خاک بواسطه آن پابرجا ایستاده است.»بعد مکث کرد.«این پرچم یعنی ما هنوز هستیم.»در جمعیت مادرانی بودند که بچه در آغوش داشتند، مردانی که از کارگاه و مغازه یکراست آمده بودند، دانشجوهایی که کیفشان هنوز روی دوش بود، پیرزنهایی که زیر لب دعا میخواندند.همه آمده بودند که بگویند:«میترسیم، ولی میمانیم.»هیچکس قوی نبود، ولی همه قوی شده بودند.صدای پیری که پشت بلندگو افتاده بود در شهر پیچید: «مردم! امروز روز دفاع از خاک نیست… روز دفاع از دلها، از نفسها، از بچههامون است؛ از اون آیندهای که نمیخواهیم دود بشود.»جمعیت جوشید.یکی گفت: «تا آخرش هستیم.»دیگری جواب داد: «تا وقتی که سایهی جنگ از سر این کشور برداشته شود هستیم.»
میدانستم، همه میدانستند، که جنگ چیز قشنگی نیست.قهرمانان هم گاهی ترس برشان میدارد، ولی قهرمانی دقیقاً همانجایی شروع میشود که آدم با ترسش روبرو میشود و قدم بر میدارد.همان کودک کنارم ناگهان پرسید: «این همه آدم برای چه چیزی اینجا اومدن؟»به جمعیت نگاه کردم. به چشمهای خیس، به لبهای لرزان، به قدمهای مطمئن.گفتم: «برای اینکه میهن مثل مادره… وقتی حالش بد باشه، همه باید بالای سرش برن.»
و آن صبح، در میان همهی صداها، میان گریه و لبخند و امیدهای کوچک، شهر برای لحظهای زنده شد،
نه بهخاطر جنگ؛
بهخاطر مردمی که حاضر بودند
برای صلح بایستند
برای آزادیشان فریاد بزنند
و برای میهنشان، حتی با دل لرزان، قدم بردارند.
#روایت_نگار#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۵.۲K
۱۵:۱۵
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۸K
۱۳:۲۵
نیمه شب بود و مطالعه درسها به تازگی تمام شده بود. خودکارها و مدادها را از روی میز جمع کردم و در قلمدان روی میز قرار دادم، کتابها را هم روی هم گذاشتم و روی گوشهای از میز قرار دادم.به دیگر اجزای روی میز نگاه کردم، به قلمدانی که نقش حاج قاسم روی آن نقش بسته، به قاب عکسی که تصویر آن تلفیق آقای کشوردوست است و پرچم ایران و تندیسی که نماد دانشگاه علم و صنعت است. راستی آقای شهیدم! چند روز از شهادتتان گذشته است؟بهناگاه ذهنم به صبح ۱۰ اسفند پر میکشد، صبحی که مجری تلویزیون از عروج شما سخن میگفت و من دستم را محکم روی دهان میفشردم که شیون نکنم و چشمانم را به سختی کنترل میکردم که اشکی از آن فرو نریزد. مرواریدهای تولیدی چشمم را در روزهای گذشته خیلی خرج نکردم تا در روز تشییع شما آنان را به حراج بگذارم، آقای شهیدم خریدار مرواریدهایی که تمام دارایی من است و در پیشگاه شما ناچیز است، هستید؟تا امشب سعی کردهام خیلی گریه نکنم و حواسم جمع ماموریتهایی باشد که نسبت به آن مبعوث شدهام و امشب به این میاندیشم که گریه برای شهادت سیدعلی و خشم برای خونخواهی او چه عناصر مقدسی هستند و چقدر به اینها محتاجیم.نور کمسوی ماه از پنجره سرک میکشد و روی عکس آقای شهید میافتد و اندوهی جانکاه را به چشمم میآورد. با تابش نور اندک ماه، نوار مشکی رنگی را که به ظرافت گوشه عکس رهبرم بستهام واضحتر میبینم و این نوارهای مشکی گوشه قابها چه کردند با دلهای ما!امشب میخواهم به چشمانم که چهار ماه است خیلی به آنان اجازه ندادم بگریند و حالا در برابر اشک کمطاقت شدند اجازه بدهم که برای یتیمی خود گریه کنند.دیگر چشمانم تاب ذخیره مرواریدِ اشک را ندارند و التماس میکنند که اجازه دهم برای آقای شهید ببارند. اما نمیخواهم اشکم هدر رود، نمیخواهم بدون دلیل مستحکم و فقط برای تخلیه شدن گریه کنم؛ میخواهم با هر قطره اشکی که فرو میافتد، جایگاه آقای شهید و شناختم از ایشان را در ذهن بالاتر ببرم. همین شد که برای اینکه بهتر بفهمم چرا خواهم گریست گوشی را برداشتم و برنامهای را باز کردم. اکسپلور برنامه سر تا پا شده تصاویر و کلیپهای شما و من چنان تشنهای که در صحرا به آب گوارا رسیده تک تک کلیپهای مقتدای خویش را تماشا میکنم.جایی رهبرم به دانشجوها میگویند: بیمایه فطیر است؛ حالا مایهای که میگویند چیست؟
میگویند مایه علم است، اگر علم نباشد قدرت نیست...
میگویند اگر میخواهید تاثیری بگذارید باید درس بخوانید به ناگاه به تندیس دانشگاه و به نشان کوچکی که از ماهواره ظفر روی تن دانشگاه هک شده مینگرم؛ راستی اگر رهبری چون شما نداشتیم، الان سخنی در عرصه علم داشتیم؟کلیپ بعدی را که نگاه میکنم، حسینیهای که به افتخار زنان صورتی شده بود به چشمم میخورد و صدای شیرینتان را میشنوم که از استعدادهای گوناگون زن و پیشرفت و نقشآفرینی او در حوزههای مختلف سخن میگفتید. افق دید بینظیر شما در حوزه زن بود که امروز زن را به عضوی مهم در پیشرفت و توانمندی کشور تبدیل کرده است و چون منی را قادر کرده در یک دانشگاه خوب درس بخوانم.پیشتر میروم؛ از گریه شما برای اباعبدالله تصاویری میبینم، از اینکه پیوسته برای قوی شدن ایران خون دل خوردید شنیدید و دغدغه مداومتان نسبت به قوی شدن ایران چه ویدیوهایی میبینم.چه بسیارند کلیپهای عربی، انگلیسی، اردو و... که افق دید پدرانه شما را مینگارند و چه بسیارند خیلِ عاشقان شما که در کامنتها قربان صدقه شما رفتهاند و در روزهای بعد شهادتتان گریستهاند که دیگر سیدعلی خامنهای در میان ما نیست.به خودم که آمدم دیدم بعد چهار ماه امشب چقدر برایتان گریه کردم و گنجینه عظیم مرواریدهایم را به حراج گذاشتم. اشک برای شهادت شما و عظمت شما آن قدر سترگ و ارزشمند است که شخصی چون من درحد خود نمیداند که بتواند برای در کنار شما نبودن بگرید. اما چه کنیم که شما آن قدر بخشندهاید که به همه ما محبت به خود را بخشیدید.آقای کشوردوست! باور نبود شما سخت است، بسیار سخت...راستی آقای شهیدم انتقام شما چیست؟نمیشود ما بنشینیم و فقط نگاه کنیم مردی به عظمت شما توسط شقیترین افراد عالم ترور میشود...ما فقط تماشاگر شهادت شما نخواهیم بود، انتقام شما و دیگر خونهای ریخته شده عهدی بر گردن ماست که به زودی از قاتلان گرفته خواهد شد.بار دیگر به اجزای روی میز نگاه میکنم.
ترکیب تصویر حاج قاسم، قلم و کتاب، قرآن، تصویر رهبر شهید و پرچم ایران و تندیس دانشگاه، چه ترکیب نابی است!
ترکیبی که دشمن را به پا درآورد،
شاید همین باشد، پیوند میان علم، معنویت،
رهبری حکیم و ایرانی یکپارچه!
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۷.۱K
۲۰:۵۸
#سر_دربرابر_چشم 
ابرقدرت جهان، با پیشرفتهترین تجهیزات نظامی، در مقابل کشور حضرت صاحبالزمان(عج) و ملتی باایمان توان دفاع از خود را ندارد؛ چه برسد به دفاع از خاک کشورکهای خلیج فارس ..!
چشم و گوش ناوگان پنجم هوایی آمریکا/ پایگاه هوایی شیخ عیسی
منتظر پیروزیهای دیگر شاگردان و یاران سرورمان صاحبالزمان(عج) و خمینی کبیر و خامنهای شهید و رشید به اذن الله در تمامی عرصههای دیپلماسی و نظامی هستیم.
#روایت_قدرت_ایران
#صدای_دانشجو
@stdvoice_iust
@basijiust
منتظر پیروزیهای دیگر شاگردان و یاران سرورمان صاحبالزمان(عج) و خمینی کبیر و خامنهای شهید و رشید به اذن الله در تمامی عرصههای دیپلماسی و نظامی هستیم.
#روایت_قدرت_ایران
۳.۶K
۱۸:۱۰
اینک ما اینجا روایت میکنیم
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#صدای_دانشجو
۳.۱K
۸:۰۸
از کی تا به حال بنده خدا به جای خدا تصمیم میگیرد که جان کسی را بگیرد؟
شاید دیگر تکرار نکند از کجا میدانید؟
چرا به آنها وقت نمیدهید؟ چرا به جای اعدام حبس ابد ندارید؟
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۱.۶K
۱۳:۰۳
#فراموش_نمیکنیم
تاریخ، گاهی نه در میان کتابها، که در یک دمدمهی صبح، درست وقتی که شهر بوی نان تازه و مشقهای ناتمام میدهد، تغییر مسیر میدهد.
نهم اسفند ۱۴۰۴، از آن روزهایی بود که خورشیدش با دلهره طلوع کرد، اما غروبش با حماسه گره خورد.
بگذار برایت روایت کنم؛ انگار که همین حالا برفراز این سرزمین ایستادهایم و طوفان را تماشا میکنیم:وقتی عقربهها در شوک فرو رفتن
️ صحنه اول: سپیده دم عادی یک سرزمین ساعت هشت صبح بود؛ همان ساعت همیشگی که شهر در میان دود اگزوزها و بوی تند قهوه و چای بیدار میشد. در راهروهای دانشگاه، دانشجوها با پوشههایی در دست، از امتحانهای پیش رو و برنامههای تعطیلات نوروز میگفتند؛ گویی زمان در امنیتی ابدی حبس شده بود. بازارها کرکرهها را بالا میکشیدند و در مدرسهها، صدای گچ روی تختهسیاه، تنها ریتم حاکم بر فضا بود. هیچکس گمان نمیکرد که این آخرین دقایق از دنیای پیش از جنگ است.در آن لحظات، زندگی با تمام جزئیات معمولیاش جریان داشت؛ پدری که نان سنگک داغ را روی صندلی عقب ماشین میگذاشت و مادری که پیشانی فرزندش را دم در مدرسه میبوسید. این تصویر زنده و تپنده از ایران، در یک آن، با اولین لرزش زمین و صدای غرشی در دل آسمان، ترک خورد. سکوت صبحگاهی جای خود را به ابهامی سنگین داد؛ ابهامی که بوی باروت میداد.
️ صحنه دوم: هجوم به حریم آبیهجوم، بیمقدمه و با تمام توان تکنولوژیک دشمن آغاز شد. آسمان که تا چند لحظه پیش قلمرو پرندگان و هواپیماهای مسافربری بود، ناگهان زیر چرخهای فولادی جنگندههای متجاوز و موشکهای کروز سیاه شد. عملیاتی که نام دهانپرکن «خشم حماسی» را بر خود داشت، زیرساختهای حیاتی را نشانه گرفته بود. صدای انفجارها، یکی پس از دیگری، آرامش شهرها را درید و شیشههای خانهها به لرزه درآمد.اخبار اولیه، بریدهبریده منتشر میشد. خبر تجاوز همزمان از زمین، هوا و دریا، مثل آواری بر سر افکار عمومی فرود آمد. در این لحظات، آنچه بیشتر از صدای انفجار شنیده میشد، بهت مردمی بود که تا چند دقیقه پیش، دغدغهشان ترافیک و کار بود و حالا با جنگ رو در رو شده بودند. دشمن نه مرزها، که آرامش خانههایی را هدف گرفته بود که ستونهایشان با امید بنا شده بود.
️ صحنه سوم: داغ مدرسه و اندوه ناتماماما در میانهی این هجمه، خبری از جنوب کشور، قلب ملت را به درد آورد؛ میناب، شهر نخل و شرجی، شاهد فاجعهای بود که کلمات در برابرش لنگ میزنند. موشک سرگردان یا هدفمند دشمن، سقف مدرسهای را شکافت که در آن، دخترکانی مشغول رویاپردازی بودند. مدادهای رنگی در میان خاک و خون گم شدند و دفترچههای مشقی که هنوز تکلیف وطن در آنها نوشته نشده بود، زیر آوار ماندند.این اتفاق، دیگر یک عملیات نظامی نبود؛ این یک جراحت ملی بود. داغ دختران و پسران مینابی، در همان ساعات اولیه، تمام دستهبندیهای سیاسی و اجتماعی را در داخل کشور از میان برد. غمی سنگین بر سرتاسر ایران سایه افکند، اما این غم، بوی تسلیم نمیداد. از دل همان آوارهای میناب، اولین نطفههای تصمیمی بزرگ بسته شد؛ تصمیمی برای ایستادگی که از هر سلاحی بُرندهتر مینمود.ادامه دارد...
اینک ما اینجا روایت میکنیم
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
@stdvoice_iust
@basijiust
نهم اسفند ۱۴۰۴، از آن روزهایی بود که خورشیدش با دلهره طلوع کرد، اما غروبش با حماسه گره خورد.
بگذار برایت روایت کنم؛ انگار که همین حالا برفراز این سرزمین ایستادهایم و طوفان را تماشا میکنیم:وقتی عقربهها در شوک فرو رفتن
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۱.۹K
۱۷:۴۲
این بود روایت اولین طلوع و غروب در دنیای پس از نهم اسفند... روزی که ترس مُرد و اراده متولد شد.
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۷۵۱
۱۹:۲۵