لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭𝓼
۱۸۹ عضو

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭

‌ܢܚܠߊ‌ܩܢ ܫܝ̇‌ࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ࡍ߭ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܟܿࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ࡅ߳ࡐ‌ܨ ߊ‌ࡅ࡙ࡍ߭ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܩߊ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܩܫܝ‌ܦ̇ܨ ܩࡅ࡙ܭࡅ߭ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ܟܿࡐ‌ܥ‌‌ܩࡐ‌ࡍ߭ ࡅ߭ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߳ࡅ࡙ܩࡐ‌ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ܨ ܩܥ̇‌‌ܣܢ̣ܨ ܭَܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ ࡅ߳ߊ ... راستی چنلمون دخترونس -🥹undefined:)!
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
خب کیوتام منتظرم undefinedundefinedundefinedundefined#مالک

۱۱

۱۴:۳۴

۲۱ مرداد
خب کیوتام برنده ها مشخص شدن و جایزه به آنها تعلق گرفت undefinedundefinedundefinedundefined
پایان چالش
undefinedundefined
#مالک

۵

۸:۵۶

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭
Name : A girl in the shadows of fear undefined Part 5 --- # فصل پنجم: چهره‌ی تاریک رؤیا به سمت دیوار دوید. او با جیغ گفت: «بابا! من اینجا هستم! کمک کن!» صدای پدر از پشت دیوار می‌آمد: «رؤیا... باز کن... من سردمه...» رؤیا دستش را روی دیوار گذاشت تا جایی را پیدا کند که صدا از آن می‌آمد. اما وقتی دستش به دیوار رسید، دیوار دیگر سفت نبود. دیوار مثل یک ژله‌ی سیاه و چسبناک بود. دست رؤیا در دیوار فرو رفت! او با ترس دستش را عقب کشید، اما دیوار او را رها نکرد. دیوار شروع کرد به کشیدنِ آرامیِ او به سمت خودش. رؤیا با لرزش، چراغ‌قوه را به سمت جایی که صدا می‌آمد گرفت. ناگهان، از میانِ آن دیوارِ سیاه و لرزان، یک چهره بیرون آمد. آن چهره شبیه پدرش بود، اما نه درست! چشم‌های پدرش سیاه و خالی بود، انگار که جای چشم‌هایش را خالی کرده باشند. پوست صورت او مثل مومِ ذوب شده بود و لبخندِ بسیار پهنی روی صورتش داشت؛ لبخندی که خیلی بزرگ بود و تا گوش‌هایش می‌رسید. آن موجود با صدای پدرش گفت: «بیا اینجا رؤیا... اینجا خیلی گرم و خوب است...» رؤیا فهمید که این پدرش نیست! این یک شبیه‌ساز است! چیزی که سعی دارد خودش را شبیه آدم‌ها کند تا آن‌ها را بگیرد. همان لحظه، اتاق شروع به لرزیدن کرد. سقف اتاق ترک خورد و از میان ترک‌ها، آن ده‌ها چشمِ سفید که رؤیا زیر تخت دیده بود، به سمت او ریختند و مثل بارانِ چشم روی سر او فرود آمدند! رؤیا چشم‌هایش را بست و فریاد کشید. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر در اتاق نبود. او در یک فضای کاملاً سفید و بی‌انتها بود، اما یک نفر یا چیزی، دقیقاً پشت سرش ایستاده بود و داشت به گردن او نفس می‌کشید... --- پایان فصل پنجم undefinedundefined برای فرستادن پارت بعدی ۵ ری اکت undefined میخوام
منتظر ری اکت هستم کیوتام undefinedundefined

۵

۸:۵۷

خب کیوتام بریم یه داستان کوتاه باهم بخونیم undefinedundefined#مالک

۳

۱۷:۱۳

داستان کوتاه undefinedundefinedundefinedundefined#مالک

۳

۱۷:۲۲

╔══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╗ undefined *STORY TIME undefined
╚══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╝

─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───
undefined
رازِ جزیره‌ی سایه‌پژواک
─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───

«رایان»، نقشه‌کشی جوان که بیشتر وقت‌هایش را در کتابخانه‌های قدیمی و بازارهای سیاه می‌گذراند، نمی‌دانست یک تکه کاغذِ پوسیده قرار است زندگی‌اش را دگرگون کند. undefined او در یک مغازه‌ی کوچک و تاریک، با جعبه‌ای چوبی و قدیمی روبه‌رو شد که زیر لایه‌ای از خاک پنهان شده بود. undefined

داخل آن، نقشه‌ای با چرمی باکیفیت بود؛ نقشه‌ی جزیره‌ی «سایه‌پژواک» که در افسانه‌ها «نفرین‌شده» بود. undefined روی نقشه با جوهر طلایی نوشته شده بود:
«قلبِ خورشید، جایی که سایه‌ها به هم می‌رسند.»* undefined

رایان با قلبی که مثل طبل می‌کوبید، به سوی آن نقطه در اقیانوس حرکت کرد. undefined وقتی رسید، جزیره‌ای وهم‌آلود با درختان عظیم و مه‌های غلیظ پیش چشمش بود. undefined او از میان جنگل‌های سمی و کنار آبشارهای سیاه عبور کرد تا به جایی رسید که سایه‌های صخره‌ها در ظهر روی هم می‌افتادند. undefined
با لرزشِ دست، زمین را کند و ناگهان... صدای برخورد فلز با چیزی سخت! undefined او با دیدنِ لبه‌ی یک صندوقچه‌ی برنزی و الماس، نفس در سینه‌اش حبس شد. undefined اما در آن صندوق، چیزی فراتر از طلا بود: یک کره‌ی فلزی که نقشه‌ی ستاره‌ها را روی سقف غار می‌انداخت! undefined
در همان لحظه، صدای قدم‌های سنگینی از میان مه‌ها شنیده شد... undefined رایان فهمید تنها نیست! او حالا باید بین فرار کردن یا رودررو شدن با نگهبانانِ پنهان، یکی را انتخاب کند. undefinedundefined
─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───undefined [@storytimeletsreadbook1405]

۳

۱۷:۲۲

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭
╔══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╗ undefined *STORY TIME undefined ╚══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╝ ─── ⋆⋅☆⋅⋆ ─── undefined رازِ جزیره‌ی سایه‌پژواک ─── ⋆⋅☆⋅⋆ ─── «رایان»، نقشه‌کشی جوان که بیشتر وقت‌هایش را در کتابخانه‌های قدیمی و بازارهای سیاه می‌گذراند، نمی‌دانست یک تکه کاغذِ پوسیده قرار است زندگی‌اش را دگرگون کند. undefined او در یک مغازه‌ی کوچک و تاریک، با جعبه‌ای چوبی و قدیمی روبه‌رو شد که زیر لایه‌ای از خاک پنهان شده بود. undefined داخل آن، نقشه‌ای با چرمی باکیفیت بود؛ نقشه‌ی جزیره‌ی «سایه‌پژواک» که در افسانه‌ها «نفرین‌شده» بود. undefined روی نقشه با جوهر طلایی نوشته شده بود: «قلبِ خورشید، جایی که سایه‌ها به هم می‌رسند.»* undefined رایان با قلبی که مثل طبل می‌کوبید، به سوی آن نقطه در اقیانوس حرکت کرد. undefined وقتی رسید، جزیره‌ای وهم‌آلود با درختان عظیم و مه‌های غلیظ پیش چشمش بود. undefined او از میان جنگل‌های سمی و کنار آبشارهای سیاه عبور کرد تا به جایی رسید که سایه‌های صخره‌ها در ظهر روی هم می‌افتادند. undefined با لرزشِ دست، زمین را کند و ناگهان... صدای برخورد فلز با چیزی سخت! undefined او با دیدنِ لبه‌ی یک صندوقچه‌ی برنزی و الماس، نفس در سینه‌اش حبس شد. undefined اما در آن صندوق، چیزی فراتر از طلا بود: یک کره‌ی فلزی که نقشه‌ی ستاره‌ها را روی سقف غار می‌انداخت! undefined در همان لحظه، صدای قدم‌های سنگینی از میان مه‌ها شنیده شد... undefined رایان فهمید تنها نیست! او حالا باید بین فرار کردن یا رودررو شدن با نگهبانانِ پنهان، یکی را انتخاب کند. undefinedundefined ─── ⋆⋅☆⋅⋆ ─── undefined [@storytimeletsreadbook1405]
بفرمایید کیوتام اینم داستان کوتاه امشب undefinedundefined#مالک

۳

۱۷:۲۳

از این به بعد هر شب یه داستان کوتاه براتون میزارم کیوتام تا قبل خواب بخونید undefinedundefined#مالک

۳

۱۷:۲۳

راستی کیوتام#مالک

۳

۱۷:۲۴

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭
Name : A girl in the shadows of fear undefined Part 5 --- # فصل پنجم: چهره‌ی تاریک رؤیا به سمت دیوار دوید. او با جیغ گفت: «بابا! من اینجا هستم! کمک کن!» صدای پدر از پشت دیوار می‌آمد: «رؤیا... باز کن... من سردمه...» رؤیا دستش را روی دیوار گذاشت تا جایی را پیدا کند که صدا از آن می‌آمد. اما وقتی دستش به دیوار رسید، دیوار دیگر سفت نبود. دیوار مثل یک ژله‌ی سیاه و چسبناک بود. دست رؤیا در دیوار فرو رفت! او با ترس دستش را عقب کشید، اما دیوار او را رها نکرد. دیوار شروع کرد به کشیدنِ آرامیِ او به سمت خودش. رؤیا با لرزش، چراغ‌قوه را به سمت جایی که صدا می‌آمد گرفت. ناگهان، از میانِ آن دیوارِ سیاه و لرزان، یک چهره بیرون آمد. آن چهره شبیه پدرش بود، اما نه درست! چشم‌های پدرش سیاه و خالی بود، انگار که جای چشم‌هایش را خالی کرده باشند. پوست صورت او مثل مومِ ذوب شده بود و لبخندِ بسیار پهنی روی صورتش داشت؛ لبخندی که خیلی بزرگ بود و تا گوش‌هایش می‌رسید. آن موجود با صدای پدرش گفت: «بیا اینجا رؤیا... اینجا خیلی گرم و خوب است...» رؤیا فهمید که این پدرش نیست! این یک شبیه‌ساز است! چیزی که سعی دارد خودش را شبیه آدم‌ها کند تا آن‌ها را بگیرد. همان لحظه، اتاق شروع به لرزیدن کرد. سقف اتاق ترک خورد و از میان ترک‌ها، آن ده‌ها چشمِ سفید که رؤیا زیر تخت دیده بود، به سمت او ریختند و مثل بارانِ چشم روی سر او فرود آمدند! رؤیا چشم‌هایش را بست و فریاد کشید. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر در اتاق نبود. او در یک فضای کاملاً سفید و بی‌انتها بود، اما یک نفر یا چیزی، دقیقاً پشت سرش ایستاده بود و داشت به گردن او نفس می‌کشید... --- پایان فصل پنجم undefinedundefined برای فرستادن پارت بعدی ۵ ری اکت undefined میخوام
هر کی پارت ۶ رو خواست تو آیدی بهم پیام بده تا واسش بفرستم undefinedundefinedundefinedundefined#مالک

۳

۱۷:۲۵