بله | کانال شب‌چراغ🚦
عکس پروفایل شب‌چراغ🚦ش

شب‌چراغ🚦

۷۷ عضو
thumbnail
وقتی عراق به ایران حمله کرد و موشک‌هایش را بر سر شهرهای ما هوار کرد، دست ایران خالی از آتش سنگین و دوربرد بود و هیچ موشک زمین به زمینی در ایران وجود نداشت.در یکی از سفرهای وزیر سپاه برای مذاکره و خرید سلاح، به پیشنهاد رئیس وقت مجلس آقای هاشمی رفسنجانی و تاکید رئیس جمهور وقت، آیت الله خامنه‌ای، تلاش برای دستیابی به موشک زمین به زمین آغاز شد.
حسن طهرانی‌مقدم که همه او را با عنوان "پدر موشکی ایران" می‌شناسند در آن زمان فرمانده توپخانه سپاه بود. او ماموریت یافت برای آموزش عملیات موشکی به یک سفر سری به سوریه برود. طهرانی‌مقدم فقط توانست ۱۳نفر از نیروهای فنی توپخانه و رزمندگانی که روحیه جهادی بالایی داشتند، از مجموعه جدا کند و در پاییز ۱۳۶۳ به سوریه رفت.
تحصیلات گروه ربطی به موشک نداشت اما دو چیز باعث شد که موفق به یادگیری این علم شوند: اول ایمان به خدا و دوم باور داشتن به این که "ما می‌توانیم."هر نفر به جای یک تخصص، دو یا سه تخصص یاد گرفت. در کمتر از سه ماه آن‌ها استفاده از دو سامانه‌ی "اسکاد بی" و "فراگ۷" را یاد گرفتند.
از زمستان سال ۱۳۶۴، تلاش دانشمندان مختلف برای مهندسی معکوس شروع شد و حسن طهرانی‌مقدم که فرمانده گروه ۷ حدید ( اسم اولین گروه موشکی ایران بود) به این گروه بزرگ و گمنام پیوست و خودش، مسئولیت مهندسی معکوس تجهیزات زمینی موشک، همان لانچر یا سکوی پرتاب موشک و تجهیزات جانبی‌اش را بر عهده گرفت.
او به فکر افزایش نیروهای تخصصی‌اش هم بود و در همان دوران جنگ، برای آموزش برنامه ریخت. تعدادی از نیروهای مخلص سپاهی را وارد کارش کرد. با سخت‌کوشی و همت و اخلاص آن تیم ۱۳ نفره و در راس آن‌ها شهید حسن طهرانی‌مقدم، ما امروز موشک‌های مختلفی داریم: سجیل، فتّاح، خرمشهر، رستاخیز و...یکی از یکی قدرتمندتر و برای دشمن ناشناخته چرا که همه آنها به قول حسن طهرانی‌مقدم ساخت شیعه و ساخت ایران هستند.
دشمن متحیر است از قدرت و تنوع و کثرت موشکهای ما، مثلا موشک خرمشهر که دشمن هنوز نفهمیده چطور در جنگ دوازده روزه از سامانه‌های رهگیر موشکی‌اش رد شده و مناطق حساسش را با خاک یکسان کرده است!
و البته هزینه‌ی ارزان‌تر موشک‌های ما نسبت به آنچه امریکا خرج می‌کند برای تولید سلاح‌هایی از این دست..

حسن طهرانی مقدم باور داشت "فقط انسان‌های ضعیف به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند."به جمله‌اش فکر می‌کنم. راست می‌گوید. در سال ۵۹ و شروع رسمی حمله عراق به ایران ما نه موشکی برای دفاع داشتیم و نه امکاناتی برای ساخت موشک و نه حتی تجهیزاتی هزار برابر از این‌ها کوچک‌تر. اما در پایان جنگ، تلاش‌های ما برای ساخت راکت و موشک داشت به بار می‌نشست و راکت نازعات در سال ۶۶ ساخته شد.او و یارانش و دانشمندان گمنام صنایع موشکی این راه را با قدرت ادامه دادند. راهی که نتیجه‌اش در سال‌های بعد یک به یک به بار نشست...
ما حالا خیلی موشک داریم.. آنقدر که ابرقدرت‌های دنیا با داشتن سلاح‌های اتمی، انواع موشک و بمب و جنگنده، با حمله سایبری و خیلی چیزهای دیگر بعد از گذشت ۱۲ روز از جنگی که خودشان به راه انداخته بودند التماس صلح داشتند.
و حالا بعد از کودتای دیماه ۱۴۰۴ و تلاششان برای سرنگونی ایران توسط منافقین داخلی و خارجی، در جنگ سومی که علیه ایران راه انداخته‌اند از شکار f35 رادارگریزشان برای اولین بار در تاریخ توسط موشک ایرانی، انگشت به دهان مانده‌اند. بیش باد..

در لحظات ابتدایی سال نو که ان‌شاءالله سال فتح برای ماست دعای خیرمان بدرقه‌ی روح و راه "پدر موشکی ایران" و یاران گمنامش..
_undefinedundefinedundefined__undefined@shabcheraagh

۱۵:۴۲

thumbnail

۱۵:۴۲

بازارسال شده از مسجد جامع شهید بهشتی(ره)
thumbnail
#هرآدمی‌یه‌داستانی‌داره.. #داستان‌امیرمهدی
ازش می‌پرسم: چند سالته؟میگه: ۱۲ سال... نه نه... ۱۳ ساااال.. شایدم ۱۲ سال نمی‌دونم... یادم نیست... حالا بنویس ۱۳ سال.‌..
حواسش پرت ماشین‌هاییه که دارن آماده میشن که راه بیفتن نکنه جا بمونه...
باهاش خداحافظی می‌کنم که بره برسه به کاروان.. ولی قبلش ازش یه عکس خوب می‌گیرم که این #مشت‌گره‌کرده‌ش توو تاریخ بمونه!
پا میذاره روو رکاب و دستشو به نشونه خداحافظی توو هوا برام تکون می‌ده و لحظه‌ی آخر می‌گه: خااله بنویس ۱۲.. فکر کنم ۱۲ سالمههه..
نمی‌دونم امیرمهدی ۱۲ سالشه یا ۱۳.. مهم هم نیست سن فقط یه عدده اون همین حالا هم خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. خیلی بزرگ‌تر از سنش..چون فهمیده نقش الانش چیه، کار درست کدومه و باید چی کار کنه! واسه همینه که خستگی براش معنی نداره و همپای بزرگترا وسط میدون جنگ با ابرقدرتاست! و هر شب زیر صدای پهبادها و ... مسیر طولانیِ #کاروانِ‌ماشینی رو شجاعانه با دوچرخه‌ش رکاب می‌زنه. هر از گاهی هم رفقاشو می‌نشونه ترک دوچرخشو یه دور مجانی مهمونشون می‌کنه در حالی که پرچم ایرانو روو شونه‌هاش حمل می‌کنه و با یه پرچم دیگه هم دوچرخشو تزئین کرده :) خداقوت پسر #بامعرفت ایرانundefinedundefined
ایران پر از امیرمهدی‌های پا به رکابهundefinedundefinedundefined
undefinedدر خبرگزاری فارس بخوانیدundefined
undefined مسجد جامع شهید بهشتی رهکانال بله | کانال ایتا

۲۰:۰۴

بازارسال شده از مسجد جامع شهید بهشتی(ره)
thumbnail

۲۰:۰۴

_ #یک‌قاچ‌کتاب undefinedundefined
undefined ما آمده‌ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم؛
نیامده‌ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی‌آزارتر بود و از گاو مظلوم‌تر!
ما باید وجودمان، نفس کشیدنمان، راه رفتنمان، نگاه کردنمان و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود…
ما نیامده‌ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم
که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله هر سه ستایشمان کنند…

undefined ابوالمشاغلundefined نویسنده: نادر ابراهیمی
undefinedundefined __undefined@shabcheraagh

۱۳:۴۳

بازارسال شده از پای در بند خویشتن
thumbnail
خدا مشتاق نامدار کردن گمنام‌هاست...
undefinedتصویر چهره‌ی خندان آقامهدیِ خادم‌زاده، روی در ورودیِ ساختمان خودنمایی می‌کرد.بنای ساده‌ و قدیمی‌‌ای که از روز سوم جنگ، میزبان مهمانانی بود که شهادت او را تبریک و تسلیت می‌گفتند.وقتی به آستانه در ورودی منزل رسیدم، باور نکردم بانوی متبسمی که جلوی در ایستاده همسر شهید باشد. چهره‌ مهربان و خندانش‌ نشانی از رنج مصیبت نداشت. انگار که از پیش ما را می‌شناخته، با مهربانی و خوش‌رویی، به ما خوشامد گفت و راهنمایی‌مان کرد. از خودش عبور کرد و مودبانه، با اشاره بانوی دیگری را نشان داد: «ایشون مادر شهید هستند.» بعد با مهربانی خودش را کنار ما رساند و در بین ما نشست.
undefinedآقا مهدی، صبح دوشنبه ۱۱ اسفند، در محل کارش بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسیده بود. او ۴۸ ساله بود. ۱۷ سال از زندگی مشترکش می‌گذشت و سه فرزند داشت؛ دو پسر جوان و نوجوان و یک پسر ۵ ساله.
undefinedنقل خاطرات و صفات شهید‌، از مادر بزرگوارش شروع شد. بانویی که هنگام عرض تسلیت، با چشمان محکم و آرامَش‌ مواجه شدم. به جای بی‌قراری، آرامشی دوست داشتنی بر چهره‌اش نقش بسته‌‌بود‌. آنقدر که زهرا‌خانم، همسر بزرگوار شهید، آن صلابت را تحسین می‌کرد و اقرار داشت انگار مادرآقامهدی‌ را حضرت زینب (س) آرام کرده...حاج‌خانم ۵ فرزند داشت، اما آقامهدی‌ یوسفش‌ بود. می‌گفت از بچگی یک جور دیگر بود... از ۹ سالگی نسبت به نماز‌هایش مخصوصا نماز صبح حساسیت زیادی به خرج می‌داد. وقتی برای اولین بار حقوق گرفت، سال خمسی‌اش را تعیین کرد. باخدا و با‌ایمان بود. همیشه وضو داشت. همه دوستش داشتند، هیچکس از او ناراضی نبود و خیرش به همه می‌رسید؛ آنقدر که همه اقرار داشتند اگر او شهید نمی‌شد ما تعجب می‌کردیم...
undefinedمثل همه‌ی شهدا، نزدیکان آقامهدی هم بعد از شهادتش‌ چیزهای جدیدی درباره شهیدشان فهمیدند که پیش از آن نمی‌دانستند. برادر آقا مهدی می‌گفت هرسال در شب میلاد امام حسین علیه‌السلام، در مسجد حضرت رسول(ص) نذری می‌دادند. سال‌ها این نذر تکرار شد اما هیچکس نمی‌دانست که بانی‌اش آقامهدی‌ست. این موضوع از خادمان و آشپز هیئت هم پنهان مانده‌بود. آقامهدی‌ عاشق گمنامی بود؛ دلش نمی‌خواست توی چشم باشد، اما خدا همیشه آنهایی را که خالصانه برای خودش کار می‌کنند، بالا می‌برد و به همه نشان می‌دهد. خدا برعکس گمنام‌ها، برای نامدار کردنشان مشتاق است...
undefinedزهراخانم‌ هم مثل همسر شهیدش گمنامی را دوست داشت. برای همین وقتی از او درخواست شد در مقابل دوربین شروع به صحبت کند، خودداری کرد و گفت صحبت برای راویان‌ کافی‌ست. بعد با لبخندی که از لبانش محو نمی‌شد، رو به ما خاطرات شیرین همسرش را مرور کرد. آن لبخند ناشی از عشق و رضایت عمیقی بود که از شهیدش داشت.می‌گفت: «*شهادت مزد تلاش‌های خالصانه همسرم برای حل مشکل دیگران بود.* تمام توانش را برای حل گرفتاری‌های دیگران به کار می‌گرفت و خودش را به زحمت و قرض می‌انداخت. هرروز بعد از نماز صبح زیارت عاشورا و یک صفحه قرآن با معنا و تفسیرش می‌خواند؛ این عادت در تمام سال‌های زندگی مشترکمان ترک نشد. با آنکه آموزش قرآنی مفصلی ندیده بود، مسلط به مفاهیم قرآن بود و در مسائل اعتقادی و اجتماعی از ادله‌ی قرآنی‌ش حظ می‌بردم.وقتی فهمید حفظ قرآن را شروع کرده‌ام، خیلی حمایتم کرد و گفت این مهم‌ترین کار توست. خیلی سفره‌دار و مهمان‌نواز بود. به صله‌ارحام اهمیت می‌داد. دهه‌ اول ماه مبارک ما بارها افطاری دادیم. بعد از شهادت آقا مهدی هم افطاری‌هایمان را هرشب سر مزارش ادامه دادیم... در مهمانی‌ها با بچه‌ها بچه‌ می‌شد و بازی می‌کرد. با او خوش می‌گذشت. هر سه پسرمان هم به او خیلی وابسته بودند. چون مقید بود هرروز بعد از بازگشت از محل کار، برایشان وقت بگذارد.پسر کوچکم هنوز گاهی می‌پرسد: «بابا کِی از سرکار برمی‌گرده؟» یکی از بچه‌ها خواب پدرشان را دیده بود. توی خواب احساس کرده بود آقا مهدی زنده‌ست.
گفته بود: «بابا ما که پیکرت رو خاک کردیم تو اینجا چیکار می‌کنی؟» آقا مهدی جواب داده بود:
«اون فقط پیکر من بود. شبیه یه عروسک. من خودم الان پیشتونم...» بچه‌ها باور دارند پدرشان بیشتر از قبل مراقبشان است... من هم حضورش را احساس می‌کنم. هروقت دلم می‌گیرد می‌گویم: «آقامهدی خودت آرومم کن! دستت رو بذار رو قلبم...» بعد از چند دقیقه احساس می‌کنم که آرامِ آرامم.»

undefinedدیدار شیرینمان با خانواده شهید برای ما کلاس درس مقاومت بود. کلاس درسی که با ذکر مصیبت سید الشهدا‌(ع) آغاز شد و به‌پایان رسید. همسر شهید صبری زینب‌وار داشت و جز زیبایی ندیده بود. این را از کلام خودش فهمیدم و  ذکر «الحمدلله» که مثل لبخندش پرتکرار بود.
undefined رضوانه خلج
#روایت_جنگ_رمضان#شهید_مهدی_خادم‌زاده
undefined@paiband

۱۴:۵۲

thumbnail
_ #یک‌قاچ‌کتاب undefinedundefined
undefinedایمان یک خصلت برجسته‌ی پیامبران خدا و مومنان و دنباله‌روان آن‌هاست؛ ایمان داشتن، باور داشتن به رسالت خود. فرق میان رهبران الهی و رهبران سیاستمدار جهانی در همینجاست. رهبر الهی مانند راه‌روِ این راه به آنچه می‌گوید، به گامی که برمی‌دارد، به راهی که می‌پیماید، با همه‌ی وجودش صمیمانه مومن است. در حالی که سیاستمداران عالم، احیانا سخن زیبایی و بیانات دلکش و شیوایی ممکن است داشته باشند، اما به آنچه می‌گویند، ایمان، یا ایمانِ به قدرِ لازم ندارند.(ص۶۳)
اما پیغمبران خدا نه، به آنچه گفته‌اند، با تمام وجودشان مومن بوده‌اند، به آنچه مردم را به آن دعوت کرده‌اند، خود پیش از همه، رسیده‌اند. معنی ندارد که من پای قله کوه بِلَمَم و بخوابم، عطش تمام وجود مرا بپژمرد و بیفسرد، بعد به شما بگویم آقایان، آن بالای کوه یک آب خوشگواری هست، بدوید، بروید، زود باشید، شتابان باشید، سابقوا سارعوا؛ خود من از اینجا جنب نخورم. حق دارند اگر همه بگویند اگر راست می‌گفتی، اگر از وجود چشمه‌ی گوارا خبر می‌داشتی، خودت هم که از تشنگی داری می‌سوزی بیچاره! خودت حرکت می‌کردی، پس دروغ می‌گویی، پس معتقد نیستی به آنچه می‌گویی. رهبران الهی، پیش از همه، همچون پیش‌آهنگان یک راه، پرچم به دست، گام در راه، استوار، مشغول حرکت بودند و می‌رفتند، از همه جلوتر خودشان بودند. (ص ۶۵)
undefined#کتاب‌طرح‌کلی‌اندیشه‌اسلامیسخنرانی #شهید سیدعلی خامنه‌ای در مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السلام در ماه رمضان سال ۵۶
undefinedتصویر: اسکات ریدر، بازرس سازمان ملل undefinedundefined __undefined@shabcheraagh

۱۰:۴۱

بازارسال شده از پای در بند خویشتن
thumbnail
هو الفتاح
هوای خانه
بالاخره خانه‌ی شهیده را پیدا می‌کنم: انتهای اتوبان ستاری. نزدیک کوه است رسما. یک آقای میانسال با موهای جو گندمی و یک آقا پسر 20 ساله در را به رویمان باز می‌کنند. پدر و پسرِ شهیده هستند. یک پسر بزرگترِ 25 ساله هم دارند که سرکار است. بیش از بیست روز است که خانم خانه، شهید شده. از آن روز تا حالا پسر بزرگتر، خانه نیامده و پیش مادربزرگش است. پدر و برادرش می‌گویند: "دلش را ندارد."وارد خانه که می‌شویم، از نظم و آراستگی منزل و بعد هم پذیرایی باسلیقه شگفت‌زده می‌شوم. چای تعارف می‌کنند و خرما. هسته‌های خرما را در آورده‌اند و به جایش گردو گذاشته‌اند. شیرینی‌ها تا جایی که لازم بوده سلفون دارد تا خشک نشود، همه را مردهای خانه تدارک دیده‌اند. با سلیقه و وسواسی زنانه. گلدان روی میز و کارتی که هنوز بهش وصل است، توجهم را جلب می‌کند: مادرم روزت مبارک! روی میز پذیرایی یک پرچم ایران چسبانده‌اند که شوهر شهیده، توضیح می‌دهد: "برای روی تابوت است و پسرم از معراج شهدا یادگاری آورده اینجا چسبانده." دور پرچم ریش‌ریش است و زیاد مرتب چسبانده نشده. خیالم راحت می‌شود. بالاخره نشانی از نبودن خانم خانه و عملکرد مردانه‌! مشاهده می‌شود.شوهر شهیده، قبل از هر چیز ، درباره‌ی علاقه همسرش شروع به صحبت می‌کند: "بی‌اندازه به آقا علاقه داشت. آنقدری که به هفت ساعت نکشید بعد از شنیدن خبر شهادت آقا، اونم شهید شد. ما این همه چیز از خدا می‌خوایم خدا تحویلمون نمیگیره...حسودیم میشه بهش. به خدا گفته بود من بعد آقا نمی‌خوام زنده بمونم."پسر کوچکش تایید می‌کند :"ساعت سه نصفه شب رسیده بودم خونه. 5 صبح با گریه اومد بالا سرم بیدارم کرد: پاشو که بدبخت شدیم.نشسته بود سر سجاده بلند‌بلند زار می‌زد: خدایا من نمی‌خوام بعد آقا زنده بمونم. منو نگه ندار." مادر، غرق در کار حوزه بسیج بود و فعالیتها را جدی می‌گرفت. انگیزه‌اش بسیار زیاد بود، به خصوص این چند سال اخیر. اهل کار رسانه‌ای هم بود. از طرفی هم با دوستانش در ایتا یک کانال زده‌بودند به نام عدل نیوز. این اواخر دائم با موبایلش کار می‌کرد و مطلب می‌نوشت. در امور خیریه هم مشارکت داشت. مرتب برای خانواده‌های نیازمندی که شناسایی کرده‌بودند، پول جمع می‌کردند و ارزاق می‌فرستادند. هزینه‌ی سه بچه را هم در بهزیستی به‌عهده گرفته‌بودند.از پدر خانواده می‌پرسیم چطور از شهادت همسرتان مطلع شدید؟"رفته بودم سر خط. نماز صبحم را تو مسجد میدون صادقیه خوندم. اونجا متوجه شدم رهبر رو شهید کردن، مردم محل بعد از نماز حرکت کردند به سمت میدون انقلاب. یک مقدار کار کردم بعد برگشتم خونه کمی استراحت کنم. همان موقع همسرم رو دیدم که از خونه رفت بیرون. گفتم لابد با دوستاش می‌ره انقلاب.حدود ساعت یازده‌و‌نیم با موتور یه دوری زدم. همین که رسیدم سر این پل، بالا سرم رو زدن. گفتم ای بابا حوزه بسیج رو هم که زدن. خیالم راحت بود آنجا تخلیه است. کمی بعد پسرم زنگ زد که گوشی مامان در دسترس نیست. دلم شور افتاد، رفتم سمت حوزه. قیامتی بود. مثل اینکه 35 نفر آنجا بودند که نصفشان رفته‌بودند انقلاب و نصفشان مانده‌بودند تا برای بچه‌های بسیج و ایست‌بازرسی، افطاری درست کنند. حوزه تخلیه نبوده. موتور را همانجا دم در انداختم و با چه بدبختی رفتم داخل. یه نفر بهم گفت همه رو بردن بیمارستان، اینجا دنبالش نگرد. رفتیم بیمارستان. پسرکوچکم بین شهدا گشت و اومد گفت بابا اینجا نیست. اون پسر بزرگه که اصلا تو هم نیومد. نمی‌تونست. منم حالم خوب نبود. نشسته بودم یه گوشه. مسئول بخش اومد در گوشم گفت ببین جلوی پسرت نگفتم. دو نفر دیگه هم آوردن. منتها سر ندارن، بیا شما بالاخره همسرشی ، مَحرمِشی ، خودت شناسایی کن از روی بدن."اینجا گریه می‌کنیم. همه. همسر شهید بیشتر. طوریکه من گمان می‌کنم شهیده‌ی این خانه یکی از همان شهدای بی‌سر است . تا اینکه ادامه می‌دهد: "خدا پدرشونو بیامرزه... برگشتم دیدم کلی از بچه‌های مسجد و محل پشت سرم اومدن بیمارستان. مداح هیئت باهام اومد داخل تنها نباشم. از روی پاها نتونستم تشخیص بدم. خواستم موبایلم رو در بیارم عکس همسرمو نشونشون بدم بلکه کمکی بشه، دستم یاری نمی‌کرد‌. بالاخره مسئول سردخانه عکسو دید و گفت ببین!این پیکر رو به پسرت نشون دادم ولی بیا تو هم یکبار دیگه ببین. صورتشو باز کردند‌. خودش بود. یک گرد خاکستری روی صورتش بود. گفتم یه کم پارچه رو از اطراف ِ صورت کنار بزنن لباسشو ببینم. مطمئن شدم خودش است. بخشی از لباسش سوخته بود و سیاه شده‌بود. همانجا افتادم."
undefined<img style=" />undefinedنسیبه پورمحمدی
#روایت_جنگ_رمضان#شهیده_رقیه_ابراهیمی‌آذر#قسمت_اول
undefined@paiband

۲:۴۷

بازارسال شده از پای در بند خویشتن
پسر کوچکشان می‌گوید: "در همین حیث و بیث، مادربزرگم از شهرستان زنگ زد و سراغ مادرم رو گرفت. نمی‌دونست ما بیمارستانیم. با اضطراب پرسید: شماها کجایید؟ منم نگفتم چی شده، مادربزرگم گفت: مادرت به من صبح زنگ زده که من از فلانی عسل خریدم الان نمی‌تونم واریز کنم براش. شما زحمت بکش پرداخت کن مدیونش نشم. بعدم گفته اگه همو ندیدیم حلالم کنید."همسر شهیده از کفنی می‌گوید که از کربلا برای خودش خریده‌بود و تبرک کرده‌بود. چند روز بعد از شهادت، در معراج شهدا از مسئول مربوطه قول می‌گیرد که این کفن متبرک را به شهیده بپوشانند. با کمک و همراهی یکی از خادمان معراج، تابوت را باز می‌کنند و با کفن متبرک، دو مرتبه شهیده را می‌پوشانند. خادم معراج، پدر و پسرهایش را صدا می‌زند: "حالا که تابوت باز شده بیاین سه‌تاتون بشینین یه دلِ سیر نگاهش کنید."روی شهیده را کنار می‌زنند. پسرها می‌آیند. این بار پسر بزرگتر را هم راضی می‌کنند جلو بیاید و با مادرش وداع کند. همین که پسرها دور پیکر حلقه می‌زنند، یک قطره اشک از گوشه‌ی چشم مادر، جاری می‌شود.پسر بزرگ را خیلی دوست داشت و همیشه نگرانش بود. لای قرآن دعایی نوشته‌بود و گذاشته بود که خدایا دلش را به این راه متمایل کن. پدر با گریه می‌گوید: "چون بچه‌هاشو دیده بود، اشکش ریختا."این قطره‌ی اشک مادرانه خیلی در معراج سر‌و‌صدا می‌کند و حال و هوای همه را تغییر می‌دهد."خیلی تو زندگی با من زجر کشید. همه‌ش مستاجری، خب من راننده‌ی تاکسی‌م، مگه چقدر در میارم، سی سال زندگی کردیم ولی نتونستم براش خوب خرج کنم، دختردایی‌م بود. اصالتا اهل خامنه‌ایم، لباس عید که براش نخریدم، عوضش آن کفن تبرک کربلا نصیب خانمم شد، شب عیدی یکی از اقوامم خواب خانومم رو دیده بود که گفته جامون خیلی خوبه. یه عالمه خونه‌ی قشنگ بهم نشون دادن گفتن خودت یکی‌شو انتخاب کن" و دوباره گریه می‌کند. "خودم غذا درست می‌کردم معمولا. خیالش راحت بود از این بابت. گیر بهش نمی‌دادم. اونم عشق همین کارهای خودشو داشت، دلش خوش بود به همین فعالیتها. بچه‌ها هم که از آب و گل در اومده بودن، دیگه با خیال راحت می‌رسید به کارش."اینجا دیگر همه‌مان می‌خندیم. حالا معلوم می‌شود رقیه‌خانم ابراهیمی قبل از شهادت این سه مرد را برای زمان نبودنش حسابی آماده کرده‌بود. در این خانه‌ی بدون همسر، کارهای خانه روی زمین نمی‌ماند.همه‌چیز سرجایش بود. اما این سه مرد ، بعد از شهادت رقیه خانم، در منزل مادربزرگ مستقر شده‌بودند:"ما بیشتر خونه‌ی مادرم بودیم این مدت. چون اینجا که میایم، من به پسرم نگاه می‌کنم اون به من، بعد دوتامون می‌زنیم زیرگریه. اون پسر بزرگه‌م که اصلا نمیاد اینجا. میگه نمی‌تونم بدون مامان خونه رو ببینم."
یاد سخنرانی رهبر شهید می‌افتم: «زن، هوایی است که فضای خانواده را انباشته؛ اگر هوا نباشد، تنفّس ممکن نیست، زن این جوری است؛ زنِ خانواده به منزله‌ی تنفّس در این فضا است.»این سه نفر حق دارند که در این خانه بند نمی‌شوند. انسان ها به حکم طبیعت، از عهده‌ی امور زیستی خودشان بر‌می‌آیند. آنچه جبران‌شدنی نیست، هوای زیستن است. همسر رقیه خانم حرفهایش را با تعریف کردن از تجمعات این شبها تمام می‌کند: "هر شب 8 تا 10می‌رم میدون. می‌شینم یه گوشه برا خودم. اهل محل میشناسن میان جلو احوال پرسی می‌کنن. تسلیت می‌گن. یه وقت می‌بینی جنگنده میاد، یه نفر تکون نمی‌خوره از جاش. تازه محکمتر الله‌اکبر میگن... اینا کار خداست همه ... منم راضیم. خانمم به خواسته‌ی قلبیش رسید."
قبل از خداحافظی پسر کوچکشان، پروفایل مادرش را نشان می‌دهد: کاش آخر دیکته‌ی پر غلط زندگی‌ام،
با ارفاق بنویسند: شهادت

undefined<img style=" />undefinedنسیبه پورمحمدی
#روایت_جنگ_رمضان#شهیده_رقیه_ابراهیمی‌آذر#قسمت_دوم
undefined@paiband

۲:۴۷

thumbnail
یا الله"
نام تو را ملائکه در عرش با وضو
برداشتند و گوشه پرچم گذاشتند

undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۸:۱۱

thumbnail
بالِ پریدن
کارت اهدای عضوش را داد دستم و گفت: اگر قرار است بمیرم و پیکرم سهم موریانه‌ها شود کاش لااقل به دردی بخورم!
سریال شوق پرواز را می‌دیدیم. به قسمت شهادت خلبان بابایی که رسید، گفت به او حسرت می‌خورم! عاشق شهید بابایی بود.می‌گفت به شهدا غبطه می‌خورم. حسرت می‌خورد چرا در جنگ هشت ساله سنش کم بوده و نتوانسته شرکت کند..!آرزوی شهادت داشت.می‌خواست مدافع حرم شود اما شرایط کاری‌اش اجازه نداد. آن وقت نهال دخترمان دو ساله بود.
سفره می‌چیدم و صدا می‌زدم که بیا نهار! می‌گفت: اول نماز! حتی وقتی روزه بود، افطار نمی‌کرد می‌گفت؛ اول نماز. اصلا به همه‌ی کارهای دنیا می‌گفت: اول نماز.
گاهی می‌گفت وضو بگیرید با هم نماز بخوانیم.

هر روز زیارت عاشورا می‌خواند. از بس خوانده بود حفظ شده بود. بیرون که می‌رفتیم زیر لب از حفظ زمزمه می‌کرد.با صحیفه سجادیه مانوس بود. نه اینکه سرسری بخواند.. نه.. یک موقع می‌دیدی یک ساعت روی یک صفحه مانده و فکر می‌کند. می‌خواند و گریه می‌کرد. دعای آخر نمازهایش هم یک بند از همین صحیفه بود: وانصِبِ المَوتَ بَینَ اَیدینا نَصبا: خدایا مرگ را از یاد ما نبر!
از کودکی دوست داشت پلیس بشود، بچگی‌اش با دستبند و بی‌سیم و تفنگ پلاستیکی گذشت.تا اینکه علی‌رغم مدرک تحصیلی‌اش رفت دانشکده افسری و به آرزویش جامه‌ی عمل پوشاند؛ شد سرگرد امیر ذوالقدریها.
سر کار که می‌رفت: گوشی همراهش را می‌گذاشت داخل کشو میزش! معمولا جواب نمی‌داد؛ مگر گاهی یکی در میان! می‌گفت وقتی سر کارم زنگ نزنید، مخصوصا روزهای شلوغ. معنی ندارد زمانِ کارم را به حرف زدنِ با خانواده بگذرانم.
همکارش می‌گفت: "گاهی می‌آمدند از اینور و آنور برای مصاحبه. نمی‌ماند.. می‌رفت.. می‌گفت من حرفی ندارم، چیزی بلد نیستم با فلانی مصاحبه کنید." در حالی که آدم روشنی بود. انگلیسی را راحت حرف می‌زد و برای کارش دوره‌های تخصصی جرم‌شناسی و.. می‌رفت. اهل دیده شدن نبود می‌گفت ما‌ چراغ خاموشیم، سرباز نظام، اصل خداست که می‌بیند. گمنامی را دوست داشت همانقدر که دخترش نهال را!
جزء ۳۰ قرآن را حفظ بود و به نهال هم یاد می‌داد. با هم قایم‌باشک بازی می‌کردند. گاهی با هم باشگاه می‌رفتند.
خودش تکواندوکار بود و از نهال که مدال کشوری کاراته داشت می‌خواست حتما از مسابقه‌ها با مدال برگردد. رنگش فرقی نداشت؛ مهم بالا بردن پرچم ایران بود.

نظامی بود اما اهل کتاب و ادبیات و شعر. این شعر را خیلی دوست داشت: "سخت است هوای آسمان در سرت باشد؛ اما بالِ پریدن نداشته باشی."
نهم اسفند، سر شیفت بود که اسرائیل و آمریکا به بیت رهبری حمله کردند. با او تماس گرفتم. خلافِ معمولِ همیشه، بدون سلام و علیک محزون خواند: وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ... گفتم چیزی شده؟ گفت: نپرس..
فردا که خبر شهادت آقا اعلام رسمی شد تازه فهمیدم چرا آنقدر ناراحت بود.

فردا شیفتش تمام شده بود و باید می‌آمد خانه. تماس گرفت که می‌خواهم بمانم کلانتری. ماهِ مبارکِ رمضان بود. گفتم: "نمی‌شود قول داده بودی. لااقل روزه‌ات را کنار ما باز کن!" آمد. اما تمام خانه ماندنش سرجمع نیم ساعت هم نشد. آخر هم برگشت کلانتری.بعد شهادت آقا دیگر تاب و قرار نداشت. عجیب شده بود. ساکت و تودار. نمی‌توانست خانه بماند. پدرش را ۱۳ سال پیش از دست داده بود اما می‌گفت "با رفتن آقا یتیم شدم تا حالا نمی‌دونستم یتیمی یعنی چی! کاش منم شهید شم."آن شب بعد رفتنش دل‌آشوبه گرفتم. نهال هم تب کرد تب شدید و سخت که با تب‌بُرها هم پایین نیامد. دلم شور می‌زد. تماس گرفتم که غریبه‌ای جواب داد و گفت: موشک کلانتری را زده!
موج پرتش کرده بود و مانده بود زیر آوار. بیرونش که آورده بودند هنوز به هوش بود. هرچند قطع نخاع شده بود و خونریزی داخلی داشت. منتقلش کردند به بیمارستان. اما نماند. صبح یازدهم اسفند، رفت همانجایی که همیشه آرزویش را داشت. پیش آقا و تمام شهدا. عند ربهم یرزقون شد.. تا ابد زنده..
بعد از شهادتش از خیریه‌‌ها تماس گرفتند که آقای ذوالقدریها گویا کمک واریزی این ماه را یادشان رفته است... ما مات مانده بودیم که کدام کمک‌ها؟؟ فیش‌های واریزی کمکش به این خیریه و آن خیریه، فلان خانواده و فلان کسِ دست‌تنگ را بعد رفتنش در گوشی همراهش دیدیم!انگار تازه شناختیمش، یکبار دیگر، از نو!
او شهید زیسته بود، پیش از آن که شهید شود.
زمین قفسش بود و هوای آسمان داشت و آنقدر گشت تا بال پریدنش را پیدا کرد.

undefinedمینا کاظم
#جنگ_تحمیلی_سوم#شهید_سرهنگ_امیر_ذوالقدریها
undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۹:۳۱

بازارسال شده از مسجد جامع شهید بهشتی(ره)
thumbnail
undefined اربعین آقای‌شهید و کودکان مینابوقت روضه‌ست..
دلم وقتی که می‌گیره میامو
می‌گم توو روضه هر شب یا رقیه
تصور می‌کنم تووی بهشتی
داری هم‌بازی می‌شی با رقیه

میگن آقا همونجا پیشتونه
مثل اون جشن تکلیفی که داشتین
شما که دسته جمعی خوبه جاتون
چرا ما رو توو دنیا جا گذاشتین؟؟

#یا‌رقیه
undefined مسجد جامع شهید بهشتی رهکانال بله | کانال ایتا

۲۱:۴۰

thumbnail
undefinedundefined
undefined با عشق شهید کربلا می‌جنگند 
با مشق علمدار خدا می‌جنگند 
هر چند که هیچ‌ کس نمی‌بیندشان
یک عده برای حفظ ما می‌جنگند

undefined علی داوودی
#صد‌وپنجاهundefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۱:۲۱

undefinedundefinedشهیدان این روزهاعجیبندشهیدان قدرتکه در ا‌وج شهرت غریبند
شهیدان این روزهاشهیدان گمنام نام‌آشنا  شهیدان گلگون کفن شهیدان راه خدا   در وطن
شهیدان پیام‌آور عزتند  
که در شهر با عطر کرب‌وبلا می‌وزند

شهیدان لبخند در قلب میدان جنگشهیدان خاکی که در تنگسیرشهید لباس پلنگی؛ که در تنگنای جهان مثل شیر 

شهیدان این روزها..شهید سه ساله، سه روزهکه دنیا ندیدهشهیدی که قبل از تولد به سنّ شهادت رسیده
شهیدان که در جمله فارسی مثل آب!شهیدان درس ریاضی علومشهیدان پای حساب و کتابشهیدان این انقلاب 
شهیدان پرچم به دستشهیدان شیکی که در عکس‌ها با نمکشهیدان زیباشهیدان سلفیشهیدان لایک و شهیدان تکشهیدان یک شکل دیگر شهیدشهیدان نسل جدید
شهیدان این روزها...نه تشييع و ختمی، نه اعلان سوگ و عزابه قربان ارباب بی سرشهیدان ایثارگر           جانفدا
شگفتند این روزها
ورق‌های تقویم ما شاهد است
که زین پیش اینگونه برگی نبود
که این‌گونه سرشار از زندگی
نه!! اینگونه مرگی نبود

undefined علی داودی
undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۰:۱۶

thumbnail
undefinedundefined
undefined همت در جمع بچه‌های کادر تیپ ۲۷ گفته‌بود: ما گرفتاریم به یک #ملت‌معجزه‌آفرین..
می‌گفت: ما گرفتار ملتی شدیم که خودش تدارک جنگ را به عهده گرفته، خودش با رضا و رغبت نیروی انسانی مورد نیاز جبهه را داوطلبانه تامین می‌کند، خودش خوراک و پوشاک رزمنده‌ها را تامین می‌کند، خودش شهید می‌دهد بعد هم پدر و مادر همین شهید می‌آیند جسد عزیز شهیدشان را به عقب می‌برند و به بهانه تشییع جنازه او، ده تا نیروی تازه‌نفس را هم جذب می‌کنند. ده تا جوان را سر غیرت می‌آورند که بروند جبهه جای شهیدشان را پُر کنند... حالا آیا ما می‌توانیم از این راهی که این ملت در برابر ما باز کرده جیم بزنیم؟ ما گرفتار این ملت معجزه‌آفرین شده‌ایم و باید تا آخر راه را برویم...
شهید همدانی: درست است.. روح همت شاد که چه قشنگ حرف دل مرا هم به زبان آورد.
undefined مهتاب خیّن| صفحه۳۰۴undefined از شب‌های جنگ رمضان
آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای:
برادران و خواهران هموطن! امروز و تا این نقطه از حماسه دفاع مقدس سوم، به‌جرأت میتوان گفت که شما ملت قهرمان ایران، پیروز قطعی این میدان بوده‌اید.
#مردم‌پایِ‌کارِانقلابند
undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۰:۴۶

thumbnail
undefined سخن‌نگاشت| #شفافیت در همه مسائل لازم است به غیر از امور جنگی
undefined رهبرانقلاب، در ابتدای جلسه درس خارج فقه:
undefined️ شفافیت را امیرالمؤمنین یاد داده؛ میگوید حقّ شما بر من -یعنی حقّی که شما پیش من دارید- [این است که] هیچ رازی را از شما پنهان ندارم، مگر در جنگ و مسائل جنگ و مسائلی که با دشمن طرف هستیم، اینجا نمیشود حرفها را زد؛ چون حرف را وقتی که گفتیم، شما شنفتی، دشمن هم می‌شنود.
undefined️ بله در این مسائل حرب -حرب، اعمّ از همین حرب به‌اصطلاح نظامی و مانند اینها است- در مسائل امنیّتی، در مسائل نظامی، در مسائل گوناگونی که جنگ داریم با دشمن، مقابله‌ی با دشمن داریم، بله اینجا جای افشاگری نیست، جای شفّافیّت نیست، امّا در غیر اینها، در مسائل عمومیِ مردم، اَن لَا اَحتَجِبَنَّ دُونَکُم سِرّاً. ۹۷/۷/۲۳
undefined @Khamenei_ir

۱۸:۲۵

بازارسال شده از شب‌چراغ🚦
__undefinedundefined__
undefined شرمنده‌ام که هیچ ندارم به غیر جان
یک جان کم است تا که بریزم به پای تو!

undefined مینا کاظم
#از‌زندگی‌هرآنچه‌که‌دارم‌فدای‌تو..
#صدوشانزده#حسین‌جان♥️#آقای‌عزیز‌ما#به‌دنیا‌آمدم‌تا‌عاشقت‌باشم
__undefinedundefined_undefined@shabcheraagh

۱۹:۲۶

undefinedundefined
undefined نام حسین‌بن‌علی علیه‌الصلاه‌والسلام، نام عجیبی است.
وقتی از لحاظ عاطفی نگاه می‌کنید، می‌بینید خصوصیت اسم آن امام در بین مسلمینِ با معرفت، این است که دل‌ها را مثل مغناطیس و کهربا به خود جذب می‌کند.
البته در بین مسلمین کسانی هستند که این حالت را ندارند و در حقیقت، از معرفت به امام حسین بی‌بهره‌اند.
از طرفی کسانی هم هستند که جزء شیعیانِ این خانواده محسوب نمی‌شوند؛
اما در میان آن‌ها بسیاری هستند که اسم حسین علیه‌السلام، اشکشان را جاری می‌سازد و دلشان را منقلب می‌کند.
خدای متعال در نام امام حسین اثری قرار داده است که وقتی اسم او آورده شود، بر دل و جان ما ملت ایران و دیگر ملت‌های شیعه، یک حالت معنوی حاکم می‌شود.
این، آن معنایِ عاطفیِ آن ذات و وجود مقدس است.

undefined کهربا| گزیده‌سخنان‌رهبر‌شهید در رابطه با نهضت عاشورا
undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۲۰:۳۵

thumbnail
undefinedundefined باز هم جا ماندیم؛
اثباتی بر آن جمله‌ی معروف:
"شهادت یک لحظه نیست، یک عمر زندگی‌ست.
آنان که یک عمر مرده‌اند؛ یک لحظه هم شهید نخواهند شد."

#دفتریادبودجنگ‌رمضان‌#سرخه#۴اردیبهشت‌۱۴۰۵undefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۹:۲۶

undefined انسان باید هر چه زودتر به سمت خدا حرکت کند؛ معلوم نیست عمر انسان کفاف دهد و فرصتی بعد از این باشد...
نوعا انسان درگیر و دار مشاغل و شواغل است.
خداوند برای انسان راحتی خلق نکرده،
و انسان باید در همین گیر و دارها بار آخرت خود را ببندد.

undefined علامه طباطباییundefinedundefinedundefined@shabcheraagh

۱۸:۳۴