قسمت پنجم
وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرامآرام سبک میشد. بیاختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دلهایی که فقط میشود با اهل دل در میان گذاشت.
از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم:
«شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکردهام.»
بعد با دلی شکسته زمزمه کردم:
«خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگیهایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.»
این جملات را آرامآرام بر زبان میآوردم و اشک، بیاختیار بر گونههایم جاری بود.
در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام سلام دادم. چند لحظهای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم.
وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم.
اما هنوز نمیدانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را بهکلی تغییر میدهد...
ادامه دارد...
راوی #خاطره آقای خودسیانی
کانال شهید مسعود شانهئی
@shanei_ir
وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرامآرام سبک میشد. بیاختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دلهایی که فقط میشود با اهل دل در میان گذاشت.
از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم:
«شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکردهام.»
بعد با دلی شکسته زمزمه کردم:
«خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگیهایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.»
این جملات را آرامآرام بر زبان میآوردم و اشک، بیاختیار بر گونههایم جاری بود.
در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام سلام دادم. چند لحظهای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم.
وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم.
اما هنوز نمیدانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را بهکلی تغییر میدهد...
ادامه دارد...
۱.۴K
۵:۲۴