عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined قسمت چهارم برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم. از شنیدن خبر، هم غافلگیر شده بودم و هم نمی‌دانستم در پاسخ به مسعود چه بگویم. در تمام سال‌های رفاقتمان، سابقه نداشت از او درخواستی داشته باشم و بی‌تفاوت از کنارش عبور کند. هرگاه کاری در چارچوب شرع و اخلاق از دستش برمی‌آمد، با تمام توان برای انجامش تلاش می‌کرد و تا به نتیجه نمی‌رسید، آرام نمی‌گرفت. با وجود همه ناامیدی‌ای که در دلم نشسته بود، لبخندی زدم و گفتم: «اشکالی ندارد، اخوی... حتماً حکمتی در کار است. شاید من هنوز لیاقت این دیدار را نداشتم. تو که کوتاهی نکردی و همه تلاشت را انجام دادی. ان‌شاءالله هر چه خیر است، همان رقم بخورد.» مسعود باید هرچه زودتر خودش را برای اجرای برنامه‌ها و مقدمات مراسم فردا و دیدار با ولی‌امر مسلمین، حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای آماده می‌کرد. هنگام خداحافظی، با اصرار از من حلالیت طلبید، صورتم را بوسید و مرا در آغوش گرفت. بعد، آرام در کنار گوشم زمزمه کرد: «نگران نباش... ان‌شاءالله این دیدار قسمت تو هم می‌شود. من هنوز دست از تلاش برنمی‌دارم.» این را گفت و رفت... آن شب، دلم سخت شکست؛ اما به جای گلایه، دوباره به دامان حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها پناه بردم. دو رکعت نماز توسل خواندم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این آرزوی قلبی را نصیبم کند. پس از گفت‌وگویی کوتاه با چند نفر از نمازگزاران و امام جماعت مسجد، به خانه بازگشتم. شام آن شب کمی سنگین و چرب بود و برای هضم غذا تصمیم گرفتم اندکی پیاده‌روی کنم. از خانه بیرون زدم، اما بی‌آنکه مقصدی در ذهن داشته باشم. مدتی که راه رفتم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار قبور مطهر شهدای گمنام محله ایستاده‌ام. با خود گفتم این آمدنِ بی‌اختیار، بی‌حکمت نیست. آن را لطف و عنایتی از جانب حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها دانستم و همان‌جا کنار مزار شهدا، با دلی شکسته دوباره به توسل و نجوا پرداختم. در آن فضای معنوی، اتفاقاتی برایم رقم خورد که نه در برنامه‌ریزی ذهنی‌ام بود و نه انتظارش را داشتم؛ الطافی که تا امروز، آن‌ها را هدیه و عنایت بانوی دو عالم می‌دانم. غرق در همان حال و هوا بودم که ناگهان متوجه موضوعی شدم... ادامه دارد ... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
قسمت پنجم
وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرام‌آرام سبک می‌شد. بی‌اختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دل‌هایی که فقط می‌شود با اهل دل در میان گذاشت.
از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم:
«شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکرده‌ام.»
بعد با دلی شکسته زمزمه کردم:
«خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگی‌هایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.»
این جملات را آرام‌آرام بر زبان می‌آوردم و اشک، بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری بود.
در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام سلام دادم. چند لحظه‌ای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم.
وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم.
اما هنوز نمی‌دانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را به‌کلی تغییر می‌دهد...
ادامه دارد...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۹
undefined۱

۱.۴K

۵:۲۴