قسمت چهارم
برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم. از شنیدن خبر، هم غافلگیر شده بودم و هم نمیدانستم در پاسخ به مسعود چه بگویم.
در تمام سالهای رفاقتمان، سابقه نداشت از او درخواستی داشته باشم و بیتفاوت از کنارش عبور کند. هرگاه کاری در چارچوب شرع و اخلاق از دستش برمیآمد، با تمام توان برای انجامش تلاش میکرد و تا به نتیجه نمیرسید، آرام نمیگرفت.
با وجود همه ناامیدیای که در دلم نشسته بود، لبخندی زدم و گفتم:«اشکالی ندارد، اخوی... حتماً حکمتی در کار است. شاید من هنوز لیاقت این دیدار را نداشتم. تو که کوتاهی نکردی و همه تلاشت را انجام دادی. انشاءالله هر چه خیر است، همان رقم بخورد.»
مسعود باید هرچه زودتر خودش را برای اجرای برنامهها و مقدمات مراسم فردا و دیدار با ولیامر مسلمین، حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای آماده میکرد. هنگام خداحافظی، با اصرار از من حلالیت طلبید، صورتم را بوسید و مرا در آغوش گرفت.
بعد، آرام در کنار گوشم زمزمه کرد:«نگران نباش... انشاءالله این دیدار قسمت تو هم میشود. من هنوز دست از تلاش برنمیدارم.»
این را گفت و رفت...
آن شب، دلم سخت شکست؛ اما به جای گلایه، دوباره به دامان حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها پناه بردم. دو رکعت نماز توسل خواندم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این آرزوی قلبی را نصیبم کند.
پس از گفتوگویی کوتاه با چند نفر از نمازگزاران و امام جماعت مسجد، به خانه بازگشتم. شام آن شب کمی سنگین و چرب بود و برای هضم غذا تصمیم گرفتم اندکی پیادهروی کنم.
از خانه بیرون زدم، اما بیآنکه مقصدی در ذهن داشته باشم. مدتی که راه رفتم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار قبور مطهر شهدای گمنام محله ایستادهام.
با خود گفتم این آمدنِ بیاختیار، بیحکمت نیست. آن را لطف و عنایتی از جانب حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها دانستم و همانجا کنار مزار شهدا، با دلی شکسته دوباره به توسل و نجوا پرداختم.
در آن فضای معنوی، اتفاقاتی برایم رقم خورد که نه در برنامهریزی ذهنیام بود و نه انتظارش را داشتم؛ الطافی که تا امروز، آنها را هدیه و عنایت بانوی دو عالم میدانم.
غرق در همان حال و هوا بودم که ناگهان متوجه موضوعی شدم...
ادامه دارد ...
راوی #خاطره آقای خودسیانی
کانال شهید مسعود شانهئی
@shanei_ir
برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم. از شنیدن خبر، هم غافلگیر شده بودم و هم نمیدانستم در پاسخ به مسعود چه بگویم.
در تمام سالهای رفاقتمان، سابقه نداشت از او درخواستی داشته باشم و بیتفاوت از کنارش عبور کند. هرگاه کاری در چارچوب شرع و اخلاق از دستش برمیآمد، با تمام توان برای انجامش تلاش میکرد و تا به نتیجه نمیرسید، آرام نمیگرفت.
با وجود همه ناامیدیای که در دلم نشسته بود، لبخندی زدم و گفتم:«اشکالی ندارد، اخوی... حتماً حکمتی در کار است. شاید من هنوز لیاقت این دیدار را نداشتم. تو که کوتاهی نکردی و همه تلاشت را انجام دادی. انشاءالله هر چه خیر است، همان رقم بخورد.»
مسعود باید هرچه زودتر خودش را برای اجرای برنامهها و مقدمات مراسم فردا و دیدار با ولیامر مسلمین، حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای آماده میکرد. هنگام خداحافظی، با اصرار از من حلالیت طلبید، صورتم را بوسید و مرا در آغوش گرفت.
بعد، آرام در کنار گوشم زمزمه کرد:«نگران نباش... انشاءالله این دیدار قسمت تو هم میشود. من هنوز دست از تلاش برنمیدارم.»
این را گفت و رفت...
آن شب، دلم سخت شکست؛ اما به جای گلایه، دوباره به دامان حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها پناه بردم. دو رکعت نماز توسل خواندم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این آرزوی قلبی را نصیبم کند.
پس از گفتوگویی کوتاه با چند نفر از نمازگزاران و امام جماعت مسجد، به خانه بازگشتم. شام آن شب کمی سنگین و چرب بود و برای هضم غذا تصمیم گرفتم اندکی پیادهروی کنم.
از خانه بیرون زدم، اما بیآنکه مقصدی در ذهن داشته باشم. مدتی که راه رفتم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار قبور مطهر شهدای گمنام محله ایستادهام.
با خود گفتم این آمدنِ بیاختیار، بیحکمت نیست. آن را لطف و عنایتی از جانب حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها دانستم و همانجا کنار مزار شهدا، با دلی شکسته دوباره به توسل و نجوا پرداختم.
در آن فضای معنوی، اتفاقاتی برایم رقم خورد که نه در برنامهریزی ذهنیام بود و نه انتظارش را داشتم؛ الطافی که تا امروز، آنها را هدیه و عنایت بانوی دو عالم میدانم.
غرق در همان حال و هوا بودم که ناگهان متوجه موضوعی شدم...
ادامه دارد ...
۱.۸K
۱۴:۲۳