عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined قسمت سوم مسعود با شتاب وارد شبستان مسجد شد. چهره‌اش برافروخته بود و از نفس‌نفس زدنش پیدا بود که با عجله خودش را به مسجد رسانده است. بی‌قرار، میان صفوف نمازگزاران به دنبال من می‌گشت. تا نگاهمان به هم گره خورد، مستقیم به سمتم آمد. هنوز سلامش تمام نشده بود که با لحنی آمیخته به اندوه و شرمندگی گفت: «فلانی! به خدا قسم هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. هر جا که فکرش را بکنی پیگیری کردم تا بتوانم برای تو هم اجازه دیدار بگیرم، اما نمی‌دانم چه حکمتی بود که هر دری زدم، بسته ماند. باور کن خیلی تلاش کردم... شرمنده‌ات شدم.» این جمله آخر را چندین بار تکرار کرد: «شرمنده‌ات شدم...» ناراحتی در چهره‌اش موج می‌زد. بیشتر از آنکه من از نرسیدن به این دیدار ناراحت باشم، او از اینکه نتوانسته بود خواسته رفیق چندین‌ساله‌اش را برآورده کند، رنج می‌کشید. این خصلت همیشگی مسعود بود. هر کس برای کاری به او مراجعه می‌کرد، تا آخرین توانش تلاش می‌کرد که دست خالی برنگردد. اگر کاری از دستش برمی‌آمد، از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد و آرام نمی‌گرفت تا گره‌ای از کار دیگران باز کند. اما این بار، با همه پیگیری‌ها و تلاش‌هایش، نتیجه‌ای نگرفته بود؛ و همین، او را سخت آزرده و شرمنده کرده بود... ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
قسمت چهارم
برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم. از شنیدن خبر، هم غافلگیر شده بودم و هم نمی‌دانستم در پاسخ به مسعود چه بگویم.
در تمام سال‌های رفاقتمان، سابقه نداشت از او درخواستی داشته باشم و بی‌تفاوت از کنارش عبور کند. هرگاه کاری در چارچوب شرع و اخلاق از دستش برمی‌آمد، با تمام توان برای انجامش تلاش می‌کرد و تا به نتیجه نمی‌رسید، آرام نمی‌گرفت.
با وجود همه ناامیدی‌ای که در دلم نشسته بود، لبخندی زدم و گفتم:«اشکالی ندارد، اخوی... حتماً حکمتی در کار است. شاید من هنوز لیاقت این دیدار را نداشتم. تو که کوتاهی نکردی و همه تلاشت را انجام دادی. ان‌شاءالله هر چه خیر است، همان رقم بخورد.»
مسعود باید هرچه زودتر خودش را برای اجرای برنامه‌ها و مقدمات مراسم فردا و دیدار با ولی‌امر مسلمین، حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای آماده می‌کرد. هنگام خداحافظی، با اصرار از من حلالیت طلبید، صورتم را بوسید و مرا در آغوش گرفت.
بعد، آرام در کنار گوشم زمزمه کرد:«نگران نباش... ان‌شاءالله این دیدار قسمت تو هم می‌شود. من هنوز دست از تلاش برنمی‌دارم.»
این را گفت و رفت...
آن شب، دلم سخت شکست؛ اما به جای گلایه، دوباره به دامان حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها پناه بردم. دو رکعت نماز توسل خواندم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این آرزوی قلبی را نصیبم کند.
پس از گفت‌وگویی کوتاه با چند نفر از نمازگزاران و امام جماعت مسجد، به خانه بازگشتم. شام آن شب کمی سنگین و چرب بود و برای هضم غذا تصمیم گرفتم اندکی پیاده‌روی کنم.
از خانه بیرون زدم، اما بی‌آنکه مقصدی در ذهن داشته باشم. مدتی که راه رفتم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار قبور مطهر شهدای گمنام محله ایستاده‌ام.
با خود گفتم این آمدنِ بی‌اختیار، بی‌حکمت نیست. آن را لطف و عنایتی از جانب حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها دانستم و همان‌جا کنار مزار شهدا، با دلی شکسته دوباره به توسل و نجوا پرداختم.
در آن فضای معنوی، اتفاقاتی برایم رقم خورد که نه در برنامه‌ریزی ذهنی‌ام بود و نه انتظارش را داشتم؛ الطافی که تا امروز، آن‌ها را هدیه و عنایت بانوی دو عالم می‌دانم.
غرق در همان حال و هوا بودم که ناگهان متوجه موضوعی شدم...
ادامه دارد ...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۲۱

۱.۸K

۱۴:۲۳