عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
قسمت دوم در یکی از روزهای گرم تابستان، باخبر شدم که قرار است جمعی از مسئولان برای دیدار با رهبر معظم انقلاب، به حسینیه امام خمینی(ره) مشرف شوند. من که همیشه مشتاق و دلباخته توفیق دیدار ایشان بودم، با تمام وجود به حضرت صدیقه طاهره، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها متوسل شدم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این توفیق را نیز نصیبم کند. در همان روزها می‌دانستم که مسعود به واسطه مسئولیتی که بر عهده داشت، این امکان را دارد که در صورت فراهم بودن شرایط، مقدمات چنین دیداری را فراهم کند. به همین دلیل، در کنار توسل به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، از مسعود نیز خواستم اگر راهی وجود دارد، مرا هم برای این دیدار همراه خود ببرد. آن روز نمی‌دانستم این درخواست ساده، مقدمه یکی از شیرین‌ترین و ماندگارترین خاطرات زندگی‌ام خواهد شد... ساعت‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شد. عقربه‌های ساعت بی‌وقفه می‌چرخیدند و هر لحظه به زمان دیدار نزدیک‌تر می‌شدیم؛ اما هنوز هیچ خبری از مسعود نبود. دل‌نگران بودم که نکند این بار نیز از این توفیق بزرگ محروم بمانم. روزهای بلند تابستان، فرصتی فراهم کرده بود تا هر شب برای اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء به مسجد محله بروم و از فضای معنوی مسجد بهره‌مند شوم. شبِ پیش از دیدار مسئولان با رهبر معظم انقلاب، طبق معمول در مسجد حضور داشتم. پس از پایان نماز عشاء، مشغول خواندن تعقیبات بودم که ناگهان دیدم مسعود با شتاب وارد شبستان مسجد شد. از چهره‌اش پیدا بود که خبر مهمی در دل دارد. او حامل پیغامی بود؛ پیغامی که شاید می‌توانست برق امید را در دلش بنشاند و در همان لحظه، حال و هوای مرا نیز دگرگون نماید؛ ولی.... ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
قسمت سوم
مسعود با شتاب وارد شبستان مسجد شد. چهره‌اش برافروخته بود و از نفس‌نفس زدنش پیدا بود که با عجله خودش را به مسجد رسانده است. بی‌قرار، میان صفوف نمازگزاران به دنبال من می‌گشت.
تا نگاهمان به هم گره خورد، مستقیم به سمتم آمد. هنوز سلامش تمام نشده بود که با لحنی آمیخته به اندوه و شرمندگی گفت:
«فلانی! به خدا قسم هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. هر جا که فکرش را بکنی پیگیری کردم تا بتوانم برای تو هم اجازه دیدار بگیرم، اما نمی‌دانم چه حکمتی بود که هر دری زدم، بسته ماند. باور کن خیلی تلاش کردم... شرمنده‌ات شدم.»
این جمله آخر را چندین بار تکرار کرد: «شرمنده‌ات شدم...»
ناراحتی در چهره‌اش موج می‌زد. بیشتر از آنکه من از نرسیدن به این دیدار ناراحت باشم، او از اینکه نتوانسته بود خواسته رفیق چندین‌ساله‌اش را برآورده کند، رنج می‌کشید.
این خصلت همیشگی مسعود بود. هر کس برای کاری به او مراجعه می‌کرد، تا آخرین توانش تلاش می‌کرد که دست خالی برنگردد. اگر کاری از دستش برمی‌آمد، از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد و آرام نمی‌گرفت تا گره‌ای از کار دیگران باز کند.
اما این بار، با همه پیگیری‌ها و تلاش‌هایش، نتیجه‌ای نگرفته بود؛ و همین، او را سخت آزرده و شرمنده کرده بود...
ادامه دارد...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۲
undefined۶
undefined۵
undefined۴
undefined۱

۲.۵K

۴:۲۳