عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined قسمت اول: بعضی آدم‌ها آن‌قدر زلال و دوست‌داشتنی‌اند که حتی سال‌ها بعد، با شنیدن نامشان، سیل خاطرات از گوشه‌های ذهن جاری می‌شود و انسان را به روزهای شیرین گذشته می‌برد. شهید مسعود شانه‌ئی از همان جنس آدم‌ها بود؛ رفیقی که بیش از ده سال افتخار هم‌نشینی و دوستی با او را در یکی از محله‌های تهران داشتم. برای من، مسعود فقط یک دوست نبود؛ او بخشی از بهترین روزهای جوانی‌ام بود؛ روزهایی سرشار از رفاقت، خنده، دغدغه‌های مشترک و خاطراتی که هنوز هم با یادشان لبخند بر لبم می‌نشیند. اما امروز، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، همه آن خاطرات رنگ دیگری گرفته‌اند؛ چرا که مسعود، سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به قافله شهیدان پیوست. از این پس، می‌خواهم روایتگر بخشی از خاطراتم با این رفیق عزیز و آسمانی باشم؛ خاطراتی واقعی از انسانی که زندگی‌اش درس اخلاص، صفا و مردانگی بود. ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
قسمت دومدر یکی از روزهای گرم تابستان، باخبر شدم که قرار است جمعی از مسئولان برای دیدار با رهبر معظم انقلاب، به حسینیه امام خمینی(ره) مشرف شوند.
من که همیشه مشتاق و دلباخته توفیق دیدار ایشان بودم، با تمام وجود به حضرت صدیقه طاهره، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها متوسل شدم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این توفیق را نیز نصیبم کند.
در همان روزها می‌دانستم که مسعود به واسطه مسئولیتی که بر عهده داشت، این امکان را دارد که در صورت فراهم بودن شرایط، مقدمات چنین دیداری را فراهم کند. به همین دلیل، در کنار توسل به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، از مسعود نیز خواستم اگر راهی وجود دارد، مرا هم برای این دیدار همراه خود ببرد.
آن روز نمی‌دانستم این درخواست ساده، مقدمه یکی از شیرین‌ترین و ماندگارترین خاطرات زندگی‌ام خواهد شد...
ساعت‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شد. عقربه‌های ساعت بی‌وقفه می‌چرخیدند و هر لحظه به زمان دیدار نزدیک‌تر می‌شدیم؛ اما هنوز هیچ خبری از مسعود نبود. دل‌نگران بودم که نکند این بار نیز از این توفیق بزرگ محروم بمانم.
روزهای بلند تابستان، فرصتی فراهم کرده بود تا هر شب برای اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء به مسجد محله بروم و از فضای معنوی مسجد بهره‌مند شوم.
شبِ پیش از دیدار مسئولان با رهبر معظم انقلاب، طبق معمول در مسجد حضور داشتم. پس از پایان نماز عشاء، مشغول خواندن تعقیبات بودم که ناگهان دیدم مسعود با شتاب وارد شبستان مسجد شد. از چهره‌اش پیدا بود که خبر مهمی در دل دارد.
او حامل پیغامی بود؛ پیغامی که شاید می‌توانست برق امید را در دلش بنشاند و در همان لحظه، حال و هوای مرا نیز دگرگون نماید؛ ولی....
ادامه دارد...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۲۸

۲.۶K

۹:۲۳