سردار شهید مسعود شانهئی
قسمت پنجم وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرامآرام سبک میشد. بیاختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دلهایی که فقط میشود با اهل دل در میان گذاشت. از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم: «شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکردهام.» بعد با دلی شکسته زمزمه کردم: «خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگیهایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.» این جملات را آرامآرام بر زبان میآوردم و اشک، بیاختیار بر گونههایم جاری بود. در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام سلام دادم. چند لحظهای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم. وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم. اما هنوز نمیدانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را بهکلی تغییر میدهد... ادامه دارد...
راوی #خاطره آقای خودسیانی
کانال شهید مسعود شانهئی
@shanei_ir
قسمت ششم
آن شب را با دلی شکسته، اما با توکل به خدا سپری کردم. با خود کنار آمده بودم که شاید این بار، توفیق دیدار نصیبم نشده است و باید به همان توسل و دعا دل خوش کنم.
صبح روز دیدار، پس از اقامه نماز صبح، چون دیگر امکان حضور در محل کار را نداشتم، برای استراحت خوابیدم.
طبق برنامه، درهای حسینیه امام خمینی(ره) از ساعت ۷ صبح به روی میهمانان باز میشد و همه باید حداکثر تا ساعت ۹ در جای خود مستقر میشدند.
حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که صدای زنگ گوشی سادهام مرا از خواب بیدار کرد.
چشمم که به صفحه گوشی افتاد، از تعجب خشکم زد؛ مسعود بود!
پیش از آنکه تماس را پاسخ بدهم، چند بار بیاختیار گفتم: «خدایا شکرت...» و در دلم از حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها تشکر کردم.
تماس را که جواب دادم، مسعود با لحنی آمیخته به شوق و عجله گفت:«فلانی! کجایی؟»
گفتم: «منزل.»
بدون مقدمه گفت:«سریع خودت را به چهارراه ولیعصر برسان! کارت دیدارت آماده شده. تا نیم ساعت دیگر اینجا باش تا کارت را بهت بدهم.»
دیگر اختیار از کف داده بودم. با شتاب لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هنوز هم نمیدانم مسیر حدود چهلوپنج دقیقهای خانه تا چهارراه ولیعصر را چگونه طی کردم؛ فقط میدانم تمام مسیر را با شوق، دعا و اشک سپری کردم.
وقتی رسیدم، مسعود با موتورسیکلت، به همراه یکی از دوستانش، منتظر من ایستاده بود. تا مرا دید، لبخندی از سر رضایت بر چهرهاش نشست. کارت را به دستم داد و خوشحالیاش از خوشحالی من کمتر نبود. انگار خودش به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که از شب قبل برای تحقق آن دست از تلاش برنداشته بود.
از او خداحافظی کردم، خودرو را در یکی از خیابانهای اطراف حسینیه امام خمینی(ره) پارک کردم و با تمام توان به سمت حسینیه دویدم.
ساعت حدود ۹:۳۰ صبح بود؛ تنها نیم ساعت تا آغاز مراسم و حضور رهبر معظم انقلاب باقی مانده بود.
پس از عبور از گیتهای بازرسی، وارد آستانه حسینیه شدم. با دیدن جمعیت، یک لحظه دلم فرو ریخت. حسینیه از ابتدا تا انتها مملو از جمعیت بود و با خود گفتم: «شاید دیگر جایی نباشد و نتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم...»
در همین فکر بودم که یکی از محافظان بیت به من اشاره کرد و گفت:«شما که لباس شخصی هستید، بروید آن قسمت، بین لباسشخصیها... جلو.»
بیدرنگ به همان سمتی که اشاره کرد رفتم. وقتی در جای خود ایستادم، تازه متوجه شدم فاصلهام تا صندلی رهبر معظم انقلاب، بیش از دو متر نیست.
چند لحظه همانجا خشکم زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در دل، بارها خدا را شکر کردم و با تمام وجود به حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها عرض کردم:
«خانم جان... اگر بنا بود این دیدار را عطا کنید، چه کریمانه عطا کردید؛ نه فقط توفیق حضور، بلکه زیارتی از نزدیک که حتی تصورش را هم نمیکردم...»
آن لحظه، تازه فهمیدم که گاهی خداوند، اجابت دعا را به تأخیر میاندازد تا آن را زیباتر از آنچه تصور میکنیم، به بندهاش عطا کند...
ادامه دارد...
راوی #خاطره آقای خودسیانی
کانال شهید مسعود شانهئی
@shanei_ir
آن شب را با دلی شکسته، اما با توکل به خدا سپری کردم. با خود کنار آمده بودم که شاید این بار، توفیق دیدار نصیبم نشده است و باید به همان توسل و دعا دل خوش کنم.
صبح روز دیدار، پس از اقامه نماز صبح، چون دیگر امکان حضور در محل کار را نداشتم، برای استراحت خوابیدم.
طبق برنامه، درهای حسینیه امام خمینی(ره) از ساعت ۷ صبح به روی میهمانان باز میشد و همه باید حداکثر تا ساعت ۹ در جای خود مستقر میشدند.
حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که صدای زنگ گوشی سادهام مرا از خواب بیدار کرد.
چشمم که به صفحه گوشی افتاد، از تعجب خشکم زد؛ مسعود بود!
پیش از آنکه تماس را پاسخ بدهم، چند بار بیاختیار گفتم: «خدایا شکرت...» و در دلم از حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها تشکر کردم.
تماس را که جواب دادم، مسعود با لحنی آمیخته به شوق و عجله گفت:«فلانی! کجایی؟»
گفتم: «منزل.»
بدون مقدمه گفت:«سریع خودت را به چهارراه ولیعصر برسان! کارت دیدارت آماده شده. تا نیم ساعت دیگر اینجا باش تا کارت را بهت بدهم.»
دیگر اختیار از کف داده بودم. با شتاب لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هنوز هم نمیدانم مسیر حدود چهلوپنج دقیقهای خانه تا چهارراه ولیعصر را چگونه طی کردم؛ فقط میدانم تمام مسیر را با شوق، دعا و اشک سپری کردم.
وقتی رسیدم، مسعود با موتورسیکلت، به همراه یکی از دوستانش، منتظر من ایستاده بود. تا مرا دید، لبخندی از سر رضایت بر چهرهاش نشست. کارت را به دستم داد و خوشحالیاش از خوشحالی من کمتر نبود. انگار خودش به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که از شب قبل برای تحقق آن دست از تلاش برنداشته بود.
از او خداحافظی کردم، خودرو را در یکی از خیابانهای اطراف حسینیه امام خمینی(ره) پارک کردم و با تمام توان به سمت حسینیه دویدم.
ساعت حدود ۹:۳۰ صبح بود؛ تنها نیم ساعت تا آغاز مراسم و حضور رهبر معظم انقلاب باقی مانده بود.
پس از عبور از گیتهای بازرسی، وارد آستانه حسینیه شدم. با دیدن جمعیت، یک لحظه دلم فرو ریخت. حسینیه از ابتدا تا انتها مملو از جمعیت بود و با خود گفتم: «شاید دیگر جایی نباشد و نتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم...»
در همین فکر بودم که یکی از محافظان بیت به من اشاره کرد و گفت:«شما که لباس شخصی هستید، بروید آن قسمت، بین لباسشخصیها... جلو.»
بیدرنگ به همان سمتی که اشاره کرد رفتم. وقتی در جای خود ایستادم، تازه متوجه شدم فاصلهام تا صندلی رهبر معظم انقلاب، بیش از دو متر نیست.
چند لحظه همانجا خشکم زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در دل، بارها خدا را شکر کردم و با تمام وجود به حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها عرض کردم:
«خانم جان... اگر بنا بود این دیدار را عطا کنید، چه کریمانه عطا کردید؛ نه فقط توفیق حضور، بلکه زیارتی از نزدیک که حتی تصورش را هم نمیکردم...»
آن لحظه، تازه فهمیدم که گاهی خداوند، اجابت دعا را به تأخیر میاندازد تا آن را زیباتر از آنچه تصور میکنیم، به بندهاش عطا کند...
ادامه دارد...
۵۵.۶K
۱۳:۳۴