عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
قسمت ششم آن شب را با دلی شکسته، اما با توکل به خدا سپری کردم. با خود کنار آمده بودم که شاید این بار، توفیق دیدار نصیبم نشده است و باید به همان توسل و دعا دل خوش کنم. صبح روز دیدار، پس از اقامه نماز صبح، چون دیگر امکان حضور در محل کار را نداشتم، برای استراحت خوابیدم. طبق برنامه، درهای حسینیه امام خمینی(ره) از ساعت ۷ صبح به روی میهمانان باز می‌شد و همه باید حداکثر تا ساعت ۹ در جای خود مستقر می‌شدند. حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که صدای زنگ گوشی ساده‌ام مرا از خواب بیدار کرد. چشمم که به صفحه گوشی افتاد، از تعجب خشکم زد؛ مسعود بود! پیش از آنکه تماس را پاسخ بدهم، چند بار بی‌اختیار گفتم: «خدایا شکرت...» و در دلم از حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها تشکر کردم. تماس را که جواب دادم، مسعود با لحنی آمیخته به شوق و عجله گفت: «فلانی! کجایی؟» گفتم: «منزل.» بدون مقدمه گفت: «سریع خودت را به چهارراه ولیعصر برسان! کارت دیدارت آماده شده. تا نیم ساعت دیگر اینجا باش تا کارت را بهت بدهم.» دیگر اختیار از کف داده بودم. با شتاب لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هنوز هم نمی‌دانم مسیر حدود چهل‌وپنج دقیقه‌ای خانه تا چهارراه ولیعصر را چگونه طی کردم؛ فقط می‌دانم تمام مسیر را با شوق، دعا و اشک سپری کردم. وقتی رسیدم، مسعود با موتورسیکلت، به همراه یکی از دوستانش، منتظر من ایستاده بود. تا مرا دید، لبخندی از سر رضایت بر چهره‌اش نشست. کارت را به دستم داد و خوشحالی‌اش از خوشحالی من کمتر نبود. انگار خودش به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که از شب قبل برای تحقق آن دست از تلاش برنداشته بود. از او خداحافظی کردم، خودرو را در یکی از خیابان‌های اطراف حسینیه امام خمینی(ره) پارک کردم و با تمام توان به سمت حسینیه دویدم. ساعت حدود ۹:۳۰ صبح بود؛ تنها نیم ساعت تا آغاز مراسم و حضور رهبر معظم انقلاب باقی مانده بود. پس از عبور از گیت‌های بازرسی، وارد آستانه حسینیه شدم. با دیدن جمعیت، یک لحظه دلم فرو ریخت. حسینیه از ابتدا تا انتها مملو از جمعیت بود و با خود گفتم: «شاید دیگر جایی نباشد و نتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم...» در همین فکر بودم که یکی از محافظان بیت به من اشاره کرد و گفت: «شما که لباس شخصی هستید، بروید آن قسمت، بین لباس‌شخصی‌ها... جلو.» بی‌درنگ به همان سمتی که اشاره کرد رفتم. وقتی در جای خود ایستادم، تازه متوجه شدم فاصله‌ام تا صندلی رهبر معظم انقلاب، بیش از دو متر نیست. چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در دل، بارها خدا را شکر کردم و با تمام وجود به حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها عرض کردم: «خانم جان... اگر بنا بود این دیدار را عطا کنید، چه کریمانه عطا کردید؛ نه فقط توفیق حضور، بلکه زیارتی از نزدیک که حتی تصورش را هم نمی‌کردم...» آن لحظه، تازه فهمیدم که گاهی خداوند، اجابت دعا را به تأخیر می‌اندازد تا آن را زیباتر از آنچه تصور می‌کنیم، به بنده‌اش عطا کند... ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
پایان روایت
امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد و مسعود به قافله شهیدان پیوسته است، هر بار این خاطره را مرور می‌کنم، بیش از پیش به عظمت روح او پی می‌برم.
مسعود برای برآورده شدن خواسته من، از هیچ تلاشی دریغ نکرد. از همان لحظه‌ای که درخواست را با او مطرح کردم، همه توانش را به کار گرفت. حتی وقتی همه راه‌ها بسته به نظر می‌رسید، ناامید نشد. تا آخرین دقایق، درست تا حدود سی دقیقه پیش از حضور رهبر معظم انقلاب و بسته شدن درهای حسینیه امام خمینی(ره)، همچنان پیگیر بود تا شاید بتواند این دیدار را برای من فراهم کند.
آن روز، بیش از آنکه خوشحالِ دیدار خودم باشم، شیفته مرام و وفاداری رفیقی شدم که آرام و قرار نداشت تا گره از کار دیگری باز کند.
امروز با خود می‌اندیشم که شهید مسعود شانه‌ئی شایسته شهادت بود؛ زیرا پیش از آنکه شهید شود، شهیدگونه زندگی کرده بود. اخلاص، مردم‌داری، مسئولیت‌پذیری و دستگیری از دیگران، تنها شعار او نبود؛ بلکه سبک زندگی‌اش بود و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، رسید.
مدتی پس از شهادتش، در خودرو مشغول شنیدن رادیو اربعین بودم که مجری برنامه اعلام کرد تا دقایقی دیگر با مادر شهید مسعود شانه‌ئی گفت‌وگو خواهد کرد. مشتاقانه منتظر ماندم.
مصاحبه آغاز شد. سخنان مادر شهید، سرشار از حکمت، معرفت و آرامش بود. حقیقتاً از شنیدن کلمات آن بانوی بزرگوار لذت می‌بردم و با خود می‌گفتم: از دامان چنین مادری، جز جوانی مؤمن، رشید و فداکار، انتظار دیگری نمی‌توان داشت.
در بخشی از آن گفت‌وگو، مادر شهید جمله‌ای فرمودند که مرا بی‌اختیار به همان خاطره برد. ایشان گفتند:
«مسعود تمام تلاشش این بود که اگر کاری از دستش برای کسی برمی‌آید، هرگز دریغ نکند.»
همان لحظه با خود گفتم: به خدا سوگند، این سخن کاملاً درست است. من این خصلت را با تمام وجود تجربه کرده بودم. مسعود تا آخرین لحظه تلاش کرد و حتی وقتی همه چیز تمام‌شده به نظر می‌رسید، امیدش را از دست نداد تا سرانجام خواسته مرا محقق کند.
در مراسم سالگرد این شهید عزیز، توفیق یافتم در جوار تربت مطهرش، کنار بارگاه نورانی حضرت عبدالعظیم حسنی سلام‌الله‌علیه، خانواده معظم شهید را زیارت کنم و این خاطره را برای آنان بازگو نمایم. پس از شنیدن روایت، خانواده گرانقدر شهید از من خواستند این خاطره را در قالبی داستانی تنظیم کنم تا در کانال اطلاع‌رسانی شهید مسعود شانه‌ئی منتشر شود و دیگران نیز با گوشه‌ای از سیره و منش این شهید بزرگوار آشنا شوند.
این روایت، تنها خاطره‌ای از یک دیدار نیست؛ بلکه روایتِ مرام مردی است که تا آخرین لحظه برای گره‌گشایی از کار دیگران تلاش می‌کرد؛ مردی که پیش از شهادتش، در اخلاق و رفتار، رنگ و بوی شهدا را داشت.
در پایان، به روح بلند این شهید والامقام درود می‌فرستیم و از خداوند متعال، علو درجات و همنشینی با اولیای الهی را برای او مسئلت می‌کنیم. همچنین، برای پدر، مادر، همسر و همه بازماندگان این شهید عزیز، از درگاه خداوند متعال، سلامتی، صبر، عزت و عاقبت‌به‌خیری آرزو داریم.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
ان‌شاءالله خداوند متعال ما را نیز در دنیا رهرو راه شهیدان و در آخرت، از شفاعت این شهید عزیز محروم نفرماید.
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۹۰
undefined۸
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۱۵.۷K

۵:۵۳