-اگر دو گاو دارید، یکیش را بفروشید. اگر یک فرش دارید، یکیش را بفروشید و سلاح بخرید!خانمها، روغن اگر دارید وقت ضرورت داغش کنید؛ ندارید، آبِ جوش که هست؛ ضدانقلاب اگر حمله کرد، بروید روی پشت بامها و بریزید روی سرشان!
حاججعفرِ باقری میگوید اینها را آیتالله حسنی همان اوایل انقلاب گفته بود؛ امام جمعه ارومیه. بعد این حرفها بود که پدربزرگم، یکی از گاوها را فروخت و رفتیم ژ۳ خریدیم!مردم خود آیتالله را وقتی مهر ۵۹، ضدانقلاب به شهر حمله کرد، روی تانک دیدند!حاججعفر میگوید وقتی ضدانقلاب حمله کرد، سرِ این که آیتالله حسنی آمادهشان کرده بود، گروه گروه مهیای مبارزه شدند. ضدانقلاب، توی شهر دوام نیاورد.حاججعفر یاد میکند از روزهایی که مردم ارومیه از آیتالله شریعمتداری بریدند و یک گروه، با دو سه تا اتوبوس، زدند به جاده و رفتند برای بیعت با امام. حالا هم میگوید خیابانهای ارومیه، گواه است که مردم با خامنهایِ جوان، بیعت کردهاند؛ بیعت میکنند.امکان تصرف شهرها و مرزها؟ محال است. این را حاججعفر با تاکید میگوید. حاججعفر میگوید این مردم حتی اگر مثل آقامهدی باکری -که روزی نمازش را در ارومیه شکسته خواند- بیمهری ببینند، سر خاک و اعتقاد، کوتاه نمیآیند؛ میجنگند، خون میدهند. هنوز بچههای دوران جنگ هم پای کارند، چه رسد به نسلهای جدید که آتششان برای دفاع از خاک، تندتر است.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
حاججعفرِ باقری میگوید اینها را آیتالله حسنی همان اوایل انقلاب گفته بود؛ امام جمعه ارومیه. بعد این حرفها بود که پدربزرگم، یکی از گاوها را فروخت و رفتیم ژ۳ خریدیم!مردم خود آیتالله را وقتی مهر ۵۹، ضدانقلاب به شهر حمله کرد، روی تانک دیدند!حاججعفر میگوید وقتی ضدانقلاب حمله کرد، سرِ این که آیتالله حسنی آمادهشان کرده بود، گروه گروه مهیای مبارزه شدند. ضدانقلاب، توی شهر دوام نیاورد.حاججعفر یاد میکند از روزهایی که مردم ارومیه از آیتالله شریعمتداری بریدند و یک گروه، با دو سه تا اتوبوس، زدند به جاده و رفتند برای بیعت با امام. حالا هم میگوید خیابانهای ارومیه، گواه است که مردم با خامنهایِ جوان، بیعت کردهاند؛ بیعت میکنند.امکان تصرف شهرها و مرزها؟ محال است. این را حاججعفر با تاکید میگوید. حاججعفر میگوید این مردم حتی اگر مثل آقامهدی باکری -که روزی نمازش را در ارومیه شکسته خواند- بیمهری ببینند، سر خاک و اعتقاد، کوتاه نمیآیند؛ میجنگند، خون میدهند. هنوز بچههای دوران جنگ هم پای کارند، چه رسد به نسلهای جدید که آتششان برای دفاع از خاک، تندتر است.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۶:۱۷
حاجنقی کریمی را ساده و بیآلایش دیدیم؛ با پاهای زخمی، در حالی که دو جین کتاب دور و برش بود؛ همه درباره جنگ. از هنرِ جنگ سان تزو تا نبردهای پیامبر.خودش هفده تا سرفصل برای گفتگویمان نوشته بود که هرکدامش کتابی درباره آذربایجان بود.از تصرف پادگان مهاباد و افتادن ۳۶ هزار اسلحه به دست ضدانقلاب در اوان انقلاب شروع کردیم و هزار نکتهی باریکتر از مو شنیدیم.حاجنقی میگفت حالیه مهمتر از هرچیز این است که همه مردم ایران، ارومیه را ببینند؛ ببینند جمعیت عظیم شبِ خیابانهای ارومیه را؛ بیرون از کلیشهها.حاجنقی میگفت قاب دوربینتان را درباره آذربایجان متفاوت ببندید؛ از زاویهای که باید.حاجنقی میگفت نبود حمایت مردم، آذربایجان سقوط کرده بود؛ کما این که اول انقلاب هم ۹۰ درصد آذربایجان افتاده بود دست خونخوارها و مردم و رزمندهها پسش گرفتند.دوام ندارد؛ خرابکاریِ دشمن دوام ندارد.اما ما ینفع الناس فیمکث فیالارض...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۸:۲۱
مرد، زندگیش را در عقیده و جهاد گذرانده. مدتها قبل تحمیل جنگ هشتساله، اینجا با ضدانقلاب دستبهیقه بوده. میگوید گروهکها، آن زمان هم تابع استکبار بودند؛ حالا اما جنگ باشکوهتر شده. حالا با مستکبران اصلی، و نه نوچههایشان، مبارزه میکنیم.او هم مهر ۵۹ را خوب به یاد دارد. وقتی ضدانقلاب میخواستند ارومیه را تصرف کنند اما مردم، سلاح برداشتند و نگذاشتند. مرد میگوید حالا هم وضع همان است؛ ایرانیِ واقعی، به بیگانه باج نمیدهد.
پیشکسوت دفاع مقدس، اقبال حسنزاده
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۱۰:۵۹
چند صباح بعد این که رفت نیروی هوایی، توی حلقهی دوستانش، آنقدر از پشت پردههای رژیم پهلوی شنید که ترک خدمت کرد. اخراجش کردند، دادگاهیش کردند و فرستادندش زندان قصر. مادر، یک پاش خانه بود و یک پاش، زندان؛ تا وقتی رحمان آزاد شد.چند صباح بعد این که از تهران برگشت ارومیه، توی یکی از روستاها به او مشکوک شدند. علیهش راپورت داده بودند که اعلامیههای امام را پخش میکند. او را گرفتند و بردند بازداشتگاه ژاندارمری. مادر، یک پاش خانه بود و یک پاش بازداشتگاه ژاندارمری، تا وقتی رحمان آزاد شد.چند صباح بعد انقلاب، نیروهای وابسته به یکی از گروهکها، سرِ این که کارت سپاه را توی جیبش پیدا کردند، او را زندانی کردند. جرم همه آنها که توی زندانِ گروهک بودند، همراهی با نظام بود؛ چه نظامی، چه کشاورز!مادر، یک پاش خانه بود و یکپاش دم درِ زندان گروهکها. گفتند فقط با بازداشتیهای خودمان مبادلهاش میکنیم اما مادر آنقدر رفت و آمد تا بالاخره رحمان آزاد شد.مادر، حالا توی ۹۰ سالگی، هنوز وقتی اسم رحمان میآید، داغش تازه میشود. عکسهای پسرِ شهیدش یکی از دیوارهای خانه را پر کرده. حتی نامه آیتالله حسنی درباره پسرش را هم قاب گرفته و زده به دیوار.و هنوز دستخطِ پسر به مادر، چند روز پیش از شهادتش، دمِ دست است.
به احترامِ مادرِ شهید رحمان حسنزاده...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۱۳:۱۷
انسان مجاهد، به طور حیرتانگیزی به جزئیات توجه دارد. آقاروحالله، وقت وضوی نماز شب، اسفنج زیر شیر آب میگذاشت که صدای آب خوابها را بیدار نکند، رهبرِ شهید، وقت افطار پیش شاعری مینشیند که به او وقت شعر خواندن ندادند:"من مسئول تعیین وقت برای شعرا نبودم، اما وقت افطار مال خودم است." دلِ چمران را گلی در پسزمینهی انفجارها میرباید، حاجقاسم، عنوانِ روی سنگ مزارش را با وسواس انتخاب میکند، مصطفای صدرزاده، وقت مویز خوردن سحرگاهِ پیش از شهادت، لیر به لیر بدهیش به این و آن را فهرست میکند، ابوعلی -مرتضی عطایی- وسط مشیِ بیابانی، توی جولهای در سوریه، خار بیابان را میکَند و مصطفا اعتراض میکُند که:"آقای عطایی! این خارها هم موجودات زندهاند، شهادتت به تاخیر میافتد ها!"، باز مصطفا بود که برقِ عسکری اتاقش را در سوریه قطع کرد وقتی مردم برق نداشتند، مبادا کودکی از روشنی پنجره آن اتاق و تاریکی خانهشان، رنج ببرد؛ و رحمان، وسط آن همه توصیههای آسمانی در آخرین نامه به مادرش، اندکی پیش از شهادت، مینویسد که:"خواهشمندم از اسراف خودداری کنید و از تجمل بپرهیزید..."مختصات انسانِ اسلام را اینطوری بهتر میشود فهمید.
رحمت خدا بر شهید رحمان حسنزاده.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۱۵:۰۸
-هنوز زندهایم؟
این را دوست فرمانده، وقتی سرش را از زیر بهمن بیرون کشیدند، پرسید.
-آره زندهایم بابا، هنوز خیلی کار داریم!
بهمن چندصدمتر توی کوه کشانده بودشان. مثل موم توی دست بهمن بودند اما تقدیر اینطوری نوشته شده بود که حجم انبوه بهمن، مسیر عوض کند و آن سهنفر را رها کند.فرمانده میگفت اولش باور نمیکردم که زندهام. بعد صدای یکی از دوستهام را شنیدم. آن یکی دوستمان را اما از زیر بهمن نجات دادیم و بعد، بلافاصله گفت:"خب، بریم ادامه عملیات!" با پای مجروحِ او و کمرِ مجروح من رفتیم!
توی ارتفاع دو هزار و پانصدمتری، خودش همراه بچهها برای عوض کردن شیفتها میرود؛ تا روحیه بگیرند.
فرمانده میگفت ما توی اسلام، "به من چه" و "به تو چه" نداریم. همهچیز به همهمان مربوط است! چند سال قبل رفته بودند خانه مادر شهیدی توی یکی از روستاهای اطراف. مادر، حمام و دستشویی درستودرمانی نداشت و خواستهاش در همین باره بود.فرمانده حرفهاش را نوشت و منتقل کرد. سال بعد دوباره رفتند سرکشی از منزل مادر شهید. هنوز، آن مشکل برطرف نشده بود. فرمانده گفت مادر! به مسئولین منتقل میکنم! مادر شهید جواب داد تو مگر خودت مسئول نیستی؟دل فرمانده لرزید:"چرا مادر! من هم مسئولم!"رفتند مصالح خریدند و جهادی، دستی به سر و روی خانه مادر کشیدند:"وقتی مشکلی را میشنوی، اول، خودت مسئولیت پیدا میکنی."
فرمانده میگوید قبلا مردم در زمستان، روستاها را خالی میکردند اما حالا، ما راههای برفگیر را برایشان باز میکنیم. میمانند. خودشان جذب مرزبانی و سپاه میشوند و از خانهشان، دفاع میکنند.
انسانِ انقلاب اسلامی، تکبعدی نیست! میخواستند مراسم سالگرد امام را توی یکی از روستاها بگیرند. بهشان میگفتند آدمهای روستا خیلی با شما همسو نیستند. اما فرمانده گفت پس حتما باید برویم آنجا مراسم بگیریم و با مردم حرف بزنیم.وقتی رسیدند، یک کودک خیلی کمسنوسال افتاده بود توی رود. چند تا خانواده هراسان کنار رود بودند. بچههای سپاه خودشان را انداختند به دل آب و چند دقیقه بعد بدن بیجان کودک را پیدا کردند. فرمانده نمیخواست تسلیم شود. چند دقیقه به کودک، ماساژ قلبی داد و همزمان بلند بلند سیدالشهداء را صدا میکردند. تنفس برگشت. بعد این اتفاق، بزرگ روستا و مردم، رفیق شدند با بچههای سپاه.
فرمانده میگوید دوراهی سختیست. یکسو تمنای شهادت است اما سوی دیگر، هزار کار روی زمین مانده: باید رنج بکشیم و بمانیم؛ امیدوار بمانیم.
پنج تا پسرند. مادرش چند سال قبل خواب دیده بود که باید خمس بدهد و خودش تعبیر کرده بود به شهادت یکی از پسرها. این، همه امید فرمانده است...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش@targap
۱۹:۴۳
توی پایگاه بودم که تماس گرفتند خودم را برسانم به پایگاهی دیگر، در این نزدیکی. گفتند کسی میخواهد بیاید و هرچه اصرار کردم نگفتند کیست.با یکی از بچهها رفتیم.تا رفتم توی پایگاه، دست و پام را گم کردم. فرمانده نیروی زمینی سپاه آمده بود. حالمان را پرسید و با هم گپ زدیم.من گفتم خیالتان از اینجا راحت باشد.شهید پاکپور دستش را گذاشت روی شانهام:"شما که این را گفتید، دیگر خیالم راحت شد..."من، شافعیمذهبم و عاشق امام حسین. مبارزه را از امام حسین آموختهام؛ کوتاه نیامدن را، ضعیف نبودن را.توی این سرمای استخوانسوز میآیم اینجا و شب و روز نگهبانِ مرزم، تا خیالِ شهید پاکپور راحت باشد. روزها ماندن در اینجا، پسِ برفها و جادههای مسدود، آب کردن برف و نوشیدنِ آب کِدِر وقتی کسری از سال، آب توی لولهها یخ میزند، دوری از خانواده و تحمل این سرما، سخت است اما وقتی فکر میکنم که این آمادگی، نمیگذارد دشمن قدمی توی این خاک بگذارد، آسان میشود؛ شیرین میشود، احلی منالعسل...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش@targap
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش@targap
۶:۳۹
ابرهای تپل کومولوس، آسمانِ مسیر ارومیه به سِرو را قُرُق کردهاند. هوا همچنان سرد است اما باد وحشیِ پیلافکنِ دیروز، قدری رامتر شده.پیش از ظهر میرسیم به ایستگاه بازرسی سِرو. با دوستانمان هماهنگ میشویم و راه میافتیم سمت مرز. جاده رفته رفته، خلوت و خلوتتر میشود.جایی توی مسیر تابلویی زدهاند و رویش نوشتهاند اینجا، این مدرسه، اولین آموزشگاهِ خلبانِ شهید، رستم ابراهیمزاده گنبدیست. باید دربارهاش بخوانم.توی روستای گونی، توقفی میکنیم و با عشایری که لباس رزم پوشیدهاند گپ میزنیم. فرماندهشان میگوید اینجا را نیروهای بومی حفظ میکنند. کار و کاسبی را رها کردهاند و به امید خدا، آمدهاند مرزبانی. کشاورز و رستوراندار و کارگر و آرماتوربند، کنار هم سلاح به دست گرفتهاند. فرماندهشان میگوید اینجا هر خانه یک پایگاه مرزبانیست!میرویم سمت کوههای پربرف. باد خودش را میکوبد به ماشین و هرچه به کوه نزدیکتر میشویم باد شدیدتر میشود.درختهای انبوه هلو، بیبرگوبار هم قشنگاند. جاهایی از مسیر یکسره مُثمر است.از روستای بردوک میگذریم و میرویم سمت میل مرزی دوگوش. نور لطیفی میتابد روی کوهها و سپیدارها و رودِ کوچک کنار جاده را زیباتر میکند. سپیدارها مثل سربازهای تشریفات، راستقامت و پرتعداد.چند جا وسط جادهی خاکی، کوه ریزش کرده و تختهسنگهای بزرگ افتادهاند کف جاده. با این ابعاد به ماشین بخورند چیزی ازمان نمیماند. جاده بیاندازه ناهموار است. آرام آرام به منطقه برفی وارد میشویم.بالاخره میرسیم به پاییندست ارتفاعات دوگوش. با جمعی از نیروهای مرزبانی، پیاده توی ارتفاع برفی، میرویم به سمت پاسگاه مرزی. تندباد، تازه سر ظهری، مهربانتر است؛ شبها که بیداد میکند.هرازچندی، تا زانو میروم توی برف. پاهام توی کفشها خیس شده و یخ زده.میرسیم به پایگاه. دم اذان است. یکی از مجاهدها اذان میگوید و بعد، شیعه و سنی میایستیم کنار هم و نماز را پشت سر فرمانده میخوانیم.ناهارِ جنگی بچهها املت است و من در این محکمه شهادت میدهم که تا حالا املتی به این خوشمزگی و البته تو این ارتفاع نخورده بودم.بعد ناهار، میرویم بالای پشت بام مقر و با فرمانده گپ میزنیم. عجیب آدمیست. سرسخت و در عین حال حنون. راهیش میکنیم که برود پاییندست به کارهاش برسد و خودمان این بالا، پیش بچهها میمانیم.تک به تک با بچهها گپ میزنیم. سرما آنقدر وحشی شده که بچهها به اصرار کاپشن و شلوار تنم میکنند. میگویند توی این لباس جدیجدی پر قو کار شده! ده تا سایز بزرگتر شدهام اما به جاش گرم است. آقا مصطفی بعد هر مصاحبه میرود شصت مبارک را جلوی بخاری نفتی میگیرد که بتواند شاتر را بزند.شب، از راه میرسد و باد شدیدتر میشود. میخواهیم شب را اینجا در نقطه صفر مرزی، بمانیم.با بچهها میرویم جولهی شبانه. تا پایمان را از در میگذاریم بیرون، سگها آن بیرون چیزی احساس میکنند و پنجششتایی به دو میروند توی تاریکی. چرخی دور و بر پایگاه میزنیم اما دو سه تا نور مشکوک توی آسمان زودتر از موعد برمان میگرداند به پایگاه. توی بیسیم هم اعلام میکنند که پهپاد توی آسمان منطقه است. چند وقت پیش چند تا مقر را این دور و بر زدهاند.میرویم توی پایگاه و با تصور این که هر لحظه ممکن است یک مخلوط همگن از مجموع ما حاصل شود، شوخی میکنیم.آقاحجت که بیست سال است این حوالی مرزبان است، میگوید این سرما، هیچوقت عادی نمیشود؛ شماها هم هیچوقت "واقعا" این سرما را نمیچشید؛ چون موقت است، چون امید دارید به گرما!آقاحجت برای بچهها آشپزی میکند. دو تا لیسانس دارد و کارش نظامیست اما خب دستپختش محشر است. به جنگیترین حالت ممکن یک غذای خانگی درجه یک درست میکند و شام میخوریم.خوشحالیمان برای این که میخواهیم شب را آنجا بالای کوه، توی مقر بمانیم، خیلی طول نمیکشد. میآیند دنبالمان که برگردیم؛ پیش از آن که جنتمکان شویم. با اکراه با بچهها که انگار رفقای هزارسالهایم خداحافظی میکنیم و میزنیم به دل کوه. سرپایینی.آدم اشتباه میکند که فکر میکند وقتی زیاد نوشت، یاد میگیرد که کلمات را چطوری برای بیان احساساتش استخدام کند. مثل حسِ موقعیتِ پایین آمدن از آن کوه برفی، توی تاریکی مطلق، که نمیشود مثل بچهی آدم وصفش کرد.میآییم دو سه تا روستا عقبتر. یک ماشین پیشاپیشمان میرود. نظامی همراهمان میگوید با فاصله از ماشینِ جلویی برویم که اگر به کمین خوردیم و جلویی گرفتار شد، بتوانیم تخت گاز برانیم. میرسیم به روستای هُوَرسین. باید شب را اینجا بمانیم. به امید طلوع...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای هوَرسین@targap
۱۰:۰۹
@targap
۱۹:۰۷
بعد سخنرانی -مخاطبه با عقلها- چوبهایشان را برداشتند و به صف شدند. مداح شروع کرد. دور میدانگاه، آرام چرخیدند و چرخیدند و آن چوبها را توی هوا تکان دادند.این، سوگِ ایرانیست. داغِ تازهی درون، با اندوههای تاریخی و کنشی عملی در بیرون، پیوند میخورد.حرکت، جوهرهی اصلی این سوگواریست.چوب، نماد سلاح و خونخواهیست.و صفوف بههمپیوستهی سوگواران، جبهه است.حالا این مردم، واقعا -و نه نمادین- اینجا در خیابان، جبههای تشکیل دادهاند...
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۹:۲۰
آنچه را که توی کتابها درباره وحدت نوشتهاند، آنها دارند زندگیش میکنند. ماموستای جوان، چراغ اینجای شهر را روشن کرده. کرد و ترک و شیعه و سنی کنار هم شهر را زنده میکنند.جایی، صندلی گذاشتهاند و اسم مینویسند برای جهاد. این اصرار خودِ مردم بوده که فرصت مبارزه مهیا شود. فهرست اسمها، بلندبالاست.ماموستا میگفت شب اولِ اسمنویسی، پیرمردی عصازنان آمد و به اصرار اسمش را نوشت و گفت اگر فرصت مبارزه دست بدهد و مرا نبرید، سر پل صراط، یقهتان را میگیرم!صاحبانِ این نامها تا وقت جهاد کنار هماند. حالا، از این نامها برای امدادرسانی و پشتیبانی جنگ، استفاده میشود.جنگ، دارد شبکهی جدیدی از آدمها ایجاد میکند که افق نگاهشان، دوردستتر را میبیند. بیش باد!
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه@targap
۱۱:۲۱
ماموستا ارکان قدیمی، آدمِ شوخ و سرزندهای بود. یک ساعت اگر کنارش مینشستی و گپ میزدی، قدر ده سال به هم نزدیک میشدید.ماموستا، عشقِ کارهای جهادی و سازندگی و ساختوساز و کمک به مردم بود.چند سال قبل، عوامل یکی از گروهکها، ریختند توی خانهاش در یکی از روستاهای کردستان؛ گوشخانی.جلوی چشم دختر سهسالهاش -باران- و همسرش، انگشتها را روی ماشه فشار دادند. گلولهها صورت و دست و سینهاش را نشانه گرفتند.آنقدر کینه داشتند که حتی گلولهای هم خرج عکسِ ماموستا روی دیوار کردند؛ درست توی قلبِ ارکانِ قدیمیِ توی عکس.باران، تا دو سال بعد، لب از لب باز نکرد.ماموستا چه کرده بود؟ قرارگاه محرومیتزدایی شهید شوشتری و بسیج و سپاه را آورده بود پای کار برای بهتر شدن جاده روستا و کمک کرده بود سیستم آبیاری زمینهای کشاورزی، درستتر شود.گروهکها، اول انقلاب هم با شعار توسعه، میخواستند قدرت بگیرند اما این خونها، دروغشان را آشکار کرد.دستهای خونین، نمیتوانند خشت روی خشت بگذارند. تروریستها، شعار "کمک" و "توسعه" میدهند اما عوامل پیشرفت را میکشند؛ ویران میکنند؛ پل و پالایشگاه و بزرگراه و دانشگاه را میزنند.کار تروریستها تکراریست اما رویشها، هرروز میتواند، خلقی نو رو کند. باذنالله.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
۱۴:۳۱
مرز کوزهرش بودیم که خبرها را خواندیم: زدن پلها و جادهها و راهآهنها. گفتند احتمال دارد گزندشان به پل تاریخی و مهمِ قُطور هم برسد.آمدهایم دور و بر پل پرسه بزنیم.عمر این پل، بیشتر از عمر رژیم صهیونیستیست.همین.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
۱۵:۲۱
بخش اول
جاده ارومیه به سلماس، اغلب، یکطرفه است. ساعت یک شب است که به سمت سلماس میرویم. جاده خلوت است. تنها نور، نور چراغ ماشین و بازتابش از میان انبوه شبرنگهای انبوه کنار جاده است. رفیقمان، مداحیهای نوستالژیک پلی میکند:"اباالفضلِ باوفا، عملدارِ لشکرم..."دشت ساکت نیست بس که باد با شدت از لابلای شاخوبرگ درختها و بوتهها، میگذرد.گهگاه در دوردست چراغهای تُنُک، نشانهی روستایی شدهاند.یکی دو ساعتی از نیمهشب گذشته که میرسیم به سلماس و میرویم به یکی از مسافرخانههای شهر. زاویه مانیتوری که تصویر دوربینهای مداربستهی اینجا را نشان میدهد، طوریست که ما هم میبینیمش. هنوز پا توی لابی نگذاشتهایم که سه نفر توی تصویر دیده میشوند که آمدهاند دم در!مسئول پذیرش به دو میرود و در را باز میکند و به ثانیهای، برادرها جلوی ما ظاهر میشوند. صورتها سنگی و عبوس. ازمان کارت شناسایی و حکم میخواهند. آقامصطفی کارت و حکم را نشانشان میدهد. نمیدانم چرا مزه پراندم که نشان حاکم بزرگ، میتیکومان هم هست اگر میخواهید؟ برادرِ اصلی، نگاهی کرد و لبهاش یک میلیمتر هم جابجا نشد. حتی جا داشت که در پاسخ، ادای دایناسور را دربیاورد، که لابد خویشتنداری کرد.حواس برادرها هست! توی بوکان هم در اتاق را زدند و یکی از برادرها آنقدر سوال و جواب کرد که بالاخره خیالش راحت شد. یا نزدیک سردشت تا از ماشین پیاده شدیم که وسط جاده عکس بگیریم، برادرها مچمان را گرفتند و اگر تماسهای یکیشان، خیالش را راحت نمیکرد، حالیه در حال نوشتن حبسیه بودم.خلاصه؛ اینجا سلماس است؛ نزدیک مرز ترکیه. صد سال قبل، اینجا یک زلزله مهیب آمده و همهچیز را ویران کرده اما شهر، عجالتا تر و تمیز و زیباست. دارم به صد سالِ بعد ایران فکر میکنم.بیشتر مردم سلماس ترک آذری هستند به ترکی آذربایجانی حرف میزنند. اقلیت آشوری هم اینجا داریم. کلیساهای هفتوان و زورزور هم از آثار تاریخی این دور و بر است.سومین هفتهی بهار است اما هوای سلماس، زمستانیست.سر صبحی راه میافتیم سمت مرز. این مسیر هم مثل بقیه مسیرهای این دور و بر، پوشیده از درختان مثمر و سپیدار است. وسط راه، یکی از نظامیهای کاربلد، همراهمان میشود. توی همان چند کلام اول، میپرسد کسی خبری از آنها که میگفتند "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" دارد؟توی راه، نیروهای آماده تیپ تکاوری را میبینیم که توی دشت پراکندهاند برای مقابله با هلیبورن احتمالی.جاده خلوت است.هرازچندی از دور روستایی دیده میشود. از کنار روستای خورخورا میگذریم. دوباره میرویم توی دل کوههای برفی. جاده تا دیروز بسته بوده و بازش کردهاند. به روستای "کوزهرش" میرسیم. اسم مرز و این ارتفاعات هم همین است.کوهها و تپهها یکدست سپیدند. توی برخی از مسیرهای این منطقه "پ ک ک" گهگاه خرابکاریهایی میکند.صبح راه را باز کردهاند و حالا از وسط تونلی از برف که گاهی ارتفاعش به دو سه متر میرسد، میگذریم. تا چشم کار میکند برف است. ماشین هی روی جاده، میلغزد. چندبار هم توی جاده گیر میکنیم و در نهایت ماشینِ گیرکرده در برف را نزدیک پاسگاه مرزی میگذاریم و پیاده میرویم.ساعتی را کنار بچههای هنگ مرزبانی میمانیم. البته که اجازه فیلمبرداری نداریم. فرمانده آدمِ باحالیست. میگوید آقای نویسنده بیا اینجا! بعد یکسری حرفهای بوقدار علیه ترامپ و نتانیاهو میزند و میگوید آن طوری که خوب است، بنویسش! آرزو میکند کاش کسی توی خاک امریکا، حکم ترامپ را اجرا کند.توی هنگ مرزی و وسط برفها چای مینوشیم و میزنیم به جاده. به بدبختی ماشین را از وسط برفها بیرون میکشیم و برمیگردیم به جاده. یک کلاغ مغرور اول روی سیم خاردارهای مرز مینشیند و بعد روی تختهسنگی که از دل برفها زده بیرون و هی اینور و آنور میشود و رخ نشان میدهد که از زوایای مختلف، عکسش را بگیریم.برفهای این منطقه انگار سپیدترند! آفتاب روی برفها میتابد و چشم را میزند.آقای نظامی همراهمان میگوید اگر هلیشات داشتید و شرایط جنگی نبود، توی این برفها چه صحنههایی که شکار نمیشد. حیف!نزدیک مرز، ساعت گوشی هی عقب و جلو میشود. هی میرود روی ساعت ترکیه و هی برمیگردد روی ساعت ایران. اینترنت نیست و آنتن هم.اذان ظهر میرسد. هیچ سایهای توی آن تپههای برفی نیست. دوباره میرسیم به روستای کوزهرش و کنار جاده منتظر میمانیم تا بیایند ببرندمان به نقطهای دیگر از مرز.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
۱۸:۰۷
بخش دوم
آمدهایم خانهی یکی از روستاییها که خانهاش را وقف امثال ما کرده. با سردترین آبِ خاورمیانه! وضو میگیریم و نماز میخوانیم و ناهار میخوریم. بعد میرویم وسط برفها و با دو سه نفر از نیروها گپ میزنیم. قدَرند و باروحیه. بعید است دشمن بتواند اینجا، زمینی کاری از پیش ببرد.برمیگردیم سمت سلماس. خورشید دیگر مایل میتابد و یک لایه ابر، آسمان را پوشانده. مسیر پر است از زمین کشاورزی و باغ و مزرعه. آقای نظامی را میرسانیم به ماشینش و عجالتا خداحافظی میکنیم.باید برویم سمت قُطور. امروز دشمن دارد پلها و راهآهن را میزند. اخبار واکنشها اعصابم را به هممیریزد. از اصغر فرهادی تا هوتن شکیبا و که و که نگران زدن زیرساختها شدهاند. ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا! مساله انسان است! زیرساخت را زدن، معیشت خلقی را دچار اختلال میکند؛ تلخ است؛ سلمنا. زیرساخت را دوباره با بدبختی میسازیم؛ اما انسان را چه؟ حیران میمانم از این نوع انسانیتِ این چهرهها. یاد حرف محمدرضا شعبانعلی میافتم که میگفت آدم یا سلبریتیست یا حکمت دارد؛ این دو تا با هم جمع نمیشود. دوست دارم بگویم بروید توی لانههایتان؛ همانجا که تا حالا بودید! اما نمیگویم.خورشید کمجان شده که کولههایمان را از مسافرخانه برمیداریم. داریم میرویم سمت قُطور. بیرون سلماس، دشت، سبز و وسیع میشود. جاده هم بسامان است.حدس میزنند که پل تاریخی قطور را امشب میزنند؛ حدس میزنند.به راهِ گِلی روستای دلجلو وارد میشویم. باران آمده و راه را ناهموارتر کرده. از دلجلو میگذریم و به رهال میرسیم. توقفی کوتاه در مسجد جامع امیرالمومنینِ رهال میکنیم و راه میافتیم. چند دقیقه بعد در محاصره کوههای سربهفلککشیده هستیم. پل قطور بین کوهها، هنوز با شکوه ایستاده. میایستیم جایی که زیبایی پل آشکار باشد. تا گوشیها را از جیبها میکشیم بیرون، برادرها میآیند! شاید باورتان نشود اما در طول نیمساعت، سه تا اکیپ از برادرها، جداگانه میآیند که مچمان را بگیرند! البته تا الان سه تا. برادرها حواسشان هست.از دست برادرها که نجات پیدا میکنیم، از پل فیلم میگیریم.شب از راه رسیده. میرویم که کولههایمان را جایی در قطور بگذاریم، نماز بخوانیم و برگردیم.همان اول مسیر برگشت، دوباره سروکله برادرها پیدا میشود. این دیگر فاجعه است! این که نیروها سر استعلام با هم مرتبط نیستند، خودش حفره است! با پیغام و پسغام و تماس، ولمان میکنند و دوباره راه میافتیم.میخواهیم مثل مردمی که دور و بر زیرساختها زنجیرهی انسانی تشکیل دادهاند، شب را اینجا، کنار پل بمانیم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور@targap
۲۰:۱۰
بسمالله
مثل خیلیها، من هم -در حالی که از کرور کرور مقتضیاتِ میدان بیاطلاعم- پس از خبر تفاهم کذایی که هنوز روی کاغذ نیامده، به وحشیانهترین شکل ممکن، نقض شد، غمگینم.تا همین لحظه، لبنان در یک روز، بیش از هزار شهید و مجروح داده؛ سرِ مبارزهی عاشوراییاش برای حق، به جرم خونخواهیِ کسی که در معادلات آتشبس، سخنی از او نیست.غمگینم، محض این که در این روزها بارها خواندیم که "اگر دشمن اینبار از خط قرمزها عبور کند..." حالی که #امام جامعه را از ما گرفتند.محض شنیدن چندبارهی ادبیات سخیف "دبه کردنِ" بیگانه؛ وقتی این رفتار به تواتر رسیده. علی به کارگزارش فرمود نگو او به من خیانت کرد، بلکه تو به خائن اعتماد کردی!محض این که در ادبیات رزم، آنقدر الکنایم که کشورکهای امارات و قطر، عملههای خبیث تمدنسوزها، زبان باز کردهاند که باید غرامت بدهید.آن مردِ روحانی، نوشت که خبر آتشبس را لااقل ۲۴ ساعت بعد ضربالاجل آن درنده، اعلام کنید. درست در شب و روزی که مردم جانشان را سپر تاسیسات کشورشان کردند و صحنهای بینظیر در تمام جنگهای تاریخ رقم زدند؛ درست در شبی که مردمِ توی خیابان، آماده بودند که پیش چشمِ امامشان، جان بدهند و ذلت نپذیرند، حرف از آتشبس زدند...ده بند را پذیرفتند؟ جشن بگیرید و اختلافافکنی نکنید؟ آه از ادبیات بیانیه شعام! کدام عقل سلیمی میپذیرفت که اختلافات بنیادینی که پس از سالها مذاکره لاینحل ماندهاند با پیغام و پسغامِ ناپاکِ پاکستان و شهبازِ ناشریف، حل شده؟حالا آن پیشنهادات را انداختهاند توی سطل زباله تا دوباره تحقیرمان کنند؛ به قولِ سخیف سخنگو، دبه کردند!این فاصله تا انتقامِ لبنان، فاصلهی دردناکیست. لبنان که هیچ، خونِ دختر هفتسالهی شوشتریِ خودمان هم امشب به زمین ریخت. استفاده از عبارت "غیرمنطقی' برای آتشبس یا مذاکره، پس از این همه جنایت، منطقیست؟ یا امریکا را با ادبیاتِ "مسئولیت فروپاشی آتشبس با توست" میترسانیم؟ مسئولیت؟جنگ شناختی، قوای مغزیمان را مختل نکند. دلخوش نشویم به شماتتِ سگها از رئیس گله، که به اهدافت در ایران نرسیدی. دلخوش نشویم به لاطائلاتِ تکراریِ ظاهرا بر سبیلِ صلاح:"یکبار دیگر سخنِ امامِ شهیدمان تصدیق شد، مذاکره با امریکا بیفایده است." چند سال بعد هم لابد کسی پیدا میشود که بگوید برای اِنمینبار حرف امام شهیدمان تصدیق شد؛ میرویم برای ان+یکامینبار!آتشش را بردارید؛ بس کنید، آتش کنید! شک کنید به همزمان از آتشبس حرف زدن و اعزام تفنگدارها به خاورمیانه، به غرب آسیا.حرف درست را آقای رمضانی زد: تا پیش از اعلام موضع امام، در خیابان، "نه به این صلحِ کذایی" را فریاد میزنیم!
محسن حسنزاده
شامگاهِ چهارشنبه | ۱۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر@targap
۲۱:۴۳
پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیامبخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطبهای لطیف با امامِ حی، وسط متنهای آقا، دلچسب است و البته تذکاریست مهم. چند روز پس از جنگ که به علا -دوستم در لبنان- پیام دادم که "جنگ جنگ تا پیروزی"، جواب داد:"اللهم عجل لولیکالفرج." شرمنده شدم. به این تذکارها نیاز داریم.حساب ویژهای که آقا روی #مردم باز کرده هم توی پیام، چشمگیر است. خاصه آنجا که نوشتند:"مسلما فریادهای شما در میدان، در نتیجه مذاکرات موثر است."دوستی میگفت این نوع از خداسالاری و مردمسالاری، در سیاستِ وحشی امروز که دموکراسیش، استفاده از اکثریت، برای استثمار اکثریت است، قابل مطالعه است.خلاصه این که امامِ جامعه، حتی نتیجه مذاکراتِ جنگ را به حضور مردم گره میزند، شکوهمند است.تعبیر "سکوتِ صحنهی نبرد نظامی" و "بر فرض" و "ضرورتا" هم تعبیر قابل تاملی بود. این مذاکرات هم میگذرد و آنچه میماند، احتمالا همچون گذشته، عبرتی تاریخی خواهد بود؛ و اینبار عبرتی آخرالزمانی.(گفتهاند مذاکرات با حضور فرمانده سنتکام برگزار میشود؛ از قاتلانِ اصلی رهبرِ شهید.)همچنان نگران لبنانیم و من بیشتر نگران ذهنیت نسل جوان لبنانم. بعد جنایت دیروز، دوستم پیام داده که آنجا در محاصرهی سوالهاست. گفت یکی از جوانهای حزباللهی از او پرسیده که مگر طبق اصل سوم قانون اساسی، ایران نباید همه امکانات خود را برای حمایت بیدریغ از مستضعفان جهان، به کار ببرد؟یکی دو بار سوال کردم تا مطمئن شدم که جوان، جدیجدی به مفاد قانون اساسی ما استناد کرده. نگرانکننده است. نباید بگذاریم کار از حرفهای نهضتی به قانون کشیده شود. واللهالعالم.
محسن حسنزاده
شامگاهِ پنجشنبه | ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- مریوان@targap
۲۰:۵۴
این چند سطر را میخواستم بعد از سفر بنویسم اما به بهانهی لطف سرکار خانم طیبه فرید @tayebefarid نویسندهی خوشقلم، حیفم آمد که تعجیل نکنم در بیان خصلتی از خصائل مردمِ خطه غرب کشور؛ کُردهایشان و ترکهایشان.خانم فرید نوشتهاند که نام کردستان در ذهن ما با کلیدواژههای مرتبط با گروهکها و تجزیهطلبی، گره خورده اما حالا، از کردستان، تصویر دیگری میبینیم.بله! من هم همینطور! این سفر، ذهنیت من را از نوار غربی کشور و آدمهاش دگرگون کرده.اگر بخواهم از میان خصائل این مردم، فقط به یکیش اشاره کنم، از غریبنوازی و میهماننوازیشان خواهم گفت.دیروز، جایی نزدیک مهاباد، ایستادیم که چای بگیریم. آب در سماور فروشنده جوان، هنوز جوش نیامده بود. هراسان گفت که صبر کنید! فراهم میکنم. و به دو رفت و از یکی دو تا مغازه آنسوتر، چاینبات آورد. نوشیدیم و خواستیم حساب کنیم. نگرفت. هرکاری کردیم نگرفت. اصالتا بستنیفروش بود. محض این که کارتی بکشیم و شرمنده نمانیم، گفتیم پس بستنی بده و قول گرفتیم که حساب کند. اما به قول دیپلماتهای مملکت دبه کرد:"شماها برای این منطقه امنیت آوردهاید... از شماها پول نمیگیرم..."خوشحال شدم که ما را اشتباه گرفته. گفتم اخوی! دمت گرم! ولی ما، از آنها نیستیم. گفت خب غریب که هستید؛ اصلا من از غریب پول نمیگیرم.چند کیلومتر جلوتر، توی یک ساندویچیِ قدیمی، ایستادیم که لقمهای نان بخوریم. سفارش که دادیم، صاحب ساندویچی، گفت چشم و بعد گفت صبر کنید الان برمیگردم. رفت و از همسایه، برایمان یک فلاسک چای آورد:"میهمانید! اول چای بخورید."توی تمام این سفرِ تا اینجا سیوچندروزه، هرجا از کسی نشانی پرسیدیم، قبل این که جواب بدهد، به اصرار و الحاح گیر داد که برویم خانه چای و غذا بخوریم.مهربانمردمانی هستند کُردها و تُرکها و این، در خردهرفتارهایشان پیداست.رهبرِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، تلاش کرد که تصویر این استان را در اذهان، اصلاح کند. دیر نیست؛ باید آن مسیرِ روشن را ادامه داد. بِعَونه.
محسن حسنزاده
جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج@targap
۱۴:۳۵
حسینآقای شرفخانلو را اولینبار لبنان دیدم؛ روزهای غمانگیزِ تشییع سید. هماتاق بودیم و بعد همسفر شدیم. روزهای جنگ و غربت، برای پیوند، پنجرهی فرصت است.رفت و من ماندم و هرازچندی از او پیامی به لبنان میرسید. گذشت تا چایخانهی حضرت رضا. همچایخانهای شدیم! همانجا توی همان لباسِ سبزِ خادمی، قول سفتومحکم گرفت که یکروز برویم خوی.این وسط، "مجله کلمه" محملی شد که از او بیشتر بخوانم. همه متنهاش در کلمه، با هر موضوعی، دور سرِ پدر میچرخید؛ پدرِ شهیدش. حالا حسینآقا یکجورهایی در کلمه حق آبوگل دارد.چند شب قبل، نزدیک سلماس، در منطقه قُطور، شب را زیر پلی تاریخی -که خط آهن ما را به اروپا متصل میکند- میگذراندیم که بیانیهی شعام منتشر شد. تمام خستگی آن سفر یکماهه، یکباره هجوم آورد به جانم. صبحش زنگ زدم به حسینآقا که با این حالوروز، دل و دماغ آمدن به خوی را نداریم. گفت ندیده که نمیشود. ماشین را آتش کرد و با دوستش، ساعتی راند و آمدند قطور. شرمنده شدیم. گپ زدیم و بعد با هم رفتیم خوی. سر ناهار، خبر کشتار لبنان رسید و دلمان در خوی، خون شد.با همان حال، حسینآقا ما را برد که نمی از یَمِ شهر را نشانمان بدهد.شهر را و مردم را از چشمهای حسینآقا دیدن، لطفی دیگر داشت.مسجد مطلبخان و آن مزارِ خصوصی و دروازهی شهر و آن بستنیفروشی که جدیجدی، آنجا بستنی را مهمانِ پدر شهیدش بودیم...هنوز اما دلمان آشوب بود تا وقتی رفتیم گلزار شهدا. حسینآقا علاوه بر این که اصالتا نویسنده است، رئیس سازمان آرامستان خوی هم هست و چون خودش سالها، خاکنشینِ این مزارها بوده، حالا خوب میداند که حالِ گلزار را چطوری خوب کند.رفتیم به دیدار پدر حسینآقا؛ در آستانه سالگردِ شهادتش. رقص انبوه پرچمهای سهرنگ با افق آن غروبِ نارنجیِ ابری، کنار مزار شهید شرفخانلو، اندوهکُش بود؛ آنقدر که به هم گفتیم حالا حالش را داریم که یک ماهِ دیگر، آوارگی بکشیم. التیام بود وسط غمِ آتشبس.امروز، سالگرد معلمِ پاسدار شهید علی شرفخانلوست؛ ۲۲ فروردین.حالا امشب، راهپیماییِ خوی در تجمع شبانه، درست از جلوی خانهی او در محلهی قُمسال رد میشود و به قول حسینآقا مناسکِ سالگرد پدر، حالا با این آیین نوظهور، ممزوج میشود.روح پدرتان شاد حسینآقا! آدم به نوع ارتباط شما با پدر، حسودیش میشود. برایتان نوشتم:"در اعلیعلیین که با هم ملاقات کردید؛ از من هم یاد کنید؛ نادیده دوستشان دارم..."
به قول شیخاسماعیل رمضانی، "هرکس که مقدر شده این نوشته را بخواند" خودش را میهمانِ یک حمدِ هدیه به شهید کند.
محسن حسنزاده
شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران@targap
۱۵:۲۲
هی منتظر بودیم گوشیت را روشن کنی. هی منتظر بودیم آن تیکِ لعنتی توی واتسآپ، دو تا شود. اما نشد...یعنی چه که شهید شدی؟ یعنی چه که وسط جنگ رفتی جنوب؟ یعنی چه که دیگر برنمیگردی؟
آقا که پیام داد هرکس هرجور میتواند برود به مقاومت کمک کند، ما خودمان را هرطور بود، رسانده بودیم لبنان. خیلیهایمان آواره و مسجدخواب بودیم تا تو پیدات شد.پناه شدی برای جهادیها. پناهمان دادی. اعتبارت را خرج کردی که مجمع بشامون، بشود پایگاهِ ایرانیها. تو نبودی، کِی بچهجهادیها میتوانستند آوارههای لبنان را در آغوش بگیرند؟خانه و زندگیت را کشانده بودی وسط جنگ. خانهات، پناهگاهِ چند خانوادهی آواره بود و ماشینت ، گهگاه پناهگاهِ ما! شبی که دستور تخلیه مجمع را دادند، تو میتوانستی بروی خانهات؛ اما پیش ما ماندی. جنگ، روحیههامان را خراش داده بود. هرازچندی ما را میبردی به مطعمیجایی؛ آن شب هم رفتیم. بعد برگشتیم و پتوها را از مجمع بیرون کشیدیم. نرفتی خانه. دلت نیامد ما آواره باشیم و تو جای گرم بخوابی. ما را بردی توی ماشینت و همانجا خوابیدیم.تجارت، بعد جنگ اولیالباس، ماجرای فرعی زندگیت بود. زندگیت را گذاشتی پای رفع گیر و گورهای جهادیها...
آن شب که با سیدیحیی رفتیم طبقه سوم مجمع امام، حرفهات را صریح گفتی. گفتی اصلا از اول لبنان را برای زندگی انتخاب کردی که دستت برسد به جنگ. از زخمزبانها گفتی، از تلاشی که برای قرارگاه مردمی نصر کردی و فشارهایی که تحملش کردی و دم نزدی. از آرزوهات؛ از شهادت...
بلند شو اخوی! تمامش کن! گوشیت را روشن کن و تکذیب کن خبرها را... بگو که زندهای... بگذار دوباره وقت روضههای صبحگاهی، صدای گریههای بلندت بپیچد توی گوشهایمان...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان@targap
۱۴:۱۵