۱۵:۳۲
موجِ ༆ بیست و چهارُمْThe Twenty-Fourth Waveالموجة الرابعة والعشرون
𖠺روح شکسته𖠺Broken Soulالروح المكسورة
پارت آخرpart akhar
الجزء الأخير
ــــــــــــــــــــــــــــهمین طور که ذهنم درگیر سیر اتفاقات بود؛ دو مستند را همزمان دیدم، و بالاخره به این نتیجه رسیدم که، واقعا آدم هایی هستند که بدون لمس کردن و چشیدن درد، توانستهاند، آن را درک کنند و در راستایش راه حل پیدا کنند.As my mind was occupied with the course of events, I watched two documentaries at the same time. Gradually, I reached that point and realized — and finally came to the conclusion — that there truly are people who, without touching or tasting pain, have been able to understand it and find solutions for it.وبينما كان ذهني منشغلاً بتسلسل الأحداث، شاهدتُ وثائقيَّين في الوقت نفسه. شيئًا فشيئًا وصلتُ إلى تلك النقطة وفهمتُ، وأخيرًا توصلتُ إلى أنّه حقًا هناك أشخاص تمكنوا من إدراك الألم وإيجاد حلول له من دون أن يلمسوه أو يتذوقوه.
بعد از خواندن آن کتاب مشتاق شدم کتابهای دیگر این امام فرزانه را مطالعه کنم، و سعی کردم سطح علمی ام را افزایش بدهم تا در راستای حرفهایی که شاید دلیلی پشت آن نیست اینقدر در خود بی دلیل فرو نروم و خود را بخاطر بقیه در خانه حبس نکنم،
After reading that book, I became eager to study the other books of this enlightened Imam. I tried to improve my own knowledge so that I wouldn’t fall into baseless doubts over words that might have no reason behind them, and so that I wouldn’t confine myself at home for the sake of others.
بعد قراءة ذلك الكتاب، أصبحت متحمسًا لقراءة الكتب الأخرى لهذا الإمام المستنير. حاولت رفع مستواي العلمي حتى لا أغرق في شكوك بلا سبب حول كلام قد لا يكون له مبرر، ولا أحبس نفسي في المنزل من أجل الآخرين.
حال بعد از گذشت یکسال، دلم بخاطر حرفهای بی اساس دگرگون نمی شود، اما از نگاهِ مردمی به هم میریزد که نه از روی فهم بلکه از روی جهل، روزگار را بر خود و دیگران سخت می کنند و نمی گذارند بقیه زندگی را با فهم حقیقی پیش ببرند.
Now, after a year, my heart is no longer shaken by baseless words. But it still aches because of the perspective of people who, not out of understanding but out of ignorance, make life difficult for themselves and others, and prevent others from living with true comprehension.
الآن، بعد مرور عام، لم يعد قلبي يتأثر بالكلام بلا أساس. لكنني ما زلت أتألم بسبب نظرة الناس الذين، ليس من باب الفهم بل من باب الجهل، يجعلون الحياة صعبة على أنفسهم وعلى الآخرين، ولا يتيحون للآخرين أن يعيشوا بفهم حقيقي.
حال در تلاشم، آن چیز که خود فهمیده ام و لمس کرده ام را به بقیه هم برسانم تا با کمک آنها بتوانم فهم الهی را در بطن جامعه نهادینه کنم.
اع،کافNow, in my efforts, I try to convey to others what I have personally understood and experienced, so that with their help, I can embed divine understanding at the core of society.
الآن، في جهودي، أحاول أن أنقل للآخرين ما فهمته وعايشته شخصيًا، حتى أتمكّن بمساعدتهم من ترسيخ الفهم الإلهي في صميم المجتمع.ــــــــــــــــــــــــــــعین،کافAyn, Kafعین،کاف
𖠺روح شکسته𖠺Broken Soulالروح المكسورة
پارت آخرpart akhar
الجزء الأخير
ــــــــــــــــــــــــــــهمین طور که ذهنم درگیر سیر اتفاقات بود؛ دو مستند را همزمان دیدم، و بالاخره به این نتیجه رسیدم که، واقعا آدم هایی هستند که بدون لمس کردن و چشیدن درد، توانستهاند، آن را درک کنند و در راستایش راه حل پیدا کنند.As my mind was occupied with the course of events, I watched two documentaries at the same time. Gradually, I reached that point and realized — and finally came to the conclusion — that there truly are people who, without touching or tasting pain, have been able to understand it and find solutions for it.وبينما كان ذهني منشغلاً بتسلسل الأحداث، شاهدتُ وثائقيَّين في الوقت نفسه. شيئًا فشيئًا وصلتُ إلى تلك النقطة وفهمتُ، وأخيرًا توصلتُ إلى أنّه حقًا هناك أشخاص تمكنوا من إدراك الألم وإيجاد حلول له من دون أن يلمسوه أو يتذوقوه.
بعد از خواندن آن کتاب مشتاق شدم کتابهای دیگر این امام فرزانه را مطالعه کنم، و سعی کردم سطح علمی ام را افزایش بدهم تا در راستای حرفهایی که شاید دلیلی پشت آن نیست اینقدر در خود بی دلیل فرو نروم و خود را بخاطر بقیه در خانه حبس نکنم،
After reading that book, I became eager to study the other books of this enlightened Imam. I tried to improve my own knowledge so that I wouldn’t fall into baseless doubts over words that might have no reason behind them, and so that I wouldn’t confine myself at home for the sake of others.
بعد قراءة ذلك الكتاب، أصبحت متحمسًا لقراءة الكتب الأخرى لهذا الإمام المستنير. حاولت رفع مستواي العلمي حتى لا أغرق في شكوك بلا سبب حول كلام قد لا يكون له مبرر، ولا أحبس نفسي في المنزل من أجل الآخرين.
حال بعد از گذشت یکسال، دلم بخاطر حرفهای بی اساس دگرگون نمی شود، اما از نگاهِ مردمی به هم میریزد که نه از روی فهم بلکه از روی جهل، روزگار را بر خود و دیگران سخت می کنند و نمی گذارند بقیه زندگی را با فهم حقیقی پیش ببرند.
Now, after a year, my heart is no longer shaken by baseless words. But it still aches because of the perspective of people who, not out of understanding but out of ignorance, make life difficult for themselves and others, and prevent others from living with true comprehension.
الآن، بعد مرور عام، لم يعد قلبي يتأثر بالكلام بلا أساس. لكنني ما زلت أتألم بسبب نظرة الناس الذين، ليس من باب الفهم بل من باب الجهل، يجعلون الحياة صعبة على أنفسهم وعلى الآخرين، ولا يتيحون للآخرين أن يعيشوا بفهم حقيقي.
حال در تلاشم، آن چیز که خود فهمیده ام و لمس کرده ام را به بقیه هم برسانم تا با کمک آنها بتوانم فهم الهی را در بطن جامعه نهادینه کنم.
اع،کافNow, in my efforts, I try to convey to others what I have personally understood and experienced, so that with their help, I can embed divine understanding at the core of society.
الآن، في جهودي، أحاول أن أنقل للآخرين ما فهمته وعايشته شخصيًا، حتى أتمكّن بمساعدتهم من ترسيخ الفهم الإلهي في صميم المجتمع.ــــــــــــــــــــــــــــعین،کافAyn, Kafعین،کاف
۱۵:۳۲
سلام به پیج بچه های جنوب خوش آمدید
بارگذاری «موج بیستُ و چهارم، پارت آخر »
مترجم به زبان انگلیسی:Daria.D
مترجم به زبان عربی: راستی 
نویسنده: عین.کاف
گوینده: آقای ؟
تدوین گر: خانم فاطمه رستگار
آدرس کانال تلگرام:https://t.me/kolbeh_nevisandegi
آدرس کانال بله :http://ble.ir/join/9dPNJahhC1
آدرس پیج اینستاگرام: https://www.instagram.com/kolbeh_nevisandegi/profilecard/?igsh=MXY1MTVqb2Mzdm0wYg==
مترجم به زبان انگلیسی:Daria.D
نویسنده: عین.کاف
تدوین گر: خانم فاطمه رستگار
۱۵:۳۲
سلام به همه همراهان عزیز، با عرض عذرخواهیبرای بروز رسانی پیج اینستاگرام تا چند هفته کانالها محتوایی بارگذاری نمی شود.
۱۵:۲۵
بازارسال شده از پلوردهها
اگر به کتاب تاریخ ایران نگاهی بندازیم انگار با «جنگنامه» روبرو هستیم. از دوران مادها تا الان توی 2700 سال سال ما 443 جنگ مهم و سرنوشت ساز رو از سر گذروندیم. اما نکته ی مهم کاغذهای خون آلود کتاب تاریخ ایران این هست که بیش از نیمی از این جنگ ها حدود 223 بار برای دفاع از مرزهاشون جنگیدیم. یعنی ما ۲۲۳ بار اسلحه دست گرفتیم ، برای اینکه کسی خانهمان را از ما نگیرد.
همه ی اینها زیر سر نقشه ایران است.حالا نقشهی جهان را که پهن کنید، انگار همهی راهها به یکجا ختم میشوند. ایران، آن «چهارراهِ» ناگزیری است که هیچ فاتحی نتوانسته نادیدهاش بگیرد. از اسکندر که سودای شرق داشت تا مغول که به غرب میتاخت، همه باید از این گلوگاه میگذشتند. یه جورایی انگار توی بازی قدرت جهانی اگر در ایران نباشی. توی بازی نیستی. یعنی اینکه ما هم اگر کاری به جهان نداشته باشیم جهان به ما کار داره چون ما وسط بازی دنیا ایستادیم.
مثل شهریور ۱۳۲۰ روزگاری که ما گمان میکردیم با اعلام «بیطرفی» میتوانیم شعلههای جنگ جهانی دوم را از خانهمان دور کنیم. اما ژئوپلتیک، بیطرفی سرش نمیشود! ارتشهای متفقین از شمال و جنوب تاختند و ایرانِ بیطرف را اشغال کردند. چرا؟ چون ما برای آنها یک «کشور» نبودیم؛ ما «پُل پیروزی» بودیم. مسیری که برندهی جنگ باید از روی آن عبور میکرد تا به مقصد برسد. امروز هم داستان همان است، فقط ابزارها عوض شدهاند. ما در مرکز «بیضی انرژی جهان» ایستادهایم؛ جایی که نبض خلیجفارس به خزر گره میخورد. از جاده ابریشمِ کهن تا کریدورهای مدرن امروز، ایران همچنان کوتاهترین و ارزانترین پیوندِ شرق و غرب است.
دقیقاً به خاطر همین جایگاهِ بیرقیب ایران است که پروژهی «تجزیه» هیچوقت از روی میزِ دشمنان ایران کنار نمیرود. و اونایی که سودای قدرت جهانی در سر دارند وقتی می خوان طرح خودشان از آینده را ترسیم کنند طرح خاورمیانه بزرگ رو میز می گذارند که توی اون ایران تکه تکه شده. همه ی اینها یعنی یک ایرانِ واحد و مقتدر، یعنی قدرت بلامنازع در جهان. پس برای مهار ایران قوی چه راهی بهتر از شکستنِ این یکپارچگی؟امروز که نظمِ کهنهی جهان در حال فروپاشی است، ما دوباره بر سر یک دوراهیِ تاریخی ایستادهایم:آیا قرار است دوباره «پُلِ پیروزیِ» دیگران باشیم تا از روی ما به مقاصدشان برسند، یا میخواهیم خودمان «بازیگرِ اصلی» این نظمِ جدید باشیم؟پاسخ ساده و اما دشوار است: سهم ما از آینده، پشت دیوارهای «انسجام ملی» نهفته است. تاریخ، بارها به ما نشان داده که هرگاه از درون انسجام خودمان را از دست دادیم، کشورمان به تاراج رفت. ایران برای گرفتنِ حقش از آینده، هیچ راهی جز «انسجام ملی» ندارد.
@pelverdeha
همه ی اینها زیر سر نقشه ایران است.حالا نقشهی جهان را که پهن کنید، انگار همهی راهها به یکجا ختم میشوند. ایران، آن «چهارراهِ» ناگزیری است که هیچ فاتحی نتوانسته نادیدهاش بگیرد. از اسکندر که سودای شرق داشت تا مغول که به غرب میتاخت، همه باید از این گلوگاه میگذشتند. یه جورایی انگار توی بازی قدرت جهانی اگر در ایران نباشی. توی بازی نیستی. یعنی اینکه ما هم اگر کاری به جهان نداشته باشیم جهان به ما کار داره چون ما وسط بازی دنیا ایستادیم.
مثل شهریور ۱۳۲۰ روزگاری که ما گمان میکردیم با اعلام «بیطرفی» میتوانیم شعلههای جنگ جهانی دوم را از خانهمان دور کنیم. اما ژئوپلتیک، بیطرفی سرش نمیشود! ارتشهای متفقین از شمال و جنوب تاختند و ایرانِ بیطرف را اشغال کردند. چرا؟ چون ما برای آنها یک «کشور» نبودیم؛ ما «پُل پیروزی» بودیم. مسیری که برندهی جنگ باید از روی آن عبور میکرد تا به مقصد برسد. امروز هم داستان همان است، فقط ابزارها عوض شدهاند. ما در مرکز «بیضی انرژی جهان» ایستادهایم؛ جایی که نبض خلیجفارس به خزر گره میخورد. از جاده ابریشمِ کهن تا کریدورهای مدرن امروز، ایران همچنان کوتاهترین و ارزانترین پیوندِ شرق و غرب است.
دقیقاً به خاطر همین جایگاهِ بیرقیب ایران است که پروژهی «تجزیه» هیچوقت از روی میزِ دشمنان ایران کنار نمیرود. و اونایی که سودای قدرت جهانی در سر دارند وقتی می خوان طرح خودشان از آینده را ترسیم کنند طرح خاورمیانه بزرگ رو میز می گذارند که توی اون ایران تکه تکه شده. همه ی اینها یعنی یک ایرانِ واحد و مقتدر، یعنی قدرت بلامنازع در جهان. پس برای مهار ایران قوی چه راهی بهتر از شکستنِ این یکپارچگی؟امروز که نظمِ کهنهی جهان در حال فروپاشی است، ما دوباره بر سر یک دوراهیِ تاریخی ایستادهایم:آیا قرار است دوباره «پُلِ پیروزیِ» دیگران باشیم تا از روی ما به مقاصدشان برسند، یا میخواهیم خودمان «بازیگرِ اصلی» این نظمِ جدید باشیم؟پاسخ ساده و اما دشوار است: سهم ما از آینده، پشت دیوارهای «انسجام ملی» نهفته است. تاریخ، بارها به ما نشان داده که هرگاه از درون انسجام خودمان را از دست دادیم، کشورمان به تاراج رفت. ایران برای گرفتنِ حقش از آینده، هیچ راهی جز «انسجام ملی» ندارد.
@pelverdeha
۷:۴۰
۱۵:۳۵
موجِ ༆بیست و پَنْجُمْ• • Wave Twenty-Five
• الموجة الخامسة والعشرون
𖠺 وطن 𖠺• Homeland• وطن یا مَوْطِنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وطن به مثابه تن است.• The homeland is as the body.• الوَطَنُ كَالجَسَدِ الواحِد.
به خاکش تجاوز شود، غیرت مردمانش به جوش می آید. If its land is invaded, the honor of itspeople is set ablaze.
• حینَمَا یُعْتَدَى عَلَى تُرَابِهِ، تَثُورُ حَمِیَّةُ أَبْنَائِه.
مردمانش نابجا گویی را تاب نمی آورند.Its people do not tolerate inappropriate speech.لا يتحمّل أهلُها الكلامَ في غير موضعه.
وطن، این تن پهناور هر ایرانی...• The homeland: the expansive soul and stature of every Iranian...• الوطن؛ هذا الكيان الممتد في وجود كل إيراني...
این وجهِ اشتراک میلیونها نفر...• This shared bond that unites millions...• هذا الرابط الذي يجمع بين الملايين...
چگونه این روزها را تاب بیاوریم؟!• How are we to withstand these days?!• كيف لنا أن نطيق هذه الأيام؟!
چگونه دشمنت به خود اجازه تجاوز داده است؟!How has your enemy dared to transgress?• كيف تجرأ عدوّك على انتهاك حماك؟!
او را هلاک خواهیم کرد؛.We shall annihilate him• سَنُبیدُه
او بعد از هلاک شدنش پشیمان خواهد شد.• After his downfall, only regret will remain for him
• سَيَنْدَمُ بَعْدَ هَلَاكِه.
ای وطن، ای تن پهناورم...• O land of my birth, my wide and reaching soul!
• يَا مَوْطِنِي، يَا كِيَانِي الفَسِيح!
زخمهایت را مرهم مینهم... • I will soothe your wounds
• سَأُضَمِّدُ جِرَاحَك.
آنچنان غیظ به دشمن ببرم• I will direct such fury toward the foe
• سأجتاحُ العدوَّ بغيظي.
که ز سر خواب تجاوز ببرد• To strip away any slumber of transgression from their mind
• لِيُطَيِّرَ عَنْ رَأْسِهِ نَوْمَ الِاعْتِدَاء.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهارBahar
• الموجة الخامسة والعشرون
𖠺 وطن 𖠺• Homeland• وطن یا مَوْطِنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وطن به مثابه تن است.• The homeland is as the body.• الوَطَنُ كَالجَسَدِ الواحِد.
به خاکش تجاوز شود، غیرت مردمانش به جوش می آید. If its land is invaded, the honor of itspeople is set ablaze.
• حینَمَا یُعْتَدَى عَلَى تُرَابِهِ، تَثُورُ حَمِیَّةُ أَبْنَائِه.
مردمانش نابجا گویی را تاب نمی آورند.Its people do not tolerate inappropriate speech.لا يتحمّل أهلُها الكلامَ في غير موضعه.
وطن، این تن پهناور هر ایرانی...• The homeland: the expansive soul and stature of every Iranian...• الوطن؛ هذا الكيان الممتد في وجود كل إيراني...
این وجهِ اشتراک میلیونها نفر...• This shared bond that unites millions...• هذا الرابط الذي يجمع بين الملايين...
چگونه این روزها را تاب بیاوریم؟!• How are we to withstand these days?!• كيف لنا أن نطيق هذه الأيام؟!
چگونه دشمنت به خود اجازه تجاوز داده است؟!How has your enemy dared to transgress?• كيف تجرأ عدوّك على انتهاك حماك؟!
او را هلاک خواهیم کرد؛.We shall annihilate him• سَنُبیدُه
او بعد از هلاک شدنش پشیمان خواهد شد.• After his downfall, only regret will remain for him
• سَيَنْدَمُ بَعْدَ هَلَاكِه.
ای وطن، ای تن پهناورم...• O land of my birth, my wide and reaching soul!
• يَا مَوْطِنِي، يَا كِيَانِي الفَسِيح!
زخمهایت را مرهم مینهم... • I will soothe your wounds
• سَأُضَمِّدُ جِرَاحَك.
آنچنان غیظ به دشمن ببرم• I will direct such fury toward the foe
• سأجتاحُ العدوَّ بغيظي.
که ز سر خواب تجاوز ببرد• To strip away any slumber of transgression from their mind
• لِيُطَيِّرَ عَنْ رَأْسِهِ نَوْمَ الِاعْتِدَاء.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۵:۳۵
سلام به پیج بچه های جنوب خوش آمدید
بارگذاری «موج بیستُ و پنجم »
مترجم به زبان انگلیسی:Daria.D
مترجم به زبان عربی: راستی 
نویسنده: بهار
گوینده: خانم زهرا خلیفه زاده صحرایی
تدوین گر: خانم فاطمه رستگار
آدرس کانال تلگرام:https://t.me/kolbeh_nevisandegi
آدرس کانال بله :http://ble.ir/join/9dPNJahhC1
آدرس پیج اینستاگرام: https://www.instagram.com/kolbeh_nevisandegi/profilecard/?igsh=MXY1MTVqb2Mzdm0wYg==
مترجم به زبان انگلیسی:Daria.D
نویسنده: بهار
تدوین گر: خانم فاطمه رستگار
۱۵:۳۵
بازارسال شده از پلوردهها
امروز آغاز ماست....
۱۳:۲۵
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ
رهبر مجاهد جمهوری اسلامی ایران، مرجع عالیقدر شیعیان، اندیشمند فرزانه اسلامی و الهامبخش آزادگان جهان، حضرت آیتالله العظمی امام سیدعلی خامنهای قدساللهنفسهالزکیة بهدست رذلترین جنایتپیشگان زمین به فوز شهادت نائل شد.این داغ بیتسلی را به ملت صبور و مقاوم ایران، قلبهای گداخته و سینههای سوختهی ستمدیدگان سراسر عالم و وجود نازنین امام زمان ارواحنافداه تسلیت میگوییم.
اللهم انا نشکوا الیک غیبة ولينا وشدة الفتن بنا وتظاهر الزمان علينا..
۵:۵۷
بازارسال شده از انجمن ادبی پرسوک
موسيقى سيد الأمة 1.mp3
۰۱:۱۴-۲.۴۱ مگابایت
قالَ لا تَخَافا إِنَّنی مَعَکُما إِسْمَعُ وَأَرَیٰفرمود: «نترسید! من با شما هستم؛ (همه چیز را) میشنوم و میبینم!
[سوره طه، آیه 46]
@persook_anjoman
[سوره طه، آیه 46]
@persook_anjoman
۶:۲۵
سلام خدای مهربانم!
خدایا مامان میگفت امسال فقط سال جدید شده است و ما امسال عید نداشتیم
امروز ١٣ روز از سال جدید تمام شد
اما من میخواهم آرزوهایم را برای امسال به تو بگویم چون میدانم تو دوست داری دعاهای من را برآورده کنی
خدایا به فرشته هایت بگو دعا های من را دقیق بنویسند
خدایا در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
خدایا پدرم میگوید سگ زرد به کشورمان حمله کرده اما من نمیدانم کدام سگ را میگوید چون ما از قبل چند سگ زرد بزرگ در محله مان داشتیم اما من ندیدم آنها به کسی حمله کنند
خدایا من همه حیوان هایت را دوست دارم و دلم میخواست بزرگ که شدم رئیس باغ وحش شوم اما الان از این سگ زرد بدم میآید
آن روز در مغازه سر کوچه مان شنیدم این سگ زرد رفته داخل یک مدرسه و 165 تا از بچه های مدرسه را خورده
خدایا این خیلی سگ عجیبی است نمیدانم چرا او را درست کردی اما حتما تو یک چیزی می دانستی
تازه.. عمو میگفت او به اصفهان و تهران هم رفته و اصلا همین سگ زرد بوده که رهبرمان را شهید کرده
خدایا من در امسال از تو میخواهم که یا خودت این سگ زرد وحشی را بکشی یا به من موشکی بدهی که برایش پرت کنم تا بمیرد
خدایا داداش داشتن خیلی سخت است او فقط میخورد و می خوابد و گریه میکند و من نمیتوانم با او بازی کنم چون مامان میگوید باید صبر کنم تا بزرگ شود
خدایا وقتی بزرگ شوم میخواهم یک آمپول درست کنم که سرش نرم باشد نه تیز
و بعد یک شیرینی فروشی در غزه باز کنم تا بچه های آنجا بیایند و کیک تولد بخرند بعد زود بر میگردم و درِ ایران را میبندم تا دوباره سگ زرد وارد کشورمان نشود
راستی مربی مان میگوید باید دعا کنیم تا امام زمان بیاید، میگوید وقتی امام زمان بیاید دیگر هیچ سگ زردی نمیتواند بچه ها را بخورد
خیلی خوب می شود آن موقع من هم درِ ایران را باز میگذارم تا همه بچه ها به ایران بیایند و ما هم به خانه آنها برویم
خدایا فعلا همین دعا ها را دارم و دعا های جدیدم را بعدا برایت مینویسم
پگاه امامی
@writing_hut
خدایا مامان میگفت امسال فقط سال جدید شده است و ما امسال عید نداشتیم
امروز ١٣ روز از سال جدید تمام شد
اما من میخواهم آرزوهایم را برای امسال به تو بگویم چون میدانم تو دوست داری دعاهای من را برآورده کنی
خدایا به فرشته هایت بگو دعا های من را دقیق بنویسند
خدایا در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
خدایا پدرم میگوید سگ زرد به کشورمان حمله کرده اما من نمیدانم کدام سگ را میگوید چون ما از قبل چند سگ زرد بزرگ در محله مان داشتیم اما من ندیدم آنها به کسی حمله کنند
خدایا من همه حیوان هایت را دوست دارم و دلم میخواست بزرگ که شدم رئیس باغ وحش شوم اما الان از این سگ زرد بدم میآید
آن روز در مغازه سر کوچه مان شنیدم این سگ زرد رفته داخل یک مدرسه و 165 تا از بچه های مدرسه را خورده
خدایا این خیلی سگ عجیبی است نمیدانم چرا او را درست کردی اما حتما تو یک چیزی می دانستی
تازه.. عمو میگفت او به اصفهان و تهران هم رفته و اصلا همین سگ زرد بوده که رهبرمان را شهید کرده
خدایا من در امسال از تو میخواهم که یا خودت این سگ زرد وحشی را بکشی یا به من موشکی بدهی که برایش پرت کنم تا بمیرد
خدایا داداش داشتن خیلی سخت است او فقط میخورد و می خوابد و گریه میکند و من نمیتوانم با او بازی کنم چون مامان میگوید باید صبر کنم تا بزرگ شود
خدایا وقتی بزرگ شوم میخواهم یک آمپول درست کنم که سرش نرم باشد نه تیز
و بعد یک شیرینی فروشی در غزه باز کنم تا بچه های آنجا بیایند و کیک تولد بخرند بعد زود بر میگردم و درِ ایران را میبندم تا دوباره سگ زرد وارد کشورمان نشود
راستی مربی مان میگوید باید دعا کنیم تا امام زمان بیاید، میگوید وقتی امام زمان بیاید دیگر هیچ سگ زردی نمیتواند بچه ها را بخورد
خیلی خوب می شود آن موقع من هم درِ ایران را باز میگذارم تا همه بچه ها به ایران بیایند و ما هم به خانه آنها برویم
خدایا فعلا همین دعا ها را دارم و دعا های جدیدم را بعدا برایت مینویسم
۲۲:۳۵
پاهایم خسته شده بود با خودم فکر میکردم بد نیست اگر لااقل برای مسنترها هم صندلی بگذارند، طفلیها شاید نتوانند مثل ما تحمل دو ساعت ایستادن را داشته باشند.
روی جایگاه دختران داشتند سرودی حماسی در مورد ایران میخواندند مجری گفت لطفاً پرچمهایتان را بالا بیاورید و تکان دهید.
در بین جمعیت و دقیقا جلوی من پیرزنی توجهم را جلب کرد؛ در دست چپش عصایش بود که به آن تکیه داده بود و در دست راستش پرچمی بود که ساخت خود پیرزن بود، این را از آنجا فهمیدم که دسته آن از شاخه کوچکِ درختی بود و پرچم کوجکش با کوکهای دست دوزی به آن متصل شده بود.
در حالی که همه، پرچمهایشان را به اهتزاز در آورده بودند و تکان میدادند، پیرزن هم سعی داشت که با آن کمر خمیدهاش پرچمش را به بالاترین نقطه ممکن به اهتزاز در آورد.
با دیدن او هم احساس خجالت کردم که کمی از ایستادن خسته شده بودم و هم خستگی را فراموش کردم و جان تازهای گرفتم.
بعد که به او خدا قوت گفتم تشکر کرد و همانطور که پرچمش را تکان میداد با آن لهجه شیرین جنوبیش گفت : ما لشکر صاحبالزمان هِسیم. کلی ذوقش را کردم و در دلم قربان صدقهاش رفتم.
۲۲:۳۸
کودکان صورتیپوش ما…
همان دخترکان کوچکی که روزی بر نیمکتهای سادهی مدرسه نشسته بودند،
دلهای کوچکشان را از آرزوهای رنگی پُر کرده بودند
و در هیاهوی شیرینِ کودکیشان گم شده بودند…
در یک لحظه،
در یک دم،
دستی شوم و بیرحم بر رؤیاهایشان سایه انداخت
و دنیای کوچکشان را برای همیشه خاموش کرد.
جسمهای نازکشان شکست،
و شهر از بوی خون پر شد؛
غبار غم بر دیوارهای خانهها نشست
و دلهای مادران و پدران هزار بار ترک برداشت.
۱۸۰ دخترِ معصوم…
۱۸۰ لبخند…
۱۸۰ رؤیا…
همه در یک چشم به هم زدن به خاک سپرده شدند.
کولهپشتیهای خونین،
نیمکتهای سوخته،
دفترهایی که هنوز آخرین جملههای نیمهتمامشان خشک نشده بود،
زیر آوار مدرسهای که روزی خانهی امیدشان بود، خاموش ماندند.
والدینی با چشمانی پر از اشک و دستانی لرزان
میان خواب و بیداری،
نمیدانستند این کابوس است یا حقیقتی تلخ که هر لحظه تکرار میشود.
۱۸۰ قبر برای ۱۸۰ کودک…
سنگین است،
تحملناپذیر است،
جانکاه است.
از امروز میناب را با کودکان شهیدش میشناسند…
با لبخندهایی که هرگز دوباره تکرار نمیشوند،
با دفترهایی که دیگر ورق نخواهند خورد،
و با آرزوهایی که در نیمهراه پرپر شدند.
ما ماندهایم و اندوهی کهنهناشدنی،
ما ماندهایم و عهدی که باید ببندیم:
یاد کودکانمان را زنده نگه داریم،
برایشان حرف بزنیم،
برایشان گریه کنیم،
و با تمام وجودمان از حرمت جانِ کودک دفاع کنیم.
زمزم منشی
@Writing_hut
همان دخترکان کوچکی که روزی بر نیمکتهای سادهی مدرسه نشسته بودند،
دلهای کوچکشان را از آرزوهای رنگی پُر کرده بودند
و در هیاهوی شیرینِ کودکیشان گم شده بودند…
در یک لحظه،
در یک دم،
دستی شوم و بیرحم بر رؤیاهایشان سایه انداخت
و دنیای کوچکشان را برای همیشه خاموش کرد.
جسمهای نازکشان شکست،
و شهر از بوی خون پر شد؛
غبار غم بر دیوارهای خانهها نشست
و دلهای مادران و پدران هزار بار ترک برداشت.
۱۸۰ دخترِ معصوم…
۱۸۰ لبخند…
۱۸۰ رؤیا…
همه در یک چشم به هم زدن به خاک سپرده شدند.
کولهپشتیهای خونین،
نیمکتهای سوخته،
دفترهایی که هنوز آخرین جملههای نیمهتمامشان خشک نشده بود،
زیر آوار مدرسهای که روزی خانهی امیدشان بود، خاموش ماندند.
والدینی با چشمانی پر از اشک و دستانی لرزان
میان خواب و بیداری،
نمیدانستند این کابوس است یا حقیقتی تلخ که هر لحظه تکرار میشود.
۱۸۰ قبر برای ۱۸۰ کودک…
سنگین است،
تحملناپذیر است،
جانکاه است.
از امروز میناب را با کودکان شهیدش میشناسند…
با لبخندهایی که هرگز دوباره تکرار نمیشوند،
با دفترهایی که دیگر ورق نخواهند خورد،
و با آرزوهایی که در نیمهراه پرپر شدند.
ما ماندهایم و اندوهی کهنهناشدنی،
ما ماندهایم و عهدی که باید ببندیم:
یاد کودکانمان را زنده نگه داریم،
برایشان حرف بزنیم،
برایشان گریه کنیم،
و با تمام وجودمان از حرمت جانِ کودک دفاع کنیم.
۲۰:۰۶
«مردمِ برگزیده»
کنار تجمعات یه گعده و گفتگو بود که کنجکاو شدم برم ببینم در مورد چی صحبت میکنند!
روی یکی از صندلی ها نشستم، صحبت به اینجا رسید که؛ چی شد که اعتراض به اغتشاش کشیده شد؟!
آقایی در جواب میکروفون رو برداشت و شروع کرد به بازی با کلمات و واژگان و اینقدر بحث رو سنگین و تخصصی کرد، که اصلا کسی چیزی نفهمید از حرفاش و مجری گفتگو بنده خدا اشاره ای کرد که این صحبتهای شما ربطی به سوال پرسیده شده نداره.
خانم مسنی پرچم به دست، میخواست از کنار ما رد بشه و به تجمعات بپیونده، با دیدن و شنیدن صحبتها راهش رو کج کرد و اومد روی یکی از صندلی ها نشست و بعد از کمی شنیدن صحبتها اجازه گرفت که صحبت کنه. گفت : من که جواب قانع کنندهای از شما نشنیدم ولی بنظرم مردم حق دارند چون خیلی از مواقع صداشون شنیده نمیشه و کسی به خواسته اونها توجه نمیکنه. از این گفت که؛ بیماری کلیوی داشته چند وقت پیش، و دارویی رو گیر نیاورده و بعداً فهمیده خود بیمارستان داشته اون دارو رو ولی به اونها نداده یا یه مشکل مِلکی داشته و شهرداری مبلغ هنگفتی برای رفع مشکل ملک درخواست کرده و خیلی دلش از دولت پر بود ولی ته حرفاش گفت: من با همه این چیزا پشت حکومت و نظام و کشورم هستم و با اینکه حال خوبی ندارم و مریضم ولی هر شب با پرچمم کنار همین مردمم و کف خیابونم. این درد و دلها رو که کرد بلند شد و رفت بین مردمی که شعار میدادند.
بعد که اون خانم رفت دوباره گفتگو همون روال خسته کننده و بی فایده خودش رو جلو برد. منم پرچمم رو برداشتم و رفتم بین مردم. برنامه تقریباً تمام بود و رسیده بود به دعای فرج و وقتی مجری برنامه از همه خواست که به سمت قبله بچرخند و شروع کردیم به دعا خوندن. وقتی به دستهای مردم که با اخلاص رو به آسمون بود و چشمهایی که با الغوث الغوث به اشک نشسته بود نگاه کردم دلم برای همه اونها رفت که هر کدوم با رنج و درد و مشکلاتی که دست و پنجه نرم میکنند پای این خاک هستند و جا نزدند، واقعاً کجای دنیا میشه همچین مردمی رو پیدا کرد؟!
مردمی که مبعوث شدند تا سرنوشت کشورشون رو در بزنگاهترین نقطه تاریخ رقم بزنند.
۹:۳۰
کلبه نویسندگی📚
«مردمِ برگزیده» کنار تجمعات یه گعده و گفتگو بود که کنجکاو شدم برم ببینم در مورد چی صحبت میکنند! روی یکی از صندلی ها نشستم، صحبت به اینجا رسید که؛ چی شد که اعتراض به اغتشاش کشیده شد؟! آقایی در جواب میکروفون رو برداشت و شروع کرد به بازی با کلمات و واژگان و اینقدر بحث رو سنگین و تخصصی کرد، که اصلا کسی چیزی نفهمید از حرفاش و مجری گفتگو بنده خدا اشاره ای کرد که این صحبتهای شما ربطی به سوال پرسیده شده نداره. خانم مسنی پرچم به دست، میخواست از کنار ما رد بشه و به تجمعات بپیونده، با دیدن و شنیدن صحبتها راهش رو کج کرد و اومد روی یکی از صندلی ها نشست و بعد از کمی شنیدن صحبتها اجازه گرفت که صحبت کنه. گفت : من که جواب قانع کنندهای از شما نشنیدم ولی بنظرم مردم حق دارند چون خیلی از مواقع صداشون شنیده نمیشه و کسی به خواسته اونها توجه نمیکنه. از این گفت که؛ بیماری کلیوی داشته چند وقت پیش، و دارویی رو گیر نیاورده و بعداً فهمیده خود بیمارستان داشته اون دارو رو ولی به اونها نداده یا یه مشکل مِلکی داشته و شهرداری مبلغ هنگفتی برای رفع مشکل ملک درخواست کرده و خیلی دلش از دولت پر بود ولی ته حرفاش گفت: من با همه این چیزا پشت حکومت و نظام و کشورم هستم و با اینکه حال خوبی ندارم و مریضم ولی هر شب با پرچمم کنار همین مردمم و کف خیابونم. این درد و دلها رو که کرد بلند شد و رفت بین مردمی که شعار میدادند. بعد که اون خانم رفت دوباره گفتگو همون روال خسته کننده و بی فایده خودش رو جلو برد. منم پرچمم رو برداشتم و رفتم بین مردم. برنامه تقریباً تمام بود و رسیده بود به دعای فرج و وقتی مجری برنامه از همه خواست که به سمت قبله بچرخند و شروع کردیم به دعا خوندن. وقتی به دستهای مردم که با اخلاص رو به آسمون بود و چشمهایی که با الغوث الغوث به اشک نشسته بود نگاه کردم دلم برای همه اونها رفت که هر کدوم با رنج و درد و مشکلاتی که دست و پنجه نرم میکنند پای این خاک هستند و جا نزدند، واقعاً کجای دنیا میشه همچین مردمی رو پیدا کرد؟! مردمی که مبعوث شدند تا سرنوشت کشورشون رو در بزنگاهترین نقطه تاریخ رقم بزنند.
زینب پوردرخش
@Writing_hut
«گفتگو و تبادل نظرِ مردمی
تماس گرفت و گفت چند نفر قصد داشتن در گفتگو و گعدهی کنار تجمعات شرکت کنند ولی بواسطه این روایت شما پشیمون شدن!
متعجب پرسیدم: چرا؟؟
گفت برو یه بار دیگه اون روایتی رو که نوشتی بخون.
اومدم و یه بار دیگه خوندمش. بله احتمالا خیلی از مخاطبان برداشت اشتباهی از اون روایت کردند. و جنبه خوب ماجرا رو ندیدند.
جنبه های خوب گفتگو:
و خیلی نکات مثبت و مفید دیگه ای که با گفتگو و نقد و بررسی و تحلیل درست، تبیین و روشن میشه.
تنها نکته منفی در مورد گفتگو که در روایت گفته بودم؛ ایراد من فقط به یکی از اشخاص در آن گفتگو بود و اون هم فقط قانع نشدن به جوابی که به یک پرسش داده بود. وگرنه که من جواب دیگر افراد حاضر رو نشنیدم که مطمئنا این سوال پاسخ داده شده با دلایل قانع کننده و مستدل.
بعد از بررسی روایتی رو که نوشته بودم، دوباره بهش زنگ زدم و گفتم احتمالا اون دوستانی که با خوندن روایت من از حضور در گفتگو پشیمون شدند، برداشت اشتباهی از اون روایت داشتند.
چرا که اگه این گعده بی فایده بود خودم دیگه مصمم به شرکت و حضور در اون رو نداشتم.
خلاصه هم خوشحال شدم که روایتها ممکنه اینقدر تاثیر گذار باشه و هم یاد گرفتم که باید هدف و منظور خودم رو از نوشتن روایتها رو کامل، درست و دقیق بنویسم که برداشت اشتباه از اون نشه
۱۲:۰۱
#سیچه_میجنگیم؟!
زنگ زدم به آیسان تا برای پاتوق دعوتش کنم. گفت: "نمیام فاطمه؛ دلت خوشهها! چه فایده بشینیم دور هم حرف بزنیم. اون بالاییها که باید بشنون، نمیشنون!"
بهش گفتم: "باشه اونها نمیشنون؛ ولی دلیل نمیشه منم دست رو دست بذارم و کاری نکنم. ما اگه جمع بشیم، زورمون خیلی زیادِ."
نپذیرفت و نیامد.
دیشب که رفتیم پاتوق. یک نمونه کار موفق جمعی را توی کنگان بررسی کردیم. آقای صفایی مهندس جوان کنگانی، از احقاق مطالبهای گفت که به ظاهر کوچک بود؛ اما با تلاش جمعی جوانها جواب گرفته بود.
گرفتن حق آلایندگی؛ چیزی که تا قبل از آن چون پيگيری نشده بود، و یقهی کسی بابتش گرفته نشده بود، روی زمین مانده بود.
بحث که گرم شد و گل گرفت؛ دیدم یک جوانی روی سکوی کنار دریا درست پشت پاتوق گوش تیز کرده تا بشنود چه میگوییم؟!
میخواستم بروم و از نزدیک دعوتش کنم؛ اما میدانستم کار خراب میشود. تا جای خوبی توی بحث همراهمان بود.
آخر بحث دیشب، جوانی توی جلسه پاتوق گفت: "حتما باید میذاشتی جنگ بشه که یه پاتوقی برای شنیده شدن حرفهامون بذارین؟!"
راست میگفت. مردم حداقلترین و کمترین خواستهی بهحقشان شنیده شدن درد و دلها و مشکلاتشان است. ما هم توی پاتوق شبانهمون بستری فراهم کردیم تا حرف بزنیم و برسیم به ساز و کاری که بشه برای خودمون و بهخصوص پسآجنگمون نقش تعریف کنیم و حضور موثر توی همهی عرصهها داشته باشیم.
آقای صفایی امشب هم قرار است از پروژهای بگوید که با حضور میدانی جمعی از جوانها بین مردم و پرسیدن نظراتشان رقم خورده است.
جای آیسان و همهی عزیزانی که فکر میکنند چه طور میشود توی جمهوری اسلامی با وجود ساختارهای معیوب کاری از پیش برد، خالیه!
منتظرت هستیم، حتما بیا

@Writing_hut
زنگ زدم به آیسان تا برای پاتوق دعوتش کنم. گفت: "نمیام فاطمه؛ دلت خوشهها! چه فایده بشینیم دور هم حرف بزنیم. اون بالاییها که باید بشنون، نمیشنون!"
بهش گفتم: "باشه اونها نمیشنون؛ ولی دلیل نمیشه منم دست رو دست بذارم و کاری نکنم. ما اگه جمع بشیم، زورمون خیلی زیادِ."
نپذیرفت و نیامد.
دیشب که رفتیم پاتوق. یک نمونه کار موفق جمعی را توی کنگان بررسی کردیم. آقای صفایی مهندس جوان کنگانی، از احقاق مطالبهای گفت که به ظاهر کوچک بود؛ اما با تلاش جمعی جوانها جواب گرفته بود.
گرفتن حق آلایندگی؛ چیزی که تا قبل از آن چون پيگيری نشده بود، و یقهی کسی بابتش گرفته نشده بود، روی زمین مانده بود.
بحث که گرم شد و گل گرفت؛ دیدم یک جوانی روی سکوی کنار دریا درست پشت پاتوق گوش تیز کرده تا بشنود چه میگوییم؟!
میخواستم بروم و از نزدیک دعوتش کنم؛ اما میدانستم کار خراب میشود. تا جای خوبی توی بحث همراهمان بود.
آخر بحث دیشب، جوانی توی جلسه پاتوق گفت: "حتما باید میذاشتی جنگ بشه که یه پاتوقی برای شنیده شدن حرفهامون بذارین؟!"
راست میگفت. مردم حداقلترین و کمترین خواستهی بهحقشان شنیده شدن درد و دلها و مشکلاتشان است. ما هم توی پاتوق شبانهمون بستری فراهم کردیم تا حرف بزنیم و برسیم به ساز و کاری که بشه برای خودمون و بهخصوص پسآجنگمون نقش تعریف کنیم و حضور موثر توی همهی عرصهها داشته باشیم.
آقای صفایی امشب هم قرار است از پروژهای بگوید که با حضور میدانی جمعی از جوانها بین مردم و پرسیدن نظراتشان رقم خورده است.
جای آیسان و همهی عزیزانی که فکر میکنند چه طور میشود توی جمهوری اسلامی با وجود ساختارهای معیوب کاری از پیش برد، خالیه!
منتظرت هستیم، حتما بیا
۱۲:۴۷
«نشانهی امید، جوانه روشنایی»
آمدی تا گامهایت، طنینِ گامهای بلندِ پدر باشد؛ آمدی تا چراغِ خانهای را که در انتظارِ نور بود، دوباره روشن کنی. تو همان سربازِ کوچکِ خفته در گهوارهای که فردا، با سرانگشتانِ غیرت، تفنگِ پدر را به آغوش خواهی کشید. گریههای نخستینت، جنسی دیگر داشت؛ انگار در حنجرهی کوچکت، غریوِ مظلومیتِ علیاصغرِ کربلا میتپید و فریادِ بلندِ «هیهات مناالذله» در فضای خانه طنینانداز میشد.
از زبان تو میخوانم، ای یادگارِ عشق که تازه قدم به جهان گذاشتهای:
«من فرزندِ سربلندِ ایرانم؛ آمدم تا پس از پدر، روایتگرِ ایستادگی باشم و بگویم این خاک، با میراثِ گهوارههایش، هزاران سالِ دیگر سبز و پاینده میماند. هرچند با قلبی لبریز از دلتنگی و در حسرتِ گرمای دستانِ پدر به دنیا آمدم، اما آمدم تا شهادت دهم که ما را جز سایهی بیپایانِ خدا و دستِ دستگیرِ اهلبیت، تکیهگاهی نیست.
من به دنیا آمدم تا بگویم حتی در زمستانِ فراق، امیدها جوانه میزنند و ایران، جاویدانه بر تارکِ تاریخ میدرخشد. من نه با گریهی نوزادی، که با نعرهی لرزهافکنِ شیر به میانهی میدان آمدم؛ من فرزندِ انقلابم و بودنم، آتشی است که چشمانِ بدخواهان را خواهد سوزاند.»
(برای فرزند شهید قرمان شیخیانی که بعد از شهادت پدر به دنبا امد)
زمزم.منشی
@Writing_hut
آمدی تا گامهایت، طنینِ گامهای بلندِ پدر باشد؛ آمدی تا چراغِ خانهای را که در انتظارِ نور بود، دوباره روشن کنی. تو همان سربازِ کوچکِ خفته در گهوارهای که فردا، با سرانگشتانِ غیرت، تفنگِ پدر را به آغوش خواهی کشید. گریههای نخستینت، جنسی دیگر داشت؛ انگار در حنجرهی کوچکت، غریوِ مظلومیتِ علیاصغرِ کربلا میتپید و فریادِ بلندِ «هیهات مناالذله» در فضای خانه طنینانداز میشد.
از زبان تو میخوانم، ای یادگارِ عشق که تازه قدم به جهان گذاشتهای:
«من فرزندِ سربلندِ ایرانم؛ آمدم تا پس از پدر، روایتگرِ ایستادگی باشم و بگویم این خاک، با میراثِ گهوارههایش، هزاران سالِ دیگر سبز و پاینده میماند. هرچند با قلبی لبریز از دلتنگی و در حسرتِ گرمای دستانِ پدر به دنیا آمدم، اما آمدم تا شهادت دهم که ما را جز سایهی بیپایانِ خدا و دستِ دستگیرِ اهلبیت، تکیهگاهی نیست.
من به دنیا آمدم تا بگویم حتی در زمستانِ فراق، امیدها جوانه میزنند و ایران، جاویدانه بر تارکِ تاریخ میدرخشد. من نه با گریهی نوزادی، که با نعرهی لرزهافکنِ شیر به میانهی میدان آمدم؛ من فرزندِ انقلابم و بودنم، آتشی است که چشمانِ بدخواهان را خواهد سوزاند.»
(برای فرزند شهید قرمان شیخیانی که بعد از شهادت پدر به دنبا امد)
۵:۲۷
«تفنگدار خلیج فارس »
دریا به خود میبالید که چنین دلیرمردی از دیار جنوب،
در میانهی خشم طوفانها،
چون موجی سهمگین و بیامان،
بر قامت خطر تاخت و از هیبتش نلرزید.
جنوب، از فروغ وجودت،
چون خورشیدی سرافراز بر افق ایران درخشید؛
یادگاری سترگ از تبار غیرت،
از نسل رئیسعلی دلواری،
و ادامهی راه مردانی که وطن را با خون دل و شمشیر عزت نگاه داشتند.
خروش امواج، در برابر هیبت حضورت،
تنها زمزمهای از شکوه تو بود؛
و میدان نبرد،
با گامهای استوار تو،
رنگی از حماسه گرفت
و در برابر استکبار جهانی،
فریاد غیرت و مقاومت سر داد.
چه افتخارآفرین بودی،
که با دلاوری سرداری رشید و رستمگونه،
تنگهی هرمز را بر دشمنان این خاک تنگ کردی،
و پرچم عزت و سربلندی را
بر بلندای غیرت ایرانی برافراشتی.
نامت،
در سینهی تاریخ این سرزمین،
چون نقش زرین افتخار خواهد ماند.
تو ای سردار نامدار، ای سرباز سرفراز وطن،
تو را با چه واژهای بنویسیم
که سزاوار قامت رعنای تو باشد؟
آنجا که دشمن،
از سایهی صلابتت،
ترس را در جان خویش حس میکند،
و مردم ایران،
از نامت، امید، غرور و سربلندی را در دل میپرورانند.
ای تفنگدار خلیج همیشه نیلگون فارس،
ای پاسدار شکوه جنوب،
ای فرزند غیرت و مردانگی،
نخلهای سر به فلک کشیدهی جنوب
در برابر استواریات سلام میگویند،
و خورشید،
از فروغ وجودت،
فروزانتر میتابد.
راهت ادامه دارد؛
راهی که از خون شهامت،
از آتش ایمان،
و از فریاد عزت ایران
سرخ و روشن مانده است.
۵:۳۵