عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined آلما سری تکون داد و گفت :دو تا محضر رفتم که سفره عقدش زیاد قشنگ نبود عصر دوباره با هم میریم چند تا محضر دیگر رو هم نگاه می‌کنیم... +خب می‌تونی توی خونه عقد کنی.. زنگ می‌زنیم بیان سفره بشینن اونم طبق سلیقه خودت.. آلما نگاهی به مامان کرد و گفت: اینم نظر خوبیه منتها خیلی ریخت و پاش داره مامان سری تکون داد و گفت: آره اول برو چند تا محضر دیگر رو ببین اگه نظرت نگرفت اون وقت برنامه رو عوض می‌کنیم و تویه خونه مراسمه عقد رو برگزار می‌کنیم.... سروش خواست بره که مامان برای ناهار نگهش داشت آلما و سروش مشغول حرف زدن بودند... که رفتم توی آشپزخونه و کمک مامان کردم سالاد رو درست کردم که بابا هم از راه رسید.. با دیدن سروش اول تعجب کرد که خندم گرفت عادت نداشت کس دیگه‌ای رو توی خونه ببینه بعد ناهار سروش و آلما رفتن بیرون تا به قول خودشون چند تا محضر رو ببینند.. منم رفتم سمت اتاق تا بشینم یکم از جزوه‌هام رو بخونم.. هفته ی دیگه چند تا امتحان داشتم... ادامه دارد...
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined


نگاهی از پنجره به بیرون کردم چقدر زمستون مضخرفی بود... حتی برف هم نبارید...
کنار پنجره نشستم و جزومو باز کردم مشغول خوندن بودم که صدای حرف زدن مامان توجهم رو جلب کردم..
رفتم سمت در و فالگوش وایسادم با شنیدن حرفاش متوجه شدم داره با خاله حرف می‌زنه با تعجب در اتاق رو باز کردم و از پله‌ها رفتم پایین...
مامان با چشمای پر از اشک داشت با گوشی حرف می‌زد و بابا هم کنارش نشسته بود..
آهسته گفتم: کیه ؟؟؟بابا ابرویی بالا انداخت و گفت: خالت... با تعجب کنار بابا نشستم و آهسته گفتم :
خاله؟؟ بابا سری تکون داد و گفت: آره.. مامان شروع کرد به خدافظی و گوشیو قطع کرد
نگاهی بهش کردم که بابا گفت: چی شد عزیزم؟؟؟ _هیچی برای شام می‌خوان بیان با تعجب گفتم :کی خاله ؟؟
مامان سری تکون داد و گفت :آره خالت... مثل اینکه از شوهرش جدا شده گفت با میثم و بچه‌هاش میان اینجا...

ادامه دارد...

@zan_v_zendegi
undefined۴۷

۵.۸K

۱۳:۲۸