👑 زن و زندگــے 👑
🤍
میخوام همین جا پیش بابام بمونم میثم سری تکون داد و گفت :خیلی خوب فعلاً نمیخواد خودتو اذیت کنی بگیر یکم بشین.... رویه صندلی نشستم که میثم گفت : میرم برات یه چیزی بگیرم بخوری رنگت بدجوری پریده حوصله کل کل باهاش رو نداشتم میثم که رفت... سرمو بین دستام گرفتم و شروع کردم به گریه کردن نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از بابا که روی تخت بود گرفتم با صدای آیت برگشتم عقب که گفت هنوز اینجایی نمیری خونه ؟؟ سری تکون دادم و گفتم :نه آیت بهت که گفتم تا بابا از روی تخت بلند نشه من هیچ جا نمیرم... _الا اینجوری خودتو از پا در میاری سری تکون دادم و گفتم :اگه بابا از روی تخت بلند نشه از پا در میام آیت... آیت اخمی بهم کرد و گفت اینا چه حرفاییه که میزنی؟؟؟؟ یکم حرفهایه امیدوار کننده بزن با بغض نگاهی به بابا کردم و گفتم: نمیدونم چرا نمیتونم حسه خوبی به این قضیه داشته باشم آیت خاست حرفی بزنه که با صدای هوتن وحشت زده برگشتم عقب... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
عصبانیت رفتم طرفش و همین که خواست حرفی بزنه محکم ضربهای به قفسه سینهاش زدمو گفتم :
تو اینجا چیکار میکنی؟؟ _اومدم به بابات سر بزنم با عصبانیت گفتم گمشو از اینجا برو بیرون حالم از دیدنت به هم میخوره
هوتن با اخم گفت :اومدم باهات حرف بزنم _من حرفی با تو ندارم
+صبر کن آلا من باهات حرف دارم آیت با خشم اومد طرفمون که بازوشو گرفتم و گفتم :هوتن از اینجا برو تا یک اتفاق بدتری نیفتاده...
_مادرت رو راضی کن بیاد رضایت بده کتایون از عمد اون کار رو نکرده+پس برایه همین اومدی
آیت پوزخندی زد و گفت :به همین خیال باش که رضایت بدیم اگه بلایی سر پدرم بیاد اون وقت من بدجوری ازت انتقام میگیرم میدونی که به خونت هم تشنم...
هوتن نگاهی بهم کرد و گفت: من با برادرت حرفی ندارم هر وقت میخوایم حرف بزنیم دعوامون میشه طرف حسابم تویی آلا...
با نفرت نگاهش کردم و گفتم: زنت مقصره تمام این اتفاقایه حالا هم باید همونجا بمونه تا تکلیفه بابایه من مشخص بشه...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
عصبانیت رفتم طرفش و همین که خواست حرفی بزنه محکم ضربهای به قفسه سینهاش زدمو گفتم :
تو اینجا چیکار میکنی؟؟ _اومدم به بابات سر بزنم با عصبانیت گفتم گمشو از اینجا برو بیرون حالم از دیدنت به هم میخوره
هوتن با اخم گفت :اومدم باهات حرف بزنم _من حرفی با تو ندارم
+صبر کن آلا من باهات حرف دارم آیت با خشم اومد طرفمون که بازوشو گرفتم و گفتم :هوتن از اینجا برو تا یک اتفاق بدتری نیفتاده...
_مادرت رو راضی کن بیاد رضایت بده کتایون از عمد اون کار رو نکرده+پس برایه همین اومدی
آیت پوزخندی زد و گفت :به همین خیال باش که رضایت بدیم اگه بلایی سر پدرم بیاد اون وقت من بدجوری ازت انتقام میگیرم میدونی که به خونت هم تشنم...
هوتن نگاهی بهم کرد و گفت: من با برادرت حرفی ندارم هر وقت میخوایم حرف بزنیم دعوامون میشه طرف حسابم تویی آلا...
با نفرت نگاهش کردم و گفتم: زنت مقصره تمام این اتفاقایه حالا هم باید همونجا بمونه تا تکلیفه بابایه من مشخص بشه...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۲K
۱۴:۲۷