👑 زن و زندگــے 👑
بابا سری تکون داد که گفتم: مامان کجاست ؟؟ تو اتاقش داره لباس میپوشه.. رفتم سمت آشپزخونه و سری به غذاها زدم برای خودم یه لیوان چای ریختم و کنار بابا نشستم که گفت: امروز آقای ساعدی بهم زنگ زد + ساعدی کیه؟؟ وکیلت دیگه +آها اصلاً فامیلیشو بلد نبودم بابا سری تکون داد و گفت: احضاریه محضر برای بار دوم رفته در خونه ی هوتن اگه دفعه سوم نیاد براش بد میشه.. +یعنی اگه نیاد غیابی طلاقمو میدن؟؟ بابا سری تکون داد و گفت: نه عزیزم فعلاً درخواست مهریتو کردیم ... هوتن باید بره دادگاه و اونها براش تعیین کنند که چه جوری مهریتو باید بده کلافه نگاهی بهش کردم و گفتم : چقدر طولانی میشه بهتر نبود درخواسته طلاق میدادیم ؟؟؟ من به مهریهام احتیاجی ندارم _منم همینو گفتم اما وکیلت حرف دیگهای زد مهریتو میذاریم اجرا و وقتی هوتن مخالفت کنه در ازای گرفتنه حق طلاقت مهریتو میبخشی... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
اینجوری راحت میتونی طلاقتو بگیری +به شرطی که طلاقمو بده نگران نباش بالاخره مجبوره..
سری تکون دادم که بابا شبکه
تلویزیون رو عوض کرد
نیم نگاهی بهش کردم و گفتم :
بابا من میخواستم یه چیزی بهت بگم
جانم عزیزم ؟؟؟بگو+ به خاطر رفتارم شبه خواستگاریه آلما ازت معذرت میخوام بابا برگشت طرفم که خجالت زده سرمو انداختم پایین و گفتم:
یه جورایی دست خودم نبود و حالم بد شده بود من نمیخواستم بهتون بیاحترامی کنم و اینکه شما رو مقصر هیچ چیز نمیدونم...
بابا لبخند مهربونی بهم زد دستمو گرفت و گفت: میدونم عزیزم درکت میکنم ولی الا مطمئن باش اگر یک درصد شک میکردم که هوتن و خانوادهاش آدمای بدی هستند هیچ وقت اجازه نمیدادم ازدواج کنی...
بغض کردم و گفتم :میدونم بابام ...بالاخره اتفاقیه که افتاده _آره عزیزم اما نگران نباش من خودم تا وقتی زنده باشم مثل کوه پشتتم
گونهی بابا رو بوس کردم و گفتم: میدونم که هستی مرسی با صدای زنگ آیفون از جام بلند شدمو گفتم:
مثل اینکه خاله اینا رسیدن مامان هول زده از اتاق اومد بیرون و گفت: خوب درو باز کن چرا منتظری ؟؟+باشه
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷.۱K
۱۴:۳۸