👑 زن و زندگــے 👑
بهزاد با نگرانی سریع از کنارم رد شد و گفت: حاله آشوب چه جوره ؟؟ +به ماهک گفتم پیشش باشه.. وارد خونه شدم و با دیدن آشوب که حالش خوب بود نفس راحت کشیدم بهزاد نگاهی به آشوب کرد و گفت: بریم خونه عزیزم؟؟؟ مامان بلافاصله گفت: کجا میخوای برداری ببریش؟؟؟ حالا که خودش اومده اینجا بزار چند روزی رو بمونه خودم اینجا مراقبشم بهزاد شونهای بالا انداخت و گفت: برایه من فرقی نمیکنه اگه خودش دوست داره بمونه آشوب سری تکون داد و گفت: آره از خونمون خسته شدم بهتره چند روزی اینجا باشم بهزاد سری تکون داد که مامان گفت: برو تویه اتاق لباس راحتی برات روی تخت گذاشتم عوض کن و بخواب فردا صبح زود میخوای بری سر کار بهزاد کتشو برداشت و گفت : دستتون درد نکنه.. بهزاد رفت سمت اتاق که آهسته رو به آشوب گفتم :جدی جدی حالت خوبه؟؟؟ ادامه دارد...
استرس نگرفتی.. آشوب سری تکون داد و گفت: آره بابا نگران نباش خوبم تو خودت رنگتو ببین پریده...
بابا با عصبانیت گفت :دیگه این مزاحمتهاش داره دردسرساز میشه فردا میرم پیش ساعدی تا یه فکری به حالش بکنه
سری تکون دادم و گفتم :بابا لطفاً بهش بگین اگه راهی هست فقط بیفته دنبال کارایه طلاقم زودتر از این آشغال عوضی جدا بشم ....
اینجوری اعصابم راحتتره بابا سری تکون داد و گفت: نگران نباش فردا باهاش حرف میزنم
+میرم بخوابم فعلاً شب بخیر همگی گوشیمو برداشتم و از پلهها رفتم بالا درسته این کارایه هوتن به من ربطی نداشت...
اما نمیدونم چرا حسابی خجالت میکشیدم پیش خانوادهام..... مخصوصاً ماهک و بهزاد صورتمو شستم و بعد عوض کردن لباسم روی تخت دراز کشیدم...
که گوشی توی دستم لرزید نگاهی بهش کردم یه شماره غریبه بود به خیال اینکه هوتنه با عصبانیت تماس رو وصل کردم و گفتم :
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۴K
۱۵:۱۵