👑 زن و زندگــے 👑
که بابا پاش گیر کرد به سنگه بزرگی که رویه زمین بود و خورد زمین و سرش محکم به کنار باغچه برخورد کرد و بیهوش شد... _عوضی دختره تویه نه من ... تو غلط میکنی رویه من دست بلند میکنی همونجور که یخ شده بودم... نگاهم به بابا بود که روی زمین افتاده بود و کلی خون از زیر سرش راه افتاد کتایون که انگار تازه متوجه شد چه کاری کرده با ترس سریع کنار بابا نشست تکونش داد و گفت: چیزی شده بلند شو بلند شو... چی شد یهو... منکه منکه آروم هل دادم... دو تا از همسایهها اومدن جلو و گفتن :چیکار کردی دختر جون؟؟؟ زنگ بزنین آمبولانس... همون لحظه مامان در حیاط رو باز کرد و اومد بیرون با دیدن بابا چنگی به گونش زد و گفت: خدا مرگم بده چه اتفاقی افتاده ؟؟ همونجور خشکم زده بود و نگاهم به بابا بود... نمیدونستم باید چیکار بکنم یکی از همسایهها بازوی کتایون رو گرفت و گفت : زنگ بزنین پلیس بیاد زود باشین... ادامه دارد... لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
همون لحظه هم آیت و ماهک از راه رسیدن و بلوایی به پا شد آمبولانس که رسید بابا رو بردن بیمارستان و پلیس هم کتایون رودستگیر کرد و برد...
ماهک از بازوم گرفت و گفت: بشین تو ماشین حواست کجاست ؟؟؟چرا اینجوری شدی؟؟
داخل ماشین نشستم که آیت راه افتاد کل راه مامان گریه و زاری میکرد ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :
چی شد آلا.؟؟ چه اتفاقی افتاد سرمو تکون دادم و یهو بغضم شکست+ اصلاً نفهمیدم... اون دخترهی آشغال بابا رو هول داد...
بابا خورد زمین و سرش به لبه باغچه برخورد کرد و بیهوش شدماهک با تعجب گفت: به همین راحتی؟؟؟
تند و تند سرمو تکون دادم و گفتم: آره اصلاً توی یک ثانیه اتفاق افتاد حتی نتونستم جلوشو بگیرم مامان با گریه گفت:
خدا ازشون نگذره زندگیمونو سیاه کردن اگه بلایی سر بابات بیاد چی؟؟؟ آیت با عصبانیت گفت:
از این حرفا نزنین چیزی نمیشه الان میرسیم همین که رسیدیم جلوی بیمارستان سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم داخل اورژانس...
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۲.۹K
۱۴:۵۹