👑 زن و زندگــے 👑
از کجا میدونی؟؟؟ بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم : میدونم زشته ها...ولی یه شب فالگوش وایستادم... مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت : کاره خوبی نکردی +میدونم برا همین با پرویی میگی خنده ای کردم که مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت : بجایه اینکارا برو سوپ درست کن...سالاد هم امشب با تویه +حالا یک دفعه فال گوش وایسادمها همه کارا رو میندازی گردن من مامان با اخم نگاهم کرد و گفت: اتفاقاً تو از بچگی عادت فالگوش وایسادن رو داشتی.. با خنده گفتم: جدی میگی؟؟ آره همیشه هم به خاطر این کارت گوشتو میپیچوندم اما آخرش این عادت از سرت نیفتاد ... منتها فکر کردم بزرگ که شدی خودت میفهمی کاره اشتباهیه و نباید انجام بدی بلند بلند خندیدم و گفتم: اتفاقاً یه کیف دیگه داره مامان با تاسف نگاهم کرد و چیزی نگفت نزدیک غروب بود که زنگ زدم به آلما و جریان مهمونی رو بهش گفتم که گفت خودش رو میرسونه.... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
آیت و ماهک هم اومدن فقط جای آشوب حسابی این روزا خالی بود به خاطر شرایط بدش استراحت مطلق بود و حتی اجازه نداشت از جاش بلند بشه....
مامان چند باری بهشون گفته بود بیان اینجا اما آشوب قبول نکرده بود دوست نداشت خونه زندگیش رو ول کنه...
بهزاد هم برای اینکه خیالش راحت باشه یه پرستاره تمام وقت گرفته بود که کارای آشوب رو انجام میداد...
کارامو که انجام دادم رفتم طبقه بالا یه دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون که آلما رو توی اتاق دیدم...
با دیدنم که حوله کوتاهی را دور بدنم پیچونده بودم مثل پسرای هیز چشماشو گرد کرد و گفت:
جون... چه بدن سفیدی داری با چندش گفتم: آلما حواست به رفتارات باشه از این رفتارا متنفرم..
آلما بلند خندهای کرد و گفت: پس از این به بعد هر وقت از حموم بیای بیرون پشت در منتظرتم...
چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: به جای این کارا بگو محضر رو پیدا کردین؟؟
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷K
۱۴:۳۳