👑 زن و زندگــے 👑
دستمالی دستش گرفته بود و داشت خونه رو گردگیری میکرد اما غرق در فکر بود +مامان حالت خوبه؟؟؟؟؟ با شنیدن صدام برگشت عقب و گفت: آره عزیزم چیزی شده ؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: اگه کاری داری بگو من برات انجام میدم... مامان سری تکون داد و گفت : نه کاری ندارم خودم انجام میدم اینجوری فکرم درگیره حداقل.. +مامان شما الانم با من داری حرف میزنی فکرت یجایه دیگس هی مادر..... +میتونی با من حرف بزنی مامان لبخندی زد و گفت : چی بگم مادر +هر چی که تو فکرته.... هر چی که آرومت میکنه مامان سری تکون داد که گفتم ؛ من از...ازهمه چی خبر دارم مامان با تعجب نگاهم کرد که شونه ای بالا انداختم.. _منظورت چیه؟؟ +اینکه شما چرا با خاله قهر کردین خب خودم بهتون گفتم خندیدم و گفتم : نه....واقعیت رو میگم اینکه شوهرش به شما چشم داشته...اینکه یه شب... یه شب بقیه ی حرفمو خوردم که مامان با اخم گفت : ادامه دارد... @zan_v_zendegi
از کجا میدونی؟؟؟بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم : میدونم زشته ها...ولی یه شب فالگوش وایستادم...
مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت : کاره خوبی نکردی+میدونم برا همین با پرویی میگی
خنده ای کردم که مامان چشم غره ای
بهم رفت و گفت :
بجایه اینکارا برو سوپ درست
کن...سالاد هم امشب با تویه
+حالا یک دفعه فال گوش وایسادمها
همه کارا رو میندازی گردن من
مامان با اخم نگاهم کرد و گفت:
اتفاقاً تو از بچگی عادت فالگوش وایسادن رو داشتی..
با خنده گفتم: جدی میگی؟؟
آره همیشه هم به خاطر این کارت گوشتو میپیچوندم اما آخرش این عادت از سرت نیفتاد ...
منتها فکر کردم بزرگ که شدی خودت میفهمی کاره اشتباهیه و نباید انجام بدی بلند بلند خندیدم و گفتم:
اتفاقاً یه کیف دیگه داره مامان با تاسف نگاهم کرد و چیزی نگفت نزدیک غروب بود که زنگ زدم به آلما و جریان مهمونی رو بهش گفتم که گفت خودش رو میرسونه....
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۵.۷K
۱۴:۰۰