👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و گفتم: الان ناراحتی؟؟ مامان دستی به موهاش کشید و گفت :نمیدونم ناراحتم یا نه اصلاً حس و حال عجیبی دارم... با خنده کنارش نشستم و گفتم : به خاطر اینه که خواهرتو چندین ساله ندیدی.. امشب که ببینیش همه چیز درست میشه.. مامان با بغض سری تکون داد که بابا گفت : خیلی خوب ظاهرا امشب مهمون داریم لیست خرید رو بهم بده تا برم از بیرون بگیرم... مامان با تعجب نگاهی به بابا کرد احساس کردم میخوان تنها حرف بزنن از جام بلند شدم و گفتم: من میرم اتاقم استراحت کنم از پلهها رفتم بالا که صدای مامان رو شنیدم.. +یعنی تو ناراحت نیستی از اینکه میخواد بیاد اینجا؟؟ _نه عزیز دلم چرا ناراحت باشم در هر صورت خواهرته و تو حق داری که باهاش رفت و آمد کنی.. از این حرفه بابا لبخندی روی لبم نشست عاشق این رفتارهاش نسبت به مامان بودم... یکم درس خوندم و در آخرم طاقت نیاوردم جزوهمو بستم و رفتم پیش مامان... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
دستمالی دستش گرفته بود و داشت خونه رو گردگیری میکرد اما غرق در فکر بود +مامان حالت خوبه؟؟؟؟؟
با شنیدن صدام برگشت عقب و گفت: آره عزیزم چیزی شده ؟؟شونهای بالا انداختم و گفتم: اگه کاری داری بگو من برات انجام میدم...
مامان سری تکون داد و گفت :نه کاری ندارم خودم انجام میدم اینجوری فکرم درگیره حداقل..
+مامان شما الانم با من داری حرف میزنی فکرت یجایه دیگسهی مادر.....
+میتونی با من حرف بزنی
مامان لبخندی زد و گفت :
چی بگم مادر
+هر چی که تو فکرته....
هر چی که آرومت میکنه
مامان سری تکون داد که گفتم ؛
من از...ازهمه چی خبر دارم
مامان با تعجب نگاهم کرد که شونه
ای بالا انداختم..
_منظورت چیه؟؟
+اینکه شما چرا با خاله قهر کردین
خب خودم بهتون گفتم خندیدم و گفتم :
نه....واقعیت رو میگم اینکه شوهرش به شما چشم داشته...اینکه یه شب...یه شب بقیه ی حرفمو خوردم که مامان با اخم گفت :
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۶K
۱۴:۰۲