👑 زن و زندگــے 👑
نگاهی از پنجره به بیرون کردم چقدر زمستون مضخرفی بود... حتی برف هم نبارید... کنار پنجره نشستم و جزومو باز کردم مشغول خوندن بودم که صدای حرف زدن مامان توجهم رو جلب کردم.. رفتم سمت در و فالگوش وایسادم با شنیدن حرفاش متوجه شدم داره با خاله حرف میزنه با تعجب در اتاق رو باز کردم و از پلهها رفتم پایین... مامان با چشمای پر از اشک داشت با گوشی حرف میزد و بابا هم کنارش نشسته بود.. آهسته گفتم: کیه ؟؟؟ بابا ابرویی بالا انداخت و گفت: خالت... با تعجب کنار بابا نشستم و آهسته گفتم : خاله؟؟ بابا سری تکون داد و گفت: آره.. مامان شروع کرد به خدافظی و گوشیو قطع کرد نگاهی بهش کردم که بابا گفت: چی شد عزیزم؟؟؟ _هیچی برای شام میخوان بیان با تعجب گفتم :کی خاله ؟؟ مامان سری تکون داد و گفت : آره خالت... مثل اینکه از شوهرش جدا شده گفت با میثم و بچههاش میان اینجا... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
سری تکون دادم و گفتم: الان ناراحتی؟؟ مامان دستی به موهاش کشید و گفت :نمیدونم ناراحتم یا نه اصلاً حس و حال عجیبی دارم...
با خنده کنارش نشستم و گفتم :به خاطر اینه که خواهرتو چندین ساله ندیدی.. امشب که ببینیش همه چیز درست میشه..
مامان با بغض سری تکون داد که بابا گفت :خیلی خوب ظاهرا امشب مهمون داریم لیست خرید رو بهم بده تا برم از بیرون بگیرم...
مامان با تعجب نگاهی به بابا کرد احساس کردم میخوان تنها حرف بزنن از جام بلند شدم و گفتم: من میرم اتاقم استراحت کنم
از پلهها رفتم بالا که صدای مامان رو شنیدم.. +یعنی تو ناراحت نیستی از اینکه میخواد بیاد اینجا؟؟
_نه عزیز دلم چرا ناراحت باشم در هر صورت خواهرته و تو حق داری که باهاش رفت و آمد کنی..
از این حرفه بابا لبخندی روی لبم نشست عاشق این رفتارهاش نسبت به مامان بودم...
یکم درس خوندم و در آخرم طاقت نیاوردم جزوهمو بستم و رفتم پیش مامان...
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۵.۹K
۱۳:۴۵