👑 زن و زندگــے 👑
نترس حواسم بود کسی نشنوه چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: برو بشین زیاد حرف نزن با کمک آلما یه سینی چای ریختم و براشون بردم که ماهک و آیت هم از راه رسیدن... مامان کنار خاله نشسته بود و حرف میزد مثل اینکه حسابی دلتنگ خواهرش بود البته بهش حق میدادم.. تصوره اینکه بخوام چند سال از آلما و آشوب جدا باشم برام سخت بود بزرگترا با هم مشغول حرف زدن بودند که آلما گوشیش زنگ خورد... نگاهی به گوشیش کرد و با لبخندی از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقه مامان حتماً سروش بود.. میثم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : چیکار میکنی چه خبرا زندگی بر وفق مراده؟؟ نگاهی بهش کردم که میثم چشمکی بهم زد و گفت : قضیه دوربین چی شد تونستی به چیزی که میخوای برسی؟؟؟ ادامه دارد... @zan_v_zendegi
پوزخندی زدم و گفتم: به بیشتر از اونم رسیدم منتها بر وفق مرادم نبود.. میثم قیافش جدی شد و گفت :
چرا مگه چی شده شونهای بالا انداختم سعی کردم ریلکس باشم نگاهی بهش کردم و گفتم: دارم جدا میشم
میثم با تعجب گفت :داری چیکار میکنی ؟؟+هیس ساکت باش میثم با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:
باورم نمیشه ..مچشو با کسی گرفتی.؟ سری تکون دادم و گفتم: آره اما اون دوربین رو برای چیز دیگهای لازم داشتم ..
جدیداً فهمیدم بهم خیانت کرده و منم اومدم خونهی بابا کاره خیلی خوبی کردی..
آدم بیلیاقت سزاش همینه
زورکی لبخندی زدم و گفتم :
تو چیکار میکنی هنوز سر کار میری یا درستو هم میخونی ؟؟
هم درس میخونم هم سر کار میرم+ واقعا خیلی کار خوبی میکنی مهدیه چیکار میکنه؟؟
میثم نیم نگاهی به مهدیه کرد و گفت: امسال دیگه باید کنکور شرکت کنه... فعلاً داره برای کنکور میخونه
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷.۳K
۱۵:۱۷