👑 زن و زندگــے 👑
آیفون رو زدم که بابا و مامان از خونه رفتن بیرون نگاهی تو آینه به خودم کردم و همونجا منتظر وایسادم تا مهمونا برسن... هنوز ماهک و آیت هم نیومده بودند خاله با جعبه شیرینی وارد خونه شد با دیدنش از تعجب دهنم باز موند حسابی شکسته و پیر شده بود... بعدشم مهدیه و میثم وارد خونه شدند مهدیه حسابی بزرگ و خانم شده بود و میثم هم همون شکلی بود که آخرین بار دیده بودمش.. +سلام خاله خوبین ؟؟ خیلی خوش اومدین خاله دستمو کشید طرف خودش و محکم منو بغل کرد و گفت: سلام عزیزم ماشالله چقدر بزرگ و خانم شدی.. لبخندی زدم که جعبه شیرینی رو داد دستم +مرسی زحمت کشیدین بفرمایید بشینیند میثم لبخندی بهم زد و گفت : چطوری خوبی؟؟؟ + بد نیستم تو چطوری ؟؟ اصلاً تغییر نکردی ها میثم خندهای کرد و گفت : عوضش تو خیلی تغییر کردی + چه جوری شدم ؟؟؟ خوشگلتر و البته جذابتر... با این حرفش هول شدم نگاهی به بقیه کردم که با خنده گفت: ادامه دارد... @zan_v_zendegi
نترس حواسم بود کسی نشنوه چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: برو بشین زیاد حرف نزن
با کمک آلما یه سینی چای ریختم و براشون بردم که ماهک و آیت هم از راه رسیدن...
مامان کنار خاله نشسته بود و حرف میزد مثل اینکه حسابی دلتنگ خواهرش بود البته بهش حق میدادم..
تصوره اینکه بخوام چند سال از آلما و آشوب جدا باشم برام سخت بود بزرگترا با هم مشغول حرف زدن بودند که آلما گوشیش زنگ خورد...
نگاهی به گوشیش کرد و با لبخندی از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقه مامان حتماً سروش بود..
میثم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت :چیکار میکنی چه خبرا زندگی بر وفق مراده؟؟
نگاهی بهش کردم که میثم چشمکی بهم زد و گفت :قضیه دوربین چی شد تونستی به چیزی که میخوای برسی؟؟؟
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷.۱K
۱۴:۴۹