👑 زن و زندگــے 👑
آخرین جواب سوال رو نوشتم و برگه رو تحویل استاد دادم و بدون توجه به تقلاهای شادی که میخواست بهش تقلب برسونم از کلاس رفتم بیرون... این روزا حالم خیلی بد بودــ حال و حوصله هیچکس رو نداشتم حتی کیان که این روزا سعی میکرد بیشتر بهم نزدیک بشه... یه جورایی ازش فاصله میگرفتم و میفهمیدم که ناراحت شده... یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه... امشب خونه خاله دعوت بودیم تصمیم گرفتم نرم که با اصرارهای مامان مجبوری قبول کردم.. جلویه در خونه از تاکسی پیاده شدم.. کرایشو حساب کردم که با شنیدن صدای زنی برگشتم عقب با دیدنه کتایون ابروهام رفت بالا و گفتم: چی میخوای ؟؟ _اومدم باهات حرف بزنم نگاهی به سر تا پاش کردم یه بارونی نسکافهای رنگ... همراه با بوت و کیف ستش تنش کرده بود و شال و شلوار مشکی هم پاش بود که حسابی خوشتیپ شده بود... با این فکری که اومد تو سرم اخمیکردم و گفتم: بگو کارتو... کتایون با تعجب گفت : ادامه دارد...
همین جا بگم ؟؟؟پوزخندی زدم و گفتم: توقع نداری دعوتت کنم خونه به صرفه قهوه ؟؟؟
کتایون موهاشو داخل شالش داد و گفت: نه عزیزم از تو همچین انتظارایی ندارم بچهتر از اون هستی که عقلت به این چیزا بکشه...
با عصبانیت گفتم :گمشو از اینجا برو.. _تا حرفامو نزنم نمیرم چرخی به چشمام دادم و گفتم :
اما من حرفی با تو ندارم کتایون عینکشو از روی چشماش برداشت و گفت: ولی من دارم به خاطر تو زندگیم رویه هواست...
از شدت عصبانیت خندم گرفت و با خنده گفتم: زندگیه تو رویههواست ؟؟؟؟به خاطر من؟؟ آره؟؟؟
ببخشید اونی که زندگیش روی هواست منم نه تو بهتره اینو یادت باشه تو جفت پا پریدی وسط زندگی من...
کتایون نیشخندی زد و گفت :فکر کردی از رابطهی خوب تو و هوتن خبر نداشتم؟؟
قبل اینکه بیام ایران با هوتن کلی چت میکردم و هوتن تمام دعواهاتونو بهم میگفت...
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۲K
۱۳:۵۶