👑 زن و زندگــے 👑
آیت و ماهک هم اومدن فقط جای آشوب حسابی این روزا خالی بود به خاطر شرایط بدش استراحت مطلق بود و حتی اجازه نداشت از جاش بلند بشه.... مامان چند باری بهشون گفته بود بیان اینجا اما آشوب قبول نکرده بود دوست نداشت خونه زندگیش رو ول کنه... بهزاد هم برای اینکه خیالش راحت باشه یه پرستاره تمام وقت گرفته بود که کارای آشوب رو انجام میداد... کارامو که انجام دادم رفتم طبقه بالا یه دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون که آلما رو توی اتاق دیدم... با دیدنم که حوله کوتاهی را دور بدنم پیچونده بودم مثل پسرای هیز چشماشو گرد کرد و گفت: جون... چه بدن سفیدی داری با چندش گفتم: آلما حواست به رفتارات باشه از این رفتارا متنفرم.. آلما بلند خندهای کرد و گفت: پس از این به بعد هر وقت از حموم بیای بیرون پشت در منتظرتم... چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: به جای این کارا بگو محضر رو پیدا کردین؟؟ ادامه دارد... @zan_v_zendegi
آره یه محضر خوشگل پیدا
کردم....یکم از اینجا دوره اما خب
خیلی قشنگ و خوشگله..
+همین که دوسش داشته باشی بسه
برای کی وقت گرفتین ؟؟
_یک هفته دیگه بهمون وقت داد
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
خوبه میخوای چی بپوشی و کدوم
آرایشگاه بری؟؟
آلما یکم فکر کرد و گفت:
آرایشگاهو که میدونم کجا برم برای
لباس هم چند تا مزون میرم دیگه یک
لباس ساده برای عقد میخوام..
سری تکون دادم که گفت: اینا رو
بیخیال چی شده خاله میخواد بیاد
اینجا ؟؟؟مثل اینکه یهویی دلش هوا
کرده فکر میکنم از شوهرشم جدا شده...
_واقعا؟؟؟ چقدر بد
+فکر میکردی شوهر داشت
بابا اجازه میداد بیان
آره خب این حرفتم درسته
+فکر میکنم فقط خاله میاد و میثم.البته نمیدونم دخترشم هست یا نه آلما نگاهی بهم کرد و گفت :
خیلی وقته میثم رو ندیدم اصلاً نمیدونم چه شکلی هست سری تکون دادم و گفتم :
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷K
۱۶:۰۵