👑 زن و زندگــے 👑
پوزخندی زدم و گفتم: به بیشتر از اونم رسیدم منتها بر وفق مرادم نبود.. میثم قیافش جدی شد و گفت : چرا مگه چی شده شونهای بالا انداختم سعی کردم ریلکس باشم نگاهی بهش کردم و گفتم: دارم جدا میشم میثم با تعجب گفت : داری چیکار میکنی ؟؟ +هیس ساکت باش میثم با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: باورم نمیشه ..مچشو با کسی گرفتی.؟ سری تکون دادم و گفتم: آره اما اون دوربین رو برای چیز دیگهای لازم داشتم .. جدیداً فهمیدم بهم خیانت کرده و منم اومدم خونهی بابا کاره خیلی خوبی کردی.. آدم بیلیاقت سزاش همینه زورکی لبخندی زدم و گفتم : تو چیکار میکنی هنوز سر کار میری یا درستو هم میخونی ؟؟ هم درس میخونم هم سر کار میرم + واقعا خیلی کار خوبی میکنی مهدیه چیکار میکنه؟؟ میثم نیم نگاهی به مهدیه کرد و گفت: امسال دیگه باید کنکور شرکت کنه... فعلاً داره برای کنکور میخونه ادامه دارد... @zan_v_zendegi
+چقدر خوب انشالله که موفق باشه با صدای گوشیم که از طبقه بالا میومد از جام بلند شدم و گفتم: ببخشید الان برمیگردم
راحت باش
رفتم طبقه بالا نگاهی به گوشی کردم
با دیدن اسم هوتن قلبم به تپش
افتاد...
گوشیو از شارژ کندم تماسو ریجکت
کردم که بلافاصله گوشی تو دستم زنگ خورده... هوتن بود دوباره ....
مثل اینکه نمیخواست دست برداره
تماس و ریجکت کردم و گوشیو
انداختم روی تخت نگاهی تو آینه به خودم کردم...
موهامو یکم مرتب کردم که پیامی
برای گوشیم اومد از طرف هوتن بود
" جواب بده آلا کار مهمی باهات دارم... نمیخوام مزاحمت بشم"
گوشی تویه دستم بود که دوباره زنگ
خورد.. در اتاق رو بستم و تماسو وصل
کردم..
الو آلا جان؟؟ سلام خوبی+ چیه چی میخوای چرا بهم یکسره زنگ میزنی
_ چرا جواب تماسهام رو نمیدی؟؟؟+وقتی جوابت رو نمیدم یعنی علاقهای ندارم باهات حرف بزنم..
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۴.۷K
۱۳:۵۷