👑 زن و زندگــے 👑
چی شده؟؟؟ بابا کجاست ؟؟ +هنوز دکترش نیومده آلما با نگرانی گفت: ماهک بهم گفت بیهوش بوده آره؟؟؟ خورده زمین؟ سری تکون دادم و گفتم : آره سرش خورده باغچه کنار خونه +میترسم آلما....خیلی هم میترسم _ نگران نباش عزیزم چیزی نمیشه دقیقهها به کندی میگذشتند و هممون نگران پشت در بودیم... مامان انقدر گریه کرده بود فشارش بالا زد از پرستاری که اونجا بوخواهش کردم یک قرص زیر زبونی به مامان دادن تا حالش بهتر شد... نمیدونم چقدر گذشته بود که بالاخره دکتر همراه با پرستاری از اتاق اومدن بیرون با نگرانی هممون رفتیم سمتشون... مامان با گریه گفت: چی شد آقایه دکتر حال شوهرم خوبه؟؟؟ دکتر نگاهی به مامان کرد و گفت: شما همسرش هستین؟؟ آیت سری تکون داد و گفت : بله آقای دکتر منم پسرشم چی شده؟؟؟ حاله بابام چطوره ؟؟ دکتر سری تکون داد و گفت: با شما دو نفر باید خصوصی حرف بزنم با تعجب نگاهی بهشون کردم که گفت: ادامه دارد... @zan_v_zendegi
بهتره بریم اتاقه من مامان و آیت پشت سر دکتر رفتند همون جا روی صندلیها نشستم و گفتم:
اتفاق بدی افتاده مطمئنم که اتفاق خیلی بدی افتاده آلما با عصبانیت گفت: از کجا میدونی؟؟+ آخه دیدی دکترش چیکار کرد؟؟
اگه اتفاقی نبود که میگفت حالش خوبه... چرا خواست مامان و آیت رو تنها ببینه؟؟؟
وای خدایا خودت کمک کن سروش دست آلما رو گرفت و رو بهم گفت: پاشین بریم سمت اتاقش....
همه بلند شدیم و رفتیم سمت اتاق دکتر که یک ربع بعد آیت و مامان از اتاق اومدن بیرون نگاهی بهشون کردم و گفتم :چی شد دکتر چی گفت؟؟؟
نگاهی به مامان کردم که یه لحظه چشماش بسته شد و افتاد رویه زمین آلماجیغی کشید و پرستار رو صدا کرد از شدت ترس حالت تهوع گرفته بودم و تمام بدنم میلرزید...
با گریه نگاهی به آیت کردم و گفتم: تو رو خدا بگو چی شده؟؟؟ آیت نشست روی صندلی کنار راهرو و با بهت گفت:
رفته توی کما و دکترش هیچ امیدی نداره با تعجب گفتم: چی شده ؟؟؟؟رفته توی کما؟؟؟ آخه مگه میشه به همین الکی ؟؟؟
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۳.۱K
۱۴:۳۶