👑 زن و زندگــے 👑
آره یه محضر خوشگل پیدا کردم....یکم از اینجا دوره اما خب خیلی قشنگ و خوشگله.. +همین که دوسش داشته باشی بسه برای کی وقت گرفتین ؟؟ _یک هفته دیگه بهمون وقت داد ابرویی بالا انداختم و گفتم: خوبه میخوای چی بپوشی و کدوم آرایشگاه بری؟؟ آلما یکم فکر کرد و گفت: آرایشگاهو که میدونم کجا برم برای لباس هم چند تا مزون میرم دیگه یک لباس ساده برای عقد میخوام.. سری تکون دادم که گفت: اینا رو بیخیال چی شده خاله میخواد بیاد اینجا ؟؟؟مثل اینکه یهویی دلش هوا کرده فکر میکنم از شوهرشم جدا شده... _واقعا؟؟؟ چقدر بد +فکر میکردی شوهر داشت بابا اجازه میداد بیان آره خب این حرفتم درسته +فکر میکنم فقط خاله میاد و میثم. البته نمیدونم دخترشم هست یا نه آلما نگاهی بهم کرد و گفت : خیلی وقته میثم رو ندیدم اصلاً نمیدونم چه شکلی هست سری تکون دادم و گفتم : ادامه دارد... @zan_v_zendegi
بد نیست خوشگله تو از کجا میدونی ؟؟
+چون من دیدمش
آلما با تعجب گفت:
واقعاً کجا دیدیش؟؟
+من و میثم با همدیگه در ارتباطیم
هر چند وقت یکبار بهم پیام میده و
حال همدیگرو میپرسیم در ضمن
میثم بود که اومد توی خونم و دوربین
رو کار گذاشت...
آها خب پس تو دیدیش من خیلی وقته ندیدمشجلوی آینه وایسادم و سشوار رو زدم به برق تا موهامو یکم خشک کنم...
آلما جلویه من لباسهاشو درآورد حولشو برداشت و رفت سمت حموم درست برعکس من که نمیتونستم جلوی کسی حتی شلوار عوض کنم...
موهام که خشک شد شومیزی رو که شبه خواستگاری آلما پوشیده بودم تنم کردم موهامو برس کشیدم و بهشون ماسک مو زدم که یکم حالت دار شدن و دورم باز ریختم...
آماده که شدم رفتم پایین بابا داشت چایی میخورد..+نوش جانبابا نگاهی بهم کرد و گفت :
مرسی عزیزم آلما اومد خونه ؟؟؟+بله رفته دوش بگیره _چیکار کردن؟؟؟
+ هیچی برای هفته دیگه وقت محضر گرفتن احتمالاً پدر سروش به خودتون زنگ بزنه
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۷K
۱۳:۵۸