عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined همون لحظه هم آیت و ماهک از راه رسیدن و بلوایی به پا شد آمبولانس که رسید بابا رو بردن بیمارستان و پلیس هم کتایون رو دستگیر کرد و برد... ماهک از بازوم گرفت و گفت: بشین تو ماشین حواست کجاست ؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟؟ داخل ماشین نشستم که آیت راه افتاد کل راه مامان گریه و زاری می‌کرد ماهک نگاهی بهم کرد و گفت : چی شد آلا.؟؟ چه اتفاقی افتاد سرمو تکون دادم و یهو بغضم شکست + اصلاً نفهمیدم... اون دختره‌ی آشغال بابا رو هول داد... بابا خورد زمین و سرش به لبه باغچه برخورد کرد و بیهوش شدماهک با تعجب گفت: به همین راحتی؟؟؟ تند و تند سرمو تکون دادم و گفتم: آره اصلاً توی یک ثانیه اتفاق افتاد حتی نتونستم جلوشو بگیرم مامان با گریه گفت: خدا ازشون نگذره زندگیمونو سیاه کردن اگه بلایی سر بابات بیاد چی؟؟؟ آیت با عصبانیت گفت: از این حرفا نزنین چیزی نمی‌شه الان می‌رسیم همین که رسیدیم جلوی بیمارستان سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم داخل اورژانس... ادامه دارد... لینک کانالمونundefinedundefined @zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرسundefinedundefined @pari_166
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined



رفتم سمت پذیرش و با گریه گفتم: خانوم بابامو آوردن اینجا حالش چطوره ؟؟؟
بابات کی هست عزیزم ؟؟
+حسین ..حسین مهری همین چند
دقیقه پیش آوردنش

آها اون آقا پدرت بود بردن داخله
اتاق تا دکتر معاینه‌اش کنه با گریه گفتم :میشه ببینمش؟؟
_ نه عزیزم پشت در صبر کنید تا دکترش بیاد بیرون سری تکون دادم و رفتم سمته اتاقی که اشاره کرده بود...
با استرس پشت در راه می‌رفتم ماهک به خاطر کارن نتونسته بود بیاد داخل مامان هم روی صندلی‌ها با گریه نشسته بود که آیت براش آب برد...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاهی به اسم میثم کردم... گوشیو گرفتم سمت آیت و گفتم :
بگیر جوابشو بده میثمه.....من حوصله ندارم...آیت به میثم گفت که چه اتفاقی افتاده و امشب نمی‌تونیم بریم خونشون...
همون لحظه هم آلما و سروش از راه رسیدن با دیدنش زدم زیر گریه که بغلم کرد و گفت:

ادامه دارد...


لینک کانالمونundefinedundefined@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرسundefinedundefined@pari_166
undefined۴۴

۳K

۱۵:۱۶