👑 زن و زندگــے 👑
🤍
عصبانیت رفتم طرفش و همین که خواست حرفی بزنه محکم ضربهای به قفسه سینهاش زدمو گفتم : تو اینجا چیکار میکنی؟؟ _اومدم به بابات سر بزنم با عصبانیت گفتم گمشو از اینجا برو بیرون حالم از دیدنت به هم میخوره هوتن با اخم گفت : اومدم باهات حرف بزنم _من حرفی با تو ندارم +صبر کن آلا من باهات حرف دارم آیت با خشم اومد طرفمون که بازوشو گرفتم و گفتم : هوتن از اینجا برو تا یک اتفاق بدتری نیفتاده... _مادرت رو راضی کن بیاد رضایت بده کتایون از عمد اون کار رو نکرده +پس برایه همین اومدی آیت پوزخندی زد و گفت : به همین خیال باش که رضایت بدیم اگه بلایی سر پدرم بیاد اون وقت من بدجوری ازت انتقام میگیرم میدونی که به خونت هم تشنم... هوتن نگاهی بهم کرد و گفت: من با برادرت حرفی ندارم هر وقت میخوایم حرف بزنیم دعوامون میشه طرف حسابم تویی آلا... با نفرت نگاهش کردم و گفتم: زنت مقصره تمام این اتفاقایه حالا هم باید همونجا بمونه تا تکلیفه بابایه من مشخص بشه... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
🤍
هوتن خندهای کرد و گفت :من با یه وثیقهی سنگین میتونم کتایون رو آزاد کنم...
آیت یه قدم رفت جلو و گفت: برو هر غلطی که دلت میخواد بکن.. اما بدون اگر یک مو از سره پدرم کم بشه زندگیتونو به آتیش میکشم...
همون لحظه بهزاد هم رسید و با دیدن هوتن دستشو گرفت و از بیمارستان بردش بیرون نفس راحتی کشیدم...
که یهو چراغ قرمز بالایه اتاق روشن شد با ترس گفتم: اون چیه آیت؟؟؟ چی شده...
یهو چند تا پرستار دویدن سمته اتاق بابا با آیت دویدیم پشت شیشه با استرس گفتم:
چی شده چه اتفاقی افتاده؟؟؟ _هیچی نگو بزار ببینم چی شده با گریه گفتم :یعنی حالش بد شده ؟؟
چند ضربه به شیشه زدم که پرستار اومد طرفمون با گریه از پشت شیشه گفتم: خانوم چی شده حاله بابام خوبه؟؟
پرستار با اخم نگاهی بهم کرد از پشت شیشه پرده رو کشید که دیگه نتونستم بابا رو ببینم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
هوتن خندهای کرد و گفت :من با یه وثیقهی سنگین میتونم کتایون رو آزاد کنم...
آیت یه قدم رفت جلو و گفت: برو هر غلطی که دلت میخواد بکن.. اما بدون اگر یک مو از سره پدرم کم بشه زندگیتونو به آتیش میکشم...
همون لحظه بهزاد هم رسید و با دیدن هوتن دستشو گرفت و از بیمارستان بردش بیرون نفس راحتی کشیدم...
که یهو چراغ قرمز بالایه اتاق روشن شد با ترس گفتم: اون چیه آیت؟؟؟ چی شده...
یهو چند تا پرستار دویدن سمته اتاق بابا با آیت دویدیم پشت شیشه با استرس گفتم:
چی شده چه اتفاقی افتاده؟؟؟ _هیچی نگو بزار ببینم چی شده با گریه گفتم :یعنی حالش بد شده ؟؟
چند ضربه به شیشه زدم که پرستار اومد طرفمون با گریه از پشت شیشه گفتم: خانوم چی شده حاله بابام خوبه؟؟
پرستار با اخم نگاهی بهم کرد از پشت شیشه پرده رو کشید که دیگه نتونستم بابا رو ببینم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۲K
۱۵:۵۷