۱۳:۴۷
۱۳:۴۷
۱۳:۴۷
میم حاء قاف
تصویر
هوالحق
جوانان مسئول!نگذارید همه کاسهها سر آن پسر بشکند! مقصر اصلی را باید از میان کسانی جست که امروز با توییتهای تند و مصاحبههایِ «کی بود؟! کی بود؟! من نبودم!» خود را به گوشهای کشیده و این اقدام را یک اشتباه سهوی و خطای فردی میخوانند!
جناب آقای معاون!کاسبی اگر بخواهد برای خود شاگردی استخدام کند، اقلّ تحقیقی که میتواند انجام دهد، بررسی صفحات مجازی اوست؛ چراکه نمودی خودگویه از باورها و منش اوست! چگونه ممکن است شما که مافوق دستگاههای اطلاعاتی استان و سایر نهادهای مرتبط هستید، برای گزینش دستیار خود گافی به این بزرگی بدهید؟! این متن موهنی که این ایام سر و صدا کرده، پیش از انتصاب وی منتشر شده است! آن را ندیده بودید؟!اگر نمیدانستید که اوضاع خیلی بحرانی است!اگر میدانستید و به اختیار خود، منصوبش کردید که اوضاع بحرانیتر میشود!اگر هم که مجبور به انتصاب شدید، بفرمایید کدام عامل جبر است که میتواند گزینهای با این سطح از تحلیل در مسائل امنیتی (تحلیل پاسداری از کعبه!) و عدم تعهد به انقلاب اسلامی را به عنوان دستیار، به یکی از حساسترین پستهای امنیت استان تحمیل کند؟همچنین حضرتعالی در توییتی این اقدام را محکوم نموده و فرمودید: «کوچکترین خطایی در این حوزه شدیدا مردود و غیرقابل پذیرش است؛ چه عمدی باشد و چه سهوی. ولایت خط قرمز لایتغیر ماست.»حال بفرمایید که انتصاب شخصی با این اوصاف، «کوچکترین خطا در این حوزه!» به حساب میآید؟! آیا میشود صرفا با یک توییت حماسی سر و تهش را به هم آورد؟!
و اما جناب استاندار!شما نیز باید تمامی سوالات پیشین را پاسخ دهید؛ به اضافه دو سوال دیگر. در مصاحبهتان میفرمایید: «ایشان مشاور جوان منم نیست؛ دستیار جوان یکی از معاونتهای ماست و اگر ثابت بشه که خدای ناکرده قصدش اهانتی بوده، برای همیشه خداحافظی میکنه! ولی تا اونجایی که من میدونم هم عذرخواهی کرده و هم گفته قصد جسارتی نداشتم. ما هم بهتر است به عنوان اینکه او یک جوان است این را بپذیریم!»در باب قسمت اول فرمایش شما، باید عرض کنم که مشاور جوان شما در زمان تصدیشان بهعنوان مشاور جوان مدیرکل آموزش و پرورش گفته بودند: «ما از بهمنی میکشیم که سال 57 روشن شد!» مدارک و مستنداتش هم برای ارائه موجود است. یا آن کلیپ جنجالی «آب سمی» که در بحبوحه بحران امنیت آب در یزد از سوی دستیارتان منتشر شد. اینها را هم به عنوان یک نظر از یک جوان میپذیرید؟!شاید خطای آن جوان که فکرش دستمال و جسمش دستیار جریانات سیاسی پیر و فرتوت شده، بواسطه سنش و محدودیت تجربیاتش، پس از پشیمانیاش پذیرفته باشد؛ ولی با خطای شما و معاونتان در گزینش دستیار و مشاور، در حالیکه حتی ابراز پشیمانی نکردهاید، چه کنیم؟!
اما جوانان!نگاه برخی از جریانات به جوانگرایی، تزریق هورمون رشد به جوجههایی است که دوست دارند سریعتر از حد بزرگ شوند! اگر به سن تخمگذاری رسیدند، از ایشان بهرهکشی میکنند تا برای جریانشان تخم طلا کنند و اگر هزینهتراشی کنند میفرستندشان کشتارگاه! چپ و راست هم ندارد! شعارشان این است: «همه مسئولیتها را بر روی دوش جوانان و جوان بودنشان بیندازید!»
و در پایان،به تمامی مسئولین استانی؛اگر قدرت گزینش دستیارتان در حد دهستانی است، استان را رها کرده به دهستان بازگردید!
«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
جناب آقای معاون!کاسبی اگر بخواهد برای خود شاگردی استخدام کند، اقلّ تحقیقی که میتواند انجام دهد، بررسی صفحات مجازی اوست؛ چراکه نمودی خودگویه از باورها و منش اوست! چگونه ممکن است شما که مافوق دستگاههای اطلاعاتی استان و سایر نهادهای مرتبط هستید، برای گزینش دستیار خود گافی به این بزرگی بدهید؟! این متن موهنی که این ایام سر و صدا کرده، پیش از انتصاب وی منتشر شده است! آن را ندیده بودید؟!اگر نمیدانستید که اوضاع خیلی بحرانی است!اگر میدانستید و به اختیار خود، منصوبش کردید که اوضاع بحرانیتر میشود!اگر هم که مجبور به انتصاب شدید، بفرمایید کدام عامل جبر است که میتواند گزینهای با این سطح از تحلیل در مسائل امنیتی (تحلیل پاسداری از کعبه!) و عدم تعهد به انقلاب اسلامی را به عنوان دستیار، به یکی از حساسترین پستهای امنیت استان تحمیل کند؟همچنین حضرتعالی در توییتی این اقدام را محکوم نموده و فرمودید: «کوچکترین خطایی در این حوزه شدیدا مردود و غیرقابل پذیرش است؛ چه عمدی باشد و چه سهوی. ولایت خط قرمز لایتغیر ماست.»حال بفرمایید که انتصاب شخصی با این اوصاف، «کوچکترین خطا در این حوزه!» به حساب میآید؟! آیا میشود صرفا با یک توییت حماسی سر و تهش را به هم آورد؟!
و اما جناب استاندار!شما نیز باید تمامی سوالات پیشین را پاسخ دهید؛ به اضافه دو سوال دیگر. در مصاحبهتان میفرمایید: «ایشان مشاور جوان منم نیست؛ دستیار جوان یکی از معاونتهای ماست و اگر ثابت بشه که خدای ناکرده قصدش اهانتی بوده، برای همیشه خداحافظی میکنه! ولی تا اونجایی که من میدونم هم عذرخواهی کرده و هم گفته قصد جسارتی نداشتم. ما هم بهتر است به عنوان اینکه او یک جوان است این را بپذیریم!»در باب قسمت اول فرمایش شما، باید عرض کنم که مشاور جوان شما در زمان تصدیشان بهعنوان مشاور جوان مدیرکل آموزش و پرورش گفته بودند: «ما از بهمنی میکشیم که سال 57 روشن شد!» مدارک و مستنداتش هم برای ارائه موجود است. یا آن کلیپ جنجالی «آب سمی» که در بحبوحه بحران امنیت آب در یزد از سوی دستیارتان منتشر شد. اینها را هم به عنوان یک نظر از یک جوان میپذیرید؟!شاید خطای آن جوان که فکرش دستمال و جسمش دستیار جریانات سیاسی پیر و فرتوت شده، بواسطه سنش و محدودیت تجربیاتش، پس از پشیمانیاش پذیرفته باشد؛ ولی با خطای شما و معاونتان در گزینش دستیار و مشاور، در حالیکه حتی ابراز پشیمانی نکردهاید، چه کنیم؟!
اما جوانان!نگاه برخی از جریانات به جوانگرایی، تزریق هورمون رشد به جوجههایی است که دوست دارند سریعتر از حد بزرگ شوند! اگر به سن تخمگذاری رسیدند، از ایشان بهرهکشی میکنند تا برای جریانشان تخم طلا کنند و اگر هزینهتراشی کنند میفرستندشان کشتارگاه! چپ و راست هم ندارد! شعارشان این است: «همه مسئولیتها را بر روی دوش جوانان و جوان بودنشان بیندازید!»
و در پایان،به تمامی مسئولین استانی؛اگر قدرت گزینش دستیارتان در حد دهستانی است، استان را رها کرده به دهستان بازگردید!
«محق»_
۱۳:۴۸
۱۴:۱۹
بازارسال شده از نقطهویرگول؛ علی اصغر مرتضاییراد
آقای عزیز ما ♡●حضور در راهپیمایی روز جمعه●با قاب های حضرت آقا●جمعه ۳۰ خرداد || مسجد ملااسماعیل
#انتقام_ملی #مرگ_بر_اسرائیل..........................●@hosseinheydari_ir
#انتقام_ملی #مرگ_بر_اسرائیل..........................●@hosseinheydari_ir
۶:۱۲
پویش «آقای عزیز ما» را در کانال صد و یک مدیا و چند کانال دیگر دیده بودم؛ از مردم دعوت کرده بودند تا به همراه قاب عکسهای رهبری که در منازلشان دارند، در نماز جمعه حاضر شوند. آماده شده بودیم برای نمازجمعه! به خانمم گفتم: «اون قاب آقا رو از طاقچه بده میخوام ببرمش!» خشکش زد! تیکتیک ساعت، جایش را به بومبومهای بلندی داد که هر لحظه سریعتر میشدند! پلکهایش بیوزن بود! مردمک چشمانش بزرگ و بزرگتر میشد! سرم را پایین انداختم و راهی طاقچه شدم! یکدفعه یخش آب شد: «نمیخواد ببری! میبری خرابش میکنی! اینو از دوران مجردیم دارم!»
راست میگفت! از زمان مجردی این عکس را خریده بود. هرجا هم خانه گرفتیم، مهمان دیوار خانهمان بوده! همیشه هم سلفونپیچش میکند! خیلی عزیز است! کلی صغری و کبری چیدم و تعهد دادم که سالم برش میگردانم تا راضی شد!
آقای ما، این روزها که آن قماربازِ فاسد، جرأت میکند نام شما را بر دهان نجس خود بیاورد، نمیداند مردم ما حتی سر خط افتادن بر قاب عکس شما، کوتاه نمیآیند! چه رسد به خودتان!
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
پ.ن: حال که فکر میکنم میبینم عکس شما مهمان دیوار ما نبوده! میزبان آن بوده است! همین که امروز دیوارهای ما نمیریزد، به خاطر عکس شماست!«محق»_
۱۸:۴۲
پویش «آقای عزیز ما» را در کانال صد و یک مدیا و چند کانال دیگر دیده بودم؛ از مردم دعوت کرده بودند تا به همراه قاب عکسهای رهبری که در منازلشان دارند، در نماز جمعه حاضر شوند. آماده شده بودیم برای نمازجمعه! به خانمم گفتم: «اون قاب آقا رو از طاقچه بده میخوام ببرمش!» خشکش زد! تیکتیک ساعت، جایش را به بومبومهای بلندی داد که هر لحظه سریعتر میشدند! پلکهایش بیوزن بود! مردمک چشمانش بزرگ و بزرگتر میشد! سرم را پایین انداختم و راهی طاقچه شدم! یکدفعه یخش آب شد: «نمیخواد ببری! میبری خرابش میکنی! اینو از دوران مجردیم دارم!»
راست میگفت! از زمان مجردی این عکس را خریده بود. هرجا هم خانه گرفتیم، مهمان دیوار خانهمان بوده! همیشه هم سلفونپیچش میکند! خیلی عزیز است! کلی صغری و کبری چیدم و تعهد دادم که سالم برش میگردانم تا راضی شد!
آقای ما، این روزها که آن قماربازِ فاسد، جرأت میکند نام شما را بر دهان نجس خود بیاورد، نمیداند مردم ما حتی سر خط افتادن بر قاب عکس شما، کوتاه نمیآیند! چه رسد به خودتان!
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
پ.ن: حال که فکر میکنم میبینم عکس شما مهمان دیوار ما نبوده! میزبان آن بوده است! همین که امروز دیوارهای ما نمیریزد، به خاطر عکس شماست!«محق»_
۱۸:۴۸
هوالحق
میزبانِ دیوارآقای ما، امروز در خانه ما سر عکست دعوا بود!
پویش «آقای عزیز ما» را در کانال صد و یک مدیا و چند کانال دیگر دیده بودم؛ از مردم دعوت کرده بودند تا به همراه قاب عکسهای رهبری که در منازلشان دارند، در نماز جمعه حاضر شوند. آماده شده بودیم برای نمازجمعه! به خانمم گفتم: «اون قاب آقا رو از طاقچه بده میخوام ببرمش!» خشکش زد! تیکتیک ساعت، جایش را به بومبومهای بلندی داد که هر لحظه سریعتر میشدند! پلکهایش بیوزن بود! مردمک چشمانش بزرگ و بزرگتر میشد! سرم را پایین انداختم و راهی طاقچه شدم! یکدفعه یخش آب شد: «نمیخواد ببری! میبری خرابش میکنی! اینو از دوران مجردیم دارم!»
راست میگفت! از زمان مجردی این عکس را خریده بود. هرجا هم خانه گرفتیم، مهمان دیوار خانهمان بوده! همیشه هم سلفونپیچش میکند! خیلی عزیز است! کلی صغری و کبری چیدم و تعهد دادم که سالم برش میگردانم تا راضی شد!
آقای ما، این روزها که آن قماربازِ فاسد، جرأت میکند نام شما را بر دهان نجس خود بیاورد، نمیداند مردم ما حتی سر خط افتادن بر قاب عکس شما، کوتاه نمیآیند! چه رسد به خودتان!
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
پ.ن: حال که فکر میکنم میبینم عکس شما مهمان دیوار ما نبوده! میزبان آن بوده است! همین که امروز دیوارهای ما نمیریزد، به خاطر عکس شماست!«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
پویش «آقای عزیز ما» را در کانال صد و یک مدیا و چند کانال دیگر دیده بودم؛ از مردم دعوت کرده بودند تا به همراه قاب عکسهای رهبری که در منازلشان دارند، در نماز جمعه حاضر شوند. آماده شده بودیم برای نمازجمعه! به خانمم گفتم: «اون قاب آقا رو از طاقچه بده میخوام ببرمش!» خشکش زد! تیکتیک ساعت، جایش را به بومبومهای بلندی داد که هر لحظه سریعتر میشدند! پلکهایش بیوزن بود! مردمک چشمانش بزرگ و بزرگتر میشد! سرم را پایین انداختم و راهی طاقچه شدم! یکدفعه یخش آب شد: «نمیخواد ببری! میبری خرابش میکنی! اینو از دوران مجردیم دارم!»
راست میگفت! از زمان مجردی این عکس را خریده بود. هرجا هم خانه گرفتیم، مهمان دیوار خانهمان بوده! همیشه هم سلفونپیچش میکند! خیلی عزیز است! کلی صغری و کبری چیدم و تعهد دادم که سالم برش میگردانم تا راضی شد!
آقای ما، این روزها که آن قماربازِ فاسد، جرأت میکند نام شما را بر دهان نجس خود بیاورد، نمیداند مردم ما حتی سر خط افتادن بر قاب عکس شما، کوتاه نمیآیند! چه رسد به خودتان!
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
پ.ن: حال که فکر میکنم میبینم عکس شما مهمان دیوار ما نبوده! میزبان آن بوده است! همین که امروز دیوارهای ما نمیریزد، به خاطر عکس شماست!«محق»_
۱۸:۵۱
هوالحق
*کارت نسوز*
سرفههایش خشک بود. آخر نمیشد گلویش را تر کنم! باید در صف میایستادم. دستش را محکم گرفته بودم. با سرعت، در پی جایگاهی بودم که سیرابش کنم! آخرهایش بود. بالاخره بعد از کلی ذکر و صلوات، به پمپ بنزین رسیدم. صفی بود که نگو! ما موتوریها خیلی عادت به در صف ایستادن نداریم! ولی خب چارهای نبود! در صف بمانم بهتر است تا کنار خیابان!
دستی بر پیشانی برده و عرقهایم را خشک کردم. دستم عرقچکان شد! تا آمدم با لباسم خشکش کنم، دیدم کودک سِرتِقی از پشتِ شیشۀ پیکانِ بغلی، مرا مینگرد! زشت بود، جلوی چشمش، دستم را با لباس خشک میکردم! ول هم نمیکرد! نگاهش دست کمی از موشکهای ایرانی نداشت! قفل کرده بود روی من و امانم نمیداد. زرنگی کردم. دست در جیب پیراهن بردم که یعنی در حال جستجوی کارت سوختم هستم.
سوختم! کارت سوختم! کارت سوختم نبود! تمام تماسهایی که قرار بود بگیرم و روهایی که باید میزدم و ساعتهایی که مجبور بودم کنار خیابان بنشینم تا یکی قدری بنزین به من برساند، در ثانیهای از پیش چشمانم گذشت!
نفر اول صف هم کارت نداشت! پیرمردی ریشسفید بود. موتورش از خودش قدیمیتر بود. جایگاهدار که درخواستش برای کارتِ سوختِ آزاد را رد کرد و گفت سهمیهاش تمام شده؛ چراغ امیدم خاموش شد. چشمانم را بستم. فرمان موتور را چرخاندم تا از صف خارج شوم. ناگهان کسی انگار، صدای دلم را شنید! چشم باز کردم. بابای همان بچهای بود که چشمانش را به من دوخته بود. کارت سوختش را به جایگاهدار داد: «آقا بیست و پنج لیترِ سهمیۀ امروزِ ما، مال این موتوریا! هر کی کارت نداره بسمالله!»
نیشم تا بناگوشم باز شد. هر چه بابت بچهاش غرولند کرده بودم، قربان صدقه خودش رفتم! البته غصه قدیمی جایش را به نگرانی جدیدی داد: «حالا لیتری چند میخواد حساب کنه؟! حتما جنگه و اینجام خود گردنه! از ماشینش هم بر نمیاد خیلی پولدار باشه. حتما سر یه قرون دوزار کوتاه نمیاد!» فکرهایم را مدام نشخوار میکردم که همان پیرمرد کهنهسوار، گفت: «حساب بنزین همه این موتوریها هم با من!»
پ.ن: جنگ، شبیه بازیهای کارتی است. بعضی از کارتها میسوزد. قِسمی به دست میآید. برخی فدا میشود؛ مثل کارت فرماندهان نظامی. ولی پیروزی نهایی میدان از آن کسی است که کارتهای کلیدی را نسوزاند. ملتها، زمانی میبازند که تمام کارتهایشان را با پشت کردن به یکدیگر، بسوزانند! ما مردمی داریم که تا اینجا ثابت کردهاند کارت وحدتشان، نسوز است! قدرشان را بدانیم! الحمدلله!«محق»#روایت_شما_
ghane1998.ir
@ghane1998
سرفههایش خشک بود. آخر نمیشد گلویش را تر کنم! باید در صف میایستادم. دستش را محکم گرفته بودم. با سرعت، در پی جایگاهی بودم که سیرابش کنم! آخرهایش بود. بالاخره بعد از کلی ذکر و صلوات، به پمپ بنزین رسیدم. صفی بود که نگو! ما موتوریها خیلی عادت به در صف ایستادن نداریم! ولی خب چارهای نبود! در صف بمانم بهتر است تا کنار خیابان!
دستی بر پیشانی برده و عرقهایم را خشک کردم. دستم عرقچکان شد! تا آمدم با لباسم خشکش کنم، دیدم کودک سِرتِقی از پشتِ شیشۀ پیکانِ بغلی، مرا مینگرد! زشت بود، جلوی چشمش، دستم را با لباس خشک میکردم! ول هم نمیکرد! نگاهش دست کمی از موشکهای ایرانی نداشت! قفل کرده بود روی من و امانم نمیداد. زرنگی کردم. دست در جیب پیراهن بردم که یعنی در حال جستجوی کارت سوختم هستم.
سوختم! کارت سوختم! کارت سوختم نبود! تمام تماسهایی که قرار بود بگیرم و روهایی که باید میزدم و ساعتهایی که مجبور بودم کنار خیابان بنشینم تا یکی قدری بنزین به من برساند، در ثانیهای از پیش چشمانم گذشت!
نفر اول صف هم کارت نداشت! پیرمردی ریشسفید بود. موتورش از خودش قدیمیتر بود. جایگاهدار که درخواستش برای کارتِ سوختِ آزاد را رد کرد و گفت سهمیهاش تمام شده؛ چراغ امیدم خاموش شد. چشمانم را بستم. فرمان موتور را چرخاندم تا از صف خارج شوم. ناگهان کسی انگار، صدای دلم را شنید! چشم باز کردم. بابای همان بچهای بود که چشمانش را به من دوخته بود. کارت سوختش را به جایگاهدار داد: «آقا بیست و پنج لیترِ سهمیۀ امروزِ ما، مال این موتوریا! هر کی کارت نداره بسمالله!»
نیشم تا بناگوشم باز شد. هر چه بابت بچهاش غرولند کرده بودم، قربان صدقه خودش رفتم! البته غصه قدیمی جایش را به نگرانی جدیدی داد: «حالا لیتری چند میخواد حساب کنه؟! حتما جنگه و اینجام خود گردنه! از ماشینش هم بر نمیاد خیلی پولدار باشه. حتما سر یه قرون دوزار کوتاه نمیاد!» فکرهایم را مدام نشخوار میکردم که همان پیرمرد کهنهسوار، گفت: «حساب بنزین همه این موتوریها هم با من!»
پ.ن: جنگ، شبیه بازیهای کارتی است. بعضی از کارتها میسوزد. قِسمی به دست میآید. برخی فدا میشود؛ مثل کارت فرماندهان نظامی. ولی پیروزی نهایی میدان از آن کسی است که کارتهای کلیدی را نسوزاند. ملتها، زمانی میبازند که تمام کارتهایشان را با پشت کردن به یکدیگر، بسوزانند! ما مردمی داریم که تا اینجا ثابت کردهاند کارت وحدتشان، نسوز است! قدرشان را بدانیم! الحمدلله!«محق»#روایت_شما_
۱۷:۴۲
هوالحق
*برچسب جنگ*این آمار کشورهایی است که هرکدام از کشورهای ایران و آمریکا از جنگ جهانی دوم به بعد به ایشان حمله کردهاند!این را بفرستید برای آن احمقهایی که ایران را متهم میکنند به جنگطلبی!ما برای حفظ کیان، استقلال و آزادی مملکتمان میایستیم!_
ghane1998.ir
@ghane1998
۶:۰۹
۱۶:۱۷
بازارسال شده از هیات فتح خون
مداحان:کربلایی محمد قوامآبادیکربلایی علی میرشریف
_
۱۴:۰۳
هوالحق
در تاریخ، در خط مقدم!
اینجا بخوانید
https://ble.ir/ghane1998/-7726439289003020569/1760692632318
اینجا بخوانید
۹:۱۷
میم حاء قاف
هوالحق
در تاریخ، در خط مقدم! اینجا بخوانید
https://ble.ir/ghane1998/-7726439289003020569/1760692632318
هوالحق
در تاریخ، در خط مقدم!
«زائر گرامی، اینجا مجهز به دوربین مداربسته است!»یکی در میان بر روی ستونها زده بودند! «آخر این چه حرفیست؟! زائر که نیت بدی ندارد! تازه مگر این امامزاده -قربانش بروم- چه دارد که کسی بخواهد آن را دو دره کند؟! آنکه دستش کج است، چشمش که چپ نیست؛ اول دوربینها را میپاید!» اوقاتم تلخ شد! انگار نه انگار که از سنگینی تست و کنکور و از خفقان کتابخانه به امامزاده پناه آورده بودم! راستش را بخواهید خیلی زشت بود! به من برخورد! قطعا به سایر زوار هم بر میخورد! بیرون رفتم. با اینکه مقداری از شب گذشته بود، هنوز چراغ دفتر فرهنگی روشن بود. آنجا رفتم و مسئله را عرض کردم. مسئولش طلبهای بود به نام جابر حیدری! هم کلی استقبال کرد و هم سفره دلش را باز کرد! رفیق شدیم! شمارهام را هم گرفت. چند ماه بعد موعد اعتکاف رجبیه، تماس گرفت و برای مربیگری اعتکاف دانشآموزی دعوت کرد. این شد اولین کار تربیتی-دانشآموزی من!
بچههای محلات مختلف در آن اعتکاف شرکت میکردند. ترجیح برگزارکنندگان این بود که بچههای یک محله را از همدیگر جدا نکنند؛ لذا محلات مختلف با گروههای شمارهدار دستهبندی شده بودند.گروه یک، گروه دو، گروه سه، گروه چهار، بند پنج، گروه شش، گروه هفت، گروه هشت و گروه نه.
بند ۵ بچههای چاهملکی بودند! دقت کنید خیابان نواب صفوی نه ها! چاهملکی! به اندازه عبارت «بند پنج» حیثیتی بود برایشان! هشتم نهمیهایی بودند با سبیل کمپشت فابریک، پشتموهای دهه شصتی و شلوارهای کردی پیلیدار که به اندازه سه تا شلوار پارچه برده بود. داش مجید سوزوکیهای دهه هشتادی!
در اختصاص گروهها به مربیان، همین گروه به من افتاد. بعضی هشدار دادند که آقا اینها فلانند و بهمانند! من گفتم: «آقا ما اگر بتوانیم برای اینها کاری کنیم هنر کردیم و الا بقیه که علیه السلام هستند. بگذارید ببینیم چه میشود.»
طولی نکشید تا با آنها اخت شدم. بچههای جالبی بودند؛ لوتی و با معرفت! شبها تا سحر صحبت میکردیم! یک بار یکیشان سوتی انضباطی داده بود و فضای اعتکاف را بر هم زده بود. جلسه مربیان گرفتند تا اخراجش را بررسی کنند. تریپ سید مرتضی تو اخراجیها برداشتم که: «ما اگر نمیتوانیم برایشان کاری کنیم اشکال از ماست! من ضمانتش میکنم!» این تریپ برداشتن من سبب شد تا نسخه حقیقیاش را در همان جمع ببینم؛ یک جوان با ریش و موهای بور در آن جمع محکم پشت من ایستاد. تا قبلش خیلی ارتباط نداشتیم. دو سه سالی از من بزرگتر بود. دانشجوی دانشگاه فنی و مربی تربیتی!
همین شد باب آشنایی من با محمدرضا! خودش هم بچه چاهملکی بود. خوب درکشان میکرد. اواخر اعتکاف که رفیق و همصحبت شده بودیم، از ایده خیریه سمپاد برایش گفتم. آنروزها خیلی پیگیر تکمیل و اجرایی شدنش بودم. گفت کسی را برای برگزاری اردوهای جهادی میشناسد که میتواند به ما کمک کند. بعد از اعتکاف مرا برداشت برد پیش علی پورمیرزایی؛ مسئول جهادی ناحیه بسیج دانشجویی.
بعدها برای شکلدهی یک مجموعه تربیتی محلهمحور در حسینیهای در محله شیخداد دعوتم کرد. برای امثال همان بند پنجیها! کار را دوتایی شروع کردیم. راستش را بخواهید کار را او شروع کرد و من یاد میگرفتم. آخر سمپادی ترگل ورگل را چه به کار اجرایی؟! روزهای شیرینی بود. ترک موتورش در خانهها تراکت کلاسهای تابستانه میانداختیم. دو سه ماهی کار ادامه یافت و بالاخره فشار پیرمردهای حسینیهنشناس محله پای ما را از حسینیه برید!
محمدرضا درسش را تمام کرد و جذب سپاه شد. نگرانش بودم. آدم خوشفکری بود. کتابهای رضا امیرخانی را اولین بار او به من معرفی کرد. نگران بودم ورودش به نظامیگری، از کارهای فرهنگی و تربیتی غافلش کند که خبر رسید عازم حرم حضرت زینب (س) شده. خوشا به سعادتش!
اما همچنان دلشوره ترک کامل عرصههای فرهنگی برطرف نشده بود. از سوریه بازگشت و در ناحیه بسیج دانشجویی مشغول شد؛ واحد جهادی. و چه انتخاب شایستهای! خوراکش بود. سرش درد میکرد برای این کارها. همین هم شد مایه برکت خبردار شدن من از اردوها و توفیق همسفری در چند اردو با او. راستی نگفتم چقدر خوش سفر است؟! نمیشود گفت باید تجربهاش کرد! چقدر آن اردوی سیستان با او، مرتضی و مهدی خوش گذشت. نامردها نقشه ریخته بودند در حالیکه با سرعت کم از رودخانهای کمعمق عبور میکردیم، با گاز و ترمز ناگهانی، مرا از پشت هایلوکس داخل آب بیندازند. که الحمدلله با هوشیاری جهادگران جبهه حق عملیات ددمنشانهشان با شکست مواجه شد!
ادامه در پیام بعد
«زائر گرامی، اینجا مجهز به دوربین مداربسته است!»یکی در میان بر روی ستونها زده بودند! «آخر این چه حرفیست؟! زائر که نیت بدی ندارد! تازه مگر این امامزاده -قربانش بروم- چه دارد که کسی بخواهد آن را دو دره کند؟! آنکه دستش کج است، چشمش که چپ نیست؛ اول دوربینها را میپاید!» اوقاتم تلخ شد! انگار نه انگار که از سنگینی تست و کنکور و از خفقان کتابخانه به امامزاده پناه آورده بودم! راستش را بخواهید خیلی زشت بود! به من برخورد! قطعا به سایر زوار هم بر میخورد! بیرون رفتم. با اینکه مقداری از شب گذشته بود، هنوز چراغ دفتر فرهنگی روشن بود. آنجا رفتم و مسئله را عرض کردم. مسئولش طلبهای بود به نام جابر حیدری! هم کلی استقبال کرد و هم سفره دلش را باز کرد! رفیق شدیم! شمارهام را هم گرفت. چند ماه بعد موعد اعتکاف رجبیه، تماس گرفت و برای مربیگری اعتکاف دانشآموزی دعوت کرد. این شد اولین کار تربیتی-دانشآموزی من!
بچههای محلات مختلف در آن اعتکاف شرکت میکردند. ترجیح برگزارکنندگان این بود که بچههای یک محله را از همدیگر جدا نکنند؛ لذا محلات مختلف با گروههای شمارهدار دستهبندی شده بودند.گروه یک، گروه دو، گروه سه، گروه چهار، بند پنج، گروه شش، گروه هفت، گروه هشت و گروه نه.
بند ۵ بچههای چاهملکی بودند! دقت کنید خیابان نواب صفوی نه ها! چاهملکی! به اندازه عبارت «بند پنج» حیثیتی بود برایشان! هشتم نهمیهایی بودند با سبیل کمپشت فابریک، پشتموهای دهه شصتی و شلوارهای کردی پیلیدار که به اندازه سه تا شلوار پارچه برده بود. داش مجید سوزوکیهای دهه هشتادی!
در اختصاص گروهها به مربیان، همین گروه به من افتاد. بعضی هشدار دادند که آقا اینها فلانند و بهمانند! من گفتم: «آقا ما اگر بتوانیم برای اینها کاری کنیم هنر کردیم و الا بقیه که علیه السلام هستند. بگذارید ببینیم چه میشود.»
طولی نکشید تا با آنها اخت شدم. بچههای جالبی بودند؛ لوتی و با معرفت! شبها تا سحر صحبت میکردیم! یک بار یکیشان سوتی انضباطی داده بود و فضای اعتکاف را بر هم زده بود. جلسه مربیان گرفتند تا اخراجش را بررسی کنند. تریپ سید مرتضی تو اخراجیها برداشتم که: «ما اگر نمیتوانیم برایشان کاری کنیم اشکال از ماست! من ضمانتش میکنم!» این تریپ برداشتن من سبب شد تا نسخه حقیقیاش را در همان جمع ببینم؛ یک جوان با ریش و موهای بور در آن جمع محکم پشت من ایستاد. تا قبلش خیلی ارتباط نداشتیم. دو سه سالی از من بزرگتر بود. دانشجوی دانشگاه فنی و مربی تربیتی!
همین شد باب آشنایی من با محمدرضا! خودش هم بچه چاهملکی بود. خوب درکشان میکرد. اواخر اعتکاف که رفیق و همصحبت شده بودیم، از ایده خیریه سمپاد برایش گفتم. آنروزها خیلی پیگیر تکمیل و اجرایی شدنش بودم. گفت کسی را برای برگزاری اردوهای جهادی میشناسد که میتواند به ما کمک کند. بعد از اعتکاف مرا برداشت برد پیش علی پورمیرزایی؛ مسئول جهادی ناحیه بسیج دانشجویی.
بعدها برای شکلدهی یک مجموعه تربیتی محلهمحور در حسینیهای در محله شیخداد دعوتم کرد. برای امثال همان بند پنجیها! کار را دوتایی شروع کردیم. راستش را بخواهید کار را او شروع کرد و من یاد میگرفتم. آخر سمپادی ترگل ورگل را چه به کار اجرایی؟! روزهای شیرینی بود. ترک موتورش در خانهها تراکت کلاسهای تابستانه میانداختیم. دو سه ماهی کار ادامه یافت و بالاخره فشار پیرمردهای حسینیهنشناس محله پای ما را از حسینیه برید!
محمدرضا درسش را تمام کرد و جذب سپاه شد. نگرانش بودم. آدم خوشفکری بود. کتابهای رضا امیرخانی را اولین بار او به من معرفی کرد. نگران بودم ورودش به نظامیگری، از کارهای فرهنگی و تربیتی غافلش کند که خبر رسید عازم حرم حضرت زینب (س) شده. خوشا به سعادتش!
اما همچنان دلشوره ترک کامل عرصههای فرهنگی برطرف نشده بود. از سوریه بازگشت و در ناحیه بسیج دانشجویی مشغول شد؛ واحد جهادی. و چه انتخاب شایستهای! خوراکش بود. سرش درد میکرد برای این کارها. همین هم شد مایه برکت خبردار شدن من از اردوها و توفیق همسفری در چند اردو با او. راستی نگفتم چقدر خوش سفر است؟! نمیشود گفت باید تجربهاش کرد! چقدر آن اردوی سیستان با او، مرتضی و مهدی خوش گذشت. نامردها نقشه ریخته بودند در حالیکه با سرعت کم از رودخانهای کمعمق عبور میکردیم، با گاز و ترمز ناگهانی، مرا از پشت هایلوکس داخل آب بیندازند. که الحمدلله با هوشیاری جهادگران جبهه حق عملیات ددمنشانهشان با شکست مواجه شد!
ادامه در پیام بعد
۹:۱۷
میم حاء قاف
هوالحق
در تاریخ، در خط مقدم! اینجا بخوانید
https://ble.ir/ghane1998/-7726439289003020569/1760692632318
ادامه پیام قبل
در کرونا هم خط مقدم بود. چه در ضدعفونی کردن شهر و چه در خدمترسانی در بیمارستان. یادم هست به اتفاق همین رفقای داوطلب دانشجو که در طبقه پایین منزل آقای سالاری، خود را قرنطینه کرده بودند تا بتوانند بدون ایجاد خطر برای خانوادههای خودشان به بیماران خدمت کنند، کیلو کیلو داروی امام کاظم (ع) میخوردند و هوای مریضانی را داشتند که حتی اقوام درجهیکشان هم جرات نمیکردند به ملاقاتشان بیایند! توزیع بستههای معیشتی و بهداشتی هم که زنگ تفریحشان بود.
این انقلاب شرّ یک محمدرضا را از سر این ملت کم کرد و صدهاهزار خِیْر، مثل این آقا محمدرضا صمدی را نصیبمان کرد؛ الحمدلله!امروز که شنیدم از بسیج دانشجویی رفته، عمیقا ناراحت شدم! برادران دانشجو، صمدیها به شما نیاز ندارند، ولی شما بینیاز از ایشان نیستید!
در سیل، در گِل!در دفـاع، در رزم!در روستا، در جهاد!در هیئت، در مـیان!در سیـاست، در میدان!در پاندمی، در بیمـارستان!در فقر، در نقـاط محـروم!در تـربـیـت، در مسجد!در تاریخ، در خطمقدم!
«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
این انقلاب شرّ یک محمدرضا را از سر این ملت کم کرد و صدهاهزار خِیْر، مثل این آقا محمدرضا صمدی را نصیبمان کرد؛ الحمدلله!امروز که شنیدم از بسیج دانشجویی رفته، عمیقا ناراحت شدم! برادران دانشجو، صمدیها به شما نیاز ندارند، ولی شما بینیاز از ایشان نیستید!
در سیل، در گِل!در دفـاع، در رزم!در روستا، در جهاد!در هیئت، در مـیان!در سیـاست، در میدان!در پاندمی، در بیمـارستان!در فقر، در نقـاط محـروم!در تـربـیـت، در مسجد!در تاریخ، در خطمقدم!
«محق»_
۹:۱۷
هوالحق
دههنودیهای سیدعلی
برش اول:سال گذشته در دفتر مدرسه نشسته بودم، زیر انبوهی از کارها! مادری آمده بود و بابت موضوعی با مدیر صحبت میکرد. سر و وضع حجابش اصلا مناسب نبود. یزدی هم نبود. خیلی مضطر به نظر میرسید. بعد از اصرار و تمنای فراوان بالاخره رفت. از مدیر پرسیدم: «چه میگفت؟!» گفت: «باورت نمیشود!» مردمک چشمانم گرد شد. دست از تایپ کشیدم. سرم را چرخاندم و دوباره سوالم را تکرار کردم! گویا آن مادر تقاضایی داشته. تقاضایش این بوده که امیرحسینش که کلاس ششم درس میخواند، نماز خواندن را شروع کرده و بابت نماز ظهر و عصرش ناراحت است که نمیتواند اول وقت در مدرسه بخواند! خواهشش این بود که اگر امکان دارد، بگذارید نمازش را اول وقت بخواند!
برش دوم: امسال شکر خدا در مدرسه نماز جماعت برگزار میشود. از همان ابتدا حضور در نماز جماعت مدرسه را اختیاری کردیم! بنا بود برنامهای بریزیم که نماز جماعت جذاب باشد تا بچهها با اختیار و علاقه به نمازخانه بیایند. روز اول بدون اجرای برنامههای مذکور، نماز برگزار شد. از شدت استقبال بچهها مدیریت نظم نمازخانه مختل شد. حیاط نسبتا خالی و نمازخانه تا دم پر! بچههایی از خانوادههای مختلف! دهه نودیهای مدرسه دولتی آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران.
نمیدانم از این برشها چقدر در این سالها دیدهایم! برشهایی که رسانهها میان مانورهای بیدینیشان و خطای شناختی که برایمان رقم زدند، نگذاشتند دیده شود. حال میشود فهمید چرا فرمانده امیدوار است و ما چنین!
«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
برش اول:سال گذشته در دفتر مدرسه نشسته بودم، زیر انبوهی از کارها! مادری آمده بود و بابت موضوعی با مدیر صحبت میکرد. سر و وضع حجابش اصلا مناسب نبود. یزدی هم نبود. خیلی مضطر به نظر میرسید. بعد از اصرار و تمنای فراوان بالاخره رفت. از مدیر پرسیدم: «چه میگفت؟!» گفت: «باورت نمیشود!» مردمک چشمانم گرد شد. دست از تایپ کشیدم. سرم را چرخاندم و دوباره سوالم را تکرار کردم! گویا آن مادر تقاضایی داشته. تقاضایش این بوده که امیرحسینش که کلاس ششم درس میخواند، نماز خواندن را شروع کرده و بابت نماز ظهر و عصرش ناراحت است که نمیتواند اول وقت در مدرسه بخواند! خواهشش این بود که اگر امکان دارد، بگذارید نمازش را اول وقت بخواند!
برش دوم: امسال شکر خدا در مدرسه نماز جماعت برگزار میشود. از همان ابتدا حضور در نماز جماعت مدرسه را اختیاری کردیم! بنا بود برنامهای بریزیم که نماز جماعت جذاب باشد تا بچهها با اختیار و علاقه به نمازخانه بیایند. روز اول بدون اجرای برنامههای مذکور، نماز برگزار شد. از شدت استقبال بچهها مدیریت نظم نمازخانه مختل شد. حیاط نسبتا خالی و نمازخانه تا دم پر! بچههایی از خانوادههای مختلف! دهه نودیهای مدرسه دولتی آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران.
نمیدانم از این برشها چقدر در این سالها دیدهایم! برشهایی که رسانهها میان مانورهای بیدینیشان و خطای شناختی که برایمان رقم زدند، نگذاشتند دیده شود. حال میشود فهمید چرا فرمانده امیدوار است و ما چنین!
«محق»_
۱۴:۴۳
دعوتید
به جلسه ۱۸۵ مین نشست تحلیلی سینما
تحلیل و بررسی فیلم سینمایی:
#فرانکشتاین
مهمانان ویژه:
#محمد_حسین_قانعمعلم ،محقق و پژوهشگر
#مجتبی_عابدی محقق و پژوهشگر سینما
زمان:
سهشنبه ۴ آذر ماه ساعت ۱۸:۰۰
مکان:چهارراه فاطمیه (مارکار)ابتدای خیابان کاشانی، کوچه آزادی
حوزه هنری استان یزد
با حضور #محمد_حسین_قانعمعلم ،پژوهشگر و محقق و #مجتبی_عابدی پژوهشگر سینما در حوزه سینما برگزار خواهد شد. در این جلسه به بررسی و تحلیل فیلم سینمایی " #فرانکشتاین" خواهیم پرداخت. از علاقهمندان به سینما دعوت میکنیم در این رویداد فرهنگی حضور داشته باشند.
منتظر دیدار شما در این نشست ویژه هستیم
eitaa.ir/mofidfilmyazd
با حضور #محمد_حسین_قانعمعلم ،پژوهشگر و محقق و #مجتبی_عابدی پژوهشگر سینما در حوزه سینما برگزار خواهد شد. در این جلسه به بررسی و تحلیل فیلم سینمایی " #فرانکشتاین" خواهیم پرداخت. از علاقهمندان به سینما دعوت میکنیم در این رویداد فرهنگی حضور داشته باشند.
منتظر دیدار شما در این نشست ویژه هستیم
۱۳:۲۱
بازارسال شده از کبوتر بله
185.mp3
۰۱:۵۳:۰۰-۴۵.۴۸ مگابایت
کارشناس: #محمد_حسین_قانعپژوهشگر و محقق و #مجتبی_عابدی پژوهشگر و محقق سینما
سینما نشست حوزه هنری یزد
۳:۴۸
هوالحق
بزرگترمانبچه که بودیم؛ قلدرها برایمان در مدرسه قلدری میکردند؛ جلویشان میایستادیم. ابهتشان فرو میریخت؛ همین باعث میشد آزارشان را بیشتر کنند!آن هنگام که آزارشان شدت میگرفت، بزرگتری پیدا میکردیم و به او پناه میبردیم!حال که همه قلدرهای جهان دست به دست دادهاند تا ایران آزاده و سربلند را خم کرده و بشکنند، به اویی پناه میبریم که از همهشان بزرگتر است.
این شعار، حقیقت دارد! «الله اکبر» امشب ساعت ۲۱ فراموشتان نشود! به امید نابودی قلدری در جهان! #محق_
ghane1998.ir
@ghane1998
این شعار، حقیقت دارد! «الله اکبر» امشب ساعت ۲۱ فراموشتان نشود! به امید نابودی قلدری در جهان! #محق_
۱۶:۴۹