عاشقانۀ جنگی را، نه در یک فیلم، نه در یک رمان، که در لاذقیۀ سوریه به چشم دیدم.
اگر با پدر خانواده همدود و همصحبت نمیشدم، نمیفهمیدم که گمشدن مادر خانواده در حادثۀ بمبگذاری انتحاری در رقه عاشقانهست. او، همان مردی بود که شبانه، زیر تیررس تکتیرانداز داعشی، کورمالکورمال مسیر را بهلرز و هراس تا بوتۀ گلی در دور دست قدمقدم طی کرده بود تا برای همسرش شاخه گلی بچیند. و چیده بود و مسیرِ مرگ را تا خانه با دست پُر برگشته بود.
این همه را وقتی برایم میگفت که توی تراس خانۀ نمور و کهنۀ امانتیشان، به نرده تکیه زده بودیم. آمیخته به دودی که از دهانش بیرون میزد گفت: الحمدلله دائماً ابداً سرمداً. و در حمدش هیچ آه و افسوسی نبود.
این اولبار نبود که این حمد را میشنیدم. در سوریه، در هر شهر، در هر ویرانه، از دهانهای مختلف شنیده بودمش و حالا، پدرِ سه فرزند ۶ تا ۱۶ ساله، در حالی حمد میگفت که زنش پس از دو سال بیخبری در بیمارستانی در ترکیه پیدا شده بود و به هزار بدبختی به سوریه برگشته بود و دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد.
آن روزها خیال میکردم گرفتارترین آدم زمین، فلکزدهترین مخلوق و غمزدهترین انسانم که کمرش زیر بار هستی خم شده. و او، زل میزد توی چشمهام و میگفت: الحمدلله دائماً ابداً سرمداً؛ حال آنکه معشوقهاش راه نمیتوانست رفتن و خانواده را پس از دو سال، بهدشواری توانسته بود در بیقولهای بینور در لاذقیه دور هم جمع کند.
من حمد را از او آموختم و این عاشقانهترین عاشقانۀ جنگی بود که به عمرم دیدم.
@hmotahari_com
۱۰:۴۹
مخدّرها شام را میپزند و با کتک به روسیه میروید!
بازیگر بازنشسته میگوید در ایران مردم را با تهدید و کتک و بهاجبار میبرند تجمعات خیابانی.
اینترنسناس میگوید مردم را با تطمیع و شام و پول میبرند تجمعات شبانه.
تکلیف ما را معلوم کنید، بالاخره چرا میرویم تجمع؟
همین شما نبودید که چند ماه پیش میگفتید سرداران و سران ایران به روسیه فرار کردهاند؟
همین شما نبودید که میگفتید سیدعلی خامنهای در پناهگاه مخفی و سرّی زیرزمینیست و حتی علی لاریجانی هم از محلش بیخبر است؟
همین شما نمیگفتید هزاران جنازه دپو شده برای زمان حمله امریکا به ایران؟
همین شما نگفته بودید سردار قاآنی سکته کرده؟
همین شما نگفته بودید سیدمجتبی خامنهای در کماست و روحش هم از رهبرشدنش باخبر نیست؟
حرف شما نبود که هزاران نظامی با شازدۀ ناکام همپیمان شدهاند؟
راستش را بگویید، چیزی مصرف میکنید یا بدون مخدر این حرفها به ذهنتان میرسد؟
چوپان دروغگو هم یک جایی توبه کرد.
@hmotahari_com
بازیگر بازنشسته میگوید در ایران مردم را با تهدید و کتک و بهاجبار میبرند تجمعات خیابانی.
اینترنسناس میگوید مردم را با تطمیع و شام و پول میبرند تجمعات شبانه.
تکلیف ما را معلوم کنید، بالاخره چرا میرویم تجمع؟
همین شما نبودید که چند ماه پیش میگفتید سرداران و سران ایران به روسیه فرار کردهاند؟
همین شما نبودید که میگفتید سیدعلی خامنهای در پناهگاه مخفی و سرّی زیرزمینیست و حتی علی لاریجانی هم از محلش بیخبر است؟
همین شما نمیگفتید هزاران جنازه دپو شده برای زمان حمله امریکا به ایران؟
همین شما نگفته بودید سردار قاآنی سکته کرده؟
همین شما نگفته بودید سیدمجتبی خامنهای در کماست و روحش هم از رهبرشدنش باخبر نیست؟
حرف شما نبود که هزاران نظامی با شازدۀ ناکام همپیمان شدهاند؟
راستش را بگویید، چیزی مصرف میکنید یا بدون مخدر این حرفها به ذهنتان میرسد؟
چوپان دروغگو هم یک جایی توبه کرد.
@hmotahari_com
۹:۲۱
«عجب وضعی شد ها... چلچلی ما رو ببین!» پرچم را تاب میدهم و همانطور که حواسم به رقصِ پارچۀ سهرنگ است، خندۀ اسی را میشنوم.
آدمیزاده عجیب است و سفرش عجیبتر. زندگی را اگر از من بپرسند، میگویم سفر است و ما مسافرانیم، هر یک بر مسیری یکتا و بیمانند. سفر مسیرها دارد، مقصدها دارد، منزلگاهها و اتراقگاهها دارد، همسفر و راهزن دارد که فرمود: «نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟ / که آتش و تبش و گرمی هوات منم».
عجایب هزاررنگ و هزارنوع این شبها، از یادم برده بود که خودم هم یکیشانم. از زاویه دید حسامالدین، هر عابری، هر عبوری، هر شانهبهشانه شدنی عجیب بود. عجیب بود که مردی ژولیده ایستاده در کنار جوانی نونوار و اعیانی، یک فریاد بزند. این همه یکصدا شدن، یکیشدن، این کثرتِ ناگهان وحدت شده عجیب بود.
پرچم را تاب میدهم و خیره به رقصِ سبز و سفید و قرمز، فکر میکنم عجب سرگذشتی داشتیم ما. ما که خیال میکردیم فصلِ شور و شوق را از سر گذراندیم، آردهامان را بیختیم و الکِ جوانسری را آویختیم و دیگر حاضر نیستیم فصول گذشتۀ زندگیمان را از سر بگیریم.
این شبها دوباره کسانی را دیدم، شانۀ آشنایانی را بوسه زدم که جایی در چند فصل پیش، ترکشان کرده بودم؛ ترکی برگشتناپذیر.
خیال میکردم در فصل تازۀ زندگیام، گوشهنشینی بیتفاوتم که دل به هیاهوی تودهها نمیدهد ولی حالا میاندار همان توده شدهام!
خیال میکردم ما دیگر ما نمیشویم، دیگر کنار هم نمیایستیم، یک صدا و یک دعا را دسته نمیکنیم، یک نمیشویم و پراکندگیمان هیچ علاجی ندارد.
علاج در وطن بود... نه؟
آدمیزاده شگفت است و سفرش شگفتانگیزتر. در سفرت، گاه به منزلگاهی میرسی که انگار پیشترک، جایی در مسیر زیسته بودیاش. آشناست ولی تکراری نه. آشناست مثل حالت چهره و لحنِ محمد. آشناست مثل شوخطبعیِ عاطفه. آشناست مثل نگاهِ پرشور نیلوفر.
ما خردادماه ۱۴۰۴ آشنا شدیم، بیآنکه همدیگر را دیده باشیم یا نام یکدیگر را بدانیم. در فروردین ۱۴۰۵ در سفر زندگی، در سفری بهنام ایران، همدیگر را ملاقات کردیم و گویی سالهاست آشناییم.
ما هر یک مسافر مسیر منحصربهفرد خودمان بودیم ولی در بهار ۱۴۰۵، هممسیر شدیم و دیدیم عجب، چه همراهانی داریم! همراهانی که چندی پیش، فرسنگها دورتر از پرچمچرخانی و حیدرحیدر و الهی عظمالبلاء، راهمان را افتان و خیزان میپیمودیم... راهی که قرار بود ما را به انقلاب برساند.
محمد میگوید: این اثرِ خون خامنهایست.یادم افتاد گفته بود: شما مردم مبعوث میشوید.
اگر روزی ما را ببینی، میبینی هیچیک از پیشفرضهای حزباللهیبودن، مذهبیبودن، علیدوستی در ظاهرمان پدیدار نیست. میبینی که چهارچوبهای ذهنی، چه شوخیِ تلخی با یک ملت کردهاند... ملتی که تا چند ماه پیش، برخی میگفتند اصلاً وجود ندارد و حالا، دوشادوش هم، ملتبودنش را فریاد میزند که: زندهباد ایران.
@hmotahari_com
۲۰:۳۹
لبیروت را اولبار با صدای عبیر نعمة شنیدم. آنوقتها خوانندۀ کلیسا بود و آلبومی منتشر نکرده بود. قضیه برمیگردد به ۹۵ یا ۹۶. بهنظرم لبیروت عبیر، با اینکه کاور بود، بهتر از لبیروت فیروز از آب درآمده بود، آنقدر بهتر که بیروت را در دلم جا داد، بیآنکه دیده باشمش.
نزدیکترین تجربهام از بیروت، دیدن تابلوهای راهنماییرانندگی حوالی دمشق است. تابلوهایی که خبر میداد بیروت از آنطرف است و اردن از این طرف. همین.
بیروت را ندیدهام ولی بخشی از تاریخچهام در آنجا محو شده. حفرۀ ژرفِ دلریشی در بیروت، بخشی از گذشتهام را، بخشی که عمامۀ سیاه و چشمان نافذ و لبهای قلوهای داشت بلعیده. نام آن بخش سیدحسن نصرالله است.
وقتی سید را زدند باورم نمیشد. ماه بعدش هم. ماههای بعدش هم. هی پیش خودم میگفتم نه، سید همین روزها پیام میدهد و میگوید کور خواندید، من زندهام.
وقتی سید را زدند خیال کردم حزبالله تمام شد. شیخ نعیم پشت دوربین نشست. دیدمش و باز یاد آن حفرۀ دردناکِ جبرانناشدنی افتادم. سید نبود و شیخ هیچ مرهمی بر دلم نمیگذاشت تا جنگ شد.
جنگ که شد، خودم را در نبردی تنبهتن در جنوب تصور کردم. از خودم پرسیدم: چنین مرد هستی؟ اگر پیش میآمد، آنچنان سلحشوریِ کربلایی در خودت میدیدی؟ انگار حزبالله همان مقاومتِ سید بود که باز میجنگید و انگار شیخ، همان سید بود در قامتی دیگر. من چه؟ مرد آن میدان بودم؟
پرسیدم و سر به زیر انداختم تا آتشبس شد. صداها در تهران خوابید و آتش در جنوب پُرشعله شد. فقط در یک روز حدود ۳۰۰ نفر بر اثر حملۀ هوایی اسرائیل در جنوب لبنان و بیروت شهید شدند. و حزبالله تنها ایستاد. و تنها جنگید و تنها هزینه داد و تنها پای کشورش، پای مردمش، پای باورش ایستاد تا اشغالگریهای پیش از تأسیس حزبالله در خاک لبنان تکرار نشود.
آتش جنگ برای ما جایی در چهلروزگی سرد شده و در جنوب لبنان همچنان زبانه میکشد. اگر کربلایی باشد، که گفت: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، اینک در جنوب لبنان است. همانجا که آدم کریکور هکمیانِ مسیحی، در صف مجاهدان حسینی حزبالله شهید میشود.
ای حسین! ای تجسم خون خدا و ای تفسیرِ رادمردی و ای اسوۀ توحید! تو در میان خون جز خدا ندیدی. تو لا اله الا الله را در خون، در گودال قتلگاه از کلمه به واقعه کشاندی...
سلام بر تو! رزمندگان حزبالله را، یاران آخرالزمانیات را در آغوش بکش و یاوریشان کن که یاوری ندارند، همچون تو در معرکۀ نینوا.
@hmotahari_com
۳:۴۴
h5mlpyo33iktazygnkntngbpv.mp3
۰۴:۱۳-۳.۸۷ مگابایت
۳:۴۷
🫵 انسان مدرن، بیرون از بدنش زندگی میکند!
بدو و نمیر تأملاتیست دربارۀ بدن بهعنوان جزئی جداییناپذیر از وجود یکپارچۀ انسانی.
نویسنده در این کتاب به مفاهیمی همچون تنستیزی یا تنفرمواشی، تنآگاهی، زیستن در تن، پیوستگی بدن و روح و ذهن پرداخته است.
اطلاعات کاملتر دربارۀ کتاب
@hmotahari_com
۸:۳۱
یک رختخواب و چند دست ظرف و اجاق و زیرانداز و یخچال خانه نیستند. خانه جاییست که با ظرف یا بیظرف، تو در چهارچوب امنش آرام بگیری.
اثاثیه، چه حقیرانه باشد چه اعیانی، بیخانه، هیچ امن و آرامی به تو نمیبخشد.
میهن آدم خانۀ آدم است. با اثاثیۀ حقیرانه میشود ساخت، بیخانه نه.
@hmotahari_com
۱۶:۱۷
هواکش دستشویی، صدای همسایه را میآورد توی خانه: «نه ببین اسرائیل اینا رو ول نمیکنه. فقط باید صبوری کنیم.»
چهل و سه روز گذشته و او، همچنان امیدش به نتانیابوست.
و ما امیدمان به خداست.
@hmotahari_com
چهل و سه روز گذشته و او، همچنان امیدش به نتانیابوست.
و ما امیدمان به خداست.
@hmotahari_com
۱۸:۴۸
حاشیه بر جنگ | حسامالدین مطهری
پیام
این نظرسنجی را گذاشتم تا یک حقیقت را یادآوری کنم:
اخبار منتشر میشوند تا با اثرگذاری بر مخاطب هدفی را محقق کنند.
آنچه میماند تفکر و بینش است نه خبر. خبر یک کالای مصرفیست. نفع رسانه در تولید انبوه و ساختن آوار اطلاعات است، طوری که مجال تأمل باقی نماند.
شب خوش.
اخبار منتشر میشوند تا با اثرگذاری بر مخاطب هدفی را محقق کنند.
آنچه میماند تفکر و بینش است نه خبر. خبر یک کالای مصرفیست. نفع رسانه در تولید انبوه و ساختن آوار اطلاعات است، طوری که مجال تأمل باقی نماند.
شب خوش.
۲۰:۲۱
بریدهای از کتاب بدو و نمیر.mp3
۰۳:۰۸-۷.۳ مگابایت
«اگر ورزشکارید یا به ورزش علاقه دارید حتماً از خواندن این کتاب لذت میبرید. اگر هم از ورزش متنفر هستید و حوصلهی تکانخوردن ندارید، باز هم از این کتاب خوشتان میآید و چهبسا با خواندنش به دستهی اول بپیوندید.» (از متن معرفی کتاب به قلم منصوره رضایی)
@hmotahari_com
۱۱:۴۹
چند زمستان پیشتر، برای آخرین مرتبه دیدمش. پیش از غروب با پراید نقرهای آمد دنبالم. توی شهر چرخ زدیم و گپ هم. برای خانه نان سنگک خرید. با هم رفتیم مسجد نماز مغرب خواندیم و باز زدیم بیرون و گپ زدیم. فالوده گرفت. فالوده به دست گپ زدیم. ازش خواستم من را هم با خودش ببرد. گریهام گرفت. فالوده توی دستم آب شد. دستم خیس شد. چشم و صورتم هم.
بهم گفت: جوانتر که بودم، جنگ بوسنی پیش آمد. خیلی شوق داشتم بروم. به هر ترفندی میشد خودم را انداختم جلو و شدم جزو نیروی آمادۀ اعزام که یکهو، حین آموزش جنگ تمام شد. جنگ تمام شد و گریۀ من بند نمیآمد. معلمی داشتیم آنجا، دید که گریه میکنم. گفت پسر! فکر کردی این آخرین بار است که ما با دشمن روبهرو میشویم؟ نه... نوبت تو هم میرسد.
خاطرهاش تمام شد. بغلش کردم. گفتم مراقب خودت باش. و یک ماه بعد در جنوب سوریه، بهدست گروه جولانی شهید شد.
بیا فرض کنیم جنگ تمام شد، خب، بعدش چه؟
زندگی رسولالله جنگ هم داشت ولی همهاش جنگ نبود. زندگی امیرالمؤمنین جنگ هم داشت ولی همهاش جنگ نبود. زندگی اولیای خدا، بندگی پیوسته بوده و بندگی گاهی در صبر بوده گاهی در برخاستن، گاهی در ذکر بوده گاهی در کسب روزی، گاهی در جهاد اصغر بوده و گاهی در جهاد اصغر.
بیا فرض کنیم آتش جنگ فرونشسته، انسانبودن که به انتها نرسیده، سفر زندگی ما که تمام نشده. و تا وقتی عمر داریم و جادۀ این سفر به مقصد نرسیده، یعنی توی این دنیا کار داریم.
کار داریم برای انجام دادن. وطن هست، مردم هستند، خدا هست، هابیل هست، قابیل هم. همان قابیلی که دمبهدم در پی روزنه و فرصت برای پلیدکاری میگردد. شیطان به خدا گفت: بر سر راه بندگانت در کمین مینشینم.
فکر میکنید آخرین باریست که ابلیس شیطانی میکند؟ نه. او قسم خورده از پا ننشیند.
ما در هر نقش و حرفه، خیلی کارها داریم برای خودمان، برای مردممان و برای وطن بکنیم. آتش جنگ فرو مینشیند ولی انسانبودگی ما باید برقرار بماند. که اگر ناامید بشویم، اگر غفلتزدگی گریبانمان را بگیرد از مسیر مقصدی که هواخواهش بودیم بیرون میافتیم.
معلم من، سالها بعد از جنگ بوسنی، در جنوب سوریه شهید شد. ننشست. خودش را ادامه داد و نوبتش رسید.
پینوشت:- نام معلمم سردار شهید حمیدرضا انصاری است. اگر دوست داشتید به فاتحهای مهمانش کنید.
@hmotahari_com
۱۶:۲۲
آغازه خیلی مهم است. این را من نمیگویم. از هر داستاننویس و فیلمسازی بپرسی همین را میگوید.
اوپنینگ مثل اولین برخورد است.
و اوپنینگ این جنگ، قتلعام ۱۶۸ کودکِ بیخبر و بیدفاع بود...
@hmotahari_com
۱۸:۱۴
قبلترها مجاهدین خلق میخواست از میهندوستان انتقام بگیرد و حالا سلطنتطلبها هم. این همداستانی اثرِ رقابت این دو در وطنفروشی است.
در دهه ۹۰، یکی از وبسایتهای مجاهدین خلق در یادداشتی به رمان کلت۴۵ تاخته بود و مدعی شده بود نویسندهاش مزدور وزارت اطلاعات است. چرا؟ چون پلیدی فرقۀ رجوی را به تصویر کشیده بودم.
چند روز پیش هم، عدهای سلطنتطلب گفتند فهرستی از «هنرمندان» را که پیشتر خبرگزاری فارس و روزنامۀ فرهیختگان منتشر کردهاند یک گوشه نگه داشتند برای روز انتقام! دست بر قضا نام من هم در آن فهرست آمده پس لازم دیدم چند نکته را بگویم:
۱. از فهرست بیخبر بودم تا امروز که جستجوی گوگل باز شد. نقش در یا اطلاعی از تهیه یا نشرش نداشتم.
۲. اگر متر و معیار تهیۀ فهرست ایستادن پشت و کنار میهن و دشمنستیزی بوده، خب پس بودن نامم در آن سیاهه بهجاست.
۳. از تهدید و ارعاب وطنفروشانِ مزدبگیر هم باکی ندارم. آدم باید کار درست را بکند و از خدا بترسد. مرزبندی آدم، از هویتش خبر میدهد.
۴. هنرمند هم مثل بقیه. چه بسا آدمهای بینامونشانی که پیش خدا بسیار آبرومندترند. هنرمند اگر شجاعت حرفزدن و عزتنفس درونی نداشته باشد، صرفاً یک ابژۀ مشهور است. شهرت هم فضیلت نیست. نتانیاهو هم معروف است.
@hmotahari_com
۱۹:۱۶
یادتان میآید دربارۀ کوسهها حرف زدم؟
پیشفرضهایی که بهمدد سینما و داستان ساخته شدهاند تأکید میکنند کوسه قاتل انسان است، ولی حقیقت ندارد. انسانها سالانه ۱۰ میلیون کوسه میکشند!
حکایت امریکا هم همین است. آنها بهمرور آموختند جنایتهایشان را با واژگانی مثل حقوق بشر، دموکراسی، صلح، آزادی و... بزک کنند.
ترامپ نعمتی برای جهان بود چون آرایش چندسالۀ امریکا را پاک کرد و چهرۀ واقعی امریکا را عیان کرد.
خونِ بومیان امریکا، سیاهپوستان، مردمانی در ویتنام، کره، عراق، لیبی، افغانستان، فلسطین، ایران، لبنان و.... روی دست امریکاست. ولی چه کسی سالها به جنگطلبی و جنگافروزی متهم بوده؟ مسلمانان! شیعیان! آزادیخواهان!
@hmotahari_com
پیشفرضهایی که بهمدد سینما و داستان ساخته شدهاند تأکید میکنند کوسه قاتل انسان است، ولی حقیقت ندارد. انسانها سالانه ۱۰ میلیون کوسه میکشند!
حکایت امریکا هم همین است. آنها بهمرور آموختند جنایتهایشان را با واژگانی مثل حقوق بشر، دموکراسی، صلح، آزادی و... بزک کنند.
ترامپ نعمتی برای جهان بود چون آرایش چندسالۀ امریکا را پاک کرد و چهرۀ واقعی امریکا را عیان کرد.
خونِ بومیان امریکا، سیاهپوستان، مردمانی در ویتنام، کره، عراق، لیبی، افغانستان، فلسطین، ایران، لبنان و.... روی دست امریکاست. ولی چه کسی سالها به جنگطلبی و جنگافروزی متهم بوده؟ مسلمانان! شیعیان! آزادیخواهان!
@hmotahari_com
۷:۱۴
146620522.mp3
۰۵:۵۰-۵.۲۶ مگابایت
این روزها، مخصوصاً روزهای آغازین جنگ، این آهنگ از گروه کایروکی را بارها شنیدم.این اثر، بعد از ۷ اکتبر و عملیات حماس علیه اسرائیل اجرا و منتشر شد.
شعرش خیلی درخشان است.
ترجمهاش را بخوانید:
چطور نجات دادن لاکپشتهای دریایی و کشتن جانورهای انسانی میتواند هر دو «قضیه» باشد؟
چطور میشود «فرشتهٔ سفید» بود؟ وقتی وجدان تو نصفونیمه است؛ نصفِ آزادی را میپذیرد و نیمهٔ دیگر، آزادیِ رهایی را نابود میکند.
محبت و مهرت را میان قربانیان بر پایهٔ ملیت تقسیم میکنی؛ و این هم «قضیهای» است، و آن هم «قضیهای».
چطور یک انسان «شایسته» میشوی؟ مطابق با استانداردها؟ وقتی تمام حرفهایت ماسک دارد، و هر درختی را در آغوش میکشی،
اما دربارهٔ نگهبانِ دمِ در میگویی، در حالی که کنارت، ارتشی مدرسهها را ویران میکند. و وقتی با لباسِ خونآلودِ خودت روبهرو میشوی، میگویی «همه قربانیاند»… و این هم یک قضیه… و آن هم یک قضیه.
چطور این دنیا را باور کنم وقتی از «انسان» حرف میزند؟ مادری را میبینم که برای فرزندش میگرید، چون در حمله، گرسنه جان داده،
و آنوقت کشته و قاتل را با «شرافت» و «بیطرفی» یکی میشمرند؛ و این هم قضیه… و آن هم قضیه.
چطور با خیالی آسوده بخوابم؟ و در گوشها پنبه بگذارم؟ در حالی که خانوادهای زیر آوار در خانهشان خوابیدهاند، و هیچکس اجازه ندارد برای نجاتشان وارد شود؛
انگار سرزمینی که رویشان افتاده، جزئی از همین کرهٔ زمین نیست؛ و این هم قضیه… و آن هم قضیه.
چطور در زندانی گسترده زندگی کنی؟ زندانهایی از آتش و خاکستر؟ و از زیر آوار برخیزی و به گردنِ قاتل بیاویزی؟
پارهپارههایت را جمع کنی و بجنگی، و به این دنیای دروغگو نشان دهی قانون جنگل چگونه کار میکند، راه آزادی از کجاست و تانک از کجا میآید.
برای دنیا فرقی ندارد چه میگویی؛ آزاد بمیر، و اسیر زنده نمان. به نسلهای پشتسر الهام بده که چگونه برای یک «قضیه» زندگی کنند و بمیرند.
به جهانی صدا میزنیم که محکوم کند و انکار؛ اما هر محکومیتی— در آنچه در «سلاخخانه» رخ میدهد— چه سودی دارد؟
نه از سنگینی گلوله میکاهد و نه صبح را به او بازمیگرداند؛ این است قضیه… و این است مبارزه.
@hmotahari_com
شعرش خیلی درخشان است.
ترجمهاش را بخوانید:
چطور نجات دادن لاکپشتهای دریایی و کشتن جانورهای انسانی میتواند هر دو «قضیه» باشد؟
چطور میشود «فرشتهٔ سفید» بود؟ وقتی وجدان تو نصفونیمه است؛ نصفِ آزادی را میپذیرد و نیمهٔ دیگر، آزادیِ رهایی را نابود میکند.
محبت و مهرت را میان قربانیان بر پایهٔ ملیت تقسیم میکنی؛ و این هم «قضیهای» است، و آن هم «قضیهای».
چطور یک انسان «شایسته» میشوی؟ مطابق با استانداردها؟ وقتی تمام حرفهایت ماسک دارد، و هر درختی را در آغوش میکشی،
اما دربارهٔ نگهبانِ دمِ در میگویی، در حالی که کنارت، ارتشی مدرسهها را ویران میکند. و وقتی با لباسِ خونآلودِ خودت روبهرو میشوی، میگویی «همه قربانیاند»… و این هم یک قضیه… و آن هم یک قضیه.
چطور این دنیا را باور کنم وقتی از «انسان» حرف میزند؟ مادری را میبینم که برای فرزندش میگرید، چون در حمله، گرسنه جان داده،
و آنوقت کشته و قاتل را با «شرافت» و «بیطرفی» یکی میشمرند؛ و این هم قضیه… و آن هم قضیه.
چطور با خیالی آسوده بخوابم؟ و در گوشها پنبه بگذارم؟ در حالی که خانوادهای زیر آوار در خانهشان خوابیدهاند، و هیچکس اجازه ندارد برای نجاتشان وارد شود؛
انگار سرزمینی که رویشان افتاده، جزئی از همین کرهٔ زمین نیست؛ و این هم قضیه… و آن هم قضیه.
چطور در زندانی گسترده زندگی کنی؟ زندانهایی از آتش و خاکستر؟ و از زیر آوار برخیزی و به گردنِ قاتل بیاویزی؟
پارهپارههایت را جمع کنی و بجنگی، و به این دنیای دروغگو نشان دهی قانون جنگل چگونه کار میکند، راه آزادی از کجاست و تانک از کجا میآید.
برای دنیا فرقی ندارد چه میگویی؛ آزاد بمیر، و اسیر زنده نمان. به نسلهای پشتسر الهام بده که چگونه برای یک «قضیه» زندگی کنند و بمیرند.
به جهانی صدا میزنیم که محکوم کند و انکار؛ اما هر محکومیتی— در آنچه در «سلاخخانه» رخ میدهد— چه سودی دارد؟
نه از سنگینی گلوله میکاهد و نه صبح را به او بازمیگرداند؛ این است قضیه… و این است مبارزه.
@hmotahari_com
۷:۳۴
وسط فیلم رسیدی. از اینجا به بعد هر چیزی ببینی، سر در نمیآوری. هر اتفاقی یکجورهایی با عقل جور در نمیآید، چون از وسط فیلم رسیدی.
داستاننویسها یک قاعده دارند به اسم «پیرنگ». پیرنگ یعنی هر چیزی باید با قانون علت-معلول بخواند. جواب چرا و چطور باید معلوم باشد وگرنه معقول نیست. تصادفها در خیابان و جاده رخ میدهند و کسی از زیرزمین سقوط نمیکند.
معلوم است که اگر داستان «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» را از وسط تعریف کنیم، با عقل جور در نمیآید. چون علتها پنهان میشوند و خیال میکنیم کسی از زیرزمین سقوط کرده.
باید برگردیم عقب. بسیار پیشتر از آنکه نظام جمهوری اسلامی تأسیس شود، بسیار پیشتر از آنکه حزبالله لبنان تأسیس شود، بسیار پیشتر از آنکه حماس و انصارالله موجود شوند، مردم غرب آسیا مدام با خودشان فکر میکردند چطور باید با یک غدۀ سرطانی بدخیم، یک غاصب، یک زورگوی قاتل مواجه بشوند.
حزبالله تأسیس شد چون اسرائیل به لبنان لشگر میکشید. ولی اسرائیل داستان را از وسطش تعریف میکند و جوری جلوه میدهد که گویی این اسرائیل است که تحت ظلم قرار گرفته.
جمهوری اسلامی تأسیس شد چون مردم ایران از اجنبیپرستی و بیارادگی و وادادگی حاکمشان برابر امریکا و اسرائیل دلزده بودند.
چون میدیدند که قدرت و حقوق شهروندی یک امریکایی در کشورشان از یک ایرانی بیشتر است. چون به یاد داشتند که امریکاییها در جریان جنگ جهانی دوم، در جریان نهضت ملی نفت، در جریان ۱۶ آذر و غیره و غیره و غیره چطور با ایران و ایرانی برخورد کردند.
جمهوری اسلامی برپا شد تا جلوی تاراج و تحقیر ایران را بگیرد. اما امریکا و بندگانش داستان را از وسطش تعریف میکنند تا خیال کنیم چون جمهوری اسلامی هست امریکا با ما دشمنی میکند. خیال کنیم ظلم امریکا بر ایران بعد از برپایی جمهوری اسلامی پدیدار شده.
داستان را از وسطش تعریف میکنند تا افکار عمومی بگویند حزبالله و جمهوری اسلامی عامل بیثباتی منطقهاند. حال آنکه مقاومت متولد شد تا برابر استعمارگران بایستد.
داستان را از وسط باور نکنیم و از وسط تعریف نکنیم.
@hmotahari_com
۱۲:۴۶
منبع خبری شما کجاست؟
گیرم مسئولان کشورمان هنوز بلد نشدند «روایت اول» را دست بگیرند.
گیرم بلد نشدند مردم را در تعلیق خبری نگذارند.
این بلدنبودنها باعث میشود منبع خبری ما بشود توییتهای ترامپ؟
چند دروغ و بلوف باید بزند تا بفهمیم او کذاب است و حرفش هیچ، مطلقا هیچ سندیتی ندارد؟
یک کم صبور باشیم. دربارۀ نادانستهها حکم ندهیم. بین شنیدهها و حرفزدن کمی فاصله بیاندازیم.
@hmotahari_com
گیرم مسئولان کشورمان هنوز بلد نشدند «روایت اول» را دست بگیرند.
گیرم بلد نشدند مردم را در تعلیق خبری نگذارند.
این بلدنبودنها باعث میشود منبع خبری ما بشود توییتهای ترامپ؟
چند دروغ و بلوف باید بزند تا بفهمیم او کذاب است و حرفش هیچ، مطلقا هیچ سندیتی ندارد؟
یک کم صبور باشیم. دربارۀ نادانستهها حکم ندهیم. بین شنیدهها و حرفزدن کمی فاصله بیاندازیم.
@hmotahari_com
۱۵:۱۷
اواسط جنگ خواستم چیزی بنویسم دربارۀ «دستاوردها». چه شد که به این فکر افتادم؟
حس کردم دارند روی آنچه به دست آوردیم خاک میپاشند و روی هزینهها نورافشانی میکنند. هدف دشمن تزریق دلسردی و ناامیدی بود.
اواسط جنگ، نوشتند و نوشتم که ما را عادت داده بودند دستاوردها را نبینیم. چشممان را چنان بر نقایص دوخته بودند و چنان بزرگنماییشان میکردند که فکر میکردیم خیلی خیلی خیلی مفلوکیم.
جنگ برخی غبارها را کنار زد. تازه برخی ظرفیتها و ساختههای ارزشمند را دیدیم و احساس غرور کردیم.
امریکا همیشه غول مرحله آخر بود. چه بسیار کسان که میگفتند ایران توان مقابله با امریکا را ندارد. خب. این هم از غول مرحله آخر.
توهم پیروزی چهار روزهاش به باتلاقی چهلروزه بدل شد. گیر کرد. تمنای آتشبس داد. ولی دیوِ بدسگال حتی زیر مشت و لگد، باز دوست دارد از ابهتش حراست کند.
همان کسانی که چهل سال سناریوی خودکمبینی و خفیفانگاری دستاوردها را نوشته و مدیریت کردند، حالا که گلویشان زیر تیغ گیر افتاده، در تلاشند پیروزی ایران را خفیف کنند یا با دمیدن بر آتش تفرقه و داوریهای شتابزده، کاممان را تلخ و دستاوردهای دفاعمان را کوفتمان کنند.
با خودشان لابد فکر کردند چه کنیم و تصمیم گرفتند:
جنگ فقط آتشبار نیست. جنگ داستان است. هر کس بهتر داستان بگوید برنده میشود. برنده کسیست که داستانش بیشتر باور شود.
واقعیت را ببینیم. ایران دارد برای منطقه تعیین تکلیف میکند.
@hmotahari_com
۸:۰۰
یک پیام و چند هدف: تنگه صاحب دارد!
دیشب، ترامپِ ۸ ساله از واشنگتن، ادعا کرد: ایرانیها قول دادهاند دیگر هرگز تنگۀ هرمز را مسدود نکنند.
امروز، شورای عالی امنیت ملی و نیروی دریایی و قرارگاه خاتمالأنبیاء تنگۀ هرمز را تنگ کردند تا...
۱. به دوستان داخلی نشان بدهند چه کسی حرف و عملش یکیست. (برای هزارمین بار)
۲. به جهان نشان بدهند فرمان دست کیست.
۳. به ترامپ بگویند خیالها و توهمات پس از کوکائینش را فریاد نزند. اگر هم زد، مفتکی نیست، فاکتور برایش صادر میشود.
دو و سه جدید نیست. از توجه شما به یک سپاسگزارم.
@hmotahari_com
دیشب، ترامپِ ۸ ساله از واشنگتن، ادعا کرد: ایرانیها قول دادهاند دیگر هرگز تنگۀ هرمز را مسدود نکنند.
امروز، شورای عالی امنیت ملی و نیروی دریایی و قرارگاه خاتمالأنبیاء تنگۀ هرمز را تنگ کردند تا...
۱. به دوستان داخلی نشان بدهند چه کسی حرف و عملش یکیست. (برای هزارمین بار)
۲. به جهان نشان بدهند فرمان دست کیست.
۳. به ترامپ بگویند خیالها و توهمات پس از کوکائینش را فریاد نزند. اگر هم زد، مفتکی نیست، فاکتور برایش صادر میشود.
دو و سه جدید نیست. از توجه شما به یک سپاسگزارم.
@hmotahari_com
۱۶:۲۰
دونالدواژه؛حرف مفت، چرند، گفتار گزاف، حرف بیخودی، مزخرف، سخن بیربط، لاف، بلوف، دروغ،حرف بیسند و مدرک، سخنان دیوانهوار و مستانه.
مثال: طرف دونالدواژهای گفت و کسی محلش نداد.
حسابی معرکه گرفت و مختصری دونالدواژه سر هم کرد که هیچ سر در نیاوردم.
گفتم اصلاً محلش نده. این یارو دونالدواژه میگوید.
@hmotahari_com
مثال: طرف دونالدواژهای گفت و کسی محلش نداد.
حسابی معرکه گرفت و مختصری دونالدواژه سر هم کرد که هیچ سر در نیاوردم.
گفتم اصلاً محلش نده. این یارو دونالدواژه میگوید.
@hmotahari_com
۱۷:۳۸