بله | کانال جریده _ شبنم غفاری حسینی
عکس پروفایل جریده _ شبنم غفاری حسینیج

جریده _ شبنم غفاری حسینی

۳۲۹عضو
thumbnail
تروریستها تا پانصدمتری حرم رسیده بودند. این حاج قاسم عزیزمان است، در نزدیکی حرم، در خط اول میدان...

۷:۱۰

thumbnail
روزی هزار بار می آمدند جلوی چشمم و می رفتند. روزی هزار بار با خودم مرورشان می کردم. همان روزهایی که بهت زده اخبار سوریه آن سالها را دنبال می کردم. همان روزهایی که خبر اشغال شهر به شهر سوریه توسط داعش توی دهان می چرخید و همه جا را رعب و وحشت گرفته بود. همان روزها بود که تصویر آن بچه یکی دو ساله مدام جلوی چشمهایم بود. خودش را انداخته بود روی جنازه خونین مادرش و اشک می ریخت و به سینه هایش چنگ می زد. شبها تصویر مردان نارنجی پوشی که زانو زده بودند و دستی موهایشان را وحشیانه به طرف بالا می کشید تا سفیدی گلویشان پیدا شود، دست از سرم بر نمی داشت؛ و بدتر از همه زنانی بودند که شوهران و پسرانشان جلوی چشمشان کشته شده بودند و دختران قدونیم قدشان را به اسارت برده بودند. روزی هزار بار اینها از جلوی چشمم می گذشتند و خون توی رگهایم رسوب می کرد. من سوریه را تا به حال ندیده بودم ولی شنیده بودم که هربار کسی از زیارت برمی گشت با ذوق و شوق از بازارهای پررونقش می گفت و از شهرهای آبادش. آن وقت حالا عکس خانه های ویرانه و مردم آواره اش دست به دست می گشت؛ و بعد عراق و هی با خودمان می گفتیم نکند ایران؟با بودن تو اما هیچ وقت نوبت ما نشد. تو اسطوره تمام نشدنی زندگی مان بودی. وقتی کم کم از پس ناامنی و هجوم داعش و رسیدنش تا نزدیکی مرزهایمان اسمت بر سر زبانها افتاد، خیالمان راحت بود که تو هستی‌. شبها که هزار جور فکر ناجور می افتاد به جانمان خیالمان راحت بود تو هستی که ما آرام بخوابیم. یک جور آرامش تمام نشدنی بودی برایمان. تو از همان ابتدا بودی بدون اینکه کسی نامت را بداند. در جنگ سی و سه روزه لبنان و حتی قبلتر از آن، در فلسطین و افغانستان. همان وقت که عکسهایت همه جا پخش شده بود: روی قله کوهی در کنار بزرگان ایزدی، روی لبه مرز لبنان و اسرائیل وقتی سرت را بالا گرفته بودی و با غرور قدم می زدی. در اربیل عراق وقتی که در حال سقوط بود. بارزانی از همه کمک خواسته بود: از امریکا و ترکیه تا فرانسه و آلمان و عربستان؛ و بعد از اینجا رانده و از آنجا مانده دست به دامان تو شده بود و تو فقط در نیمی از روز با پنجاه نفر از نیروهایت اربیل را نجات داده بودی.   تو همه جا بودی. از کاخ کرملین تا ضاحیه لبنان و بیابانهای سامرا و رقه و حلب و دمشق و حتی خانه شهدایی که بچه هایشان بابا می خواستند. تو همه جا بودی، هر کجایی که خونی به ناحق ریخته شده بود تو بودی تا انتقام بگیری. هر کجا خانه ای اشغال شده بود آنجا بودی تا پسش بگیری. هر کجا کودکی از ظلم و بی کسی گریه می کرد، بغلش می کردی و اشکهایش را پاک می کردی؛ و حالا چقدر جایت در میان کودکان فلسطینی، در میان رزمندگان حماس و یمنی های دلاور خالی است. تو حاج قاسمی. رستم و اسفندیار کی مثل تو با دیو هزار سر هزار چهره ای جنگیدند که دنیایی حمایتشان می کرد؟ سیاوش و سورنا و آریوبرزن را کی بوق چی های رسانه ای تروریست خواندند؟ کی جایشان با دیوهای هزار سر عوض شد؟تو اسطوره ای و در ذهن ما اسطوره ها نمی میرند، شهید می شوند. حالا تو همه جا هستی. حضورت انکار نشدنی است ای مرد شکست ناپذیر زندگی ام.. 

۶:۲۲

thumbnail

۳:۲۱

thumbnail
جامعه حزب الله لبنان هنوز نمیداند با چه چیزی قرار است مواجه شود. این ابهام است که نمیگذارد این آدمها حال حقیقی شان را نشان دهند. ترکیبی از حماسه، حزن، جنون و ابهام، معجون غریبی است. معجونی است که نتیجه اش راه رفتن روی لبه تیغ است. یا به سوگ و متلاشی شدن منجر میشود یا به حماسه و اقتدار. زن و مرد پیرو تفکر امام‌روح الله در جامعه حزب الله اما تجسم اقتدار است. تجسم شکست ناپذیری. شاید بگویید شعار است اما انسانی که هر روز با مرگ و زندگی قرین است، شعار را زندگی میکند. آدمی که شنیدن صدای هر پهباد، اشهدش را میخواند، آدمی که خانه اش را بارها با همه خاطراتش ویران دیده است، آدمی که همه هستی اش، پدر و مادرش، فرزند و همسرش، همه کسش: نصرالله را از دست داده است دیگری چیزی برای از دست دادن ندارد که بخواهد شعار دهد. مواجه حزن و حماسه و جنون، مواجهه غریبی است.هنوز هم کسی باور ندارد شهادت نصرالله را؛ همین است که سرگردان با هاله ای از امید و ابهام به سمت محل تشییع میروند. پیرزنی با بغض میگفت: میروم به این امید که سید سخنران مراسم باشد.  

۱۰:۴۴

thumbnail
روزی که مهمان مادرت شدیم، تازه دو روز بود که پیکرت را پیدا کرده بود. از بین خروارها خاک و آجر و سنگ و آهن، تکه های پیکر بی سرت را بیرون کشیده بود؛ با دستهای خودش... از بوی عطرت فهمیده بود؛ بویی مخصوص که تا آن روز استشمامش نکرده بود. موشک در منطقه محیبیب به ساختمان حزب الله خورده بود و همه چیز را کن فیکون کرده بود. رفقایت آن طرفتر را میگشتند. میگفتند وقتی موشک خورده اینجا بوده ای و نماز میخوانده ای. مادرت ولی چند متر آن طرفتر پیدایت کرد: از بوی عطرت. تو پسر دومش بودی که شهید میشدی و او با بوی عطر بیگانه نبود. آجرها و سنگها را کنار زد. رد خون دستهایش به خورد خاک رفت. رسید به پیکرت، به سجده افتاده بر سجاده، بی سر... اشکها بی امان سر خوردند روی صورتش. دست گذاشت به پیکرت. دلش میخواست بغلت کند. دو سه ماهی از شهادتت میگذشت. دلش تنگ شده بود برایت. دستش را گذاشت روی بدنت و ناباورانه دید که تکه های پیکرت نقش زمین شد. بلند گفت:"حمدلله" و اشکها دوباره بی امان آمدند. شهادت بچه هایش را خودش خواسته بود. با عباس ازدواج کرده بود چون عضو مقاومت بود، تو و علی را تربیت کرده بود تا عضو مقاومت شوید و برای شهادتتان دعا کرده بود. سجاده پاره پاره ات را برداشت. مشتهایش را پر از خاک تبرکی کرد. قرآن پاره و خاکی ات را که قبل از نماز برای آخرین بار خوانده بودی، بست، روی چشم گذاشت؛ و بلند شد. پاره های جگرش را، تو را، میبردند برای آزمایش دی ان دی و خودش با دسته گل آمد فرودگاه، به استقبال ما. روزی که مهمانش شدیم، تازه دو روز بود که پیکرت را پیدا کرده بود.حالا جمعه، تشییع همان پاره های جگر است؛ تشییع توست محمدعلی. میرود تا تو را روی تکه هایی از قلبش دفن کند: طبقه بالای مزار علی؛ برادر شهیدت. آنجا زیر عکس بزرگ سیدالقائد، در روضه الحورای بیروت.
دعایمان کن محمدعلی...

۲۲:۱۱

thumbnail

۷:۲۲

بازارسال شده از حا ميم
thumbnail
و علی الارواح التی حلت بفنائک...
undefined️چهل سال رفیق بودیم و برادراول پسر عمویم بود و بعدش برادر همسرماخلاق و ایمانش، خرج موشکهای سپاه اسلام بود
undefined️وقتی سوال می‌پرسیدند در سپاه چه میکنی؟گاهی به شوخی جواب میداد و گاهی به تواضعهیچگاه نگفت درجه اش چیست و کارش کجاستنزدیکان اجمالا میدانستند سیمهایی به هم میبافد!
undefined️از سالها پیش آرزوی شهادت داشتاما قرارش با خدا زمان و مکان دیگری بودغیر از مدتهای مجاهدت در سوریه و سیستان و مرابطه و ...
undefined️گاهی ماموریتهای سخت به دل مادرش نبودگفت پس دیگر روضه حضرت زینب س و کربلا نرویدمادرش را به ناز راضی کردآنقدر که در طواف خدا هم آرزوی شهادت پسرش را کرده بود
undefined️و چه دعایی مستجابی...پیکر پسرش از معرکهزودتر از قدوم مادر از حج به خانه آمد
undefined️به خواهرش آرام آرام خبر دادمو چه سخت بودمدام میگفت فدای سر آقافدای سر آقا...
undefined️حالا حامد هم آسمانی شدهرفیق هیاتی امشب اول محرم تشییع و روز اول تدفین می شودروضه سربسته بماندسرِ کفن را در قبرش نخواهم گشود...
undefined️ وداع: شب جمعه، آستان زینبیه س، و بعدش آستان شاه میرحمزه ع، هبات سیدرضا نریمانیundefined️تشییع و تدفین: بعد از نماز جمعه به سمت گلزار شهدای اصفهان
undefined️به امید فتح و ظفر و نصرundefinedundefined️به مدد مولای فاتح خیبر ع
undefinedکانال حامیم در پیامرسان بله و ایتا @ha_mymundefinedادمین @amirreza323

۱۶:۰۲

بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
thumbnail
undefined #روایت_مردمی_جنگ
نان مردم
انگشت‌هایش می‌رفت روی خمیر و خشم جا می‌انداخت روی چانه‌های نان. بغض نداشت. خبر شهادت برادرش را همین چند دقیقه پیش شنیده بود. دستش اما هنوز توی خمیر بود. نمی‌خواست مردم معطل نان بمانند.قدیمی‌ها می‌گفتند نان شاطری را بخورید که ذکر از دهانش نمی‌افتد. قدیمی‌ها اما طعم نان با ذکر "مرگ بر اسرائیل" را نچشیده بودند.
شبنم غفاری‌حسینیچهارشنبه | ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ | #اصفهانمجموعه ادبی روایتخانه@revayat_khane ــــــــــــــــــــــــــــــundefined #راوینا | روایت مردم ایران@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها

۱۷:۳۳

"کدام موشک‌؟"
 خبرها یکی‌یکی می‌آمد و مثل پتک می‌خورد توی سرمان. گیج بودیم و خواب‌آلود. شب مثل همیشه با خیال راحت خوابیده بودیم و صبح، آفتاب‌نزده فکر کرده بودیم همه چیزمان را از دست داده‌ایم. مگر می‌شد دوباره قامت راست کنیم؟! توی جنگ با صدام هم یک‌دفعه این همه فرمانده باهم و یکجا شهید نشده بودند که حالا. چشم باز کرده بودیم و در لحظه ده‌ها فرماندۀ رده‌بالای نظامی و دانشمند هسته‌ای‌مان را از دست داده بودیم. هواپیماها و موشک‌هایشان آمده بودند تا وسط تهران. تا خود خود تجریش و خراسان و محلاتی. همه چیز تمام شده بود. جنگ با اسرائیل که شوخی‌بردار نبود. از وقتی یادمان می‌آمد اسرائیل هم‌ردۀ امریکا بود برای همۀ مردم دنیا. آن‌ها جهان اولی بودند و ما جهان سومی. اسرائیل همانی بود که همۀ کشورهای عربی هم نتوانستند از پسش بربیایند. پنجاه‌و‌هشت سال پیش، وقتی کشورهای عربی عزمشان را جزم کردند که جلوی رژیمی نوپا بایستند، همان وقتی که هنوز رگ گردنشان برای آزادی اعراب فلسطین باد می‌کرد و هرکدامشان یک ارتش آزادی‌بخش داشتند، شش روز بیشتر نتوانستند دوام بیاورند. اسرائیلی که قدمتش از آن‌ها خیلی کمتر بود، هنوز نوپا بود و قدرتش تثبیت نشده بود، چنان طومارشان را در هم پیچید که آرمانی به نام آزادی فلسطین را بوسیدند و کنار گذاشتند. اشغال صحرای سینا، غرب رود اردن، ارتفاعات جولان و قنیطره و تسلط بر خلیج عقبه و کانال سوئز همه در همان چند روز اتفاق افتاد.
انگلیس و بعد امریکا و بعدتر همۀ کشورهای اروپایی مثل آلمان و فرانسه چنان پشتش درآمدند و تجهیزش کردند که دیگر کسی خواب جنگ با اسرائیل را هم نبیند. اسرائیل نه‌تنها برای ما، که برای همۀ مردم دنیا قوی و شکست‌ناپذیر بود؛ چرا که ابرقدرتی مثل امریکا پشتش بود و لابی بزرگ و قدرتمند اقتصادی یهودی دنیا.
آن شب پیش چشم‌هایمان گنبد آهنینش آمد و هواپیماهای F35 و خوی وحشی‌گری‌اش. دنیایی از ابهام خزید لای سلول‌های مغزمان؛ آینده ای مبهم. آن روز پشت سرهم فقط اخبار شهادت می‌شنیدیم که مدام تازه می‌شد. سیستم پدافندی‌مان را چنان هک کرده بودند که به گفتۀ خودشان برگرداندنش حداقل سه‌چهار روز طول می‌کشید. ما قرار بود در این سه‌چهار روز از نقشۀ جغرافیا خط بخوریم. همه چیز با هم جور در می‌آمد: کشتن همۀ فرماندهان رده بالا، آسیب شدید ساختار دفاعی و نظامی، ناتوانی دفاعی در برابر موشک‌ها و پهپادها؛ و تمام. ما چطور می‌توانستیم دوام بیاوریم؟ ما، یعنی فقط خودمان؛ خودِ خودِ تنهایمان.
با لات محله هم که دعوایت شود و ناغافل زیر مشت و لگدش بمانی، طول می‌کشد تا به خودت بیایی و دستت را بگیری سر زانویت و بلند شوی و بخوابانی زیر گوشش. هنوز بیست‌و‌چهار ساعت نشده، نور قرمز پدافندهامان نشست وسط آسمان و صدایش پیچید توی شهرهایمان. موشک‌ها توی لانچرها جا گرفتند. ما ناباورانه سامانۀ پدافندمان را پس گرفتیم و جلوی صدها موشک و پهپاد و ریزپرنده ایستادیم. هنوز یک روز از جنگ نگذشته، موشک‌هایمان از آسمان اصفهان و لرستان و خوزستان گذشت و آسمان عراق و سوریه و اردن و لبنان را رد کرد تا به مقصد رسید. مقصدش حیفا و تلاویو بود.
کدام موشک‌ها؟ همان‌هایی که سال‌ها قبل وقتی رونمایی می‌شد خیلی‌ها باور نمی‌کردند و می‌گفتند «ماکت» است. شاید حق داشتند. آنها دستِ خالیِ ما را جلوی صدام دیده بودند. ما همان‌هایی بودیم که زمان پهلوی بهمان می‌گفتند ژاندارم منطقه ولی اختیاری از خودمان نداشتیم. سرلشکرهامان جلوی سرباز امریکایی پا می‌کوبیدند و شاه‌مان چاره‌ای نداشت جز اینکه یک روز سربازهایمان را بفرستد به جنگ ظفار، وسط جنگ اعرابی که هیچ ربطی به ما نداشتند و یک روز ویتنام، مقابل کسانی که همۀ دنیا می‌دانستند بی‌گناهند. ارتشی که جز F14 هیچ میراث به دردبخور دیگری برایمان نگذاشت. نه تانکی، نه توپخانه‌ای و نه موشکی. آن هم در میانۀ جنگی که صدام اطلاعات جبهۀ ما را از امریکا می‌گرفت. «وفیق سامرایی» بعد از جنگ در کتاب خاطراتش نوشته بود عکس‌های سازمان جاسوسی امریکا چنان دقیق بود که ما حتی تعداد گونی‌های سنگرهای ایرانی را می‌توانستیم بشماریم. کی؟ چهل سال پیش وقتی نه ماهواره‌ای بود و نه هوش مصنوعی.
جنگ ما با صدام، جنگ کلاشینکف و ژ3 بود با تانک و موشک و هواپیما. جنگ هیچ بود در برابر یک دنیا فناوری و تکنولوژی. آن‌ها به‌روزترین تانک‌ها و موشک‌ها و هواپیماها را داشتند و ما معطل سیم خاردار و گونی بودیم برای درست‌کردن سنگر. تازه‌انقلاب‌کرده‌هایی که هنوز دولت درست‌و‌درمانی نداشتیم و آدم‌های به‌درد‌بخور و مؤثرمان را هم یکی‌یکی و چندتا چندتا توی شهرها می‌زدند؛ وطن‌فروش‌ها می‌زدند. ما با همین‌ها جلوی صدام ایستاده بودیم. صدام و امریکا و اسرائیل. صدام و فرانسه و آلمان و انگلیس. صدام و کشورهای عربی. موشک‌های پنج‌متری و هفت‌متری که می‌خورد توی کوچه‌های سه‌متری و دو‌متری‌مان فهمیدیم

۶:۰۰

باید برویم دنبال ساخت موشک. دنبال فناوری‌ای که مال خودمان باشد تا احتیاجی به مستشار خارجی نداشته باشیم که سر بزنگاه رها کند و برود. افتادیم دنبال مهندسی معکوس. ما بچه‌های اول دبستانی‌ای بودیم که می‌خواستیم ظرف چند سال دکترای تخصصی بگیریم؛ و گرفتیم. ساخت موشک شد همۀ فکر‌ و ذکر حسن طهرانی‌مقدم‌ها. در مرحلۀ اول موشک‌های عراقی اصابت‌کرده را بررسی می‌کردند. کم‌کم رایزنی‌هایی شد و توانستند از لیبی چند موشک اسکاد بی بخرند. مدتی بعد هم طهرانی‌مقدم و گروهش به سوریه رفتند تا دربارۀ سامانۀ موشکی آموزش‌هایی ببینند.
سال 1364 همه جمع شدند توی خط تا اولین موشکی که ساخته بودند را آزمایش کنند. بردش پنجاه‌شصت کیلومتر بیشتر نبود. طهرانی‌مقدم گفته بود گرای مقرّ عراقی‌ها را بدهند تا موشک را روی آن‌ها تست کنند. دل توی دلشان نبود. آمادۀ شلیک بودند که یک‌دفعه صدای انفجاری بلند آمد و هرکدام به طرفی پرت شدند. خون از سر‌و‌رویشان می‌چکید. موشک همان‌جا روی سکو منفجر شده بود.
ما همان‌هایی هستیم که اولین موشکمان کنار پایمان منفجر شده بود و حالا موشک‌هایمان داشت دوهزار کیلومتر آن‌طرف‌تر به هدف می‌خورد. چه کسی در تمام دنیا فکر می‌کرد آسمان اسرائیل نفوذپذیر باشد؟ اسرائیلی که قوی‌ترین سامانه‌های رهگیری و پدافند را دارد.      
 موشک‌های ما چندین لایه سپر دفاعی را رد کرده‌اند و رفته‌اند تا قلب تلاویو. از رادارهای ناوهای جنگی امریکا در خلیج فارس گذشته‌اند، پایگاه‌های نظامی امریکا در عراق را رد کرده‌اند، منطقۀ دفاع هوایی اردن و هواپیماهای F35 امریکا را در آنجا پشت سر گذاشته اند، از تیررس ناوهای جنگی امریکا در دریای سرخ بیرون آمده‌اند و در تیررس پایگاه‌های هوایی انگلیس و ناوگان امریکایی در دریای مدیترانه قرار گرفته‌اند و از همه‌شان گذشته‌اند. به همۀ این‌ها اضافه کنید سامانۀ پدافند هوایی پاتریوت و سامانۀ پدافند پیکان 3 و 4 که موشک‌های بالستیک را خارج از جو رهگیری و منهدم می‌کنند؛ و سامانه تاد که فقط در امریکا و اسرائیل وجود دارد.
 موشک‌هایمان از همه این‌ها که گذشته‌اند تازه رسیده‌اند به گنبد آهنین و فلاخن داوود: قوی‌ترین سپر دفاعی در دنیا، محصول مشترک دو ابرقدرت؛ ابرقدرت‌هایی که چون خودشان موشک‌سازند سیستم‌های رهگیری‌شان دقیق است و قوی.
چند نفر به یک نفر؟! و ما فقط خودمان هستیم. خودِ خودِ تنهایمان.
ما  گنبد آهنین و فلاخن داوود نداریم اما پدافندمان پهپاد هرمس 900 را زده است که غول پهبادهای دنیاست و چند هواپیمای  F35 افسانه‌ای را. می‌دانید که؟ سهامش سقوط کرده. تا قبل از آتش‌بس، اسرائیلی‌ها جرئت نمی‌کردند از پناهگاه‌هایشان بیرون بیایند. برقشان قطع شده بود. آژیر قرمزشان هک می‌شد و فریاد «خیبرخیبر یا صهیون» می‌شنیدند. روی گوشی‌هایشان پیامک می‌رفت که با دست‌های خودتان قبر خودتان را کنده‌اید و آن‌ها به خودشان می‌لرزیدند.
پارک فناوری و زیرساخت سایبری‌شان موشک خورده. پالایشگاه حیفا و ستاد لجستیک و پایگاه هوایی‌شان در نواتیم را زده‌ایم. کارخانۀ شیمیایی‌شان در نقب و سایت راداری‌شان در جولان از بین رفته، بئرالسبع را با خاک یکی کرده‌ایم و چه جاهایی که دیگر وجود خارجی ندارد و اسرائیل در سانسور خبری گمشان می‌کند.
 این‌ها اما مهم نیست. مهم این است که موشک‌های ما از پسِ چهل سال تحریم، از قوی‌ترین لایه‌های دفاعی دنیا گذشته است و به مقصد رسیده است. حالا چه فرق می‌کند چندتا؟ چه فرق می‌کند کِی و کجا؟ مهم این است که فناوریِ خودساخته و بومی ما، فناوری همۀ قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها را زیر پا له کرده است. مهم این است که ما اولین کسانی هستیم که سطل‌های آبمان را روی سر اسرائیل خالی کرده‌ایم؛ تا آنجا که امریکا خودش مستقیم به جنگمان آمد مبادا اسرائیل غرق شود. همان امریکایی که به پیروزی اسرائیل در چند روز اول آن‌قدر اطمینان داشت که نقش آدم‌های بی‌خبر از جنگ را بازی کند. 
ما جنگ را شروع نکردیم، اما این ما بودیم که عقب‌کشیدن را به آن‌ها تحمیل کردیم. آن‌ها می‌خواستند ما را از هم بتارانند و سرزمین‌مان را پاره‌پاره کنند. ما ولی تا همین جا که آمده‌ایم، پیروزیم. پیروز قطعی میدان. موشک‌ها و پهپادهای ما با وجود فناوری برترشان، با موشک‌های آن‌ها یک فرق اساسی دارند: جزء به جزء‌شان، تمام پیچ‌و‌مهره‌یشان عجین شده با قطره‌های آب وضو و آیه‌های قرآن. وقت شلیک، «وَ ما رَمَیت اِذ رَمَیت» بدرقۀ راهشان می‌شود و تا برسند به مقصد چقدر دعا و نذر و نیاز که حواله‌شان می‌شود. از بچه‌های مظلوم غزه و مردم عراق و سوریه و یمن و لبنان بگیر تا چشم‌آبی‌های آزادی‌خواه اروپایی و سیاه‌پوست‌های آفریقایی.
ما فقط خودمان نیستیم؛ ما خدا را داریم. و این روایت فتح اولمان است.
#شبنم_غفاری_حسینیکاری از #مجموعه_ادبی_روایتخانه@revayat_khane

 

۶:۰۰

بازارسال شده از مجموعه ادبی‌ روایتخانه
thumbnail
● جنگ از چه روزی شروع شد؟● چه کسی جنگ را شروع کرد؟● آن‌ها با چه چیزی مشکل دارند؟● و..
undefined در طول این دو هفته‌‌ ذهن‌های ما سوالات فراوانی پیدا کرد؛ سوالاتی که شاید تا دیروز به آن فکر نکرده بودیم و حالا دنبال جوابش می‌گشتیم...
○● @revayat_khane ●○

۱۷:۱۶

بازارسال شده از مجموعه ادبی‌ روایتخانه

جنگ یک بی‌وطن با وطنِ من.pdf

۱۰.۹۹ مگابایت

undefined بسم‌الله
undefined جنگِ یک بی‌وطن با وطنِ من ایران

undefinedاین نوشتار،پاسخی ست به سوالات امروز ما..
دعوتی استبه یک سفر، سفری به عمق هویت‌مان.
فرصتی برای تماشای ایران از زاویه‌ای متفاوت
undefinedبا همکاری حوزه هنری انقلاب‌ اسلامی /اصفهان@artesfahan#دفاع_مقدس#روایت_ایران
○● @revayat_khane ●○

۱۷:۱۶

thumbnail
مجروحان پیجر: نماد مظلومیت حزب الله

۲۱:۰۹

بازارسال شده از مجموعه ادبی‌ روایتخانه

روایت اولین فتح وطنِ من ایران.pdf

۶.۱۴ مگابایت

undefinedبسم الله
undefined*روایت اولین فتحِ وطنِ من ایران*
پرونده دوم از پرونده‌های جنگ
undefinedاین نوشتار،
تلاشی ست برای دیدن آنچه دشمن سعی کرد از چشم‌ها پنهان بماند...
فتحی که روزی آرزو بود اما امروز حقیقت پیدا کرد...

undefinedبا همکاری حوزه‌‌ هنری‌ انقلاب‌ اسلامی/اصفهان@artesfahan
undefinedپرونده‌ی اول را از اینجا بخوانید!
#روایت_ایران#پرونده_جنگ

undefined*مجموعه ادبی روایتخانه*undefined○● @revayat_khane ●○

۷:۴۷

thumbnail
صحن امام رضایی
اولین‌بار که شعر ای میهن خدایی، صحن امام رضایی را شنیدم، برایم تصویر نداشت و نمی‌توانستم تجسمش کنم. جز نقشه ایران که گوشه شمال شرقش خراسان است و صحن و سرای امام رضا، چیز دیگری به ذهنم نمی‌آمد. تجسم بیرونی‌اش برایم مبهم بود.امروز بعد از چهار ساعتی که از هنرستان هنرهای زیبا تا صائبیه را رفتم و آمدم و بین آدم‌ها گذر کردم؛ می‌گویم می‌تواند شبیه کنار زاینده رود باشد؛ زاینده رود خشک ولی زنده. می‌گویم شبیه اتمسفر و فضای امروز خیابان مطهری است تا صائبیه.من مراسم تشییع زیاد دیده ام. تشییع شهدا، آدم‌های دور و نزدیک، آدم سیاسی، هنرمند، کوچک و بزرگ و مهم و عادی. اما فرق می‌کند توی مراسمت هم مارش نظامی بزنند، هم موسیقی بگذارند. حسین حسین بگویند و سینه بزنند، آهنگ نیستان علیزاده را پخش کنند، ای صفای قلب زارمِ امام رضا را بخوانند، سرود جاویدان ایران عزیز ما را بنوازند و هیئت های مذهبی هم علم و کتلشان را بالا بیاورند. فرق می‌کند توی مراسمت، حسام الدین سراج، شعری زمزمه کند و همه را به وجد بیاورد و حاج آقای ملائکه، خادم حرم امام رضا، برایت صلوات خاصه امام را بخواند و همه را هوایی کند.فرق می‌کند چه کسانی آمده باشند تا لبه تابوتت را بگیرند و بدرقه‌ات کنند و بلند و زیر لب بگویند: «خوب آدمی بود.» همان رسم قدیمی اصفهانی که مرده را سر دست می‌گیرند و می‌پرسند چطور آدمی بود؟ خوب آدمی بود. همه همین را میگفتند. حتی آن دختر دهه هشتادی بلوزشلواری. رشته‌اش انیمیشن بود و زندگی استاد را ساخته بود. پیرزن سرمه‌دوز روکش ضریح امام حسین هم آمده بود. قهرمان پاراالمپیک با ویلچرش می‌راند و جلو می‌رفت. صافکار شاپور قدیم ایستاده بود وسط جمعیت و با ناراحتی تابوت را نگاه می‌کرد.خیلی‌ها عکسش را سر دست گرفته بودند. پیرمردی با چهره نورانی و عصا به‌دست، دختری با شال روی شانه افتاده و آستین‌های بالا رفته، مردی با پیراهن مشکی و محاسنی توپر، زنی با روسری محلی و لهجه بختیاری، پسری گیتار به دوش، ، مادری با چادر مشکی تنگ گرفته و دوقلوهای توی کالسکه‌اش.همه این‌ها اما زیر سایه امام رضا بودند. پرچم رضوی و خدام مشکی‌پوش و نوای «ای صفای قلب زارم.» ایام شهادت امام رضا و تابلوی ضامن آهو و نام پدری که غلامرضاست.آدم‌های تشییع فرشچیان، همان آدم‌های دوروبرمان بودند. مذهبی و غیرمذهبی، هنرمند و غیرهنرمند، مسئول و غیر مسئول، انقلابی و غیر انقلابی و... هیچ‌کدام اما توی چشم نبودند. همه در‌هم‌تنیده، درست مثل خود ایران؛ ایرانی با یک جهان تفاوت سلیقه و اختلاف نظر اما منسجم و یکدست. مثل رنگ‌های متضاد نقاشی در یک تابلوی هنری.اصفهان زیاد به خودش تشییع دیده، بخصوص تشییع هنرمند. این هنرمند اما فرق می‌کرد. انگارهمه ایران یک جا در تشییعش هبوط کرده باشد. هبوطی در صحن و سرای امام رضا. انگار که فرشچیان خود ایران باشد: «ای میهن خدایی، صحن امام رضایی...»

۱۲:۴۴

thumbnail
undefined فردا مراسم تشییع است و من تا صبح چشم روی هم نمی‌گذارم. همه‌اش با خودم کلنجار می‌روم که این مردم، شیعیان جنوب، چطور می‌خواهند با پیکر سید مواجه شوند؟ مردمی که همین چند ماه پیش، وسط جنگ، مجبور شده بودند خانه و زندگی‌شان را رها کنند و به زینبیه بروند و همانجا هم خبر شهادت سید را بشنوند؛ در غربت و آوارگی. سوریه که بودم، وقتی از نازحین لبنانی درباره شهادت سید می‌پرسیدم، صورتشان گر می‌گرفت و بی‌وقفه اشک می‌ریختند. بعد وسط بغض و اشک و هق هق از لحظه‌ای می‌گفتند که خبر را شنیده بودند. از لحظه‌ای که همه‌شان، هر کجا که بودند، بی‌ هیچ هماهنگی و بی هیچ فراخوانی ناخودآگاه راه افتاده بودند سمت حرم و پناه برده بودند به حضرت زینب. از لحظه‌ای برایم می‌گفتند که همه‌شان، زن و مرد و بچه، توی صحن نشسته بودند روی زمین و زار می‌زدند و سید را صدا می‌زدند؛ یک سوگواری جمعی. ساعت‌ها مانده بودند و دست آخر با بهت رفته بودند. با بهت از دست دادن عزیزترینشان. مردمی که عمرشان را، شب و روز و ساعت و دقیقه‌شان را، با او گذرانده بودند.undefinedundefinedادامه این روایت را در کتاب "خسوف در بیروت" بخوانید؛ مجموعه هفده روایت از تشییع و فقدان سید عزیزمان.

۱۸:۲۵

thumbnail
دیگر هیچ چیز مثل قبل نمیشود برایم. تا قبل از این زندگی ام با اتفاق دیگری به قبل و بعدش تقسیم میشد. اما از اول آبان ۱۴۰۳، نه زندگی ام، که حتی خودم هم به شبنم قبل و بعد تقسیم شدم. سوریه این کار را با من کرد. سوریه ای که در میانه جنگ اسرائیل با لبنان آغوش باز کرده بود برای آوارگان. سوریه ای که خودش در آستانه سقوط بود و کسی نمیدانست. نشست و برخاست بیست و چند روزه ام با آدمهایی که از دل مرگ آمده بودند این کار را با من کرد. در آغوش گرفتن خطر و نزدیکی با مرگ، وقتی در ایران هنوز جنگی نشده بود. موشکی که درست کوچه پشتی فرود آمد و شبهایی که وقت خواب، به "ایرانی مستهدف" فکر میکردم و به خودمان که ایرانی بودیم و ساختمانی که مال ایرانی ها بود. سوری ها این آخری ها به ایرانی خانه نمیدادند. میگفتند هدف اسرائیلند؛ زن و بچه مردم گناه دارند. گذر از خطر، از مرگ، از حس زیر آوار ماندن، و هم نشینی با آدمهایی که آواره شده بودند و بعضا جانباز و عزیز از دست داده، از من شبنم دیگری ساخت. از من که قبلترش در کرونا، عزیزم روی تخت بیمارستان رفت تا آن طرف مرگ و برگشت. چندبار خودم را در همنشینی ها جای زنانی گذاشتم که عزیزشان رفته بود و برنگشته بود؟ خدا میداند. چندبار خودم را جای زنهایی گذاشتم که بچه هایشان را برای در آغوش گرفتن مرگ/ تو بگو شهادت/ آماده میکردند؟ خدا میداند. این جنگ، انگار اصلا جنگ زنها بود. زنهایی که زنجیر وار، مردهایشان را میفرستند برای مبارزه، پسرهایشان را آماده میکنند برای ادامه مبارزه و دخترهایشان را تربیت میکنند برای ادامه همین خط تا ظهور حضرت حجت. خودشان چکار میکردند؟ پناه میبردند به زنی در زینبیه و درآغوشش جا میگرفتند؛ به عقیله بنی هاشم.سوریه در من زنی دیگر متولد کرد.

۸:۱۹

thumbnail
دنیا جای عجیبی است...به خانه خدا و بقیع نزدیک باشی و نتوانی بروی...ایام فاطمیه باشد و میان کسانی باشی که خیلی هاشان وهابی ان و تو راه به جایی نداری برای اشکی و روضه ای؛ حتی بین چند نفر هموطنت...
این خواست خداست که یک پاکستانی بعد از ده روز به دادت میرسد. وقتی مطمئن میشود ایرانی هستی از توی لیست موسیقی اش مداحی ایرانی روشن میکند و برایت نوای حیدر حیدر میگذارد و نوحه مادر؛و تو روضه ات را مهمان یک راننده پاکستانی میشوی؛ در اتوبوسی که فقط خودت هستی و به سمت دهکده ورزشکارها در ریاض میروی.دنیا جای عجیبی است...

۱۳:۳۸