روایت شماره ۱۶: استادِ کوچکِ مسجد شاه 
در گوشهی حیاطِ باصفای «مسجد شاه» در مشهد، یک نفر منظرهای زیبا و نسبتاً عجیب آفریده بود و باعث شده بود عابران راهشان را کج کنند تا چند لحظهای بایستند و تماشا کنند
.
روی فرشهای حصیری مسجد، دو مردِ بزرگسالِ حدوداً سیساله، با ریشهای جاافتاده و هیکلی درشت، دوزانو و با نهایتِ احترام نشسته بودند. آنها روضهخوان و کاسب بودند؛ مردانی که دنیا را دیده و سرد و گرم آن را چشیده بودند، اما در آن لحظه، شبیه شاگردانِ دبستانی، سراپا گوش شده بودند و چشم از دهانِ استادشان برنمیداشتند
.
اما استاد که بود؟روبهروی آنها پسربچهای سیزدهساله نشسته بود با جثهای لاغر و صورتی که هنوز ردِ کودکی در آن میدرخشید. او یک قبایِ کوچک بر تن داشت و عبایی بر دوش؛ و عمامهای که با دقت روی سرش بسته شده بود، به او هیبتی خاص میبخشید
.
همه چیز از خانهی «آقا سید جواد» شروع شده بود. آن دو مرد به خانهی این عالمِ بزرگ رفته بودند تا از او بخواهند راه و رسمِ زبان عربی را به آنها یاد بدهد. آقا سید جواد، نگاهی به چهرهی پسر باهوشش، «علی آقا» انداخت و با آرامشی که نشان از اعتمادی عمیق داشت، رو به آن دو مرد گفت:«لازم نیست مرا معطل کنید؛ پیش علی آقا درس بخوانید. ایشان برای این کار کافی است!»
حالا سید علیِ آقای نوجوان، درحالیکه کتاب «امثله» و «صرفِ میر» را روی پاهایش گذاشته بود، قواعدِ سخت و پیچیدهی عربی را برای آن دو مرد هجی میکرد
.
خودش سالها بعد با خنده تعریف میکرد:«درس دادن به آنها خیلی بامزه بود! زیر آن عبا و قبا هم خجالت میکشیدم و هم خندهام میگرفت... با عبا و قبا و عمامه میرفتم به این افرادِ بزرگتر از خودم درس میدادم. آنها نسبت به من مردان مسنّی بودند.»
سید علیِ سیزدهساله، درونی پر از تلاطم داشت. قلبش از خجالت تند میزد و شاید سنگینیِ نگاهِ رهگذران را حس میکرد، اما یک چیز او را محکم سر جایش نگه داشته بود: «امضایِ اعتمادِ پدر»
. یاد گرفته بود وقتی مسئولیتی به او سپرده میشود، نباید پشتِ جثهی کوچکش پنهان شود.
آن روزها در گوشهی مسجد شاه، کسی نمیدانست این استادِ کوچک که با حوصله قواعد «صرف» را تکرار میکند، دارد اولین تمرینهای استادی و هدایتگری را پشتسر میگذارد
. او کنار معلمی کردن با آن سن کم یاد گرفت که چطور بر «هیولای خجالت» پیروز شود و کلمات را چنان با قدرت ادا کند که بزرگترها در برابرِ دانشش سرِ تعظیم فرود آورند
.
این آغازِ راهِ تدریسِ کسی بود که بعدها نشان داد برای بزرگ بودن، به سالشمار شناسنامه نیاز نیست؛ بلکه بزرگی در «همت» و «دانشی» است که از سینهی یک نوجوانِ بااراده تراوش میکند
.
برگرفته از کتاب #روایت_آقا
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_نوجوانی#هفته_معلم
روایت قبل : روایت شماره ۱۵: مردی در لباس خادمی 
@aghayeshahid
در گوشهی حیاطِ باصفای «مسجد شاه» در مشهد، یک نفر منظرهای زیبا و نسبتاً عجیب آفریده بود و باعث شده بود عابران راهشان را کج کنند تا چند لحظهای بایستند و تماشا کنند
روی فرشهای حصیری مسجد، دو مردِ بزرگسالِ حدوداً سیساله، با ریشهای جاافتاده و هیکلی درشت، دوزانو و با نهایتِ احترام نشسته بودند. آنها روضهخوان و کاسب بودند؛ مردانی که دنیا را دیده و سرد و گرم آن را چشیده بودند، اما در آن لحظه، شبیه شاگردانِ دبستانی، سراپا گوش شده بودند و چشم از دهانِ استادشان برنمیداشتند
اما استاد که بود؟روبهروی آنها پسربچهای سیزدهساله نشسته بود با جثهای لاغر و صورتی که هنوز ردِ کودکی در آن میدرخشید. او یک قبایِ کوچک بر تن داشت و عبایی بر دوش؛ و عمامهای که با دقت روی سرش بسته شده بود، به او هیبتی خاص میبخشید
همه چیز از خانهی «آقا سید جواد» شروع شده بود. آن دو مرد به خانهی این عالمِ بزرگ رفته بودند تا از او بخواهند راه و رسمِ زبان عربی را به آنها یاد بدهد. آقا سید جواد، نگاهی به چهرهی پسر باهوشش، «علی آقا» انداخت و با آرامشی که نشان از اعتمادی عمیق داشت، رو به آن دو مرد گفت:«لازم نیست مرا معطل کنید؛ پیش علی آقا درس بخوانید. ایشان برای این کار کافی است!»
حالا سید علیِ آقای نوجوان، درحالیکه کتاب «امثله» و «صرفِ میر» را روی پاهایش گذاشته بود، قواعدِ سخت و پیچیدهی عربی را برای آن دو مرد هجی میکرد
خودش سالها بعد با خنده تعریف میکرد:«درس دادن به آنها خیلی بامزه بود! زیر آن عبا و قبا هم خجالت میکشیدم و هم خندهام میگرفت... با عبا و قبا و عمامه میرفتم به این افرادِ بزرگتر از خودم درس میدادم. آنها نسبت به من مردان مسنّی بودند.»
سید علیِ سیزدهساله، درونی پر از تلاطم داشت. قلبش از خجالت تند میزد و شاید سنگینیِ نگاهِ رهگذران را حس میکرد، اما یک چیز او را محکم سر جایش نگه داشته بود: «امضایِ اعتمادِ پدر»
آن روزها در گوشهی مسجد شاه، کسی نمیدانست این استادِ کوچک که با حوصله قواعد «صرف» را تکرار میکند، دارد اولین تمرینهای استادی و هدایتگری را پشتسر میگذارد
این آغازِ راهِ تدریسِ کسی بود که بعدها نشان داد برای بزرگ بودن، به سالشمار شناسنامه نیاز نیست؛ بلکه بزرگی در «همت» و «دانشی» است که از سینهی یک نوجوانِ بااراده تراوش میکند
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_نوجوانی#هفته_معلم
@aghayeshahid
۱۵:۴۱