۱۲:۳۱
بازارسال شده از تربیت رسانهای باران
۱۷:۳۶
بازارسال شده از تربیت رسانهای باران
۴:۰۲
بازارسال شده از محمد لسانی
۱۹:۱۸
بازارسال شده از مهدی واحدی
۱۹:۱۳
بازارسال شده از دین و رسانه
[دو رویکرد در معنادهی به دال شناور ایران]
پ.ن: مدتها بود قصد داشتم در تحسین و تقدیر از اثر ارزشمند محمود کریمی و هوشمندی فرهنگیاش یادداشتی بنویسم، اما مجالش فراهم نمیشد. این یادداشت ناچیز را به او تقدیم میکنم که آن شب در حسینیه امام خمینی ره در شعر و احساس و ادب غوغا کرد..
@dinrasaneh
۷:۵۴
ازسرنوشت
از «ای میهن خدایی» تا «مجسمه شاپور و والرین» [دو رویکرد در معنادهی به دال شناور ایران]
در نظریه و روش تحلیل گفتمان، مفهوم مهمی به نام «دال شناور» وجود دارد. دال شناور، نشانه مهم و ارزشمندی است که گفتمانها بر سر معنادهی به آن در رقابتند. مثلا دال «آزادی» که در یک گفتمان به «رها بودن از قیود و بیبندوباری» و در گفتمان دیگر به «آزادی معنوی» معنا میشود. نکته مهم اینجاست که اهالی عاقل یک گفتمان، یک دال شناور مهم را طرد نمیکنند، بلکه آن را طوری معنادهی میکنند که در خدمت گفتمانشان باشد.
معنادهی به دال شناور چگونه انجام میشود؟ با قرار دادن آن در یک «زنجیره همارزی» و همراه ساختنش با دالهای مرکزی گفتمان خود که معنای تثبیتشده دارند. تمام تلاش گفتمانهای رقیب در تصاحب دال شناور بر این است که آن دال را کنار دالهای مرکزی خودشان بنشانند. البته آن دالهای مرکزی باید چنان قدرتمند باشند که معنا بدهند، نه اینکه معنا بگیرند.
ای میهن خدایی، صحن امام رضایی.. این اوج هنرمندی محمود کریمی برای در آغوش گرفتن دال شناور «ایران» در گفتمان انقلاب اسلامی است. همراه کردن دال شناور «ایران» با دالهای خدا، امام رضا (ع) و عاشورا و معنابخشی به آن در این زنجیره همارزی، هوشمندانه است، اما اوج هنر او در استفاده لطیف از استعاره «صحن» برای ایران است. ایران از «منظر مکانی»، صحن حرم امام رضا (ع) و امتداد مکانی آن مضجع شریف تعریف میشود تا از «منظر گفتمانی» دال ایران، معنایش را از دال امام رضا (ع) بگیرد و در سایه گفتمانی آن باشد.
اینجاست که تفاوت «ای میهن خدایی» با ایدههایی مثل «نشاندن سرباز امروزی کنار سرباز ساسانی و هخامنشی» و برجستهکردن نمادهایی مثل «سنگنگاره پیروزی شاپور بر امپراتور روم» مشخص میشود. در این موارد، کدام دال از کدام دال معنا میگیرد؟ سرباز امروزی از سرباز ساسانی یا سرباز ساسانی از سرباز امروزی؟ به عبارت دیگر، دال شناور «ایران کهن» را زیر چتر گفتمانی خود آوردهایم یا دالهای مرکزی گفتمان خود یعنی اسلام، مقاومت، رزمنده و غیره را به چتر گفتمانی «امپراتوری ایران» هدیه کردهایم؟
در پاسخ باید گفت که شناوری و ثبات دالها مفهومی نسبی-طیفی است. دالهایی که تثبیتشدهتر هستند و در همنشینی در موضع قویتر نشانده میشوند، به دالهای دیگر معنا میدهند. در ایدههایی چون تصویر سرباز ساسانی و هخامنشی، هنگامی که از انبان ذخایر دالهای یک ملت، دالهای تثبیتشدهای چون مجسمه شاپور و سرباز ساسانی را فراخوانی میکنیم و در عملیات معنادهی، آنها را در موضع معناده مینشانیم، بهجای آنکه سرباز ساسانی را معنادهیِ سپاهی-ارتشی کنیم، سرباز سپاهی-ارتشی را معنادهیِ ساسانی خواهیم کرد.
ایران و وطن دالهای شناور مهمی هستند که نباید در دوقطبیهایی همچون امت-ملت، آنها را طرد نماییم، اما شیوه معنادهی و جذب گفتمانی آنها بسیار مهم است.. پ.ن: مدتها بود قصد داشتم در تحسین و تقدیر از اثر ارزشمند محمود کریمی و هوشمندی فرهنگیاش یادداشتی بنویسم، اما مجالش فراهم نمیشد. این یادداشت ناچیز را به او تقدیم میکنم که آن شب در حسینیه امام خمینی ره در شعر و احساس و ادب غوغا کرد.. @dinrasaneh
دقت بفرمایید که یادداشت مهم و دقیق و نقطهزن بالا را من ننوشتهام (که ای کاش به عقلم میرسید و مینوشتم
)خداوند توفیق این فهم عمیق و بیان دقیق را به برادر فاضل و متواضع ما جناب حجتالاسلام دکتر علی قربانی عطا کرده و ایشان در کانال خودشان منتشر کردهاند. من هم به رسم امانت عیناً از همان کانال ارجمند بازارسال کردهام که ظاهراً موجب سوءتفاهم شده. نشانی کانال ایشان زیر همان نوشته درج شده.
ما را به دعا کاش فراموش نسازندرندان سحرخیز که صاحبنفسانند
ما را به دعا کاش فراموش نسازندرندان سحرخیز که صاحبنفسانند
۱۱:۰۷
بازارسال شده از مدرسه دادخواهی ⚖
۵:۱۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
استخدام نیروی موقت (پروژهای) مرکز تماس مؤسسه فرهنگی آموزشی (خانم)
محل فعالیت : تهران محدوده ستارخان و شهرآرا (امکان دورکاری وجود دارد)
ویژگیهای فردی مورد انتظار:خانم محجبه، تحصیلات کارشناسی (ترجیحا رشتههای علوم انسانی)، دارای روحیه اجتماعی، خوشبرخورد، مسئولیتپذیر، منظم و متعهد، دارای مهارت گفتگو و مکالمه تلفنی، ترجیحاً دارای سابقه کاری مرتبط. محدوده سنی ۲۵ تا ۴۰ سال
شرح وظایف:برقراری تماسهای تلفنیثبت نتایج تماسهاپیگیری و ارجاع امور به دیگرواحدها
ساعت کاری بازه زمانی بعد از ظهر
مزایای همکاری:حقوق کل پروژه (حدوداً ۱۰۰ ساعت) مبلغ ۱۵ میلیون تومنمحیط کاری مذهبی، امن و محترمانه
نحوه تماس:جهت همکاری، لطفاً رزومه خود را به نرمافزار بله این شماره ارسال بفرمایید.
مرادی09372531398
تاریخ انتشار آگهی استخدام: 1404/09/19مهلت ارسال رزومه: 1404/09/23
محل فعالیت : تهران محدوده ستارخان و شهرآرا (امکان دورکاری وجود دارد)
ویژگیهای فردی مورد انتظار:خانم محجبه، تحصیلات کارشناسی (ترجیحا رشتههای علوم انسانی)، دارای روحیه اجتماعی، خوشبرخورد، مسئولیتپذیر، منظم و متعهد، دارای مهارت گفتگو و مکالمه تلفنی، ترجیحاً دارای سابقه کاری مرتبط. محدوده سنی ۲۵ تا ۴۰ سال
شرح وظایف:برقراری تماسهای تلفنیثبت نتایج تماسهاپیگیری و ارجاع امور به دیگرواحدها
ساعت کاری بازه زمانی بعد از ظهر
مزایای همکاری:حقوق کل پروژه (حدوداً ۱۰۰ ساعت) مبلغ ۱۵ میلیون تومنمحیط کاری مذهبی، امن و محترمانه
نحوه تماس:جهت همکاری، لطفاً رزومه خود را به نرمافزار بله این شماره ارسال بفرمایید.
مرادی09372531398
تاریخ انتشار آگهی استخدام: 1404/09/19مهلت ارسال رزومه: 1404/09/23
۹:۴۲
بازارسال شده از بسیجدانشجوییدانشگاهامامصادق(ع)
#دفتر_محیا#واحد_فرهنگی__
۴:۱۶
بازارسال شده از رویداد نوآوریهای آموزشی چهارسوق
او از خاطره طاها میگوید. دانشآموزی که از جریان روزمره زندگی بر اثر فقدان کاپتان پرایس جدا شده است. ایده غفاری طرح مفهومی تحت عنوان تربیت رسانهای در عوض سواد رسانهای است.
برای آشنایی با ایده او به ویدیوی کامل سخنرانی در سایت یا آپارات چهارسوق مراجعه کنید.
بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | شاد | سایت
۱۶:۳۵
بازارسال شده از پرورشی ایران(وزارت آموزش و پرورش)
🪧
در این بسته نمایشگاهی،
#ایرانمون #دهه_فجر #ایران_قوی #جهاد_تبیین
☞ ̄
پرتال | شاد | ویراستی | آپارات | ایتا | بله
۴:۲۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
دیاف، سرعت، فاصله، ۲۶ . شستِ دستِ راست فنر شاتر را کوک میکند.درست در وسط این دشت که دور تا دور کوهها محصورش کردهاند، چشمانم را میبندم و به باد گوش میسپارم. در خیالم دلم میخواهد تنهای تنها باشم و در میان این خرابهها به دنبال نشانی از آشنایی بگردم. حس غریبی دارم از این صدای آشنای قرآن.
دیاف، سرعت، فاصله، ۲۷ . بار دیگر انگشتِ شستِ دستِ راستم ناخودآگاه ضامنِ فنرِ شاترِ دوربین را میچرخاند و چشمانم از پشت لنز، صورت معصوم کودک دیگری را جستجو میکند که به نظارهی ما ایستاده است. درست در وسط این دشت که در میان کوهها به دام افتاده است، گویی من و مهدی و علیرضا گم شدهایم.
دیاف، سرعت، فاصله، ۲۸ .هوا گرم است. هنوز چند ساعت دیگر وقت باقی است. مهدی دختر بچههای کوچک را زیر آن تک درخت دور خودش جمع کرده است و برایشان قصه میگوید. من میچرخم و عکس میگیرم و علیرضا … حس غریبی دارم از این صدای آشنای قرآن؛ و علیرضا را نمیبینم. او در ویرانههای خانهی مجاور پسربچههای شیطان و بازیگوش را با صدای خوش خودش به بند کشیده است...
-وقتی نوزدهساله بود-
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۶:۴۹
ما لابلای خانههای ویران مردم کار میکردیم. توی هر حیاطی که تلّی از آوار کنارش ریخته بود را پِی کنده بودیم و یک خانه شصت – هفتاد متری میساختیم. توی روستا کلی بچهی قد و نیمقد بود که چشم امیدشان به این صد نفر دانشجوی تهرانی بود که آمده بودند برایشان خانه بسازند. دور و بر ما ول میچرخیدند و بازی میکردند. روزهای اول کاری به کارشان نداشتیم. اما بعد دیدیم نمیشود نادیده گرفتشان.
دو تا از همراهان سال اولی ما داوطلب شدند که بچّهداری کنند: مهدی و علیرضا که هر دو یک سال از من کوچکتر بودند. غریبه نبودیم. سالهای قبل هممدرسهای بودیم و بالاخره چهار دفعه چشم تو چشم شده بودیم. در آن روزگار باستانی، کار فرهنگی کردن در اردوی جهادی کسر شأن بود و دو دره بازی به حساب میآمد. برای همین کمتر کسی از آدمبزرگهای اردو حاضر به این کار میشد. آن دو تا رفیق جوان اما با سر شیرجه زدند در این موقعیت خطیر و یک مهدکودک سیّار به راه انداختند. بچهها را جمع میکردند دور خودشان؛ قصه و سرود و قرآن و بازی.
تودهٔ پر سر و صدای کودکان مثل یک دسته کبوتر جَلد که دور تا دور لانه چرخ میزنند، با مهدی و علیرضا از این طرف روستا به آن طرف کشیده می شدند و جیک جیک میکردند. تماشای آن مهدکودکِ بیقاعده لذت غریبی برایم داشت. آن وقتها نمیدانستم که این لذت غریب، مسیر زندگیام را تغییر خواهد داد و برای همیشه معلم خواهم شد... تمام روز از دور نگاهشان میکردم و به حس و حالشان غبطه میخوردم.
-وقتی نوزدهساله بود-
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۶:۵۰
این اخلاقش را دوست میداشتم. دافعهٔ هوشمندانهای بود برای آدمی که اگر از خودش مراقبت نمیکرد باد او را به هر کجا میبُرد.
-وقتی نوزدهساله بود-
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۶:۵۰
در همین عکسی که نماز میخوانند، به دستهای کشیده و محکم او در قنوت خیره شوید: این خودِ خودِ علیرضاست: نوزده ساله است؛ جدّی است؛ متواضع است؛ و هیچ انگار نمیکند که کسی دارد او را تماشا میکند؛ خودش است.
ده سال بعد که برادرش «محمدحسین» را دیدم و آن مرد استوار که پدرش بود، «حاج رضا»، را شناختم، تازه فهمیدم که این فولاد آبدیده در کودکی در کدام کورهای تفتیده و در کدام کارگاهی ورز داده شده است...
-وقتی نوزدهساله بود-
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۶:۵۲
من به عنوان مستندساز اردوها از این عکسها زیاد گرفتهام؛ اما این یکی فرق میکند: موضوع این عکس «علیرضا» است و من واقعاً خوشبختم که در این ۲۴ سال کسی نفهمیده آن «آهوی رهای دشتهای سبزی» که من پای این دیوارِ آجری شکار کردهام، با قلبِ «پلنگ سنگی دروازههای بستهٔ شهر» چهها که نکرده است.
خودآهوانه به دام من آمدی تو، وگرنهمن این بهار در اندیشهٔ شکار نبودم
یکی از آخرین روزهای اردو، بعد از عاشورا بوده حتماً، بعدازظهر نشسته بودم گوشهٔ حیاط، و برخی خوابیده بودند یا بازی میکردند یا هر چه -و این وقتی بود که من شیفتهٔ علیرضا شده بودم- که دیدم تنهایی پای دیوار ایستاده به تکمیل دیوارنوشتهای که چند روز برایش زحمت کشیده بودند: با قلموی نازک و رنگ قرمز دارد سایهها را تکمیل میکند؛ پریدم و دوربینم را آوردم و این عکس را گرفتم.
این تصویر، شاهبیتِ غزلِ علیرضاست: جوانی که قرآن میخوانَد، قرآن با گوشت و خون او آمیخته میشود و در جمال او ظاهر میشود و از قلب او بیرون میریزد و دنیا را به رنگ خودش خونین میکند.
-وقتی نوزدهساله بود-
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۶:۵۴
چند بخش کوتاه از آن یادداشت را همینجا گذاشتم و اصل آن را میتوانید در ازسرنوشت ببینید:http://azsarnevesht.ir/post/795
#علیرضای_شهید#شهید_علیرضا_زهدی
۱۹:۳۳