عکس پروفایل کارتن جدید باب اسفنجی اهنک انمیشن دخترانهک

کارتن جدید باب اسفنجی اهنک انمیشن دخترانه

۳.۷ هزار عضو
عکس پروفایل کارتن جدید باب اسفنجی اهنک انمیشن دخترانهک
۳.۷ هزار عضو

کارتن جدید باب اسفنجی اهنک انمیشن دخترانه

undefined قصه کودکانه صوتی جدیدundefined آموزش نقاشی ساده و زیبا دخترانهundefined عکس نقاشی ساده و زیباundefined نقاشی ساده دخترانه با مداد رنگیundefined آموزش نقاشی برای کودکان ۸سالهundefined نقاشی سخت و زیباundefined نقاشی آسون بچه گانهundefined فیلم انیمیشن جدید دوبله فارسیundefined فیلم کاردستی آسان
thumbnail
داستان کودکانه کوتاه ، حکایت قشنگ و خواندنی بهلول و زبیده خاتون همسر هارون الرشید (دیده و ندیده)

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت.
جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: «بهلول، چه می‌سازی؟»
بهلول با لحنی جدی گفت: «بهشت می‌سازم.»
همسر هارون که می‌دانست بهلول شوخی می‌کند، گفت: «آن را می‌فروشی؟!»
بهلول گفت: «می‌فروشم.»
زبیده خاتون پرسید: «قیمت آن چند دینار است؟»
بهلول جواب داد: «صد دینار.»
زبیده خاتون گفت: «من آن را می‌خرم.»
بهلول صد دینار را گرفت و گفت: «این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می‌نویسم و به تو می‌دهم.»
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی‌رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: «این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده‌ای!وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: «یکی از همان بهشت‌هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!» 
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: «به تو نمی‌فروشم.» 
هارون گفت: «اگر مبلغ بیشتری می‌خواهی، حاضرم بدهم.»
بهلول گفت: «اگر هزار دینار هم بدهی، نمی‌فروشم.» 
هارون ناراحت شد و پرسید: «چرا؟!»
بهلول گفت: «زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می‌دانی و می‌خواهی بخری، من به تو نمی‌فروشم!»
داستان کودکانه کوتاه ، داستان شاه وزیر و وفای سگداستان کودکانه کوتاه پدر پیر و پسر جوانundefined داستان کودکانه کوتاه ملانصرالدین و مرد تشنهundefined داستان کوتاه کودکانه ، جنازه ای که کسی بالای سرش حاضر نشد@cartoonito

۵۵۳

۸:۵۶