https://eitaa.com/fatemeh_aakbari
کانال خانم دکتر رادیولوژیستی که مامان طاها، ثنا و کوثر هستن.در هفته ۹ بارداری متوجه میشن کوثر خانم یه کروموزوم اضافی دارل و در هفته ۱۲ متوجه میشن مشکل قلبی داره.
اماتصمیم می گیرن دخترکشون رو به دنیا بیارن....در این ۱۵ ماهی که کوثر خانم موطلایی باعزت از خدا گرفت مامانش کانال رو زدن تا تلاش کنن سقط های کمتری اتفاق بیفته...و موفق هم شدن....کوثر دوشنبه رفت بهشت....
و من از اون روز دارم به رسالت مامانش فکر می کنم و ماموریت کوثر....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
کانال خانم دکتر رادیولوژیستی که مامان طاها، ثنا و کوثر هستن.در هفته ۹ بارداری متوجه میشن کوثر خانم یه کروموزوم اضافی دارل و در هفته ۱۲ متوجه میشن مشکل قلبی داره.
اماتصمیم می گیرن دخترکشون رو به دنیا بیارن....در این ۱۵ ماهی که کوثر خانم موطلایی باعزت از خدا گرفت مامانش کانال رو زدن تا تلاش کنن سقط های کمتری اتفاق بیفته...و موفق هم شدن....کوثر دوشنبه رفت بهشت....
و من از اون روز دارم به رسالت مامانش فکر می کنم و ماموریت کوثر....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
۱۵:۱۵
مامانی جونشماالآنلابدهمینقدر رها...تو بهشتیه لباس سفید تنت کردی...شاید سوار تاب شدیو موهای طلاییت رهاست توی باد...
من؟!همینجام مامان...تو زندان دنیا...قفسه سینه م سنگینه...انگار که سنگ لحد روشه...نفسم سخت بیرون میاد...
ولیبازی کن مامان جون...نگران منم نباش... داغت از داغی که حضرت رباب دید که سنگین تر نیست...
راستیاونجا یه پسره هست، اسمش علی اصغره... یه دختره هم هست، اسمش رقیه ست... باهاشون خیلی دوست شو! شما رو سپردم بهشون که هواتو داشته باشن
دخترِ مظلومِ من... دوستت دارم مامانی🤍
https://eitaa.com/fatemehakbari00https://ble.ir/fatemehakbari00
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
من؟!همینجام مامان...تو زندان دنیا...قفسه سینه م سنگینه...انگار که سنگ لحد روشه...نفسم سخت بیرون میاد...
ولیبازی کن مامان جون...نگران منم نباش... داغت از داغی که حضرت رباب دید که سنگین تر نیست...
راستیاونجا یه پسره هست، اسمش علی اصغره... یه دختره هم هست، اسمش رقیه ست... باهاشون خیلی دوست شو! شما رو سپردم بهشون که هواتو داشته باشن
دخترِ مظلومِ من... دوستت دارم مامانی🤍
https://eitaa.com/fatemehakbari00https://ble.ir/fatemehakbari00
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
۱۵:۱۶
برای بار دوم یا سوم در طی چند سال اخیر این بار مصمم تر رفتم سایت بهزیستی و در قسمت فرزندخواندگی فرم پر کردم
.
برای خودش هفت خوانیه. البته شاید برای بقیه اینطوری نباشه ،ولی برای من که وسط کارهای مدرسه و هیاهوی همیشگی کارهامون باید بگردم دنبال مدارک و اسکن کنم و بعد هم بارگذاری، واقعا طاقت فرسا بود
. کلا کارهای اداری برای من و همسرم جزء پروژه های قفل شده است.
آخر سر هم یکی از دوستهام که با هم همکار هستیم، به دادمون رسید
و بخش خوبیش رو انجام داد.*مسئله اینجا بود که هر جایی به نقص پرونده میخوردیم سایت بسته میشد
و باید صبر می کردیم که کد مجدد برامون بیاد. خلاصه یه کار به ظاهر ساده نزدیک به یک هفته طول کشید.*
بعضی قسمتهاش هم بامزگی های خاص خودش رو داشت مثل اینکه ما تو مدرسه به طور رسمی فیش حقوقی نداریم. به مسئول مالیمون گفتم فیش حقوقی میخوام و ایشون میخواستن دقیق بدونن ماجرا چیه که نامه ی خیلی دقیقی بزنن در نتیجه مجبور شدم توضیح بدم فیش رو برای کجا میخوام و بنده ی خدا چند دقیقه سکوت کردن
و گفتن ان شاءالله خیره.پیش خودم گفتم الان میگن این زن و شوهر از آوردن دو تا برادر درس عبرت نگرفتن دوباره رفتن سراغ پروژه ی جدید.
خلاصه همسایه ها یاری کردن
و ما از خوان اول رد شدیم و پیامک اومد که کارها با موفقیت انجام شد.مرحله ی بعدی تماس از طرف بهزیستی بود و ما همچنان منتظر بودیم که بهمون زنگ بزنن.
#فرزند_خواندگی#طرح_میزبان
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
برای خودش هفت خوانیه. البته شاید برای بقیه اینطوری نباشه ،ولی برای من که وسط کارهای مدرسه و هیاهوی همیشگی کارهامون باید بگردم دنبال مدارک و اسکن کنم و بعد هم بارگذاری، واقعا طاقت فرسا بود
آخر سر هم یکی از دوستهام که با هم همکار هستیم، به دادمون رسید
بعضی قسمتهاش هم بامزگی های خاص خودش رو داشت مثل اینکه ما تو مدرسه به طور رسمی فیش حقوقی نداریم. به مسئول مالیمون گفتم فیش حقوقی میخوام و ایشون میخواستن دقیق بدونن ماجرا چیه که نامه ی خیلی دقیقی بزنن در نتیجه مجبور شدم توضیح بدم فیش رو برای کجا میخوام و بنده ی خدا چند دقیقه سکوت کردن
خلاصه همسایه ها یاری کردن
#فرزند_خواندگی#طرح_میزبان
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
۲:۵۰
نمیدونم من اینطوریم یا برای بقیه هم اینجوری پیش میره که وقتی به چیزی فکر می کنم تمام کائنات نشونه ها رو به سمتم سرازیر می کنن.
در گیر و دار فکر کردن به فرزندخواندگی بودم و تلاشهای ارتباط گرفتن با بهرویش و فکر کردن به راضی نبودن پدر و مادرم و هزار و یک فکر دیگه و اینکه بالاخره ما اگر هم روزیمون بشه بچه ی چند ساله بهمون تعلق می گیره که متوجه شدم یکی از آشناهامون بچه ای رو به فرزندی قبول کردن.
خیلی سریع بهشون
پیام دادم. ایشون توضیحات خوبی بهم دادن. دو تا پسر ۱۱ و ۱۳ ساله داشتن و یه
نوزاد یک ماهه بهشون داده بودن.* قسمت جالب ماجرا این بود که وقتی دوستمون برای فرزندخواندگی اقدام کرده بودن نمی دونستن خانم برادرشون بارداره و دقیقا وقتی نوزاد رو بهشون تحویل دادن زندایی عزیز زایمان کرده بودن و به پسرک جدید شیر دادن و به لطف خدا بدون دردسرهای بی شمار بچه به مامان و مامان بزرگ محرم شده بود.*
دوستمون تخصص خوبی در
تحقیق و پیگیری داشت و برای من خوب جا انداخت که نباید دلسرد شد و تمام مراحل رو بریم و به حرف کارشناسها توجهی نکنیم. با تحقیقات میدانی ایشون بود که فهمیدم همه چیز وقتی تو کمیته شرکت می کنیم معلوم میشه و البته و مهمتر از اون خواست خداست که تعیین می کنه بچه ی چند ساله
و با چه جنسیتی پا به خونمون میذاره.
در نهایت بهم گفتن که خانواده شون راضی نبودن و کل پروژه رو به پیامبر سپرده بودن و گره ها کم کم باز شده.
همونجا منم با پیامبر یه صحبت ضمنی کردم و ازشون کمک گرفتم
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#دوست_پیگیرم#سپردن_کل_پروژه_به_پیامبر#نشونه_های_زمین_و_آسمون#متصدی_اصلی_فرزند_خواندگی
در گیر و دار فکر کردن به فرزندخواندگی بودم و تلاشهای ارتباط گرفتن با بهرویش و فکر کردن به راضی نبودن پدر و مادرم و هزار و یک فکر دیگه و اینکه بالاخره ما اگر هم روزیمون بشه بچه ی چند ساله بهمون تعلق می گیره که متوجه شدم یکی از آشناهامون بچه ای رو به فرزندی قبول کردن.
خیلی سریع بهشون
دوستمون تخصص خوبی در
در نهایت بهم گفتن که خانواده شون راضی نبودن و کل پروژه رو به پیامبر سپرده بودن و گره ها کم کم باز شده.
همونجا منم با پیامبر یه صحبت ضمنی کردم و ازشون کمک گرفتم
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#دوست_پیگیرم#سپردن_کل_پروژه_به_پیامبر#نشونه_های_زمین_و_آسمون#متصدی_اصلی_فرزند_خواندگی
۱۸:۳۱
ما همچنان منتظر بودیم
و من چند روز یکبار به شماره ای که از اینترنت پیدا کرده بودم
زنگ میزدم. شماره مخصوص بخش فرزندخواندگی در شعبه ی بهزیستی منطقه ی محل زندگیمون بود.
فکر نمی کنم غیر از یکبار موفق شده باشم با کسی صحبت کنم. همیشه بوق میخورد و کسی جواب نمی داد.
چند باری هم با اپراتور صحبت کردم ایشون وصل می کرد و بعد از چند دقیقه می گفت: خانم یا نیستن یا نمیدونم چرا جواب نمیدن. اون یکبار هم که خانمی برداشت گفت: صبر کنین خودمون بهتون زنگ می زنیم. بعد از این موفقیت بزرگ با شنیدن توضیحات مفصل یاد چند سال پیش افتادم که حضوری رفته بودم همین قسمت، بابت فرزندخواندگی سوال کنم. یه اتاقی رو بهم نشون دادن که سه تا خانم خیلی گرم باهم مشغول صحبت بودن. در که زدم برگشتن و منو نگاه کردن. گفتم در مورد فرزندخواندگی سوال دارم سه تایی با انگشت، دیواری رو بهم نشون دادن. برگشتم و دیدم یه کاغذ روی دیوار چسبونده شده و روش نوشتن؛ پاسخ به سوالات مربوط به فرزندخواندگی فقط سه شنبه ها. با تعجب
نگاهشون کردم و اومدم بیرون. تا شب داشتم فکر می کردم خب چرا بقیه ی روزها به خودشون سختی میدن و میان سر کار
.بالاخره بهمون زنگ زدن. با همسرم سر ساعت ۸ که گفته بودن پشت در اتاق فرزندخواندگی بودیم. تا نیم ساعتی که کسی توجهی نکرد
و بعد هم یک خانواده ی دیگه رو صدا کردن و بعد از تموم شدن کار اونها مارو صدا کردن.
خانم کارشناس ازمون راجع به دلیل کارمون سوال پرسیدن و گفتن شما که بچه دارین این کارو نکنین بهتره. ما گذاشتیم روی حساب اینکه میخوان آدمهای مصمم رو تشخیص بدن. بعد هم گفتن به شما احتمالا بچه ی شش ساله بدن. من دیگه داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم. با توجه به توضیحات دوستم و تحقیقات مفصل خودم گفتم نه اینطور نیست. ما یه زوج زیر ۴۲ سال هستیم و یه پسر ۴ ساله داریم. قانونا حتی نوزاد پسر هم به ما تعلق می گیره. میدونم که دختر رو سخت میدن ولی پسر اینطوری نیست و شما میتونین بگین ما بچه ی اینقدر کوچیک نداریم نه اینکه کلا بگین فقط ۶ ساله به شما میدن. اون خانم دوباره همون حرفها رو تکرار کردن .من ازشون پرسیدم ما الان در طرح میزبان هم شرکت کردیم با این تداخلی نداره؟؟ که ایشون گفتن چرا باید فقط یه جا باشین و اصلا چرا میخواین غیر از میزبان اینحا هم باشین. ما گفتیم خب بچه ی مهمان رو ازمون میگیرن و ایشون با یک اعتماد به نفس بالایی گفت: چرا بگیرن؟ وقتی شما و بچه به هم وابسته شده باشین. حتما میدن به خودتون با همون بهرویش پیش برین خیلی بهتره.
وقتی از در اتاق بیرون اومدیم همسرم بلافاصله گفت: این خانم تمام اطلاعاتش اشتباه بود همه چیز رو برعکس بقیه می گفت. خیلی هم علاقه نداشت کارمون راه بیفته.خلاصه
سردرگم سوار ماشین شدیم و تصمیم گرفتیم با همون بهرویش پیش بریم و بیشتر از این خودمون رو اسیر حرفهای این و اون نکنیم.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی
وقتی از در اتاق بیرون اومدیم همسرم بلافاصله گفت: این خانم تمام اطلاعاتش اشتباه بود همه چیز رو برعکس بقیه می گفت. خیلی هم علاقه نداشت کارمون راه بیفته.خلاصه
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی
۱۷:۴۸
باید الان بندرعباس و در حال برگزاری کارگاه می بودیم ولی تو بانک نشستم و دارم ماجرای دیشب رو می نویسم. دو سه ساعت قبل از رفتن به
فرودگاه، مسئول هماهنگی سفر تماس گرفتن، کلی عذرخواهی کردن و گفتن پروازهای بندرعباس به خاطر گرد و غبار کنسل شده.
پسرک طبق قرار قبلی به خاطر سفرمون؛ رفت خونه ی دوستش مهمونی و نمیدونم چطور به ذهنم رسید سینمای
دو نفره بریم. چیزی که در ۵ سال گذشته اتفاق نیفتاده بود و باز نمیدونم چطور شد سر از فیلم بچه ی مردم درآوردیم درحالی که اولویتم مجنون بود.
دم سینما همسرم پرسیدن: چون فیلم مربوط به بچه های بهزیستیه انتخابش کردی؟ انگار یه سطل آب ریختن روی سرم ،چون اصلا نمیخواستم درباره ی این موضوعات فعلا چیزی بشنوم چه برسه که برم یه فیلم دقیقا با همین موضوع ببینم....فقط روی حساب تعریف منصوره مصطفی زاده و چند نفر دیگه فکر کرده بودم بریم یه فیلم خوب ببینیم....
تازه عذاب وجدان شب شهادت هم داشتم که چه کاری بود به جای سینما رفتن اصلا می رفتیم هیاتو خلاصه، بالاخره با ملغمه ای از احساسات روی صندلی سینما نشستم و دقیقا
دو ساعت، چند دقیقه یکبار خندیدم و چند دقیقه بعدش اشک ریختم...و نوشته ی آخر فیلم من رو چسبوند به صندلی سینما...
-
تقدیم به شهدای مظلوم بهزیستی....*
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#فیلم_تراز#بچه_مردم#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#شهدای_مظلوم_بهزیستی#کاش_مامان_مهین_باشیم#دقیقا_متناسب_باموضوع_کانال
پسرک طبق قرار قبلی به خاطر سفرمون؛ رفت خونه ی دوستش مهمونی و نمیدونم چطور به ذهنم رسید سینمای
دم سینما همسرم پرسیدن: چون فیلم مربوط به بچه های بهزیستیه انتخابش کردی؟ انگار یه سطل آب ریختن روی سرم ،چون اصلا نمیخواستم درباره ی این موضوعات فعلا چیزی بشنوم چه برسه که برم یه فیلم دقیقا با همین موضوع ببینم....فقط روی حساب تعریف منصوره مصطفی زاده و چند نفر دیگه فکر کرده بودم بریم یه فیلم خوب ببینیم....
تازه عذاب وجدان شب شهادت هم داشتم که چه کاری بود به جای سینما رفتن اصلا می رفتیم هیاتو خلاصه، بالاخره با ملغمه ای از احساسات روی صندلی سینما نشستم و دقیقا
-
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#فیلم_تراز#بچه_مردم#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#شهدای_مظلوم_بهزیستی#کاش_مامان_مهین_باشیم#دقیقا_متناسب_باموضوع_کانال
۱۱:۵۲
رهبری رفتن خونه ی خانواده شهیدی که دو تا از شهیدهاشون رو از شیرخوارگاه آورده بودن وقتی خیلی کوچیک بودن...کاش ماها هم همچین لیاقتهایی داشته باشیم.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#یتیم_شهید_بشه#بچه_ات_شهید_بشه#اونم_فرزند_خونده_ات#با_یه_تیر_صد_تا_نشون
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#یتیم_شهید_بشه#بچه_ات_شهید_بشه#اونم_فرزند_خونده_ات#با_یه_تیر_صد_تا_نشون
۱۰:۴۵
خلاصه رفتم سراغ بهرویش،بهرویش رو از کجا پیدا کرده بودم؟از یک کانال ایتا که تجربیات مادرانه شون رو مینویسن به اسم دکتر موتر.
یه شب داشتم کانالشون رو نگاه می کردم که دیدم راجع به جایی دارن حرف میزنن که خواهرشون از اونجا بچه گرفتن...سریع عضو کانال شدم. به ادمین پیام دادم. و بعد از پیگیری های زیاد تونستم آقای عابدشاهی مسئولشون رو به همسرم وصل کنم. بالاخره دو نفر آفای سرشلوغ تونستن باهم
تلفنی صحبت کنن.* شماره ی خانمی رو به من دادن و من با ایشون در شیرخوارگاه شبیر قرار گذاشتم.*
روز موعود همراه همسرم و دو تا از دوستانم که همکار هم هستیم رفتیم شیرخوارگاه.
خاطراتم از سر زدن به بچه ها در نوجوونی، همراه دوست صمیمیم مونا جلوی چشمم رژه رفتن. شبیرخیلی بزرگ شده بود. خیلی بزرگ و خیلی شیک. رسیدیم به طبقه ی مورد نظر و برای اولین بار آقای عابدشاهی و همکارشون خانم بهروان رو دیدیم. اون روز راجع به طرح میزبان برای اولین بار توضیحاتی شنیدیم و بچه های درحال درمان.* آقای عابدشاهی گفتن فکر می کنین بتونین ۲۰ تا خانواده رو بیارین پای کار؟؟و از مدرسه ای در مشهد صحبت کردن که وقتی تمام خانواده ها وارد طرح میزبان شدن برای مدتی کل شیرخوارگاههای مشهد خالی شده...*
همونجا به همسرم گفتم من اصلا برای طرح میزبان آمادگی ندارم. نظر ایشون این بود که با توجه به مخالفت خانواد ی من شاید میزبان چون بچه همیشه پیشمون نیست گزینه ی بهتری باشه...
ما چهار نفر با سری پر از فکر و
سوال از شیرخوارگاه بیرون اومدیم و قرار شد بعد از اینکه فکرامون رو کردیم بهشون
زنگ بزنیم و مدارکمون رو ببریم....دوران عجیبی از همون روز برای ما شروع شد...
پ.ن: عکس مربوط به مکالمات بین من و ادمین کانال پدربزرگ خوانده است.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#موسسه_بهرویش#شیرخوارگاه_شبیر#قرار_ملاقات_به_یاد_موندنی
یه شب داشتم کانالشون رو نگاه می کردم که دیدم راجع به جایی دارن حرف میزنن که خواهرشون از اونجا بچه گرفتن...سریع عضو کانال شدم. به ادمین پیام دادم. و بعد از پیگیری های زیاد تونستم آقای عابدشاهی مسئولشون رو به همسرم وصل کنم. بالاخره دو نفر آفای سرشلوغ تونستن باهم
روز موعود همراه همسرم و دو تا از دوستانم که همکار هم هستیم رفتیم شیرخوارگاه.
همونجا به همسرم گفتم من اصلا برای طرح میزبان آمادگی ندارم. نظر ایشون این بود که با توجه به مخالفت خانواد ی من شاید میزبان چون بچه همیشه پیشمون نیست گزینه ی بهتری باشه...
ما چهار نفر با سری پر از فکر و
پ.ن: عکس مربوط به مکالمات بین من و ادمین کانال پدربزرگ خوانده است.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#موسسه_بهرویش#شیرخوارگاه_شبیر#قرار_ملاقات_به_یاد_موندنی
۱۷:۰۷
از همون روز انگار تصمیمون رو گرفته بودیم . رفتیم به سمت وقت گرفتن برای جلسه ی حضوری و همزمان شروع کردم با مامانهای مدرسه
صحبت کردن و بهشون پیام دادن.
هر شب به حدود ده نفر پیام می دادم. اگر رضایت اولیه داشتن وارد گروهی میشدن به اسم الله الله فی الایتام و اونجا به سوالاتشون جواب می دادم و وقتی مطمئن میشدن و مثل خود ما قرار بود برن جلسه ی حضوری وارد گروهی میشدن به اسم سابقون.
روز موعود رسید و ما پنج تا خانواده رفتیم شیرخوارگاه آمنه.* لحظه ی ورودمون برای اهالی آمنه یه کم غافلگیر کننده بود. چند تا خانم چادری و آقایونی با ظاهر مذهبی و همسرم به عنوان تیر خلاص با لباس روحانیت.همه با تعجب
میپرسیدن با کی کار دارین ؟و جواب ما: با بهرویش*
دونه دونه هر خانواده
فرم پر می کردیم؛ خانم بهروان و همکاراشون باهامون صحبتهای اولیه رو انجام میدادن و منتظر میموندیم برای رفتن به اتاق مشاوره. از هر کدوم جنسیت مورد نظرمون و سن رو هم میپرسیدن. برای ما اینکه مهمونمون کوچیکتر از پسرمون باشه مهم بود. بچه ای زیر سه سال و جنسیتش مهم نبود. اگر چه خودم دوست داشتم پسری بیاد به خونمون به دو دلیل. اول اینکه همجنس باشن و بتونن همبازی بشن و دوم که دلیل خودخواهانه تری بود چون میدونستم پسرها بیشتر در خانواده ی میزبان میمونن و متقاضی دخترها زیاده.
بالاخره رفتیم اتاق مشاوره. سوالهای زیادی ازمون پرسیدن و یکیش هم این بود که گذشته ی بچه و مشروع بودنش برامون مهمه یانه؟ همسرم محکم گفتن نه. خانم مشاور با تعجب گفتن آخه برای مذهبی ها معمولا خیلی مهمه، شما که روحانی هم هستین .توضیحات همسرم مبنی بر اینکه ما اجازه ی تجسس نداریم؛ هر بچه ای حق حیات داره و اگر بچه ی نامشروعی باشه وظیفه مون سنگین تره ایشون رو قانع و راضی کرد....
تا یادم نرفته بگم هر کدوم حدود ۳۷۰ تا سوال چهار گزینه ای هم علامت زدیم که این بخش واقعا طاقت فرسا بود....قرار شد مدارکمون رو کامل کنیم و براشون بفرستیم و
منتظر خبر بهرویشی ها باشیم.....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#وظیفه_انسانی#تجسس_یا_بی_خیالی#ورود_افتخار_آمیز_به_شیرخوارگاه_آمنه
هر شب به حدود ده نفر پیام می دادم. اگر رضایت اولیه داشتن وارد گروهی میشدن به اسم الله الله فی الایتام و اونجا به سوالاتشون جواب می دادم و وقتی مطمئن میشدن و مثل خود ما قرار بود برن جلسه ی حضوری وارد گروهی میشدن به اسم سابقون.
روز موعود رسید و ما پنج تا خانواده رفتیم شیرخوارگاه آمنه.* لحظه ی ورودمون برای اهالی آمنه یه کم غافلگیر کننده بود. چند تا خانم چادری و آقایونی با ظاهر مذهبی و همسرم به عنوان تیر خلاص با لباس روحانیت.همه با تعجب
دونه دونه هر خانواده
تا یادم نرفته بگم هر کدوم حدود ۳۷۰ تا سوال چهار گزینه ای هم علامت زدیم که این بخش واقعا طاقت فرسا بود....قرار شد مدارکمون رو کامل کنیم و براشون بفرستیم و
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی#وظیفه_انسانی#تجسس_یا_بی_خیالی#ورود_افتخار_آمیز_به_شیرخوارگاه_آمنه
۳:۲۷
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#انس
روی مبل تکنفره نشسته بودم و به سوال دختر همسایه فکر میکردم.
- خاله! چرا همیشه یه چیزی میاری مسجد؟
سینی را دستش دادم و گفتم: «خوبه که.»بعدا به خودم گفتم: «واقعا جواب بهتری نداشتی؟»حالا داشتم به جوابش فکر میکردم.نذری بردن برای نمازگزارانی که بیست نفر هم نمیشدند و بیشترشان بچههایی بودند که حتی نماز نمیخواندند، کمی عجیب بود. جز من کسی نذری نمیآورد، و این تنها بودن، مجبورم کرده بود بیشتر فکر کنم.
صادقانه از خودم پرسیدم: «ارزشش رو داره این همه وقت بذاری چیزی درست کنی؟ اصلا بچهها نیت پشتش رو میفهمن؟» و بعد ناگهان از خودم پرسیدم: «نیت پشتش چیه اصلا؟»یاد بحثی افتادم که از دیروز توی گروههای مجازیام مطرح میشد. موضوع حرفشان «طرح میزبان» بود. بهزیستی این طرح را راه انداخته بود تا خانوادههایی که مایلند، به صورت موقت سرپرستی کودکی را بر عهده بگیرند. کودکانی که خانوادههایشان به دلایلی فعلا پذیرای آنها نیستند. در این مدت اگر مشکل خانواده کودک حل شد، بهزیستی او را به خانواده خودش تحویل میدهد و در غیراینصورت، میرود توی صف فرزندخواندگی. برای خیلیها مثل من، جذاب بود که بشود بچهای را فقط چند ماه به سرپرستی گرفت.اولین سوالی که به ذهنم رسید و توی گروه هم بحثش شد این بود که اصلا چند ماه خانواده داشتن تأثیری در آیندهی آن بچه دارد؟پاسخش را یکی از مادرانی داد که برای دو ماه میزبان نوزادی بود.- میخوام توی این دو ماه با قرآن مأنوسش کنم تا انشاءالله ظرفیتی پیدا کنه که تا آخر عمر بیمه باشه.حرفش که یادم آمد، جوابم را پیدا کردم. من میخواستم بچهها با قرآن و نماز انس بگیرند. حتی اگر کوتاه مدت باشد. نذری بردن باعث میشد با علاقهی بیشتری به مسجد بیایند.ساندویچهای کوکو را که توی سینی میچیدم، صدای قرآن خواندن یکی از بچهها میآمد.
وقتی برگشتم خانه حس خوبی داشتم. روی مبل دراز کشیده بودم که صدای پسرم را شنیدم.- بسم الله الرحمن الرحیم. قل هو الله احد... .
#عذرا_محمدبیگی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
روی مبل تکنفره نشسته بودم و به سوال دختر همسایه فکر میکردم.
- خاله! چرا همیشه یه چیزی میاری مسجد؟
سینی را دستش دادم و گفتم: «خوبه که.»بعدا به خودم گفتم: «واقعا جواب بهتری نداشتی؟»حالا داشتم به جوابش فکر میکردم.نذری بردن برای نمازگزارانی که بیست نفر هم نمیشدند و بیشترشان بچههایی بودند که حتی نماز نمیخواندند، کمی عجیب بود. جز من کسی نذری نمیآورد، و این تنها بودن، مجبورم کرده بود بیشتر فکر کنم.
صادقانه از خودم پرسیدم: «ارزشش رو داره این همه وقت بذاری چیزی درست کنی؟ اصلا بچهها نیت پشتش رو میفهمن؟» و بعد ناگهان از خودم پرسیدم: «نیت پشتش چیه اصلا؟»یاد بحثی افتادم که از دیروز توی گروههای مجازیام مطرح میشد. موضوع حرفشان «طرح میزبان» بود. بهزیستی این طرح را راه انداخته بود تا خانوادههایی که مایلند، به صورت موقت سرپرستی کودکی را بر عهده بگیرند. کودکانی که خانوادههایشان به دلایلی فعلا پذیرای آنها نیستند. در این مدت اگر مشکل خانواده کودک حل شد، بهزیستی او را به خانواده خودش تحویل میدهد و در غیراینصورت، میرود توی صف فرزندخواندگی. برای خیلیها مثل من، جذاب بود که بشود بچهای را فقط چند ماه به سرپرستی گرفت.اولین سوالی که به ذهنم رسید و توی گروه هم بحثش شد این بود که اصلا چند ماه خانواده داشتن تأثیری در آیندهی آن بچه دارد؟پاسخش را یکی از مادرانی داد که برای دو ماه میزبان نوزادی بود.- میخوام توی این دو ماه با قرآن مأنوسش کنم تا انشاءالله ظرفیتی پیدا کنه که تا آخر عمر بیمه باشه.حرفش که یادم آمد، جوابم را پیدا کردم. من میخواستم بچهها با قرآن و نماز انس بگیرند. حتی اگر کوتاه مدت باشد. نذری بردن باعث میشد با علاقهی بیشتری به مسجد بیایند.ساندویچهای کوکو را که توی سینی میچیدم، صدای قرآن خواندن یکی از بچهها میآمد.
وقتی برگشتم خانه حس خوبی داشتم. روی مبل دراز کشیده بودم که صدای پسرم را شنیدم.- بسم الله الرحمن الرحیم. قل هو الله احد... .
#عذرا_محمدبیگی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۵:۳۲
بعد از اینکه کارمون در شیرخوارگاه آمنه تموم شد حدود یک ماه یا بیشتر گذشت. نوروز و شبهای قدر گذشت. فکر می کنم اواخر فروردین بود که بالاخره تماس گرفتن
که چند تا خانواده ای که اول از همه پرونده تشکیل دادن بریم برای دیدار با بچه ها.
روز عجیبی بود🥹. دو روز پشت هم حدود ۶ تا خانواده به نوبت رفتیم و بچه ها رو دیدیم. اونهایی که زودتر رفته بودن تو گروه خبر خوش مواجهه با بچه ها رو میدادن
. خود ما رفتیم به یک اتاق. منتظر بودیم تا خانم بهروان اومدن.
ایشون چند تا ورق رو نگاه کردن و گفتن:حاج آقا سبحان متولد ماه ۱۲ سال ۱۴۰۳ هست.مشکلی ندارین؟همسرم گفتن نه. ایشون دوباره پرسیدن اگر مسئله ای هست یه گزینه دیگه رو معرفی کنیم که همسرم تاکید کردن همین گزینه ای که میگین خوبه. من هم بیشتر اوقات اینجور مواقع احساسم کاملا و صد درصد جلوی تمام جوانب دیگه ام رو میگیره. فقط اشکهام بی اختیار میومد... ضمن اینکه در اتاقهای دیگه ای دوستهام با بچه ها ملاقات می کردن و از دیدن اونها هم شگفت زده شده بودم....
بزرگترین بچه ای که به گروهمون هدیه داده شد یک دختر دو سال و خرده ای بود و کوچیک ترین ها ،مهمونهای ما سه تا خانواده که یک ماهه بودن....
ما بچه ها رو به پرستارها تحویل دادیم و قرار شد فردا برای شرکت در کمیته و تحویل گرفتن نهایی برگردیم....همون روز تصمیم گرفتم خبر رو به خانواده ام بدم. به مامانم پیامک زدم و با بابا از همون شیرخوارگاه؛ تماس گرفتم...خب خبر براشون شوکه کننده بود و طبق انتظارم خوشحالیِ خاصی از این خبر نبود....
با سری پر از سوال و پاهایی که هم سست میشد و هم محکم از اونجا بیرون اومدیم....
قسمت خوش دیدار ما با بچه ها؛ همون اول کار
اذان گفتن بود که هم اشک خودمون و هم اشک پرستارها رو درآورد.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#سبحان_عزیز#طرح_میزبان#شیرخوارگاه_آمنه#مهمان_کوچیک_ما#پیش_به_سوی_ماجرا#نوزادی_که_قرار_بود_به_دوستمون_هدیه_داده_بشه
روز عجیبی بود🥹. دو روز پشت هم حدود ۶ تا خانواده به نوبت رفتیم و بچه ها رو دیدیم. اونهایی که زودتر رفته بودن تو گروه خبر خوش مواجهه با بچه ها رو میدادن
ایشون چند تا ورق رو نگاه کردن و گفتن:حاج آقا سبحان متولد ماه ۱۲ سال ۱۴۰۳ هست.مشکلی ندارین؟همسرم گفتن نه. ایشون دوباره پرسیدن اگر مسئله ای هست یه گزینه دیگه رو معرفی کنیم که همسرم تاکید کردن همین گزینه ای که میگین خوبه. من هم بیشتر اوقات اینجور مواقع احساسم کاملا و صد درصد جلوی تمام جوانب دیگه ام رو میگیره. فقط اشکهام بی اختیار میومد... ضمن اینکه در اتاقهای دیگه ای دوستهام با بچه ها ملاقات می کردن و از دیدن اونها هم شگفت زده شده بودم....
بزرگترین بچه ای که به گروهمون هدیه داده شد یک دختر دو سال و خرده ای بود و کوچیک ترین ها ،مهمونهای ما سه تا خانواده که یک ماهه بودن....
ما بچه ها رو به پرستارها تحویل دادیم و قرار شد فردا برای شرکت در کمیته و تحویل گرفتن نهایی برگردیم....همون روز تصمیم گرفتم خبر رو به خانواده ام بدم. به مامانم پیامک زدم و با بابا از همون شیرخوارگاه؛ تماس گرفتم...خب خبر براشون شوکه کننده بود و طبق انتظارم خوشحالیِ خاصی از این خبر نبود....
با سری پر از سوال و پاهایی که هم سست میشد و هم محکم از اونجا بیرون اومدیم....
قسمت خوش دیدار ما با بچه ها؛ همون اول کار
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#سبحان_عزیز#طرح_میزبان#شیرخوارگاه_آمنه#مهمان_کوچیک_ما#پیش_به_سوی_ماجرا#نوزادی_که_قرار_بود_به_دوستمون_هدیه_داده_بشه
۱۸:۲۳
بالاخره روز موعود رسید. ماها به نوبت می رفتیم کمیته. کمیته در واقع دور هم جمع شدن نفرات مهم و تعیین کننده برای فرزندخواندگی در بهزیستی هست. اونهایی که زودتر رفتن آمار رو به بقیه می دادن و فهمیدیم اتفاق ترسناکی
نیست.
با همسرم وارد اتاق بزرگی شدیم که حدود سی نفر آدم دور یک میز کنفرانسِ خیلی خیلی بزرگ نشسته بودن. به محض ورود آقایی که بالای اتاق نشسته بودن گفتن: به حاج آقای اعلایی؛ ما خدمت ایشون یه سوء سابقه ای داریم. به نظرم آشنا اومدن ولی چیزی یادم نیومد. چند تا سوال ازمون پرسیدن
اینکه هدفمون چیه؟ یه کم خودمون رو معرفی کنیم و اگر شرایطش فراهم بشه بچه رو دائم میخوایم یانه. این جمله رو لطفا خوب یادتون باشه. چند جای دیگه هم برامون تکرار میشه و جمله ی دردناکیه و در واقع بذر امیدی رو از همون اول تو دل آدم میکارن که کار اشتباهیه به نظرم. باید به جاش از اول محکم بگن که به هیچ وجه بچه بهتون تعلق نمیگیره.
خلاصه با سلام و صلوات کارمون تموم شد؛ با
نامه رفتیم شیرخوارگاه آمنه و با سلام و صلواتی پر سر و صدا تر دونه دونه بچه ها
رو تحویل گرفتیم. اوضاع عجیبی بود همه خیلی خوشحال بودن. من اما طبق خیلی از شرایط مشابه مبهوت بودم... همون حالی رو داشتم که اولین بار خانه ی خدا رو دیدم، اولین بار مادر شدم و خیلی از اولین بارهای دیگه... و عجیب تر اینکه اون حال و هوا من رو یاد صحرای محشر مینداخت و این فکر مبهوت ترم می کرد....
با بچه به مدرسه رفتیم..... میخواستم زودتر به پسرم خبر رو بدم ولی از در مدرسه که وارد شدیم عموهای مدرسه با سلام و صلوات و اسفند فضا رو پرشور کرده بودن..... پسرک از دور من رو دید و پرید بغلم.... خیلی آروم بهش گفتم یادته همیشه دوست داشتی یه نی نی بیاد خونمون. این نی نی مهمونمونه. مامان باباش چند وقت کار دارن گفتن امانت
بیاد پیش ما و شما که باهم بازی کنین... قیافه اش دیدنی و مبهوت بود مثل خودم.....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#سبحان_عزیز#طرح_میزبان#امانت_خونمون#کارهای_سخت_عجیب#مهمون_کوچولوی_یک_ماهه
با همسرم وارد اتاق بزرگی شدیم که حدود سی نفر آدم دور یک میز کنفرانسِ خیلی خیلی بزرگ نشسته بودن. به محض ورود آقایی که بالای اتاق نشسته بودن گفتن: به حاج آقای اعلایی؛ ما خدمت ایشون یه سوء سابقه ای داریم. به نظرم آشنا اومدن ولی چیزی یادم نیومد. چند تا سوال ازمون پرسیدن
اینکه هدفمون چیه؟ یه کم خودمون رو معرفی کنیم و اگر شرایطش فراهم بشه بچه رو دائم میخوایم یانه. این جمله رو لطفا خوب یادتون باشه. چند جای دیگه هم برامون تکرار میشه و جمله ی دردناکیه و در واقع بذر امیدی رو از همون اول تو دل آدم میکارن که کار اشتباهیه به نظرم. باید به جاش از اول محکم بگن که به هیچ وجه بچه بهتون تعلق نمیگیره.
خلاصه با سلام و صلوات کارمون تموم شد؛ با
با بچه به مدرسه رفتیم..... میخواستم زودتر به پسرم خبر رو بدم ولی از در مدرسه که وارد شدیم عموهای مدرسه با سلام و صلوات و اسفند فضا رو پرشور کرده بودن..... پسرک از دور من رو دید و پرید بغلم.... خیلی آروم بهش گفتم یادته همیشه دوست داشتی یه نی نی بیاد خونمون. این نی نی مهمونمونه. مامان باباش چند وقت کار دارن گفتن امانت
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#سبحان_عزیز#طرح_میزبان#امانت_خونمون#کارهای_سخت_عجیب#مهمون_کوچولوی_یک_ماهه
۵:۰۵
یکی از سوالهایی که خیلی از ما میپرسن ، در مورد حال و احوال خانواده های میزبان بعد از رفتن بچه هاست .
اینکه چطور میگذره و اصلا آدم زنده میمونه یانه
. کم کم تو حال و هوای مامان باباهایی که مهموناشون رو تحویل دادن شریکتون میکنیم.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye#طرح_میزبان#فرزند_خواندگی
۱۵:۱۷
در قلبم حفره ايست از دلتنگي به عمق تاريخ. آن زمان كه حليمه خاتون محمد امين را به دست مادرش سپرد و يا زماني كه آمنه بانو به حكم قضا و قدر پاره جگرش را به حليمه بانو داد.
من مادرانگي ام رو در طبق گذاشته و تقديم فرشته مهمانم كرده ام،و الان زمان آن رسيده كه تكه اي از جانم را با كاسه اي از اشك هايم بدرقه سرنوشتش كنم تا شايد آن زمان كه مادر فرزندش را نمي شناسد و فرزند مادر را به ياد نمي آورد
فرشته ام بازگردد و دستم را بگيرد، در پيشگاه حق گواهي دهد مادرانگي ام را🥹.
سپيده ي مادر، شايد تو را به صورت زيستي متولد نكرده باشم، اما تو از عمق قلبم زاده شده اي و كدام مادري مي تواند از فرزندش به راحتي دل بكند كه من بتوانم، كه وقت رفتن ديدم كه جانم مي رود.٤ماه ميزبان يكي از زيبا ترين فرشته هاي خدا بودم وخدارو بابت اين نعمت شكر ميكنم و از حضرت زينب(س) ميخوام از صبرشون به قلب ما و بچه هامون سرازير كنند كه به شدت محتاج لطف اين خاندان الهي هستيم.
ان شالله كه اين خدمت مورد قبول حق باشه و اگر قصوري بوده به جلال و جبروتش بر ما ببخشد.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#خداحافظی#طرح_میزبان#امانت_خونمون#کارهای_سخت_عجیب
من مادرانگي ام رو در طبق گذاشته و تقديم فرشته مهمانم كرده ام،و الان زمان آن رسيده كه تكه اي از جانم را با كاسه اي از اشك هايم بدرقه سرنوشتش كنم تا شايد آن زمان كه مادر فرزندش را نمي شناسد و فرزند مادر را به ياد نمي آورد
سپيده ي مادر، شايد تو را به صورت زيستي متولد نكرده باشم، اما تو از عمق قلبم زاده شده اي و كدام مادري مي تواند از فرزندش به راحتي دل بكند كه من بتوانم، كه وقت رفتن ديدم كه جانم مي رود.٤ماه ميزبان يكي از زيبا ترين فرشته هاي خدا بودم وخدارو بابت اين نعمت شكر ميكنم و از حضرت زينب(س) ميخوام از صبرشون به قلب ما و بچه هامون سرازير كنند كه به شدت محتاج لطف اين خاندان الهي هستيم.
ان شالله كه اين خدمت مورد قبول حق باشه و اگر قصوري بوده به جلال و جبروتش بر ما ببخشد.
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#خداحافظی#طرح_میزبان#امانت_خونمون#کارهای_سخت_عجیب
۱۵:۱۸
با پسرک خیلی کوچیک وارد مدرسه ی دخترونه شدیم. همه مات و مبهوت تر از خودم
. زمان نوزادی پسرم، تجربه ی شیر خشک نداشتم حتی برای یک بار
. در نتیجه ناشی و ناوارد بودم و این قضیه متحیرترم کرده بود.
خدا یکدفعه یک نوزاد یک ماهه در دامنم گذاشته بود و قرار بود مراقبش باشم و خب طبیعتاً آماده نبودم . دوستانم که هنوز مدرسه بودن دست به کار شدن،🫖 آب جوشیده رو خنک تر کردن؛ شیر خشک درست کردن و کمکم کردن تجربه ی اولین بار با شیشه شیر دادن رو کنارشون درست انجام بدم
. پسرم حتی شیشه هم نمیخورد و من کاملا با این فضاها بیگانه بودم.
یکی از خاله های مدرسه
سبحان رو نگه داشت و بدو رفتیم دو دست لباس خریدیم
. فکر کردم با توجه به اینکه همسرم جلسه دارن و دیر میان خونه ،با پسرها بریم مهمونی. به خواهر همسرم
زنگ زدم و قرار شد بریم خونشون.
با پسرک نقشه کشیدیم
، عمه رو غافلگیر کنیم و یکدفعه سبحان رو نشونش بدیم.*قیافه ی عمه و دخترشون دیدنی بود. متعجب و حیرت زده به ما و نوزاد تو بغلمون نگاه می کردن. سبحان گریه می کرد و من طبق نظر پرستار شیرخوارگاه منتظر بودم
سه ساعت از شیر خوردنش بگذره تا دوباره شیر بدم. عمه خانم گفتن بابا ول کن نظر پرستار رو، بچه گرسنه است. باز میخواستم طبق نظر پرستار ۶۰ سی سی فقط
شیر بدم که باز عمه جان نظرش غالب شد: بذار هر چی میخواد بخوره، شاید واقعا گرسنه تر از چیزی که فکر می کنیم باشه.
*پسرک حدود ۱۰۰ سی سی شیر خورد و حدود پنج ساعت تخت خوابید...
با سلام و صلوات و بدرقه ی عمه و خانواده اش شب به خونمون رفتیم و ساعتهای نوزاد داریمون تازه شروع شد...
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#طرح_میزبان#مامان_میزبان#بیگانه_با_شیر_خشک#طفلک_محروم_از_شیر_مادر#مهمان_عزیز_وابسته_به_شیشه
خدا یکدفعه یک نوزاد یک ماهه در دامنم گذاشته بود و قرار بود مراقبش باشم و خب طبیعتاً آماده نبودم . دوستانم که هنوز مدرسه بودن دست به کار شدن،🫖 آب جوشیده رو خنک تر کردن؛ شیر خشک درست کردن و کمکم کردن تجربه ی اولین بار با شیشه شیر دادن رو کنارشون درست انجام بدم
یکی از خاله های مدرسه
با پسرک نقشه کشیدیم
*پسرک حدود ۱۰۰ سی سی شیر خورد و حدود پنج ساعت تخت خوابید...
با سلام و صلوات و بدرقه ی عمه و خانواده اش شب به خونمون رفتیم و ساعتهای نوزاد داریمون تازه شروع شد...
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#طرح_میزبان#مامان_میزبان#بیگانه_با_شیر_خشک#طفلک_محروم_از_شیر_مادر#مهمان_عزیز_وابسته_به_شیشه
۱۶:۳۷
شب رو تقریبا نخوابیدیم. بچه به محض اینکه روی تخت گذاشته میشد انگار داشت خفه میشد. دیگه از همه ی دانسته هامون کمک گرفتیم. دستگاه بخور رو نصفه شب از ته یه کابینت پیدا کردیم و روشنش کردیم، بدنش رو روغن مالی کردیم، زیر سرش رو بلند تر کردیم، دیدیم نه فایده ای نداره... نهایتا همسرم سبحان رو راه بردن و نشسته خوابیدن
در نتیجه بالاخره پسرک خوابید.
صبح بعد از گذروندن یک شب سخت در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه
موبایلم زنگخورد. از بهرویش بودن. با کلی مقدمه چینی گفتن، سبحان و دو تاپسر دیگه ای که به دوستامون داده بودن و اونها هم یک ماهه بودن🪪 شناسنامه ندارن. دادیار هم گفته بچه ها غیرقانونی خارج شدن و باید برگردن
. زمان برام متوقف شد. مگه میشه؟؟؟ ما کمیته رفته بودیم، کلی امضا کرده بودیم، اون همه عکس و فیلم از لحظه ی تحویل گرفتن بچه ها موجوده. مگه میشه غیرقانونی بچه از شیرخوارگاه خارج کرد؟
خلاصه که گفتن روشون نمیشه به اون دو نفر دیگه زنگ بزنن و ما اونها رو هم توجیه کنیم و باهم بچه ها رو ببریم تا مشکل شناسنامه شون رو حل کنن. حالا دو تا دوستامون کیا بودن؟ هر کدوم چهار تا بچه داشتن. از تصور اینکه جواب چهار تا بچه شون رو باید چی بدن لرزه به اندامم افتاد. با هزار سلام و صلوات بهشون زنگ زدم و ماجرا رو گفتم.همسراشون رفته بودن سرکار. اینقدرم سر ماجرای میزبان شدن مرخصی گرفته بودن که دیگهنمیتونستن کارشون رو ول کنن.قرار شد با همسرم بریم دنبالشون. به هر کدومشون رسیدم چشمهاشون درست باز نمیشد. معلوم شد هیچ کدوم نخوابیده بودن. چرا؟؟؟؟چون نوزادهای اونها هم نمیتونستن درست نفس بکشن.
سه تا خانم با سه تا نوزاد وارد شیرخوارگاه آمنه شدیم.* بهرویشی ها اومدن. در کمال ناباوری🥺 بچه ها تحویل پرستارهای بخش شدن. در جواب سوال ما که مگه قرار نیست مشکل شناسنامه حل شه؟ گفتن چند روز طول میکشه. اگر بچه ها رو بر نمی گردوندین دردسر درست میشد و طرح میزبان با چالش مواجه میشد. یه سری نکته های دیگه هم گفتن. ما سه تا مات و مبهوت فقط گوش می کردیم.*
در مورد سخت نفس کشیدن بچه ها گفتیم و جواب شنیدیم که اکثرشون اینطوری هستن. چون که تو تخت شیر میخورن و بعدش کسی نمیتونه دونه دونه شون رو بغل کنه. داغمون بیشتر شد...
قرار شد برگردیم خونه و بهمون خبر بدن. وقتی میخواستیم از شیرخوارگاه خارج بشیمنگهبان اونجا پرسیدن: خانما پس بچه ها چی شدن؟اونجا بود که سه تامون اشک ریختیم....
همسرم هم مارو بدون بچه ها دیدن غافلگیر شدن... در سکوت برگشتیم سمت مدرسه.....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#طرح_میزبان#غافلگیری_اول#مهمونهای_یک_روزه#جواب_بچه_ها_رو_چی_بدیم#جواب_تیم_استقبال_از_مهمونها_رو_هم
صبح بعد از گذروندن یک شب سخت در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه
خلاصه که گفتن روشون نمیشه به اون دو نفر دیگه زنگ بزنن و ما اونها رو هم توجیه کنیم و باهم بچه ها رو ببریم تا مشکل شناسنامه شون رو حل کنن. حالا دو تا دوستامون کیا بودن؟ هر کدوم چهار تا بچه داشتن. از تصور اینکه جواب چهار تا بچه شون رو باید چی بدن لرزه به اندامم افتاد. با هزار سلام و صلوات بهشون زنگ زدم و ماجرا رو گفتم.همسراشون رفته بودن سرکار. اینقدرم سر ماجرای میزبان شدن مرخصی گرفته بودن که دیگهنمیتونستن کارشون رو ول کنن.قرار شد با همسرم بریم دنبالشون. به هر کدومشون رسیدم چشمهاشون درست باز نمیشد. معلوم شد هیچ کدوم نخوابیده بودن. چرا؟؟؟؟چون نوزادهای اونها هم نمیتونستن درست نفس بکشن.
سه تا خانم با سه تا نوزاد وارد شیرخوارگاه آمنه شدیم.* بهرویشی ها اومدن. در کمال ناباوری🥺 بچه ها تحویل پرستارهای بخش شدن. در جواب سوال ما که مگه قرار نیست مشکل شناسنامه حل شه؟ گفتن چند روز طول میکشه. اگر بچه ها رو بر نمی گردوندین دردسر درست میشد و طرح میزبان با چالش مواجه میشد. یه سری نکته های دیگه هم گفتن. ما سه تا مات و مبهوت فقط گوش می کردیم.*
در مورد سخت نفس کشیدن بچه ها گفتیم و جواب شنیدیم که اکثرشون اینطوری هستن. چون که تو تخت شیر میخورن و بعدش کسی نمیتونه دونه دونه شون رو بغل کنه. داغمون بیشتر شد...
قرار شد برگردیم خونه و بهمون خبر بدن. وقتی میخواستیم از شیرخوارگاه خارج بشیمنگهبان اونجا پرسیدن: خانما پس بچه ها چی شدن؟اونجا بود که سه تامون اشک ریختیم....
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#طرح_میزبان#غافلگیری_اول#مهمونهای_یک_روزه#جواب_بچه_ها_رو_چی_بدیم#جواب_تیم_استقبال_از_مهمونها_رو_هم
۱۶:۴۲
جمعه شهید آورده بودن
.چقدر دویدیم تا برسیم و لطف خدا به آخرین کانتینر جلوی معراج رسیدیم.
مصطفی گریه کرد که همه شون رفتن و تموم شدن،من اما خوشحال گفتم مامان بخند؛ این چند تا شهید موندن تا ما وایسیم و ببینیمشون🥹.اون دوست داشت کانتینرها از جلومون رد شن و بره بالا پیش سربازها و معترض بود که شهیدها خودشون اومدن پایین روی دست ما، نذاشتن من برم پیششون.
خلاصه که پرت شدم به تشییعِ زمان جنگ؛روزهایی که مهمون عزیزمون که بعد از سبحان اومده بود، پیشمون بود و ما مرتب با هم این طرف اون طرف می رفتیم.
چه روزی بود....
آمنه خانم ، جمعه رفتی تشییع؟؟؟
یاد ما بودی؟؟؟؟
پ.ن: به خاطر شهادت حضرت زهرا (س)یه مقدار پرش داشتم به مهمونی که سه ماه و نیم پیشمون بود و بعد فرزندخوانده شد .برمی گردم عقب حتما...
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#طرح_میزبان#آمنه_خانم_ما#دخترک_موفرفری#مهمون_مهربونمون#سرباز_امام_زمان_باشی
مصطفی گریه کرد که همه شون رفتن و تموم شدن،من اما خوشحال گفتم مامان بخند؛ این چند تا شهید موندن تا ما وایسیم و ببینیمشون🥹.اون دوست داشت کانتینرها از جلومون رد شن و بره بالا پیش سربازها و معترض بود که شهیدها خودشون اومدن پایین روی دست ما، نذاشتن من برم پیششون.
خلاصه که پرت شدم به تشییعِ زمان جنگ؛روزهایی که مهمون عزیزمون که بعد از سبحان اومده بود، پیشمون بود و ما مرتب با هم این طرف اون طرف می رفتیم.
چه روزی بود....
آمنه خانم ، جمعه رفتی تشییع؟؟؟
یاد ما بودی؟؟؟؟
پ.ن: به خاطر شهادت حضرت زهرا (س)یه مقدار پرش داشتم به مهمونی که سه ماه و نیم پیشمون بود و بعد فرزندخوانده شد .برمی گردم عقب حتما...
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#طرح_میزبان#آمنه_خانم_ما#دخترک_موفرفری#مهمون_مهربونمون#سرباز_امام_زمان_باشی
۴:۴۴
دایه
شب رو تقریبا نخوابیدیم. بچه به محض اینکه روی تخت گذاشته میشد انگار داشت خفه میشد. دیگه از همه ی دانسته هامون کمک گرفتیم. دستگاه بخور رو نصفه شب از ته یه کابینت پیدا کردیم و روشنش کردیم، بدنش رو روغن مالی کردیم، زیر سرش رو بلند تر کردیم، دیدیم نه فایده ای نداره... نهایتا همسرم سبحان رو راه بردن و نشسته خوابیدن
در نتیجه بالاخره پسرک خوابید. صبح بعد از گذروندن یک شب سخت در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه
موبایلم زنگخورد. از بهرویش بودن. با کلی مقدمه چینی گفتن، سبحان و دو تاپسر دیگه ای که به دوستامون داده بودن و اونها هم یک ماهه بودن🪪 شناسنامه ندارن. دادیار هم گفته بچه ها غیرقانونی خارج شدن و باید برگردن
. زمان برام متوقف شد. مگه میشه؟؟؟ ما کمیته رفته بودیم، کلی امضا کرده بودیم، اون همه عکس و فیلم از لحظه ی تحویل گرفتن بچه ها موجوده. مگه میشه غیرقانونی بچه از شیرخوارگاه خارج کرد؟
خلاصه که گفتن روشون نمیشه به اون دو نفر دیگه زنگ بزنن و ما اونها رو هم توجیه کنیم و باهم بچه ها رو ببریم تا مشکل شناسنامه شون رو حل کنن. حالا دو تا دوستامون کیا بودن؟ هر کدوم چهار تا بچه داشتن. از تصور اینکه جواب چهار تا بچه شون رو باید چی بدن لرزه به اندامم افتاد. با هزار سلام و صلوات بهشون زنگ زدم و ماجرا رو گفتم.همسراشون رفته بودن سرکار. اینقدرم سر ماجرای میزبان شدن مرخصی گرفته بودن که دیگهنمیتونستن کارشون رو ول کنن.قرار شد با همسرم بریم دنبالشون. به هر کدومشون رسیدم چشمهاشون درست باز نمیشد. معلوم شد هیچ کدوم نخوابیده بودن. چرا؟؟؟؟چون نوزادهای اونها هم نمیتونستن درست نفس بکشن. سه تا خانم با سه تا نوزاد وارد شیرخوارگاه آمنه شدیم.* بهرویشی ها اومدن. در کمال ناباوری🥺 بچه ها تحویل پرستارهای بخش شدن. در جواب سوال ما که مگه قرار نیست مشکل شناسنامه حل شه؟ گفتن چند روز طول میکشه. اگر بچه ها رو بر نمی گردوندین دردسر درست میشد و طرح میزبان با چالش مواجه میشد. یه سری نکته های دیگه هم گفتن. ما سه تا مات و مبهوت فقط گوش می کردیم.* در مورد سخت نفس کشیدن بچه ها گفتیم و جواب شنیدیم که اکثرشون اینطوری هستن. چون که تو تخت شیر میخورن و بعدش کسی نمیتونه دونه دونه شون رو بغل کنه. داغمون بیشتر شد... قرار شد برگردیم خونه و بهمون خبر بدن. وقتی میخواستیم از شیرخوارگاه خارج بشیمنگهبان اونجا پرسیدن: خانما پس بچه ها چی شدن؟اونجا بود که سه تامون اشک ریختیم....
همسرم هم مارو بدون بچه ها دیدن غافلگیر شدن... در سکوت برگشتیم سمت مدرسه..... تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن 
@daaye #طرح_میزبان #غافلگیری_اول #مهمونهای_یک_روزه #جواب_بچه_ها_رو_چی_بدیم #جواب_تیم_استقبال_از_مهمونها_رو_هم
برگردیم به سبحان و روزی که مجبور شدیم بچه ها رو تحویل بهزیستی بدیم
.دوتا پست بعدی از زبان یکی از اون دو دوستمون نوشته شده و حال و احوالی که تجربه کردن ...
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن

@daaye
#طرح_میزبان#غافلگیری_اول#مهمونهای_یک_روزه#جواب_بچه_ها_رو_چی_بدیم#جواب_تیم_استقبال_از_مهمونها_رو_هم
تجربه مامان باباهایی که وارد طرح میزبان یا فرزندخواندگی شدن
@daaye
#طرح_میزبان#غافلگیری_اول#مهمونهای_یک_روزه#جواب_بچه_ها_رو_چی_بدیم#جواب_تیم_استقبال_از_مهمونها_رو_هم
۴:۵۱
بازارسال شده از بخوان مادرانگی نه مادر خواندگی
منو ساجده بانو وارد خونه شدیمانگاری یک تیم تخریب چی از صبح منزل ما عملیات داشتن و کل خونه جوری تخریب شده بود که تا یک هفته هم جمع و جور نمیشد.تمام لباس های نوزادی سلمان جان وسط پذیرایی سفره صبحانه و نهار پهن زمین بالش ها روی هم چیده انگار وسط جنگ هوس کوه نوردی داشتنخلاصه که نگم براتون حیف دستم بچه بود وگرنه 
بچه ها جوری به سمتم آمدن انگار در عمر خود کودکی را به چشم خویش ندیدن
والا....اول من اول من اول من داشت کار به دعوا می کشید گفتم اول از کوچک ترا شروع میکنیم اول سلمان ....
بعد آ. محمد حسینبعد آ. محمد سجادبچم خیلی گرسنه بود سریع شیر درست کردیم و چایی را دم کردم بگم که حتی بهزیستی یه چایی هم مهمونمون نکرد
(بنده خداها همش مشغول بودندابعدا میان می خونن بچمو ازم نگیرن 🫠🫣)همون موقع صدای آیفون اومد کیه؟خاله مامان طهورادیگه میشن مامان طهورا و پارساخاله خدیجه دوری منو نتونسته بود تحمل کنه از راه اومده بودن به ما سر بزننهمون موقع من داشتم به نریمان جانم شیر میدادم. خیلی حس عجیبی بود از اول تا آخرش فقط روضه علی اصغر به هم نگاه میکردیم و گریه میکردیممدام روی زبونمون این بود الله اکبر الله اکبر امان از دل مادرت
پسرک عادت داشت روی شکم بخوابهدوقلوها وسط میدان مین نزدیک مبل سه نفره که دنج تر بود تشک و پتوی سلمان رو پهن کردن و نریمانم خوابید🥹با بچه ها شروع کردیم جبهه رو مرتب تر کنیم تا وقتی اقای پدر میان شوکه نشناون شب عجب شبی بود.همسر جان بعد از شام گفتن بریم منزل حاج حسن اینا عید که نبودن امشب که من زودتر اومدم خونه بریم یه سر بزنیم منم مخالفتی نداشتمهر چند خیلی خسته بودم ولی انرژی داشتم.در زدیم اقا سید ...کیه؟وقتی نریمان رو دیدن باز چمشاشون کلی سوال می پرسیدن ولی هیچ نپرسیدنمن گفتم ایشون چند وقتی مهمان عزیز ما هستنآقا سید گفتن آهان بچه های بهزیستی طرح میزبان، الحمدالله اطلاع داشتنخانم مطهری به نریمان نگاه میکرد و با گوشه روسری کرم رنگ اشکشو پاک میکردحاج حسن از آقا مرتضی آروم پرسیدن مرتضی جریان چیه؟آقا مرتضی هم همون صحبت منو تکرار تکرار کردنگفتم آقا سید میشه لطفا در گوش پسرمون اذان بگید؟آقا سید بچه را گرفت و روی صورتش نگاهی انداخت اذان و اقامه گفتن و شروع کردن به خوندن روضه حضرت علی اصغر چه روضه ای شد چه محفلی شد 
سلمان شیر می خواستنریمان شیر می خواستسلمان مامان می خواستنریمان مامان می خواستدستم روی سر سلمان بود و لالایی می خوندم یه دستم روی لپ نریمان و نازش میکردمسلمان بهونه داشتاز صبحم منو ندیده بود حالا هم یکی اومده دقیقا جای اون جا خوش کرده اقای پدر نریمان جانو بردن داخل اتاق و منو سلمان دوتایی لالا لا لا لالایی لا لایک دو سه سلمانم خوابیدوحالا نوبت نریمان جانمخیلی سخت شیر می خورهسینه ش به شدت صدا میدهصدای خِر خِرسینه شو چرب کردم یکم پنبه گذاشتم و بعد سوره واقعه رو روشن کردمایشونم خوابیدیک ساعت بعد شیراذان صبح شیرشش صبحم شیر خواستتقریبا تا صبح اصلا خواب نداشتمگوشی روی بی صدا بوددوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابمولی نمیشد باید دوقلوها را راهی مدرسه میکردماونا رفتن تا خواستم بخوابم سکوت خونه با صدای گوشی که تازه از بی صدا خارج شده بود شکستاقای پدر......اومدم جواب ندمولی حتما کار واجب دارهمیدونه این موقع صبح نباید تماس بگیرهالوعزیزم سریع به خانم اقای اعلایی تماس بگیر کار واحب دارن.....ادامه دارد
@mizbanininia
@mizbanininia
۴:۵۲
بازارسال شده از بخوان مادرانگی نه مادر خواندگی
سریع با خانم شاه حسینی تماس گرفتمهر بوقی که می خورد انگاری قلبم از قفسه سینم بیرون میومد و می رفت سر جاشفاطمه خانم باید بریم آمنه چی؟چرا؟نمیدونم گفتن باید سریع با بچه ها بریم اونجا انگاری مشکلی پیش اومد باید حضوری بریم پیششونسریع بچه رو آماده کردم چند دقیقه دیگه می رسیدن جلوی درتا پامو بذارم بیرون در، دیدم گلاب به روتون نریمان خان تا پس سرش پس داده
هیچی دیگه...دوباره برگشتم و از اول مجبور شدم بچه رو کلا بشورمیکی از لباس های سرهمی سفیده سلمانو تنش کردم و شیرم آماده کردم و رفتم جلوی در بنده خداها رسیده بودند سوار شدمسلام و صبح بخیرانگاری دل و دماغ نداشتنزهرا خانم شروع کردن به صحبت دیشب سبحان جان اونهام اصلا نخوابیده بوده و ایشونم سینه داغون
حالا با ما چیکار دارن؟نمیدونمخانم مسئول گفتن انگاری برای پرونده نریمان و سبحان و یزدان مشکلی پیش اومده رسیدیم جلوی آمنه زهرا خانم به اقای اعلایی می گفتن ای کاش شمام میومدین من دلم یه جوریهایشون کار داشتن و نشستن داخل ماشینما سه تایی وارد آمنه شدیم از حیاط جلوی ساختمان از پله هایی که دیروز شاد و خوشحال عکس انداخته بودیم بالا رفتیم و رسیدیم به همون راهروی دراز کم نور و نالانآقای مسئول قبل از همه اومدن بیرون بعد اون خانم با لهجه مشهدی و بعد یه خانم دیگه ما قبل از اینکه وارد اتاق بشیم سه تا پرستار اومدن جلو و بچه ها رو از ما گرفتن و از جلوی چشم ما محو شدنما به دعوت اقای مسئول وارد اتاق شدیمایشون روبروی ما سه نفر نشستن سرشون پایین بوداز حد عادی پایین تر بودانگار تمام اتاق رو غم گرفته بودایشون فقط از ما عذرخواهی می کردند و خواهشی که داشتن همکاری ما بودولی این همکاری چی بود ؟؟؟؟!!!اینکه باید همین امروز بچه ها برگردونده میشدن به شیرخوارگاه و این شده بود دیگه

ما بهت زدهغم زدهآخه چرا؟؟چون پرونده شون مشکلی داشته باید چند روز بعد ترخیص میشدن و زودتر از موعد ترخیص شدنمنکه چیزی نمی شنیدمبه نظرم زهرا خانم و هدایتی هم مثل من بودند ولی چاره چی بود؟هیچی فقط صبرباید صبر میکردیم تا پرونده بچه ها تکمیل بشه بعد دوباره برای تحویل بیاییمسریع از اون اتاق و اون ساختمان و اون حیاط دور شدیماومدیم دم ماشینیادمه وقتی از اتاق زدیم بیرون هر سه به هم نگاه میکردیم و هقهق هق گریه......

هدایتیدرو به ما دو نفر کرد و گفت واقعا که یه بچه سفید و بور به ما رسید اونم اینطوری وسط گریه مون خنده مون گرفته بود رسیدیم جلوی ماشین و سوار شدیم دوباره برگردیممن گلوم انگاری ورم کرده بود حالم بد بودهر سه تامون ساکت بودیم و فقط اشک می ریختیماز اقای اعلای خواهش کردم منو نزدیک مترو پیاده کنناز اون خط مترو تا منزل ما چند تا ایستگاه بیشتر نبود و خیلی سر راست بودداشتم از پله برقی پایین می رفتم یه حاج اقای پرسیدن دخترم کدوم خط میره سمت صادقیه بی هوا گفتم همین خط بیایین پایین وقتی یکم به خودم اومدم گفتم من که سمت صادقیه نمی رم هم خودم اشتباه سوار شده بودم هم به اون پیرمرد اشتباه گفته بودم 

دوباره پیاده شدم و رفتم مسیر روبروچند تا ایستگاه رفته بودم دیدم ای وااای دوباره اشتباه سوار شدمهول شدم دوباره پیاده شدمنباید پیاده میشدمبازم سوار شدمولی چشم تون روز ید نبینه ......بازم اشتباه سوار شده بودمتمام این مدت گریه میکردم به بچه ها فکر میکردم که چی جواب بدمبه اون پیرمرد بینوام فکر میکردم و عذاب وجدان گرفته بودم خلاصه بعد از دو ساعت این ایستگاه و اون ایستگاه بلاخره رسیدم خونهفکر کنم انقدر گریه کرده بودم تا دوقلوها منو دیدن فقط سکوت....کم کم یخ شون آب شد و سوال ها شروع کو نریمان؟نریمانم کجاست؟لباس نریمان جا مونده باید چیکار کنیم؟مامانش چرا انقدر زود اومد دنبالش؟شیرش مونده خونمون به کی بدیم؟هزار تا سوال من چه کنم آخهچقدر نریمان توی دلم جا باز کرده بودآخه با یه شبآره آره آره بگو یه ساعتبگو یه نگاههمون نگاه روز دیدار
لحظهای از جلوی چشمم بیرون نمی رقتکارم شده بود روضهبا دو مامان دیگه همش در ارتباط بودیم اونام اوضاع شون بهتر از ما نبودیه قراری گذاشته بودیمنه توی گروه هفت نفرمون بگیم نه در گروه مامانا که همش از طرح میزبان می گفتیم و آدما رو جذب این طرح میکردیمگفتیم بین خودمون باشه تا تکلیف مشخص بشه نکنه ما ماجرا رو بگیم و بقیه دلسرد بشن اینطوری شد که نریمان یک شب زیبایی برای ما ساخت و مارو تنها گذاشت
یه چیزی همش منو آروم میکرد و اونم این بود می گفتم این بچه اومد تا آخر عمرش توی دعاهای من جا خوش کنه اومد با روضه خو بگیره و اومد خونه ما رو نورانی کرد و........
ادامه دارد
@mizbanininia
ادامه دارد
@mizbanininia
۴:۵۲