الهى اين عزت براى من بس كه بنده تو باشم
و اين افتخار براى من بس كه تو پروردگار من باشى
تو همان گونه هستى كه من دوست مىدارم
پس مرا آن گونه قرار ده كه تو دوست دارى
#مناجات🌛#مولاعلیعلیهالسلام
http://ble.ir/madare_ghalambaf
و اين افتخار براى من بس كه تو پروردگار من باشى
تو همان گونه هستى كه من دوست مىدارم
پس مرا آن گونه قرار ده كه تو دوست دارى
#مناجات🌛#مولاعلیعلیهالسلام
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۱۸:۲۵
این خاطرۀ مربوط به جنگ جهانی دوم رو بخونید
همان وقت خالهام، خواهر کوچک مادرم هم بیچاره مننژیت گرفت. یک دوران اسف باری بود در خانه ما. متفقین هم در ایران بودند. خانواده من رفتند پیش آمریکاییها گفتند یک چیزی هست به نام پنی سیلین که مننژیت را معالجه میکند. سربازهای آمریکایی حاضر نشدند بدهند. گفتند این فقط برای سربازهای #آمریکایی است و خاله من مُرد بیچاره.
خاطرات دکتر نصر (کتاب حکمت و سیاست)/ صفحه ۳۱
#تاریخ_معاصر#وضعیت_شهریور_۱۳۲۰
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۱۲:۱۶

پاکت هدیه
مادر قلمباف | سمانه آتیهدوست
#روز_پرستار♥️
گفت به گمانم، میرسد روزی که کبکها هم دلِ خوشی از سرِ زیر برفشان ندارند. فکر کردهای آن روز چه حکایت پر از شرمیست برای آدمهای زیر برف مانده؟
#ازآدمها
http://ble.ir/madare_ghalambaf
#ازآدمها
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۸:۴۰
یک عالمه #نویسنده آمریکایی گفتن از روزنامه نیویورک تایمز که به سخنگوی اشغالگران اسرائیلی تبدیل شده، کنارهگیری میکنن
#بیدارباشجهان
http://ble.ir/madare_ghalambaf
#بیدارباشجهان
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۹:۴۵
بالاخره خواندمش، یعنی شنیدمش. اولش برنامهام این بود فقط توی مسیرهای طولانیِ داخل اسنپ و مترو و اتوبوس کتاب را بشنوم اما ریزه ریزه خودش را جا کرد توی وقتهای خالی دیگرم. تا جایی که وقت پوست کندن پیاز و خواباندن دخترک و حتی پشت ترک موتور دست از سرم برنداشت.هرچه قصۀ حسن آقا و یگان موشکی ایران جلوتر میرفت، روز و شبهای جنگ دوازده روزه بیشتر میآمد جلوی چشمم. روزهایی که مثل نقل و نبات انواع موشک حواله میکردیم بر سر بدخواه ملت. روز و شبهایی که مردم ایران بعضی با موشکها سلفی میگرفتند و بعضی با نشان دادن رد موشکها روی آسمان، کف و سوتشان به راه بود.با خودم فکر کردم آن روزها کسی حواسش بود به تعداد موشک؟ اصلا کسی نگران تمام شدن موشک بود؟ چطور از روزی که باید موشک را به اندازه انگشتهای دستمان، آنهم به زور و منت و قیمت هنگفت از یکی دوتا کشور میخریدیم تا بکوبیم فرق سر دشمن، رسیدیم به روزی که نوجوانمان بعد از توقف جنگ تحمیلی با غاصبترین ارتش دنیا، توی کوچه لاتیاش را پر میکرد و میگفت: «اَه چرا ایران ولشون کرد؟ باید هنوزم میزد تا شتکشون کنیم» همینقدر مطمئن!خدا شما و رفقایتان را بیامرزد حسنآقا طهرانی مقدم. خدا بیامرزتتان که شیرفهممان کردید امنیت خریدنی نیست، ساختنی است.بخوانید.خطِ آقای مقدم و رفقایش را در #خطمقدم بخوانید.#ازکتابها
http://ble.ir/madare_ghalambaf
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۱۳:۳۹
امشب ساعت ۲۱:۱۵ از خیرالنساء میگم برنامه شب شرقی از شبکه خراسان رضوی
۱۷:۳۰
بازارسال شده از حسینیه هنر سبزوار
حسرت یک مادر ایرانی!
سخنان نویسنده کتاب «خیرالنساء» در شبکه خراسان رضوی
تهیه کتاب «خیرالنساء» 
حسینیه هنر سبزوار: بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ، حسینیه هنر سبزوار
غرفه باسلام
#خیرالنساء_صدخروی#مادر_مهربان_جبههها
همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
@hoseinieh_honar_sabzevar
#خیرالنساء_صدخروی#مادر_مهربان_جبههها
۱۳:۲۶
مادر قلمباف | سمانه آتیهدوست
حسرت یک مادر ایرانی!
سخنان نویسنده کتاب «خیرالنساء» در شبکه خراسان رضوی
تهیه کتاب «خیرالنساء»
حسینیه هنر سبزوار: بیهق ۱۸ ، انتهای اولین بن بست سمت چپ، حسینیه هنر سبزوار
غرفه باسلام #خیرالنساء_صدخروی #مادر_مهربان_جبههها
همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
@hoseinieh_honar_sabzevar
گاهی فکر میکنم اگه خدا بهم ۹۰ سال عمر بده، بزرگترین حسرت زندگیم اون لحظه چیه؟مثل خیرالنساء احساس خوشبختی دارم؟
چه قدر سخته وقتی صدای پای مرگ رو میشنویم، دستمون خالی باشه
خدایا مارو به خودمون وا نذار، خراب میکنیم
چه قدر سخته وقتی صدای پای مرگ رو میشنویم، دستمون خالی باشه
خدایا مارو به خودمون وا نذار، خراب میکنیم
۱۳:۲۶
۱۹:۵۱
بازارسال شده از سلام سربدار
۷:۰۳
دیشب قسمت شد و در جمع دوستان نویسنده نشستیم به نقد کتاب «سلام راضیه». نویسنده کتاب خانم پرک هم بودند. راستش نقد کتاب پیش نویسنده کار سختی است. مخصوصاً که نویسنده جای خواهر بزرگترت باشد. خانمها یکی یکی شروع کردند به صحبت. نقدهای تند و تیزی گفته شد. دو ساعت حرف زدیم و متاسفانه فرصت نشد از نقطه قوتهای کتاب هم بگوییم. هربار که حرف میزدیم، نیمنگاهی به خانم پرک میانداختم. با خودم میگفتم کسی که بیشتر از ۱۳ کتاب نوشته که به نظرم یکی از موفقترینهایش کتاب «رویای بیداری» است، حالا در جمع کسانی که شاید بیشترشان تازهتر پا گذاشتهاند به دنیای نوشتن و دارند کتابش را از جهتهای مختلف نقد میکنند چه حسی دارد؟
آخر جلسه وقتی دستشان را به گرمی فشردم، گفتم: «ببخشید که راحت حرف زدیم. ماها همه خوب نقد میکنیم ولی پای نوشتن که میرسه کمیتمون میلنگه. دعا کنید برای مثل من که تازهتر داریم مینویسیم» با مهربانی گفتند: «بالاخره شماها جوونترین. نگاهتون به روزتر شده. یه چیزهایی رو میبینین که ماها نمیبینیم. خیلی خوبه» همین درس برایم کافی بود از جلسه دیشب، دیدن روی زیبای تواضع. راه نرفته زیاد دارم، خودم را میگویم!
پینوشت: «سلام راضیه» روایت زندگی مشترک خانم راضیه قلیپور و شهید فرودی است. شهید فرودی از آن شهیدهایی است که آوازهاش بلند است. نخبهای بوده برای خودش. در نگاه اول برای هرکسی جالب است بداند یکی مثل او که از فعالیتهای سیاسی اجتماعیاش خبر داریم توی زندگی شخصیاش چه خبر بوده؟! با این کتاب مینشینیم کنار راضیه خانم تا ناگفتههایی از زندگیشان را بشنویم.
http://ble.ir/madare_ghalambaf
آخر جلسه وقتی دستشان را به گرمی فشردم، گفتم: «ببخشید که راحت حرف زدیم. ماها همه خوب نقد میکنیم ولی پای نوشتن که میرسه کمیتمون میلنگه. دعا کنید برای مثل من که تازهتر داریم مینویسیم» با مهربانی گفتند: «بالاخره شماها جوونترین. نگاهتون به روزتر شده. یه چیزهایی رو میبینین که ماها نمیبینیم. خیلی خوبه» همین درس برایم کافی بود از جلسه دیشب، دیدن روی زیبای تواضع. راه نرفته زیاد دارم، خودم را میگویم!
پینوشت: «سلام راضیه» روایت زندگی مشترک خانم راضیه قلیپور و شهید فرودی است. شهید فرودی از آن شهیدهایی است که آوازهاش بلند است. نخبهای بوده برای خودش. در نگاه اول برای هرکسی جالب است بداند یکی مثل او که از فعالیتهای سیاسی اجتماعیاش خبر داریم توی زندگی شخصیاش چه خبر بوده؟! با این کتاب مینشینیم کنار راضیه خانم تا ناگفتههایی از زندگیشان را بشنویم.
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۹:۳۸
هشدار گوشی نرم نرم برای خودش چهارپنج باری را نواخته بود و من در آغوش گرم پتو یک ساعتی را خواب مانده بودم. به خودم که آمدم و ساعت را دیدم پتو را انداختم کنار و از تخت کنده شدم. زدم توی آشپزخانه و فاطمه را صدا زدم. - پاشو دخترم! خونهبازیت دیر شد!از دست خودم کلافه بودم که چرا دقیقا امروز که توی مهد یک بازی خفن داشتند باید خواب بمانم. زودتر از توی کمد لباسهای فاطمه را برداشتم و گذاشتم جلویش. - امروز این لباس و شلوار لیموییتو بپوش!از اینکه مخالفتی نکرد و تازه با خنده گفت پس امروز محیاجون میگه من لیمو شدم، توی دلم خدا را شکر کردم و رفتم سراغ لباس های خودم. چند دقیقه بعد برگشتم توی اتاق. فاطمه لباسش را پوشیده بود و شلوار به دست نشسته بود و فکر میکرد. نفس عمیقی کشیدم.- مامان جان چرا نپوشیدی؟ با آرامشی که لابد یک شب تا صبح وقت داریم برای لباس پوشیدن پرسید:- مامان چرا بعضیها تو خیابون پای لخت دامن میپوشن؟یک لحظه ماندم. هم از سوال هم از وقت پرسیدنش. - چرا اینو میپرسی الان؟- من دلم میخواد دامن بپوشم الان.نگاهی به ساعت انداختم. قربانش بروم این وقتها انگار سگ دنبالش میکند بس که میدود. یک لشکر انگار دم گوشم میگفت بگو: «بدو بدو الان دیر میشه حالا بعدا دامن میپوشی. بدو بدو با دامن سرما میخوری» ولی نفس عمیقی کشیدم و یک لشکر دیگر توی گوشم گفت: «مگه تو نمیبریش خونه بازی برای اینکه بازی کنه، تجربه کنه، رشد کنه؟ خوب الانم یک بستر رشده. چرا میخوای مانعش بشی که برسه به خونه بازی؟ چه دلیلی داره تو این لحظه بهش حق انتخاب ندی؟»
لشکر دوم به دادم رسید. گفتم: «باشه. تو هم میتونی دامن بپوشی. فقط میدونی که قانون مهد اینه که همه باید ساق بپوشن.»دوید سمت کمدش. یک پیراهن قرمز انتخاب کرد و بعد چشمش را چرخاند بین ساق شلواریها. - این پاپیونداره!یک ربعی تلاش کرد ساقش را بپوشد و پیراهنش را تن کند. هراز چند گاهی هم به من نگاه میکرد و مثل وقتهایی که از چیزی راضی است چشمهایش را ریز میکرد و میخندید. دیگر ساعت را ول کردم. دیر رسیدیم به خانهبازی ولی فکر کردم مگر کل زندگی و تک تک لحظههاش یک خانۀ بازی بزرگ نیست برای بچهها؟ خانهای که کشف کنند، تجربه کنند و تمرین کنند انتخاب کردن را؟ پس برای رسیدن به کجا دیر شد؟ زندگی همینجاست. همینجایی که ترس از گذر زمان لحظههای زندگی را از ما میدزدد. کوچه را غلطی نرویم که خیلی دیر میرسیم.
#مادرنوشت#تلنگربهخودم#نوشتمکهیادمنره
http://ble.ir/madare_ghalambaf
لشکر دوم به دادم رسید. گفتم: «باشه. تو هم میتونی دامن بپوشی. فقط میدونی که قانون مهد اینه که همه باید ساق بپوشن.»دوید سمت کمدش. یک پیراهن قرمز انتخاب کرد و بعد چشمش را چرخاند بین ساق شلواریها. - این پاپیونداره!یک ربعی تلاش کرد ساقش را بپوشد و پیراهنش را تن کند. هراز چند گاهی هم به من نگاه میکرد و مثل وقتهایی که از چیزی راضی است چشمهایش را ریز میکرد و میخندید. دیگر ساعت را ول کردم. دیر رسیدیم به خانهبازی ولی فکر کردم مگر کل زندگی و تک تک لحظههاش یک خانۀ بازی بزرگ نیست برای بچهها؟ خانهای که کشف کنند، تجربه کنند و تمرین کنند انتخاب کردن را؟ پس برای رسیدن به کجا دیر شد؟ زندگی همینجاست. همینجایی که ترس از گذر زمان لحظههای زندگی را از ما میدزدد. کوچه را غلطی نرویم که خیلی دیر میرسیم.
#مادرنوشت#تلنگربهخودم#نوشتمکهیادمنره
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۷:۳۷
آخرین دانههای شپش را که از سرش جدا میکردم نور آفتاب افتاده بود روی موهای خرمایی رنگش. تار موهای دخترک پنجسالهام آنقدر ظریف و روشن بود که تخمهای کوچکتر از ارزن به سختی جلوی چشمهای خسته من میآمد. با هر بار تکان دادن سرش، تار مویی که شکار کرده بودم بین انبوه موها گم میشد. گردنم تیر کشید. پلکهایم را چند بار باز و بسته کردم. چند روزی بود این مهمان ناخوانده آرام و قرار را از من گرفته بود. هر لحظه که کنار دخترکم مینشستم بیاختیار انگار چشمم روی موهایش ذره سفیدی میدید که برق میزند. با صدای دخترک که میگفت: «مامان ولم کن دیگه!» به خودم میآمدم و میدیدم دوباره افتادهام وسط موهایش. همان طور که دانه دانه تار موهایش را نگاه میکردم با خودم فکر میکردم چه موجود عجیبیست که حتی اگر یک دانهاش روی سر بماند و از قضا همان بالغ شود، دوباره تخم میگذارد و روز از نو و روزی از نو.
نباید کم میآورم. نباید حتی یک دانه از زیر دستم در میرفت. حتی یک دانه! یکی از قصههای صوتی خانم نشیبا را برای فاطمه گذاشتم. چشمهایم را تیز کردم. همانطور که موها را دسته دسته جدا میکردم با خودم فکر کردم چه حکمتی دارد؟ جرقهای در ذهنم روشن شد. یاد کتاب چهل حدیث امام افتادم، یاد حدیث ریا. همان حدیثی که وقتی چند وقت قبل خوانده بودمش برق از کلهام پریده بود. همان که میگفت اگر حتی ۹۹ درصد کارت برای خدا باشد ولی ۱ درصدش به خاطر غیر خدا دیگر این کار خالص نیست و ریا داخلش دارد. یعنی قبول نیست پیش خدا. همان موقع ته دلم گفتم خداجان حالا نمیشد یک درصد را به ما ببخشی؟ آدمیزاد است دیگر!
ولی حالا انگار میان موهای دخترکم راز این حرف را فهمیده بودم. حکمت اینکه چرا خدایی که مهربانیاش بیحد است یک درصد ریا انقدر برایش مهم است و حاضر نیست سرش کوتاه بیاید! فهمیده بودم همان یک درصد ریا اگر قاطی اعمال ما باشد مثل تخم شپش بزرگ و بزرگتر میشود تا جایی که کل وجود ما را پر میکند. فهمیده بودم وقتی یک تخم شپش چنین میکند با سر ما یک درصد ریا چهها که نمیکند با اعمال ما! فهمیده بودم یا یک خدا یا هزاران خدا. به خودم نهیب زدم. گفتم حواست هست؟ تا حالا انقدر که برای پیدا کردن شپش سر دخترکت وقت گذاشتی برای پیدا کردن شپشهای اعمال خودت هم وقت گذاشتی؟
#سرتبهخارشنیفتهصلوات#رفعشپشِاعمالتضمینی#الحمدلله
http://ble.ir/madare_ghalambaf
نباید کم میآورم. نباید حتی یک دانه از زیر دستم در میرفت. حتی یک دانه! یکی از قصههای صوتی خانم نشیبا را برای فاطمه گذاشتم. چشمهایم را تیز کردم. همانطور که موها را دسته دسته جدا میکردم با خودم فکر کردم چه حکمتی دارد؟ جرقهای در ذهنم روشن شد. یاد کتاب چهل حدیث امام افتادم، یاد حدیث ریا. همان حدیثی که وقتی چند وقت قبل خوانده بودمش برق از کلهام پریده بود. همان که میگفت اگر حتی ۹۹ درصد کارت برای خدا باشد ولی ۱ درصدش به خاطر غیر خدا دیگر این کار خالص نیست و ریا داخلش دارد. یعنی قبول نیست پیش خدا. همان موقع ته دلم گفتم خداجان حالا نمیشد یک درصد را به ما ببخشی؟ آدمیزاد است دیگر!
ولی حالا انگار میان موهای دخترکم راز این حرف را فهمیده بودم. حکمت اینکه چرا خدایی که مهربانیاش بیحد است یک درصد ریا انقدر برایش مهم است و حاضر نیست سرش کوتاه بیاید! فهمیده بودم همان یک درصد ریا اگر قاطی اعمال ما باشد مثل تخم شپش بزرگ و بزرگتر میشود تا جایی که کل وجود ما را پر میکند. فهمیده بودم وقتی یک تخم شپش چنین میکند با سر ما یک درصد ریا چهها که نمیکند با اعمال ما! فهمیده بودم یا یک خدا یا هزاران خدا. به خودم نهیب زدم. گفتم حواست هست؟ تا حالا انقدر که برای پیدا کردن شپش سر دخترکت وقت گذاشتی برای پیدا کردن شپشهای اعمال خودت هم وقت گذاشتی؟
#سرتبهخارشنیفتهصلوات#رفعشپشِاعمالتضمینی#الحمدلله
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۱۵:۲۹
کی تَک آوردی آقا مهدی؟
قصه تو برای شبیه ماهاست. مایی که ده بار چله میگیریم تا خرابکاریهایمان را راست و ریس کنیم ولی باز خراب میکنیم. مایی که گاهی وسط دعوا باد توی غبغب میاندازیم و میگوییم ساکتم بردار برو،اصلا برو دیگه بر نگرد ولی باز چند دقیقه بعد طاقت نمیآوریم. مایی که محرم هیئتمان به راه است ولی گاهی بندریمان هم... مایی که همهاش دلخوشیم به اینکه صد بار اگر توبه شکستی باز آی ...
اما از یک جایی به بعد که اتفاقا همانجا اصل جا است دیگر تو شبیه ما نیستی. از یک جایی به بعد تو تخته گاز میروی. تو صالح میشوی و ما با دهان باز رد ویراژهایت روی خاکیهای نفس را میبینیم. آنجا که توی سوریه اندومی میخوری، توپ جمع میکنی و کار و بارت با تخته و کتاب است. آنجا که رفیق لات مدافع حرم میشوی و توی جیبش مشت مشت تخمه میریزی. آنجا که وسط تیر و ترکش حواست به بچه آن مدافع افغانستانی هست که بشیند پشت میز مدرسه. آنجا که صدبار خم و راست میشوی و واسطه میفرستی تا از یکی که بد زده بودیدش حلالت بگیری. آنجا که بالاخره چلههای درهم ات جواب میدهد. آنجا که دیگر سر قولت میمانی.
بله آقا مهدی. از آنجا ها و شاید خیلی جاهای دیگر که باید توی کتاب زندگیات خواند و ردشان را پیدا کرد، تو توی پلم پلم پلیچ با ما، تک آوردی. تک آوردی و توی گل یا پوچ زندگی، گلاش را سوا کردی! نوش جانت!
#ازکتابها#کتابنودونهمیننفر
http://ble.ir/madare_ghalambaf
قصه تو برای شبیه ماهاست. مایی که ده بار چله میگیریم تا خرابکاریهایمان را راست و ریس کنیم ولی باز خراب میکنیم. مایی که گاهی وسط دعوا باد توی غبغب میاندازیم و میگوییم ساکتم بردار برو،اصلا برو دیگه بر نگرد ولی باز چند دقیقه بعد طاقت نمیآوریم. مایی که محرم هیئتمان به راه است ولی گاهی بندریمان هم... مایی که همهاش دلخوشیم به اینکه صد بار اگر توبه شکستی باز آی ...
اما از یک جایی به بعد که اتفاقا همانجا اصل جا است دیگر تو شبیه ما نیستی. از یک جایی به بعد تو تخته گاز میروی. تو صالح میشوی و ما با دهان باز رد ویراژهایت روی خاکیهای نفس را میبینیم. آنجا که توی سوریه اندومی میخوری، توپ جمع میکنی و کار و بارت با تخته و کتاب است. آنجا که رفیق لات مدافع حرم میشوی و توی جیبش مشت مشت تخمه میریزی. آنجا که وسط تیر و ترکش حواست به بچه آن مدافع افغانستانی هست که بشیند پشت میز مدرسه. آنجا که صدبار خم و راست میشوی و واسطه میفرستی تا از یکی که بد زده بودیدش حلالت بگیری. آنجا که بالاخره چلههای درهم ات جواب میدهد. آنجا که دیگر سر قولت میمانی.
بله آقا مهدی. از آنجا ها و شاید خیلی جاهای دیگر که باید توی کتاب زندگیات خواند و ردشان را پیدا کرد، تو توی پلم پلم پلیچ با ما، تک آوردی. تک آوردی و توی گل یا پوچ زندگی، گلاش را سوا کردی! نوش جانت!
#ازکتابها#کتابنودونهمیننفر
http://ble.ir/madare_ghalambaf
۱۲:۴۵
بازارسال شده از خبرگزاری صدا و سیما
#قاتلان_اصلی
@iribnews
۱۸:۳۸
بازارسال شده از خبرگزاری دانشجو
۸:۰۴