رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم! خییییلی. ما خیلی برای آزادی جنگیدیم. برای عشق... موتور...»
همه چیز خلاصه میشود توی همین چند کلمه.
لاله و ترانه، نسخههای شرقی مادام بوواریاند. ایران «آقایِ شارل» است! این پزشک معمولی که به چشم دختر مزرعهدارِ قصه گوستاو فلوبر نمیآید. آنقدر که جنتلمنها و زندگیهای اشرافیشان قاپش را دزدیدهاند!
مادام خیانت میکند! او فقط یک بار فرصت زندگی دارد! نمیشود توی این فرصت کوتاه فقط به پایِ شارل بنشیند که گیسهایش مثل دندانهایش سفید شوند. پس بقیهی جذابیتها چه میشود؟! دنیا ارزشش را ندارد...
باز هم خیانت میکند.یک بار...چند بار...
ته قصه وقتی همه دست رد میزنند تخت سینه مادام، نه خودش زندگی میکند نه میگذارد شارل رنگ زندگی را ببیند!
قصه گوستاو فلوبر واقعیت دارد...
چند ماه دیگر همین ذوقمرگیهایِ خَرَکیِ نوچِ این جماعت میشود پیرهنِ عثمان: «آی دنیا! مردم ایران در زندانی به وسعت کشورشان اسیرند! ایرانیها از ما کمک خواستهاند...»بعد هم عمووار جاهای دولتی و پادگانها را میزند و همهی ما میبینیم آن پرواز بلند آدمیزادی را...
چند ماه پیش تماس گرفتم به روابط عمومی یک جای مهم. گفتم: «آقا جسارتاً ما عارمان میآید هی میروند مذاکره هی دشمنجماعت میزند زیر میز! بهشان بگویید خاطرجمع باشند ما تا آخر توی خیابان میمانیم. نروند هی...!»
مردِ پشت تلفن انگاری که حرصش گرفته باشد همانطور که سبیلش را میجوید گفت: «شما همهی مردم نیستی! بقیه نظرشون فرق داره!»
امروز که مادام بووار... نه ببخشید لاله مرزبان را میبینم به خودم میگویم مرد پشت تلفن راست میگفت!
ما همهی ایرانیها نیستیم!
ما یک دستهی کوچکیم که دویست و یک شب خیابانها را با چنگ و دندان گرفتیم که آن اکثریتِ عظیم نیایند بدهندش به فنا. ما مگر سرِ جمع چند نفریم که ناراحتیم آدم مملکتمان رفته روی بلندیهای ونیز، هی زور میزند که چشمش خیس شود که «ما خیلی بدبختیم!»
هاااان؟
مگر ما چند نفریم که عارمان شده آدممان جلو خارجکیها لاتی راه میرود؟
ما همهی ایرانیها نیستیم...
ما یک اقلیت رانتخواریم...
یک مشت ساندیسخورِ بیشناسنامه که هیچکسی آمارمان را ندارد!
ما آنقدر هیچ خاصیتی نداشتیم که میخواستند جل و پلاسمان را بعد از همین ماه صفری که رفت از توی خیابان جمع کنند!
ما مادام بوواری نبودیم...
ما تکپَریم.
پای خوب و بد او که دوستش داریم یک جوری مینشینیم که گیسهایمان رنگ ببازد...
اصلاً به پاش میمیریم...
ما مادام بوواری نبودیم...
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم طیبه فرید را از اینجا دنبال کنید:مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
بلـــه | ایتـــا
۶۸۰
۱۶:۵۰