برآیند
هیدروپلتیک و آینده منازعات منطقهای؛
️ چرا آب مسئلهای راهبردی در نبردهای فوق مدرن است؟
۶۹۶
۱۸:۱۳
ادامه یادداشت
۱.۵K
۱۷:۵۸
برآیند
️ توسعه ایران پس از جنگ در گرو تحول در رابطه با قدرتهای بزرگ است!
حسین مهدیتبار، کارشناس ارشد روابط بینالملل دانشگاه تهران
️بخش اول
تاریخ طولانی سیاست خارجی ایران پس از آنکه امپراتوری ساسانیان فروپاشید و ایران از یک قدرت بینالمللی به قدرتی منطقهای تبدیل شد، متاثر از تکرار یک سیاست پایهای است؛ «موازنه».
موازنهای که گاه به شکلی مثبت و گاه به شکلی منفی نمود مییابد. موازنه در سادهترین تعریف، تلاش برای تعادل بخشی میان قدرتهاست. اما چه شد که این سیاست در ایران نهادینه شد؟ موازنهگرایی برای تعادل میان قدرتها، پاسخ طبیعی ایران به سه وضعیت بود؛ اول اینکه ایران به واسطهٔ شرایط ژئوپلیتیک خود، همواره در میانهٔ رقابت قدرتهای بزرگ بود. دوم اینکه؛ ایران، یارای مقابله با این رقابت قدرتهای بزرگ را نداشت و سوم، حافظهٔ تاریخی ایرانی، که سرشار از اشغال بیگانه و تهاجمات خارجی بود، بیاعتمادی به قدرت بزرگ را به عنوان اصلی راهبردی در ذهن رهبر ایرانی نهادینه کرد.
روند موازنه ادامه یافت تا اینکه پهلوی اول و تا حدود بیشتری پهلوی دوم، هم انتخاب کرد و هم وادار شد که در بلوک یک ابرقدرت قرار بگیرد. در طول دوره پهلوی دوم، مکانیسم تقسیم حوزههای نفوذ میان آمریکا و شوروی از یک سو، و عدم حضور قدرت سوم موثر ماندن در یک بلوک را ممکن میکرد. سال ۱۳۵۷ انقلاب شد. اما انقلاب اسلامی را اساسا نمیتوان، انقلابی از بنیان متفاوت با تمام تاریخ ایران دانست. دستکم در سیاست خارجی؛ یک سیاست پرتکرار، اینبار با ظاهر و عنوانی متفاوت، سوار بر موج جنبش عدم تعهد، به ایران بازگشت. سیاست نه شرقی نه غربی، که خوانشی جنگ سردی، از همان سیاست موازنه بود که تاریخ ایران آن را تکرار میکرد.
اگر، گذار در نظم بین المللی تا سالهای پیش، صرفا بحثی آکادمیک بود، امروز کف جامعه این واقعیت را درک میکند.
چین که تا اواسط دهه هشتاد صرفا یک «شرکت بزرگ تولیدی کپیکار» شناخته میشد، امروز در حال در نوردیدن تمام عرصههاست. به همین دلیل هم تقریبا همه اندیشمندان روابط بینالملل، چین را قدرتی همتراز، یا در آستانهٔ همترازی با آمریکا میدانند. فرقی نمیکند که چین و آمریکا را تنها ابرقدرتهای موجود بدانیم یا با کمی اغماض، روسیه را نیز در باشگاه قدرتهای بزرگ قرار دهیم؛ هر چه باشد دوران سیاست نه شرقی و نه غربی که به معنی نه آمریکا و نه شوروی بود، تمام شدهاست. دیگر کشورها، تنها با دو ابرقدرت استعمارگر مواجه نیستند.
در این گذار نظم بین المللی، کمی تأمل لازم است تا متوجه شویم، سه پیش فرضی که پیشتر ذکر شد و ایران را به اتخاذ موازنه سوق میداد فروپاشیده و سه وضعیت جدید حاکم شده است؛ اول اینکه، بر خلاف گذشته، ایران نه زمین بازی که خود بازیگر است؛ چهل روز جنگ حماسی، با بزرگترین قدرت نظامی تاریخ، گواه آن بود که ایران بازیگری قابل اتکا است. دوم اینکه دیگر تمام قدرتهای بزرگ زمانه متخاصم و معارض ایران نیستند. اینکه دستکم تا این لحظه چین و حتی روسیه علیرغم اینکه منافع خود را دنبال میکنند رویکردهای خصمانه در قبال ایران نداشتهاند، واقعیتی انکار ناپذیر است و سوم اینکه سابقه جدیدی در کمک به توسعه دیگر کشورها وجود دارد که تجربه بیاعتمادی را نیز تحت شعاع قرار میدهد.
هر خواننده عاقلی همینجا به این نتیجه میرسد که اگر سه پیش فرض بنیادینی که ایران را به موازنه وادار میکرد دیگر وجود ندارد، چرا باید موازنه را ادامه داد؟ تمام آنچه تاکنون شرح آن رفت، در تلاش بود تا همین گزاره را به باور خواننده برساند؛ ایران دیگر نیازی به موازنه ندارد و میتواند در سیاست خارجی به شیفت پارادایم دست ببرد.
همزمان با امکان این تغییر رویه؛ دو رویه دیگر نیز ترسیم میشود که علیرغم تفاوت حداکثری در طیف سیاسی، هر یک به نحوی ادامه وضع موجود و نمودی از موازنه هستند؛ مدلهایی از سیاستخارجی که به نظر نگارنده دچار خطای فاحش محاسباتی هستند.
گروه اول همچنان به این معتقدند که میتوان با کشورهای غربی کار کرد تا رابطه همزمان با شرق و غرب تعادل ایجاد کند. در مورد نظر این گروه صرفا یک سوال تردیدی مطرح میکنم؛ در طول سالهای اخیر، تنها یک مورد عملی وجود داشته که نشان دهد، نه تنها آمریکا که حتی اروپا، حاضر است برای داشتن رابطهی راهبردی با ایران تلاشی واقعی کند؟
اما گروه دوم، غرب را متخاصم میداند و معتقد به رابطه انحصاری با قدرتهای غیر غربی است. اما سطح قدرت ایران را به حدی بالا میداند که معتقد است ایران میتواند، هم ردیف با قدرت های بزرگ با آنها همکاری کند و اولویتهای راهبردی خود را بدون خواست ایشان پیش ببرد. تصور میکنم، آنچه این دسته مطرح میکند، آرزوی هر ایرانی وطندوستی است. ادامه یادداشت
۷۶۹
۱۷:۵۹
۱.۱K
۱۸:۰۷
برآیند
️ چرا با وجود یک جغرافیای استثنایی، هنوز یک قدرت ترانزیتی نیستیم؟
محمدحسین معصومزاده، دانشجوی دکتری مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز
️بخش اول
جنگ رمضان و رویاروییهای پس از آتشبس اخیر ایران با ائتلاف آمریکا و اسرائیل، یک درس بسیار تلخ اما بیدارکننده برای ما داشت و آن مسئله محاصره دریایی بود. وقتی شریانهای آبی خلیجفارس و دریای عمان زیر سایه تهدید قرارگرفت، تازه با تمام وجود متوجه شدیم که امنیت ملی و بقای اقتصادی کشور، چقدر میتواند متکی به زمین و خشکی باشد. وقتی شریانهای صادراتی در بنادر جنوبی با اختلال مواجه شد، واردات کالاهای اساسی و مواد اولیه در آستانه بحرانی بیسابقه قرار گرفت. در چنین ایامی است که متوجه میشویم این کریدورهای ترانزیتی و زمینی چقدر میتوانند برای یک اقتصاد در محاصره مفید و موثر باشند.
اما یک سوال مهم یقه ما را میگیرد و آن این است که چرا وقتی در بزنگاههای تاریخی مثل جنگ اخیر به این مسیرهای نجات نیاز داریم، میبینیم که بهخوبی کار نمیکنند؟ چرا با وجود این موقعیت جغرافیایی کمنظیر، ما هنوز نتوانستهایم به یک قدرت ترانزیتی پایدار در شبکههای اوراسیا تبدیل شویم؟
توهم زیرساخت؛ کریدور دیگر فقط جاده نیست! واقعیت این است که در قرن بیستویکم، کریدور دیگر در قالب کشیدن یک خط راهآهن یا آسفالت کردن یک جاده خلاصه نمیشود. کریدورها امروز به نظامهای حاکمیتی پیچیده تبدیل شدهاند؛ یعنی ترکیبی از قدرت سیاسی، منطق بازار و دیپلماسی. چین با ابتکار پهنه و راه یا کشورهای درگیر در کریدور میانی –که در ایران نگاههای همراه با نگرانی به آن وجود دارد- فراتر از جابهجایی کالا و محموله، در حال معماری قدرت و نفوذ ژئوپلیتیک هستند. ایران دقیقاً در قلب این مسابقه جهانی و در تقاطع محورهای شرق-غرب و شمال-جنوب نشسته است، اما از این موهبت تنها روی نقشه لذت میبرد.
ما مدام در اخبار میگوییم که کریدور شمال-جنوب (INSTC) میتواند مسیر کانال سوئز را ۴۰ درصد کوتاهتر کند و هزینهها را ۳۰ درصد پایین بیاورد. روی کاغذ حساب کردهایم که تا سال ۲۰۴۰ باید سالانه ۶۰ تا ۱۰۰ میلیون تن بار از این مسیر بگذرد. پاکستان مسیرهای جدیدی به سمت آسیای مرکزی باز کرده و تجارت ریلی با چین در منطقه در حال رشد است. اینها یعنی یک فرصت طلایی جلوی پای ماست.
اما در عالم واقع چه خبر است؟ در ده ماه اول سال ۱۴۰۴، کل ترانزیت خارجی ما بهسختی به ۱۷.۶ میلیون تن رسید؛ یعنی حتی نسبت به سال قبل حدود ۴.۶ درصد هم افت کردیم. سیاستگذاران ما برای ۴۰ میلیون تن هدفگذاری کرده بودند، اما ما حتی به نصف آن هم نرسیدهایم. در همین روزهایی که درگیر افت آماری هستیم، رقبای منطقهای با همکاری سرمایهگذاران غربی، بار ترانزیتی اوراسیا را از طریق کریدور میانی به سمت دریای خزر و قفقاز هدایت کرده و ایران را دور میزنند. این شکاف عمیق، یک پیام واضح دارد؛ اینکه مشکل در مغز مدیریتی و حاکمیتی سیستم است.
چرا درجا میزنیم؟ ریشه این ناکامی را باید در بیماری ساختار مدیریتی کشور جستجو کرد که چهار علامت مشخص دارد:
نگاه پیمانکارانه به جای نگاه سیستمی؛ برداشت عمومی این است که اگر فلان قطعه راهآهن افتتاح یا یک گمرک ساخته شود، کار تمام است. در حالی که کریدور یک موجود زنده و یک سیستم پیچیده است که در آن بانک، بیمه، گمرک و شرکتهای حملونقل باید مثل چرخدندههای یک ساعت با هم کار کنند.
جزیرههای خودمختار دولتی: در ایران؛ راهآهن، جاده، بنادر، گمرک و دیپلماسی هر کدام در یک وزارتخانه جداگانه ساز خودشان را میزنند. هیچ نهادی تصویر کلان کریدور را نمیبیند و در واقع، هیچکس «صاحب کریدور» نیست تا پاسخگوی عملکرد آن باشد. برای نمونه، یک کامیون ترانزیتی در مرزها، ساعتها قربانی بخشنامههای متناقض گمرک و راهداری میشود؛ نهادهایی که حتی سامانههای اطلاعاتیشان با هم ارتباطی ندارند. دود این اداره ملوکالطوایفی مستقیم به چشم اعتبار کشور میرود.
با برآیندِ ایران همراه باشید. @barayand_mag
۱.۲K
۱۸:۰۷
ادامه یادداشت
۸۲۹
۱۷:۳۴
برآیند
️ راهبرد عبور صنعت برق ایران از سایه ناترازی، اختلال و بمباران
امیرحسین مهرآور، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهران
️بخش اول
تجربه جنگ رمضان به وضوح نشان داد که زیرساختهای غیرنظامی حیاتی مثل شبکه گازرسانی، خطوط لوله نفت، شبکه سراسری برق و ... از تخریب، آسیب و تهدید در امان نیستند و عملاً به عنوان ابزاری برای کاهش تابآوری ملتها انگاشته میشوند.
وضعیت صنعت برق در این میان، بدلیل ناترازیهای سالیان اخیر و آسیبپذیری آنی و مستقیمی که میتواند بر زندگی مردم داشته باشد، از اهمیت دوچندان برخوردار است. برق فقط یک کالا نیست؛ شریان پنهان زندگی اقتصادی، نظم اجتماعی و آرامش عمومی است. در وضعیت حاضر، حفاظت و انظباقپذیری شبکه سراسری برق برای امروز و آینده کشور، حیاتیست.
جنگ تحمیلی سوم نشان داده است که مسئلهٔ اصلی در صنعت برق ایران فقط کمبود ظرفیت نیست، بلکه نحوه آرایش ظرفیت نیز هست. میتوان ظرفیت داشت، اما تاب نداشت؛ میتوان تولید داشت، اما پایداری نداشت. الگوی تاریخی توسعهٔ نیروگاهی در ایران، عمدتاً بر ساخت نیروگاههای بزرگ و متمرکز استوار بوده؛ الگویی که در دورهای از توسعه، با منطق صرفههای مقیاس و پاسخگویی به رشد شتابان تقاضا، قابل دفاع مینمود. اما اکنون همان الگو، در پرتو ضرورتهای جدید و سایه تهدید روی زیرساختهای صنعت برق، نیازمند بازاندیشی جدی است.
تمرکز بخش مهمی از تولید در چند نقطهٔ بزرگ، بهویژه هنگامی که انتقال نیز بر شریانهای محدود و حساس متکی باشد، به معنای آن است که هزینه هر نوع اختلال، حمله سایبری، بمباران و خرابکاری از سطح یک حادثه فنی فراتر رفته و به سطح یک فاجعه ملی ارتقا مییابد.
باتوجه به وضعیت ژئوپولیتیکی ایران و امکان درگیری مجدد؛ یکی از مهمترین ضرورتهای سیاستگذاری در صنعت برق ایران، حرکت از «توسعه متمرکز» به سوی «توسعه پراکنده و تابآور» است. این تغییر پارادایم، بیش از همه در حمایت هدفمند از نیروگاههای حرارتی کوچکمقیاس و توسعه تولید پراکنده معنا پیدا میکند. این واحدها، به دلیل پراکندگی جغرافیایی، امکان استقرار در نزدیکی مراکز مصرف، زمان احداث کوتاهتر، نیاز سرمایهای پایینتر نسبت به پروژههای عظیم و قابلیت توسعه تدریجی، میتوانند ستون فقرات یک راهبرد نوین در صنعت برق باشند. اهمیت این رویکرد صرفاً در افزایش چند هزار مگاوات ظرفیت جدید نیست؛ اهمیت اصلی آن در تغییر منطق امنیت زیرساختی کشور و پدافند غیرعامل است. زیرساختی که متکثرتر است، معمولاً تابآورتر هم هست. ادامه یادداشت
با برآیندِ ایران همراه باشید. @barayand_mag
۱K
۱۷:۳۴
با برآیندِ ایران همراه باشید.@barayand_mag
۲۸۲
۱۷:۳۴
برآیند
️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایران
مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهران
️بخش اول
اقدام نظامی آمریکا علیه ایران را نباید صرفاً در سطح یک بحران هستهای، یک درگیری مقطعی یا یک واکنش تاکتیکی به رفتارهای منطقهای تهران فهم کرد. مسئلهٔ ایران برای واشنگتن، بهویژه در پیوند با راهبرد امنیتی رژیم صهیونیستی، بخشی از مسئلهٔ بزرگتری به نام نظم منطقهای غرب آسیاست.
آمریکا طی دهههای گذشته کوشید تا نظمی را در این منطقه تثبیت کند که در آن، امنیت اسرائیل، جریان انرژی، مسیرهای تجاری، حضور نظامی نیروهایش و رفتار دولتهای عربی در چارچوبی قابل پیشبینی و هماهنگ با منافعش تنظیم شود. از این منظر، ایران تنها یک کشور مخالف سیاستهای آمریکا نیست؛ بلکه بازیگری است که با توان موشکی، عمق منطقهای، شبکه متحدان و ایده استقلال از نظم آمریکایی، مانعی جدی در برابر آرایش مطلوب آمریکا و اسرائیل به شمار میآید.
با این حال، باید از سادهسازی نیز پرهیز کرد. هدف آمریکا الزاماً اشغال ایران یا ورود به یک جنگ کلاسیک تمامعیار نیست؛ زیرا چنین جنگی هم پرهزینه است و هم پیامدهای غیرقابل کنترل دارد. آنچه واقعبینانهتر به نظر میرسد، تلاش برای محدودسازی قدرت ایران، تغییر محاسبات راهبردی تهران، کاهش قدرت بازدارندگی، مهار شبکه منطقهای مقاومت و فراهم کردن شرایطی است که در آن رژیم صهیونیستی از برتری امنیتی و نظامی مطمئنتری در منطقه برخوردار شود. بنابراین، مسئلهٔ اصلی نه یک نبرد کوتاه، بلکه یک دوره طولانی فشار، تهدید، فرسایش، مذاکره از موضع فشار، عملیات محدود و تلاش برای بازتنظیم موازنه منطقهای است.
این نکته برای ایران اهمیت اساسی دارد؛ اگر راهبرد آمریکا و اسرائیل معطوف به تغییر نظم منطقه به زیان ایران و به سود برتری نسبی رژیم صهیونیستی باشد، آنگاه نباید تحولات اخیر را بهعنوان یک بحران زودگذر دید. جامعه و نظام تصمیمگیری ایران باید خود را برای چند سال پرتنش آماده کنند؛ سالهایی که در آن نه جنگ به معنای کلاسیک همیشگی خواهد بود و نه صلح به معنای آرامش پایدار برقرار میشود. جهان امروز، بیش از آنکه به سمت ثبات لیبرال یا قواعد مشترک حرکت کند، به سمت رقابت قدرتها، بازگشت ژئوپلیتیک، اقتصاد امنیتیشده و منازعات منطقهای کنترلشده پیش میرود. در چنین جهانی، تابآوری ملی فقط یک شعار اخلاقی نیست؛ شرط بقا و اثرگذاری است.
اما همین راهبرد بیرونی آمریکا با یک واقعیت درونی مهم روبهروست؛ آمریکا امروز همان آمریکای پس از یازده سپتامبر نیست. جامعه آمریکا دیگر بهآسانی نمیتواند حول یک روایت امنیتی واحد بسیج شود و هزینههای یک جنگ بزرگ، پرهزینه و نامطمئن را بدون پرسش جدی بپذیرد. در دو دهه گذشته، شکافهای اجتماعی، حزبی، طبقاتی و فرهنگی در آمریکا عمیقتر شده. اعتماد عمومی به نهادهای حکومتی کاهش یافته، طبقه متوسط زیر فشار هزینههای زندگی قرار گرفته، بخشی از رأیدهندگان سفیدپوست و طبقه کارگر احساس طردشدگی سیاسی و اقتصادی دارند، و خاطره جنگهای عراق و افغانستان همچنان در ذهن جامعۀ آمریکایی زنده است. بنابراین جنگ با ایران فقط آزمون قدرت نظامی آمریکا نیست؛ آزمون ظرفیت سیاسی و اجتماعی واشنگتن برای تحمل هزینههای یک بحران بلندمدت نیز هست.
اگر در سالهای پس از ۲۰۰۱، دولت جورج بوش توانست با تکیه بر فضای روانی پس از حملات یازده سپتامبر، روایت «جنگ علیه ترور» را به مبنای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کند، امروز چنین اجماعی بهمراتب شکنندهتر است. جامعه آمریکا از جنگهای طولانی خسته شده، بخش مهمی از مردم این کشور میپرسند چرا باید بار دیگر منابع مالی، نظامی و انسانی آمریکا در غرب آسیا مصرف شود؛ آن هم در شرایطی که مسائل داخلی مانند تورم، بدهی، مهاجرت، ناامنی شهری، بحران مسکن، شکاف طبقاتی و افول تولید صنعتی برای آنان ملموستر از هر پرونده خارجی است. به همین دلیل، هرگونه جنگ یا بحران مستمر با ایران ناگزیر در معرض این پرسش قرار میگیرد که «این سیاست برای مردم آمریکا چه فایدهای دارد؟» ادامه یادداشت با برآیندِ ایران همراه باشید. @barayand_mag
با برآیندِ ایران همراه باشید.@barayand_mag
۱۴۷
۱۷:۳۴
برآیند
️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایران
مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهران
️بخش دوم
این پرسش، بهویژه برای حزب جمهوریخواه اهمیت مضاعف دارد. جمهوریخواهان در دو دهه گذشته دچار یک تحول جدی شدهاند. حزب جمهوریخواه دوران بوش، حزبی بود که تحت تأثیر نومحافظهکاران، بینالمللگرایی مداخلهگر، دموکراسیسازی اجباری، برتری نظامی آمریکا و جنگ پیشدستانه را بهعنوان عناصر مهم سیاست خارجی خود مطرح میکرد. حمله به عراق، پروژه ملتسازی در افغانستان و تلاش برای بازسازی خاورمیانه بزرگ، نمودهای همین نگاه بودند. اما هزینههای سنگین این سیاست، شکستهای میدانی، بیاعتمادی عمومی و بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بهتدریج زمینه تغییر درون حزب جمهوریخواه را فراهم کرد.
با ظهور ترامپ، این تغییر به زبان سیاسی تازهای تبدیل شد؛ «اول آمریکا». ترامپ و جریان جدید جمهوریخواه مدعی شدند که نخبگان واشنگتن سالها منابع آمریکا را صرف جنگهای خارجی، امنیت متحدان، تجارت آزاد و نهادهای بینالمللی کردهاند، در حالی که کارگر آمریکایی، صنعت داخلی، مرزهای آمریکا و طبقه متوسط فراموش شدهاند. این گفتمان از دل خشم اجتماعی، احساس طردشدگی اقتصادی و بیاعتمادی به نخبگان برآمد. به همین دلیل، ترامپیسم را نمیتوان صرفاً یک پدیده شخصی دانست؛ بلکه باید آن را نشانهای از جابهجایی در اولویتهای بخشی از جامعه آمریکا و حزب جمهوریخواه فهم کرد.
اما نکته مهم این است که «اول آمریکا» الزاماً به معنای صلحطلبی نیست. جمهوریخواهی ترامپی با جنگهای طولانی، ملتسازی، اشغال سرزمینی و هزینهکرد بیپایان در خارج از مرزها مشکل دارد، اما با اعمال زور، تهدید نظامی، حملات محدود، تحریمهای فلجکننده و نمایش قدرت مخالف نیست. این جریان میتواند همزمان از شکست جنگ عراق سخن بگوید، با حضور نظامی بیپایان در افغانستان مخالفت کند، و در برابر ایران از زبان تهدید، فشار حداکثری و حمله نظامی استفاده کند. بنابراین تحول جمهوریخواهان از بینالمللگرایی مداخلهگر به ملیگرایی محافظهکارانه، به معنای ضدجنگ شدن این حزب نیست؛ بلکه به معنای تغییر معیارهای توجیه جنگ است.
در چارچوب جدید جمهوریخواهان، جنگ زمانی قابل دفاعتر است که کوتاه، کمهزینه، نمایشی، قاطع و قابل ارائه به افکار عمومی بهعنوان نشانه قدرت آمریکا باشد. اما اگر بحران طولانی، پرهزینه، مبهم و بدون دستاورد ملموس شود، بهسرعت با بنیانهای گفتمان اول آمریکا دچار تعارض میشود. پروندهٔ ایران دقیقاً در چنین نقطهای قرار دارد. از یک سو، ایران در ذهن بسیاری از جمهوریخواهان همچنان نماد چالش با نظم مطلوب آمریکا، تهدیدی برای اسرائیل و مانعی در برابر آرایش منطقهای مورد نظر واشنگتن است. از سوی دیگر، ایران بازیگری نیست که بتوان فشار بر آن را بدون هزینه ادامه داد. عمق منطقهای ایران، توان موشکی، پیوند با نیروهای مقاومت، ظرفیت اثرگذاری بر امنیت انرژی و قدرت پاسخ نامتقارن، هرگونه بحران با ایران را به مسئلهای فراتر از یک حمله محدود تبدیل میکند.
از همینجا شکاف درونی جمهوریخواهان آشکار میشود. در حزب جمهوریخواه امروز، هنوز جریانهای جنگطلب سنتی و نومحافظهکارحضور دارند؛ جریانهایی که امنیت اسرائیل، برتری نظامی آمریکا و مهار سخت ایران را در مرکز سیاست خارجی خود قرار میدهند. اما در کنار آنان، جریانهای ملیگرای محافظهکار، راستهای ضدجهانیسازی، بخشی از رأیدهندگان خسته از جنگ و حتی برخی چهرههای واقعگرا نیز حضور دارند که نسبت به ورود آمریکا به جنگهای بیپایان بدبیناند. این شکاف البته نباید بیش از اندازه بزرگنمایی شود. در لحظه بحران، بسیاری از جمهوریخواهان ممکن است پشت رئیسجمهور جمهوریخواه بایستند و اقدام نظامی را نشانه اقتدار بدانند. اما تداوم بحران، افزایش هزینهها و بینتیجه ماندن فشارها میتواند همین حمایت اولیه را دچار فرسایش کند.
اقتصاد، در اینجا، نقطه آسیبپذیر مهم جمهوریخواهان است. ترامپ و جریان جدید جمهوریخواه بخش مهمی از سرمایه سیاسی خود را بر وعده بهبود اقتصاد، کاهش هزینههای زندگی، احیای تولید داخلی، کنترل تورم، کاهش مالیات و دفاع از خانوادههای آمریکایی بنا کردهاند. اگر بحران با ایران به افزایش قیمت بنزین، ناامنی بازار انرژی، رشد هزینههای نظامی، نگرانی در بازارهای مالی و فشار تورمی منجر شود، دولت جمهوریخواه در همان زمینی آسیب میبیند که مهمترین مزیت انتخاباتی خود را در آن تعریف کرده است. رأیدهنده آمریکایی ممکن است در لحظه بحران از ادبیات امنیتی تأثیر بپذیرد، اما قیمت سوخت، مواد غذایی، بیمه، وام، مالیات و نااطمینانی اقتصادی را مستقیم احساس میکند. با برآیندِ ایران همراه باشید. @barayand_mag
با برآیندِ ایران همراه باشید.@barayand_mag
۲۲۹
۱۷:۳۴