لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل برآیندب
۲.۵ هزار عضو

برآیند

undefinedفصلنامه برآیند
undefinedصاحب امتیاز: مرکز نوآوری و تعالی کوثرundefinedمدیر مسئول: محمد مسعود فخاریundefinedسردبیر: فاطمه امان‌گاه undefinedسردبیری: علی‌اکبر کارگر، فاطمه خاکی و میترا قهرمانی
ارتباط با ما: @barayand_admin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۱ خرداد
برآیند
undefined undefinedهیدروپلتیک و آینده منازعات منطقه‌ای؛ undefined️ چرا آب مسئله‌ای راهبردی در نبردهای فوق مدرن است؟
undefinedهیدروپلتیک و آینده منازعات منطقه‌ای؛ undefined️ چرا آب مسئله‌ای راهبردی در نبردهای فوق مدرن است؟undefined محمدحسین لک، دانشجوی دکتری سیاستگذاری عمومیundefined️بخش دوم
undefinedجدا از اینکه دشمنان ایران چه میزان آسیب‌پذیری در این زمینه دارند و ایران به نوعی در جنگ هیدروپلتیکی و زیرساخت آب به بازدارندگی رسیده است اما در چنینی شرایطی با توجه اینکه آمریکا و رژیم صهیونیستی به هیچ قاعده انسانی پایبند نیستند، آب را به عنوان یکی از اساسی ترین نیازهای شهروندان ایرانی نه صرفا یک منبع طبیعی بلکه باید به عنوان یک مولفه امنیت ملی ببینیم. در ایام اخیر هر چند شاهد افزایش چشمگیر بارش‌ها یا به نوعی ترسالی بودیم اما باید به این نکته توجه داشت که مهمتر از میزان بارش، مدیریت منابع آبی است. undefinedشاهد مثال اهمیت مدیریت منابع آبی نیز در سال ۱۳۹۸ می‌توانیم ببینیم، جایی که بیشترین میزان بارش را در سالیان اخیر در کشور داشتیم حتی در چند نقطه شاهد ویرانی‌های گسترده ناشی از سیل بودیم اما به فاصله دوسال بعد در سال ۱۴۰۰ بزرگترین بحران‌های خشکسالی را مانند بحران آبی همدان و خالی شدن سد تالوار، اعتراضات کشاورزان شرق اصفهان، اعتراضات مردم غیزانه و.... را به عین دیدیم که حتی ابعاد اجتماعی و امنیتی نیز پیدا کرد بنابراین با توجه به اینکه مدیریت آب در بلند مدت اهمیت دارد و احتمالا درگیر وضعیتی جنگی نیز باشیم باید تمامی تلاش خودمان را برای پایداری سرزمینی چه از جهت محیط زیست و چه در زمینه‌های کشاورزی و مصرف آب خانگی جدی بگیریم.undefinedدر نهایت باید توجه داشت که اگر جنگ بعدی در کار باشد میدان نبرد صرفا نظامی نخواهد بود بلکه زیرساخت‌های حیاتی و میزان تاب آوری اجتماعی و اقتصادی در سرنوشت این منازعه تاریخی تعیین کننده خواهد بود، در زمینه آب سوء مدیریت‌هایی تاکنون وجود داشته است اما اکنون و در دوران پساجنگ باید اشتباهات حکمرانی و تصمیم گیری را به حداقل ممکن برسانیم و فراموش نکنیم که کشور ایران علاوه بر بقا به پیشرفت نیز نیاز دارد و مدیریت منابع آب و تخصیص صحیح انرژی بخشی از راه حل پایداری و توسعه کشور محسوب می‌شود.
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۶

۶۹۶

۱۸:۱۳

۲۶ خرداد
thumbnail
undefined️ توسعه ایران پس از جنگ در گرو تحول در رابطه با قدرت‌های بزرگ است!undefined حسین مهدی‌تبار، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل دانشگاه تهرانundefined️بخش اول
undefinedتاریخ طولانی سیاست خارجی ایران پس از آن‌که امپراتوری ساسانیان فروپاشید و ایران از یک قدرت بین‌المللی به قدرتی منطقه‌ای تبدیل شد، متاثر از تکرار یک سیاست پایه‌ای است؛ «موازنه». undefinedموازنه‌ای که گاه به شکلی مثبت و گاه به شکلی منفی نمود می‌یابد‌. موازنه در ساده‌ترین تعریف، تلاش برای تعادل بخشی میان قدرت‌هاست. اما چه شد که این سیاست در ایران نهادینه شد؟ موازنه‌گرایی برای تعادل میان قدرت‌ها، پاسخ طبیعی ایران به سه وضعیت بود؛ اول اینکه ایران به واسطهٔ شرایط ژئوپلیتیک خود، همواره در میانهٔ رقابت قدرت‌های بزرگ بود. دوم اینکه؛ ایران، یارای مقابله با این رقابت قدرت‌های بزرگ را نداشت و سوم، حافظهٔ تاریخی ایرانی، که سرشار از اشغال بیگانه و تهاجمات خارجی بود، بی‌اعتمادی به قدرت بزرگ را به عنوان اصلی راهبردی در ذهن رهبر ایرانی نهادینه کرد.undefinedروند موازنه ادامه یافت تا این‌که پهلوی اول و تا حدود بیشتری پهلوی دوم، هم انتخاب کرد و هم وادار شد که در بلوک یک ابرقدرت قرار بگیرد. در طول دوره پهلوی دوم، مکانیسم تقسیم حوزه‌های نفوذ میان آمریکا و شوروی از یک سو، و عدم حضور قدرت سوم موثر ماندن در یک بلوک را ممکن می‌کرد. سال ۱۳۵۷ انقلاب شد. اما انقلاب اسلامی را اساسا نمی‌توان، انقلابی از بنیان متفاوت با تمام تاریخ ایران دانست. دست‌کم در سیاست خارجی؛ یک سیاست پرتکرار، این‌بار با ظاهر و عنوانی متفاوت، سوار بر موج جنبش عدم تعهد، به ایران بازگشت. سیاست نه شرقی نه غربی، که خوانشی جنگ سردی، از همان سیاست موازنه بود که تاریخ ایران آن ‌را تکرار می‌کرد.undefined اگر، گذار در نظم بین المللی تا سال‌های پیش، صرفا بحثی آکادمیک بود، امروز کف جامعه این واقعیت را درک می‌کند.undefinedچین که تا اواسط دهه هشتاد صرفا یک «شرکت بزرگ تولیدی کپی‌کار» شناخته می‌شد، امروز در حال در نوردیدن تمام عرصه‌هاست. به همین دلیل هم تقریبا همه اندیشمندان روابط بین‌الملل، چین را قدرتی هم‌تراز، یا در آستانهٔ همترازی با آمریکا می‌دانند. فرقی نمی‌کند که چین و آمریکا را تنها ابرقدرت‌های موجود بدانیم یا با کمی اغماض، روسیه را نیز در باشگاه قدرت‌های بزرگ قرار دهیم؛ هر چه باشد دوران سیاست نه شرقی و نه غربی که به معنی نه آمریکا و نه شوروی بود، تمام شده‌است. دیگر کشورها، تنها با دو ابرقدرت استعمارگر مواجه نیستند.undefinedدر این گذار نظم بین المللی، کمی تأمل لازم است تا متوجه شویم، سه پیش فرضی که پیش‌تر ذکر شد و ایران را  به اتخاذ موازنه سوق می‌داد فروپاشیده و سه وضعیت جدید حاکم شده است؛ اول اینکه، بر خلاف گذشته، ایران نه زمین بازی که خود بازیگر است؛ چهل روز جنگ حماسی، با بزرگترین قدرت نظامی تاریخ، گواه آن بود که ایران بازیگری قابل اتکا است. دوم اینکه دیگر تمام قدرت‌های بزرگ زمانه متخاصم و معارض ایران نیستند. اینکه دست‌کم تا این لحظه چین و حتی روسیه علی‌رغم این‌که منافع خود را دنبال می‌کنند رویکردهای خصمانه در قبال ایران نداشته‌اند، واقعیتی انکار ناپذیر است‌ و سوم اینکه سابقه جدیدی در کمک به توسعه دیگر کشورها وجود دارد که تجربه بی‌اعتمادی را نیز تحت شعاع قرار می‌دهد. undefinedهر خواننده عاقلی همینجا به این نتیجه می‌رسد که اگر سه پیش فرض بنیادینی که ایران را به موازنه وادار می‌کرد دیگر وجود ندارد، چرا باید موازنه را ادامه داد؟ تمام آن‌چه تاکنون شرح آن رفت، در تلاش بود تا همین گزاره را به باور خواننده برساند؛ ایران دیگر نیازی به موازنه ندارد و می‌تواند در سیاست خارجی به شیفت پارادایم دست ببرد.undefinedهمزمان با امکان این تغییر رویه؛ دو رویه دیگر نیز ترسیم می‌شود که علی‌رغم تفاوت حداکثری در طیف سیاسی، هر یک به نحوی ادامه وضع موجود و نمودی از موازنه هستند؛ مدل‌هایی از سیاست‌خارجی که به نظر نگارنده دچار خطای فاحش محاسباتی هستند.undefinedگروه اول همچنان به این معتقدند که می‌توان با کشورهای غربی کار کرد تا رابطه همزمان با شرق و غرب تعادل ایجاد کند. در مورد نظر این گروه صرفا یک سوال تردیدی مطرح می‌کنم؛ در طول سال‌های اخیر، تنها یک مورد عملی وجود داشته که نشان دهد، نه تنها آمریکا که حتی اروپا، حاضر است برای داشتن رابطه‌ی راهبردی با ایران تلاشی واقعی کند؟undefinedاما گروه دوم، غرب را متخاصم می‌داند و معتقد به رابطه انحصاری با قدرت‌های غیر غربی است. اما سطح قدرت ایران را به حدی بالا می‌داند که معتقد است ایران می‌تواند، هم ردیف با قدرت های بزرگ با آن‌ها همکاری کند و اولویت‌های راهبردی خود را بدون خواست ایشان پیش ببرد. تصور می‌کنم، آن‌چه این دسته مطرح می‌کند، آرزوی هر ایرانی وطن‌دوستی است‌.
ادامه یادداشت
undefined۸
undefined۱

۱.۵K

۱۷:۵۸

برآیند
undefined undefined️ توسعه ایران پس از جنگ در گرو تحول در رابطه با قدرت‌های بزرگ است! undefined حسین مهدی‌تبار، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل دانشگاه تهران undefined️بخش اول undefinedتاریخ طولانی سیاست خارجی ایران پس از آن‌که امپراتوری ساسانیان فروپاشید و ایران از یک قدرت بین‌المللی به قدرتی منطقه‌ای تبدیل شد، متاثر از تکرار یک سیاست پایه‌ای است؛ «موازنه». undefinedموازنه‌ای که گاه به شکلی مثبت و گاه به شکلی منفی نمود می‌یابد‌. موازنه در ساده‌ترین تعریف، تلاش برای تعادل بخشی میان قدرت‌هاست. اما چه شد که این سیاست در ایران نهادینه شد؟ موازنه‌گرایی برای تعادل میان قدرت‌ها، پاسخ طبیعی ایران به سه وضعیت بود؛ اول اینکه ایران به واسطهٔ شرایط ژئوپلیتیک خود، همواره در میانهٔ رقابت قدرت‌های بزرگ بود. دوم اینکه؛ ایران، یارای مقابله با این رقابت قدرت‌های بزرگ را نداشت و سوم، حافظهٔ تاریخی ایرانی، که سرشار از اشغال بیگانه و تهاجمات خارجی بود، بی‌اعتمادی به قدرت بزرگ را به عنوان اصلی راهبردی در ذهن رهبر ایرانی نهادینه کرد. undefinedروند موازنه ادامه یافت تا این‌که پهلوی اول و تا حدود بیشتری پهلوی دوم، هم انتخاب کرد و هم وادار شد که در بلوک یک ابرقدرت قرار بگیرد. در طول دوره پهلوی دوم، مکانیسم تقسیم حوزه‌های نفوذ میان آمریکا و شوروی از یک سو، و عدم حضور قدرت سوم موثر ماندن در یک بلوک را ممکن می‌کرد. سال ۱۳۵۷ انقلاب شد. اما انقلاب اسلامی را اساسا نمی‌توان، انقلابی از بنیان متفاوت با تمام تاریخ ایران دانست. دست‌کم در سیاست خارجی؛ یک سیاست پرتکرار، این‌بار با ظاهر و عنوانی متفاوت، سوار بر موج جنبش عدم تعهد، به ایران بازگشت. سیاست نه شرقی نه غربی، که خوانشی جنگ سردی، از همان سیاست موازنه بود که تاریخ ایران آن ‌را تکرار می‌کرد. undefined اگر، گذار در نظم بین المللی تا سال‌های پیش، صرفا بحثی آکادمیک بود، امروز کف جامعه این واقعیت را درک می‌کند. undefinedچین که تا اواسط دهه هشتاد صرفا یک «شرکت بزرگ تولیدی کپی‌کار» شناخته می‌شد، امروز در حال در نوردیدن تمام عرصه‌هاست. به همین دلیل هم تقریبا همه اندیشمندان روابط بین‌الملل، چین را قدرتی هم‌تراز، یا در آستانهٔ همترازی با آمریکا می‌دانند. فرقی نمی‌کند که چین و آمریکا را تنها ابرقدرت‌های موجود بدانیم یا با کمی اغماض، روسیه را نیز در باشگاه قدرت‌های بزرگ قرار دهیم؛ هر چه باشد دوران سیاست نه شرقی و نه غربی که به معنی نه آمریکا و نه شوروی بود، تمام شده‌است. دیگر کشورها، تنها با دو ابرقدرت استعمارگر مواجه نیستند. undefinedدر این گذار نظم بین المللی، کمی تأمل لازم است تا متوجه شویم، سه پیش فرضی که پیش‌تر ذکر شد و ایران را  به اتخاذ موازنه سوق می‌داد فروپاشیده و سه وضعیت جدید حاکم شده است؛ اول اینکه، بر خلاف گذشته، ایران نه زمین بازی که خود بازیگر است؛ چهل روز جنگ حماسی، با بزرگترین قدرت نظامی تاریخ، گواه آن بود که ایران بازیگری قابل اتکا است. دوم اینکه دیگر تمام قدرت‌های بزرگ زمانه متخاصم و معارض ایران نیستند. اینکه دست‌کم تا این لحظه چین و حتی روسیه علی‌رغم این‌که منافع خود را دنبال می‌کنند رویکردهای خصمانه در قبال ایران نداشته‌اند، واقعیتی انکار ناپذیر است‌ و سوم اینکه سابقه جدیدی در کمک به توسعه دیگر کشورها وجود دارد که تجربه بی‌اعتمادی را نیز تحت شعاع قرار می‌دهد. undefinedهر خواننده عاقلی همینجا به این نتیجه می‌رسد که اگر سه پیش فرض بنیادینی که ایران را به موازنه وادار می‌کرد دیگر وجود ندارد، چرا باید موازنه را ادامه داد؟ تمام آن‌چه تاکنون شرح آن رفت، در تلاش بود تا همین گزاره را به باور خواننده برساند؛ ایران دیگر نیازی به موازنه ندارد و می‌تواند در سیاست خارجی به شیفت پارادایم دست ببرد. undefinedهمزمان با امکان این تغییر رویه؛ دو رویه دیگر نیز ترسیم می‌شود که علی‌رغم تفاوت حداکثری در طیف سیاسی، هر یک به نحوی ادامه وضع موجود و نمودی از موازنه هستند؛ مدل‌هایی از سیاست‌خارجی که به نظر نگارنده دچار خطای فاحش محاسباتی هستند. undefinedگروه اول همچنان به این معتقدند که می‌توان با کشورهای غربی کار کرد تا رابطه همزمان با شرق و غرب تعادل ایجاد کند. در مورد نظر این گروه صرفا یک سوال تردیدی مطرح می‌کنم؛ در طول سال‌های اخیر، تنها یک مورد عملی وجود داشته که نشان دهد، نه تنها آمریکا که حتی اروپا، حاضر است برای داشتن رابطه‌ی راهبردی با ایران تلاشی واقعی کند؟ undefinedاما گروه دوم، غرب را متخاصم می‌داند و معتقد به رابطه انحصاری با قدرت‌های غیر غربی است. اما سطح قدرت ایران را به حدی بالا می‌داند که معتقد است ایران می‌تواند، هم ردیف با قدرت های بزرگ با آن‌ها همکاری کند و اولویت‌های راهبردی خود را بدون خواست ایشان پیش ببرد. تصور می‌کنم، آن‌چه این دسته مطرح می‌کند، آرزوی هر ایرانی وطن‌دوستی است‌. ادامه یادداشت
undefined️ توسعه ایران پس از جنگ در گرو تحول در رابطه با قدرت‌های بزرگ است!undefined حسین مهدی‌تبار، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل دانشگاه تهرانundefined️بخش دوم
undefinedایران در هیچ‌یک از مولفه‌های مربوط به قدرت های بزرگ، حتی نزدیک به جایگاه جهانی هم نیست‌.  اگرچه پیروزی ایران در برابر آمریکا در سطح راهبردی، افتخاری تاریخی بود، اما نمی‌توان حماقت آمریکا در تعریف اهداف دست‌نیافتنی را هم نادیده گرفت همچنین این پیروزی به دلیل مزیت جنگ نامتقارن اتفاق افتاد. به علاوه کمک‌های نظامی حیاتی چین و روسیه در دست‌‌یابی به این پیروزی نیز قابل چشم‌پوشی نیست.undefined تغییر پارادایم، لزوم تمرکز بر یک راه سوم است. راهی که جنگ اخیر با اثبات توان ایران برای دو گزینهٔ امنیت و ناامنی منطقه، فرصت مناسبی برای ایجاد آن فراهم کرده‌است‌. این تغییر پارادایم، بقا و امنیت ایران را به هیچ قدرت بیرونی گره نمی‌زند، اما توسعه ایران را به بخشی از پروژهٔ قدرت‌های بزرگ تبدیل می‌کند.undefinedچین به عنوان قدرت بزرگ بین المللی، منافعی دارد و مثل تمام دیگر کشورها منافع خود را دنبال می‌کند. کاری که ایران باید دنبال کند، اقناع چین برای پذیرش این است که ایران بهترین، امن‌ترین و مطلوب‌ترین مسیر برای منافع بسیار بلندمدت چین در غرب آسیاست. این دقیقاً همان فرمولی است که پکن به دنبال آن است؛ یک شریک پیش‌بینی‌پذیر، هم‌راستا و بدون نوسان سیاسی. undefinedشاید در ظاهر، این نگرش جایگاه ایران را به دستیاری برای پیش‌برد منافع چین تقلیل دهد. اما توجه به رویه چین در تمام جهان نشان می‌دهد، همین نگرش چین برای پیشبرد منافع خود، چه روندی از توسعه برای کشورهای جهان ایجاد کرده‌است‌. پیش‌شرط‌ این مدل، تعریف کلان‌ پروژه‌هایی است که از منظر حقوقی و سیاسی در ایران، دست‌کم در بازه‌‌ای بیست ساله قابل بازگشت نباشد. در این رویکرد، توسعه به مثابه سرریز منافع ابرقدرت رخ‌ می‌دهد. تاریخ نشان داده کشورهایی که خود را در زنجیره منافع و استراتژی کلان یک ابرقدرت تعریف کرده‌اند، توانسته‌اند از مواهب توسعه سرریز آن قدرت استفاده کنند.undefinedممکن است کسی بگوید این رویه، در عمل چه تفاوتی با توصیه‌ کسانی دارد که می‌گویند ایران در قامت یک قدرت با چین همکاری کند؟ در آن‌چه تشریح شد، ایران منافع چین را به طور پیشینی تامین می‌کند و به طور انتخابی به بخشی از سیستم تامین منافع چین تبدیل می‌شود تا از قبل آن، خود نیز به توسعه برسد. نگرش مقابل، ایران را قدرتی فرض می‌کند که اگر چین همکاری کند، دسترسی به منافع تسریع می‌شود و اگر نکند، اتفاق خاصی نمی‌افتد‌. اما حقیقت این‌گونه نیست‌. ایران ناگزیر از همکاری با چین است. undefined اگر ایران قدرتی مستقل و بزرگ باشد، می‌تواند به راحتی نیازهای خود را با کشور یا کشورهایی به جای چین تامین کند و نهایتا با کمی هزینه بیشتر به توسعهٔ کندتر، ادامه دهد. اما همین‌که ایران، عملا همه چیز را تا این حد به چین پیوند زده، یعنی بر خلاف تصورات خوشبینانه، ایران گزینه‌های زیادی ندارد. ایران به چین وابسته شده، اما نگرش موازنه‌محور منفعل یا فعال اجازه پذیرش و بهره‌مندی کامل از مواهب آن‌را نمی‌دهد.undefinedوضعیت فعلی به‌گونه‌ایست که، ایران به دنبال بن بست مسیرهای دیگر، در نقطه بحران به طور موردی از چین تقاضا می‌کند. چین نیز در سطح خواسته‌های ایران و به قدر کفایت برای بقا، در صورتی که تعارضی با منافع خود نبیند همکاری می‌کند! چرا این نگاه به بن‌بست می‌خورد؟ چون منفعلانه، پروژه‌ای و موردی است. undefined چین برای چیز‌هایی که در استراتژی کلانش تعریف نشده باشند، سرمایه‌گذاری سنگین نمی‌کند. در نتیجه، سطح رابطه همیشه در کف نیاز ایران باقی می‌ماند. در واقع رویه فعلی، چین را به مبدا و مقصد واردات و صادرات ایران و نهایتا یک پیمان‌کار تقلیل داده است. اما تغییر پارادایم ایران را به رکنی تبدیل می‌کند که چین را مجاب به حفظ و ریسک‌پذیری نماید. اینجا دیگر بحث منفعت مشترک موردی نیست، بحث درهم‌تنیدگی ساختاری است.undefinedهرچند در شرایط فعلی،دیگر قدرت‌های نوظهور تمایلی به بازی راهبردی با ایران ندارند، ایجاد پایه‌‌ای مستحکم از رابطه با چین که به توسعه زیر ساختی و ظهور اقتصادی ایران منتهی شود، رویه آینده‌ را تغییر خواهد داد و روزی خواهد رسید که ایران از جایگاه دیگری فعالیت کند. در پایان، ذکر این نکته ضروری است که؛ تاریخ محکوم به تکرار است، نه نعل به نعل، منتها به اندازه‌ای که بتوان از آن درس گرفت و درس تاریخ برای ایران یک‌چیز است؛ موازنه خیر زیادی ندارد.
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۷
undefined۲

۷۶۹

۱۷:۵۹

۱ تیر
thumbnail
undefined️ چرا با وجود یک جغرافیای استثنایی، هنوز یک قدرت ترانزیتی نیستیم؟undefined محمدحسین معصوم‌زاده، دانشجوی دکتری مطالعات آسیای مرکزی و قفقازundefined️بخش اول
undefinedجنگ رمضان و رویارویی‌های پس از آتش‌بس اخیر ایران با ائتلاف آمریکا و اسرائیل، یک درس بسیار تلخ اما بیدارکننده برای ما داشت و آن مسئله محاصره دریایی بود. وقتی شریان‌های آبی خلیج‌فارس و دریای عمان زیر سایه تهدید قرارگرفت، تازه با تمام وجود متوجه شدیم که امنیت ملی و بقای اقتصادی کشور، چقدر می‌تواند متکی به زمین و خشکی باشد. وقتی شریان‌های صادراتی در بنادر جنوبی با اختلال مواجه شد، واردات کالاهای اساسی و مواد اولیه در آستانه بحرانی بی‌سابقه قرار گرفت. در چنین ایامی است که متوجه می‌شویم این کریدورهای ترانزیتی و زمینی چقدر می‌توانند برای یک اقتصاد در محاصره مفید و موثر باشند.undefinedاما یک سوال مهم یقه ما را می‌گیرد و آن این است که چرا وقتی در بزنگاه‌های تاریخی مثل جنگ اخیر به این مسیرهای نجات نیاز داریم، می‌بینیم که به‌خوبی کار نمی‌کنند؟ چرا با وجود این موقعیت جغرافیایی کم‌نظیر، ما هنوز نتوانسته‌ایم به یک قدرت ترانزیتی پایدار در شبکه‌های اوراسیا تبدیل شویم؟undefined توهم زیرساخت؛ کریدور دیگر فقط جاده نیست!واقعیت این است که در قرن بیست‌ویکم، کریدور دیگر در قالب کشیدن یک خط راه‌آهن یا آسفالت کردن یک جاده خلاصه نمی‌شود. کریدورها امروز به نظام‌های حاکمیتی پیچیده تبدیل شده‌اند؛ یعنی ترکیبی از قدرت سیاسی، منطق بازار و دیپلماسی. چین با ابتکار پهنه و راه یا کشورهای درگیر در کریدور میانی –که در ایران نگاه‌های همراه با نگرانی به آن وجود دارد- فراتر از جابه‌جایی کالا و محموله، در حال معماری قدرت و نفوذ ژئوپلیتیک هستند. ایران دقیقاً در قلب این مسابقه جهانی و در تقاطع محورهای شرق-غرب و شمال-جنوب نشسته است، اما از این موهبت تنها روی نقشه لذت می‌برد.undefinedما مدام در اخبار می‌گوییم که کریدور شمال-جنوب (INSTC) می‌تواند مسیر کانال سوئز را ۴۰ درصد کوتاه‌تر کند و هزینه‌ها را ۳۰ درصد پایین بیاورد. روی کاغذ حساب کرده‌ایم که تا سال ۲۰۴۰ باید سالانه ۶۰ تا ۱۰۰ میلیون تن بار از این مسیر بگذرد. پاکستان مسیرهای جدیدی به سمت آسیای مرکزی باز کرده و تجارت ریلی با چین در منطقه در حال رشد است. این‌ها یعنی یک فرصت طلایی جلوی پای ماست.undefinedاما در عالم واقع چه خبر است؟ در ده ماه اول سال ۱۴۰۴، کل ترانزیت خارجی ما به‌سختی به ۱۷.۶ میلیون تن رسید؛ یعنی حتی نسبت به سال قبل حدود ۴.۶ درصد هم افت کردیم. سیاست‌گذاران ما برای ۴۰ میلیون تن هدف‌گذاری کرده بودند، اما ما حتی به نصف آن هم نرسیده‌ایم. در همین روزهایی که درگیر افت آماری هستیم، رقبای منطقه‌ای با همکاری سرمایه‌گذاران غربی، بار ترانزیتی اوراسیا را از طریق کریدور میانی به سمت دریای خزر و قفقاز هدایت کرده و ایران را دور می‌زنند. این شکاف عمیق، یک پیام واضح دارد؛ اینکه مشکل در مغز مدیریتی و حاکمیتی سیستم است.undefined چرا درجا می‌زنیم؟ریشه این ناکامی را باید در بیماری ساختار مدیریتی کشور جستجو کرد که چهار علامت مشخص دارد:undefined نگاه پیمانکارانه به جای نگاه سیستمی؛ برداشت عمومی این است که اگر فلان قطعه راه‌آهن افتتاح یا یک گمرک ساخته شود، کار تمام است. در حالی که کریدور یک موجود زنده و یک سیستم پیچیده است که در آن بانک، بیمه، گمرک و شرکت‌های حمل‌ونقل باید مثل چرخ‌دنده‌های یک ساعت با هم کار کنند.undefined جزیره‌های خودمختار دولتی: در ایران؛ راه‌آهن، جاده، بنادر، گمرک و دیپلماسی هر کدام در یک وزارتخانه جداگانه ساز خودشان را می‌زنند. هیچ نهادی تصویر کلان کریدور را نمی‌بیند و در واقع، هیچ‌کس «صاحب کریدور» نیست تا پاسخگوی عملکرد آن باشد. برای نمونه، یک کامیون ترانزیتی در مرزها، ساعت‌ها قربانی بخشنامه‌های متناقض گمرک و راهداری می‌شود؛ نهادهایی که حتی سامانه‌های اطلاعاتی‌شان با هم ارتباطی ندارند. دود این اداره ملوک‌الطوایفی مستقیم به چشم اعتبار کشور می‌رود.
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۶
undefined۱

۱.۱K

۱۸:۰۷

برآیند
undefined undefined️ چرا با وجود یک جغرافیای استثنایی، هنوز یک قدرت ترانزیتی نیستیم؟ undefined محمدحسین معصوم‌زاده، دانشجوی دکتری مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز undefined️بخش اول undefinedجنگ رمضان و رویارویی‌های پس از آتش‌بس اخیر ایران با ائتلاف آمریکا و اسرائیل، یک درس بسیار تلخ اما بیدارکننده برای ما داشت و آن مسئله محاصره دریایی بود. وقتی شریان‌های آبی خلیج‌فارس و دریای عمان زیر سایه تهدید قرارگرفت، تازه با تمام وجود متوجه شدیم که امنیت ملی و بقای اقتصادی کشور، چقدر می‌تواند متکی به زمین و خشکی باشد. وقتی شریان‌های صادراتی در بنادر جنوبی با اختلال مواجه شد، واردات کالاهای اساسی و مواد اولیه در آستانه بحرانی بی‌سابقه قرار گرفت. در چنین ایامی است که متوجه می‌شویم این کریدورهای ترانزیتی و زمینی چقدر می‌توانند برای یک اقتصاد در محاصره مفید و موثر باشند. undefinedاما یک سوال مهم یقه ما را می‌گیرد و آن این است که چرا وقتی در بزنگاه‌های تاریخی مثل جنگ اخیر به این مسیرهای نجات نیاز داریم، می‌بینیم که به‌خوبی کار نمی‌کنند؟ چرا با وجود این موقعیت جغرافیایی کم‌نظیر، ما هنوز نتوانسته‌ایم به یک قدرت ترانزیتی پایدار در شبکه‌های اوراسیا تبدیل شویم؟ undefined توهم زیرساخت؛ کریدور دیگر فقط جاده نیست! واقعیت این است که در قرن بیست‌ویکم، کریدور دیگر در قالب کشیدن یک خط راه‌آهن یا آسفالت کردن یک جاده خلاصه نمی‌شود. کریدورها امروز به نظام‌های حاکمیتی پیچیده تبدیل شده‌اند؛ یعنی ترکیبی از قدرت سیاسی، منطق بازار و دیپلماسی. چین با ابتکار پهنه و راه یا کشورهای درگیر در کریدور میانی –که در ایران نگاه‌های همراه با نگرانی به آن وجود دارد- فراتر از جابه‌جایی کالا و محموله، در حال معماری قدرت و نفوذ ژئوپلیتیک هستند. ایران دقیقاً در قلب این مسابقه جهانی و در تقاطع محورهای شرق-غرب و شمال-جنوب نشسته است، اما از این موهبت تنها روی نقشه لذت می‌برد. undefinedما مدام در اخبار می‌گوییم که کریدور شمال-جنوب (INSTC) می‌تواند مسیر کانال سوئز را ۴۰ درصد کوتاه‌تر کند و هزینه‌ها را ۳۰ درصد پایین بیاورد. روی کاغذ حساب کرده‌ایم که تا سال ۲۰۴۰ باید سالانه ۶۰ تا ۱۰۰ میلیون تن بار از این مسیر بگذرد. پاکستان مسیرهای جدیدی به سمت آسیای مرکزی باز کرده و تجارت ریلی با چین در منطقه در حال رشد است. این‌ها یعنی یک فرصت طلایی جلوی پای ماست. undefinedاما در عالم واقع چه خبر است؟ در ده ماه اول سال ۱۴۰۴، کل ترانزیت خارجی ما به‌سختی به ۱۷.۶ میلیون تن رسید؛ یعنی حتی نسبت به سال قبل حدود ۴.۶ درصد هم افت کردیم. سیاست‌گذاران ما برای ۴۰ میلیون تن هدف‌گذاری کرده بودند، اما ما حتی به نصف آن هم نرسیده‌ایم. در همین روزهایی که درگیر افت آماری هستیم، رقبای منطقه‌ای با همکاری سرمایه‌گذاران غربی، بار ترانزیتی اوراسیا را از طریق کریدور میانی به سمت دریای خزر و قفقاز هدایت کرده و ایران را دور می‌زنند. این شکاف عمیق، یک پیام واضح دارد؛ اینکه مشکل در مغز مدیریتی و حاکمیتی سیستم است. undefined چرا درجا می‌زنیم؟ ریشه این ناکامی را باید در بیماری ساختار مدیریتی کشور جستجو کرد که چهار علامت مشخص دارد: undefined نگاه پیمانکارانه به جای نگاه سیستمی؛ برداشت عمومی این است که اگر فلان قطعه راه‌آهن افتتاح یا یک گمرک ساخته شود، کار تمام است. در حالی که کریدور یک موجود زنده و یک سیستم پیچیده است که در آن بانک، بیمه، گمرک و شرکت‌های حمل‌ونقل باید مثل چرخ‌دنده‌های یک ساعت با هم کار کنند. undefined جزیره‌های خودمختار دولتی: در ایران؛ راه‌آهن، جاده، بنادر، گمرک و دیپلماسی هر کدام در یک وزارتخانه جداگانه ساز خودشان را می‌زنند. هیچ نهادی تصویر کلان کریدور را نمی‌بیند و در واقع، هیچ‌کس «صاحب کریدور» نیست تا پاسخگوی عملکرد آن باشد. برای نمونه، یک کامیون ترانزیتی در مرزها، ساعت‌ها قربانی بخشنامه‌های متناقض گمرک و راهداری می‌شود؛ نهادهایی که حتی سامانه‌های اطلاعاتی‌شان با هم ارتباطی ندارند. دود این اداره ملوک‌الطوایفی مستقیم به چشم اعتبار کشور می‌رود. undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌. @barayand_mag
undefined️ چرا با وجود یک جغرافیای استثنایی، هنوز یک قدرت ترانزیتی نیستیم؟undefined محمدحسین معصوم‌زاده، دانشجوی دکتری مطالعات آسیای مرکزی و قفقازundefined️بخش دوم
undefined غیاب بخش خصوصی: در موفق‌ترین کریدورهای دنیا، این شرکت‌های لجستیک خصوصی هستند که با چابکی لازم بار را جابه‌جا می‌کنند. اما اینجا همه‌چیز در چنبره بروکراسی دولتی و شبه‌دولتی گیر کرده و فضایی برای نوآوری خصوصی نمانده است.undefined ضعف در دیپلماسی لجستیکی و کریدوری: دیپلمات‌های کشور شاید در مذاکرات سیاسی خوب باشند، اما وقتی پای منظم‌سازی تعرفه‌های گمرکی، استانداردهای فنی و توافق‌های بیمه‌ای با همسایگان به میان می‌آید، تخصصی برای این کار وجود ندارد.از این آشفتگی چگونه خارج شویم؟اگر بخواهیم از تجربه جنگ رمضان درس بگیریم و کریدورها را به سپر دفاعی و اقتصادی خود تبدیل کنیم، باید دست به یک اصلاح عمیق بزنیم. ساختن جاده و راه بیش‌تر راه‌حل مسئله نیست بلکه باید نگاه سیاستی ما عوض شود.undefined الف) مدل نمایندگی ویژه کریدوریتجربه عدم حکمرانی یکپارچه و حکمرانی شورایی در ایران نشان داده که هماهنگی بدون اختیار اجرایی واقعی به تکثر جلسات بی‌نتیجه ختم می‌شود. مدل جایگزین، یک ساختار دوسطحی است. یک نماینده ارشد فرابخشی منصوب رئیس‌جمهور با اختیار هماهنگی اجرایی و تصمیم‌گیری در تعارضات بین‌وزارتی، و زیر نظر او نمایندگان تخصصی برای هر محور اصلی با مأموریت مذاکره، هماهنگی عملیاتی و تعامل مستقیم با طرف‌های خارجی را برعهده داشته‌باشند. این مدل با الهام از تجربه نماینده ویژه رئیس جمهور روسیه برای کریدور شمال-جنوب و تطبیق با ساختار اداری ایران، خطوط مسئولیت را شفاف می‌کند و اختیارات را بدون ایجاد دیوان‌سالاری جدید متمرکز می‌سازد.undefined ب) منطق هم‌افزایی در برابر تفکر رقابتیدر رسانه‌ها این برساخت وجود دارد که بندر فاو در عراق یا گوادر در پاکستان رقیب ترانزیت ما هستند. این نگاه رقابتی لزوما درست نیست. منطق امروز جهان، منطق شبکه‌ای است. باید با دیپلماسی هوشمند کاری کرد که چابهار و گوادر یا مسیرهای عراقی، نه رقیب، بلکه گره‌های مکمل یک شبکه بزرگ‌تر باشند که ایران تنظیم‌گر آن است. دیپلماسی کریدوری هوشمند می‌تواند ایران را از یک بازیگر موازی به یک تسهیل‌گر شبکه تبدیل کند.undefined پ) یکپارچگی دیجیتال به‌عنوان اولویت فوریپیاده‌سازی سیستم یک‌پنجره ملی ترانزیت که اطلاعات گمرکی، ردیابی محموله، مجوزهای حمل‌ونقل و تسویه مالی را ادغام کند، از جمله اقداماتی است که می‌تواند بدون نیاز به سرمایه‌گذاری زیرساختی سنگین، تا ۳۰ درصد از زمان مرزی بکاهد. این یکپارچگی همچنین پایه‌ای برای همکاری دیجیتال با شرکای کریدوری فراهم می‌کند.undefined ت) آشتی با بخش خصوصی و تولیدطراحی چارچوب‌های مشارکت عمومی-خصوصی برای بهره‌برداری از پایانه‌های لجستیکی، انبارهای کریدوری و خدمات دیجیتال ترانزیت با هدف جذب دانش عملیاتی و سرمایه بخش خصوصی ضروری است. از طرفی، کریدور ترانزیتی تنها زمانی به قدرت تبدیل می‌شود که با اقتصاد تولیدی و صادراتی پیوند یابد. طراحی مناطق اقتصادی کریدوری که ظرفیت تولیدی محلی را با جریان‌های ترانزیتی ترکیب کنند، می‌تواند ایران را از یک مسیر عبور به یک گره ارزش‌افزا تبدیل کند.undefined حرف آخرجنگ اخیر نشان داد که تکیه انحصاری به آب‌های آزاد تا چه حد می‌تواند در روز مبادا خطرناک باشد. جغرافیای ایران یک داده ثابت و یک موهبت الهی است، اما حاکمیت کریدوری یک انتخاب است. ما نمی‌توانیم با بروکراسی پراکنده و خسته، در مسابقه نفس‌گیر کریدورهای اوراسیا برنده شویم. کشورهایی که موقعیت جغرافیایی بسیار ضعیف‌تری از ما دارند، صرفاً به خاطر مدیریت یکپارچه، از ما جلو افتاده‌اند.اگر این جراحی نهادی انجام نشود، در دهه آینده نه‌تنها رنگ قدرت پایدار ترانزیتی را نخواهیم دید، بلکه در انزوای ژئواکونومیک خفه خواهیم شد.
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۶
undefined۲

۱.۲K

۱۸:۰۷

۶ تیر
thumbnail
undefined️ راهبرد عبور صنعت برق ایران از سایه ناترازی، اختلال و بمبارانundefined امیرحسین مهرآور، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهرانundefined️بخش اول
undefinedتجربه جنگ رمضان به وضوح نشان داد که زیرساخت‌های غیرنظامی حیاتی مثل شبکه گازرسانی، خطوط لوله نفت، شبکه سراسری برق و ... از تخریب، آسیب و تهدید در امان نیستند و عملاً به عنوان ابزاری برای کاهش تاب‌آوری ملت‌ها انگاشته می‌شوند. undefinedوضعیت صنعت برق در این میان، بدلیل ناترازی‌های سالیان اخیر و آسیب‌پذیری آنی و مستقیمی که می‌تواند بر زندگی مردم داشته باشد، از اهمیت دوچندان برخوردار است. برق فقط یک کالا نیست؛ شریان پنهان زندگی اقتصادی، نظم اجتماعی و آرامش عمومی است. در وضعیت حاضر، حفاظت و انظباق‌پذیری شبکه سراسری برق برای امروز و آینده کشور، حیاتی‌ست.undefined جنگ تحمیلی سوم نشان داده است که مسئلهٔ اصلی در صنعت برق ایران فقط کمبود ظرفیت نیست، بلکه نحوه آرایش ظرفیت نیز هست. می‌توان ظرفیت داشت، اما تاب نداشت؛ می‌توان تولید داشت، اما پایداری نداشت. الگوی تاریخی توسعهٔ نیروگاهی در ایران، عمدتاً بر ساخت نیروگاه‌های بزرگ و متمرکز استوار بوده؛ الگویی که در دوره‌ای از توسعه، با منطق صرفه‌های مقیاس و پاسخ‌گویی به رشد شتابان تقاضا، قابل دفاع می‌نمود. اما اکنون همان الگو، در پرتو ضرورت‌های جدید و سایه تهدید روی زیرساخت‌های صنعت برق، نیازمند بازاندیشی جدی است.undefined تمرکز بخش مهمی از تولید در چند نقطهٔ بزرگ، به‌ویژه هنگامی که انتقال نیز بر شریان‌های محدود و حساس متکی باشد، به معنای آن است که هزینه هر نوع اختلال، حمله سایبری، بمباران و خرابکاری از سطح یک حادثه فنی فراتر رفته و به سطح یک فاجعه ملی ارتقا می‌یابد.undefined باتوجه به وضعیت ژئوپولیتیکی ایران و امکان درگیری مجدد؛ یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های سیاست‌گذاری در صنعت برق ایران، حرکت از «توسعه متمرکز» به سوی «توسعه پراکنده و تاب‌آور» است. این تغییر پارادایم، بیش از همه در حمایت هدفمند از نیروگاه‌های حرارتی کوچک‌مقیاس و توسعه تولید پراکنده معنا پیدا می‌کند. این واحدها، به دلیل پراکندگی جغرافیایی، امکان استقرار در نزدیکی مراکز مصرف، زمان احداث کوتاه‌تر، نیاز سرمایه‌ای پایین‌تر نسبت به پروژه‌های عظیم و قابلیت توسعه تدریجی، می‌توانند ستون فقرات یک راهبرد نوین در صنعت برق باشند. اهمیت این رویکرد صرفاً در افزایش چند هزار مگاوات ظرفیت جدید نیست؛ اهمیت اصلی آن در تغییر منطق امنیت زیرساختی کشور و پدافند غیرعامل است. زیرساختی که متکثرتر است، معمولاً تاب‌آورتر هم هست.
ادامه یادداشت
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۴
undefined۱

۸۲۹

۱۷:۳۴

برآیند
undefined undefined️ راهبرد عبور صنعت برق ایران از سایه ناترازی، اختلال و بمباران undefined امیرحسین مهرآور، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهران undefined️بخش اول undefinedتجربه جنگ رمضان به وضوح نشان داد که زیرساخت‌های غیرنظامی حیاتی مثل شبکه گازرسانی، خطوط لوله نفت، شبکه سراسری برق و ... از تخریب، آسیب و تهدید در امان نیستند و عملاً به عنوان ابزاری برای کاهش تاب‌آوری ملت‌ها انگاشته می‌شوند. undefinedوضعیت صنعت برق در این میان، بدلیل ناترازی‌های سالیان اخیر و آسیب‌پذیری آنی و مستقیمی که می‌تواند بر زندگی مردم داشته باشد، از اهمیت دوچندان برخوردار است. برق فقط یک کالا نیست؛ شریان پنهان زندگی اقتصادی، نظم اجتماعی و آرامش عمومی است. در وضعیت حاضر، حفاظت و انظباق‌پذیری شبکه سراسری برق برای امروز و آینده کشور، حیاتی‌ست. undefined جنگ تحمیلی سوم نشان داده است که مسئلهٔ اصلی در صنعت برق ایران فقط کمبود ظرفیت نیست، بلکه نحوه آرایش ظرفیت نیز هست. می‌توان ظرفیت داشت، اما تاب نداشت؛ می‌توان تولید داشت، اما پایداری نداشت. الگوی تاریخی توسعهٔ نیروگاهی در ایران، عمدتاً بر ساخت نیروگاه‌های بزرگ و متمرکز استوار بوده؛ الگویی که در دوره‌ای از توسعه، با منطق صرفه‌های مقیاس و پاسخ‌گویی به رشد شتابان تقاضا، قابل دفاع می‌نمود. اما اکنون همان الگو، در پرتو ضرورت‌های جدید و سایه تهدید روی زیرساخت‌های صنعت برق، نیازمند بازاندیشی جدی است. undefined تمرکز بخش مهمی از تولید در چند نقطهٔ بزرگ، به‌ویژه هنگامی که انتقال نیز بر شریان‌های محدود و حساس متکی باشد، به معنای آن است که هزینه هر نوع اختلال، حمله سایبری، بمباران و خرابکاری از سطح یک حادثه فنی فراتر رفته و به سطح یک فاجعه ملی ارتقا می‌یابد. undefined باتوجه به وضعیت ژئوپولیتیکی ایران و امکان درگیری مجدد؛ یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های سیاست‌گذاری در صنعت برق ایران، حرکت از «توسعه متمرکز» به سوی «توسعه پراکنده و تاب‌آور» است. این تغییر پارادایم، بیش از همه در حمایت هدفمند از نیروگاه‌های حرارتی کوچک‌مقیاس و توسعه تولید پراکنده معنا پیدا می‌کند. این واحدها، به دلیل پراکندگی جغرافیایی، امکان استقرار در نزدیکی مراکز مصرف، زمان احداث کوتاه‌تر، نیاز سرمایه‌ای پایین‌تر نسبت به پروژه‌های عظیم و قابلیت توسعه تدریجی، می‌توانند ستون فقرات یک راهبرد نوین در صنعت برق باشند. اهمیت این رویکرد صرفاً در افزایش چند هزار مگاوات ظرفیت جدید نیست؛ اهمیت اصلی آن در تغییر منطق امنیت زیرساختی کشور و پدافند غیرعامل است. زیرساختی که متکثرتر است، معمولاً تاب‌آورتر هم هست. ادامه یادداشت undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌. @barayand_mag
undefined️ راهبرد عبور صنعت برق ایران از سایه ناترازی، اختلال و بمبارانundefined امیرحسین مهرآور، دانشجوی کارشناسی ارشد سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهرانundefined️بخش دوم
undefinedاز جنبه فنی نیز نیروگاه‌های کوچک‌مقیاس واجد مزیت‌های انکارناپذیرند. استقرار آن‌ها در مجاورت بار مصرف، می‌تواند فشار بر شبکه انتقال را کاهش داده، تلفات را پایین بیاورد و در برخی مناطق، نیاز به سرمایه‌گذاری‌های سنگین و زمان‌بر در خطوط بروز اختلال، شبکه‌ای که از واحدهای تولیدی متعدد و پراکنده بهره می‌برد، نسبت به شبکه‌ای که به چند گره بزرگ وابسته است، انعطاف بیشتری برای بازیابی و حفظ خدمت دارد. این همان نقطه‌ای است که سیاست نیروگاهی از یک بحث صرفاً مهندسی، به یک موضوع راهبردی در حکمرانی زیرساخت تبدیل می‌شود.undefinedبا این حال، مزیت تعیین‌کننده نیروگاه‌های حرارتی کوچک‌مقیاس شاید بیش از هر چیز در اقتصاد سیاسی توسعه آن‌ها نهفته باشد. این بخش، برخلاف بسیاری از پروژه‌های بزرگ نیروگاهی، می‌تواند به‌نحو معناداری بر دوش سرمایه‌گذاری بخش خصوصی قرار گیرد. تجربه نیز نشان داده که بخش خصوصی در صورت مشاهده افق اقتصادی روشن، توان فنی، اجرایی و مدیریتی لازم برای ورود به این حوزه را دارد. بنابراین مسئلهٔ اصلی، کمبود سرمایه‌گذار نیست؛ مسئله، نبود سیگنال اقتصادی درست است. تا زمانی که سازوکار خرید برق از این واحدها بر پایه نرخ‌هایی غیرواقعی و غیرجذاب تنظیم شود، طبیعی است که انگیزه برای ورود سرمایه‌های جدید محدود بماند.undefinedاز همین‌جا، واقعی‌سازی تعرفه خرید برق از نیروگاه‌های حرارتی خصوصی به مهم‌ترین اهرم سیاستی بدل می‌شود. اگر سیاست‌گذار حقیقتاً خواهان توسعه تولید پراکنده و تمرکززدایی از ظرفیت تولید است، باید بپذیرد که این هدف با قیمت‌گذاری دستوری و فاصله‌دار از واقعیت‌های هزینه‌ای محقق نمی‌شود. سرمایه‌گذار خصوصی زمانی وارد میدان می‌شود که بازدهی معقول، افق قراردادی روشن و ریسک تنظیم‌گری قابل پیش‌بینی وجود داشته باشد. واقعی‌سازی تعرفه خرید برق، در این معنا، نه یک امتیاز ویژه به تولیدکنندگان، بلکه پیش‌شرط شکل‌گیری یک بازار مولد و پایدار در صنعت برق است.undefinedنکته مهم آن است که این رویکرد الزاماً به معنای تحمیل هزینه‌ای تازه و سنگین بر دولت نیست. برعکس، اگر سیاست‌گذار از منطق تصدی‌گری مستقیم فاصله بگیرد و به‌جای آن بر تنظیم‌گری هوشمند، تضمین اجرای قراردادها و ایجاد بستر امن برای سرمایه‌گذاری متمرکز شود، بخش مهمی از بار تامین ظرفیت می‌تواند از دوش منابع عمومی برداشته شود. در چنین الگویی، به‌جای آنکه دولت خود سازنده اصلی باشد، نقش معمار قواعد را ایفا می‌کند. این جابه‌جایی نقش، برای صنعتی که سال‌ها با تنگنای مالی، بدهی انباشته و شکاف سرمایه‌گذاری مواجه بوده، می‌تواند نقطه عطفی تعیین‌کننده باشد.undefinedالبته دفاع از نیروگاه‌های حرارتی کوچک‌مقیاس، نباید به معنای نادیده گرفتن سایر گزینه‌های توسعه‌ای تلقی شود. صنعت برق ایران، بی‌تردید به تنوع‌بخشی در سبد انرژی، توسعه تجدیدپذیرها، ارتقای بهره‌وری، مدیریت سمت تقاضا و نوسازی شبکه نیز نیاز دارد. اما در افق میان‌مدت، اگر هدف، افزایش سریع تاب‌آوری، کاهش تمرکز آسیب‌پذیر و بسیج سرمایه خصوصی باشد، کمتر گزینه‌ای به اندازه تولید پراکنده حرارتی، عملی، در دسترس و قابل اتکا به نظر می‌رسد.undefined اکنون صنعت برق ایران در برابر یک انتخاب راهبردی قرار دارد؛ یا همچنان در چارچوب الگوی قدیمی تمرکز، قیمت‌گذاری غیرواقعی و اتکای مزمن به منابع محدود دولتی باقی بماند؛ یا با پذیرش الزامات تحول، به سمت الگویی حرکت کند که در آن پراکندگی ظرفیت، مشارکت بخش خصوصی و اصلاح اقتصاد برق، سه پایه اصلی پایداری آینده (حتی در شرایط جنگی) باشند. واقعیت آن است که زیرساخت‌های حیاتی، در روزگار پرریسک امروز، بیش از آنکه به شکوه ظاهری نیاز داشته باشند، به قابلیت بقا نیاز دارند.
undefinedبا برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۵
undefined۱

۱K

۱۷:۳۴

۹ تیر
thumbnail
undefined️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایرانundefined مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهرانundefined️بخش اول
undefinedاقدام نظامی آمریکا علیه ایران را نباید صرفاً در سطح یک بحران هسته‌ای، یک درگیری مقطعی یا یک واکنش تاکتیکی به رفتارهای منطقه‌ای تهران فهم کرد. مسئلهٔ ایران برای واشنگتن، به‌ویژه در پیوند با راهبرد امنیتی رژیم صهیونیستی، بخشی از مسئلهٔ بزرگ‌تری به نام نظم منطقه‌ای غرب آسیاست.undefined آمریکا طی دهه‌های گذشته کوشید تا نظمی را در این منطقه تثبیت کند که در آن، امنیت اسرائیل، جریان انرژی، مسیرهای تجاری، حضور نظامی نیروهایش و رفتار دولت‌های عربی در چارچوبی قابل پیش‌بینی و هماهنگ با منافعش تنظیم شود. از این منظر، ایران تنها یک کشور مخالف سیاست‌های آمریکا نیست؛ بلکه بازیگری است که با توان موشکی، عمق منطقه‌ای، شبکه متحدان و ایده استقلال از نظم آمریکایی، مانعی جدی در برابر آرایش مطلوب آمریکا و اسرائیل به شمار می‌آید.undefinedبا این حال، باید از ساده‌سازی نیز پرهیز کرد. هدف آمریکا الزاماً اشغال ایران یا ورود به یک جنگ کلاسیک تمام‌عیار نیست؛ زیرا چنین جنگی هم پرهزینه است و هم پیامدهای غیرقابل کنترل دارد. آنچه واقع‌بینانه‌تر به نظر می‌رسد، تلاش برای محدودسازی قدرت ایران، تغییر محاسبات راهبردی تهران، کاهش قدرت بازدارندگی، مهار شبکه منطقه‌ای مقاومت و فراهم کردن شرایطی است که در آن رژیم صهیونیستی از برتری امنیتی و نظامی مطمئن‌تری در منطقه برخوردار شود. بنابراین، مسئلهٔ اصلی نه یک نبرد کوتاه، بلکه یک دوره طولانی فشار، تهدید، فرسایش، مذاکره از موضع فشار، عملیات محدود و تلاش برای بازتنظیم موازنه منطقه‌ای است.undefinedاین نکته برای ایران اهمیت اساسی دارد؛ اگر راهبرد آمریکا و اسرائیل معطوف به تغییر نظم منطقه به زیان ایران و به سود برتری نسبی رژیم صهیونیستی باشد، آنگاه نباید تحولات اخیر را به‌عنوان یک بحران زودگذر دید. جامعه و نظام تصمیم‌گیری ایران باید خود را برای چند سال پرتنش آماده کنند؛ سال‌هایی که در آن نه جنگ به معنای کلاسیک همیشگی خواهد بود و نه صلح به معنای آرامش پایدار برقرار می‌شود. جهان امروز، بیش از آنکه به سمت ثبات لیبرال یا قواعد مشترک حرکت کند، به سمت رقابت قدرت‌ها، بازگشت ژئوپلیتیک، اقتصاد امنیتی‌شده و منازعات منطقه‌ای کنترل‌شده پیش می‌رود. در چنین جهانی، تاب‌آوری ملی فقط یک شعار اخلاقی نیست؛ شرط بقا و اثرگذاری است.undefinedاما همین راهبرد بیرونی آمریکا با یک واقعیت درونی مهم روبه‌روست؛ آمریکا امروز همان آمریکای پس از یازده سپتامبر نیست. جامعه آمریکا دیگر به‌آسانی نمی‌تواند حول یک روایت امنیتی واحد بسیج شود و هزینه‌های یک جنگ بزرگ، پرهزینه و نامطمئن را بدون پرسش جدی بپذیرد. در دو دهه گذشته، شکاف‌های اجتماعی، حزبی، طبقاتی و فرهنگی در آمریکا عمیق‌تر شده‌. اعتماد عمومی به نهادهای حکومتی کاهش یافته، طبقه متوسط زیر فشار هزینه‌های زندگی قرار گرفته، بخشی از رأی‌دهندگان سفیدپوست و طبقه کارگر احساس طردشدگی سیاسی و اقتصادی دارند، و خاطره جنگ‌های عراق و افغانستان همچنان در ذهن جامعۀ آمریکایی زنده است. بنابراین جنگ با ایران فقط آزمون قدرت نظامی آمریکا نیست؛ آزمون ظرفیت سیاسی و اجتماعی واشنگتن برای تحمل هزینه‌های یک بحران بلندمدت نیز هست.undefined اگر در سال‌های پس از ۲۰۰۱، دولت جورج بوش توانست با تکیه بر فضای روانی پس از حملات یازده سپتامبر، روایت «جنگ علیه ترور» را به مبنای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کند، امروز چنین اجماعی به‌مراتب شکننده‌تر است. جامعه آمریکا از جنگ‌های طولانی خسته شده، بخش مهمی از مردم این کشور می‌پرسند چرا باید بار دیگر منابع مالی، نظامی و انسانی آمریکا در غرب آسیا مصرف شود؛ آن هم در شرایطی که مسائل داخلی مانند تورم، بدهی، مهاجرت، ناامنی شهری، بحران مسکن، شکاف طبقاتی و افول تولید صنعتی برای آنان ملموس‌تر از هر پرونده خارجی است. به همین دلیل، هرگونه جنگ یا بحران مستمر با ایران ناگزیر در معرض این پرسش قرار می‌گیرد که «این سیاست برای مردم آمریکا چه فایده‌ای دارد؟»ادامه یادداشت
با برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۶
undefined۱

۲۸۲

۱۷:۳۴

برآیند
undefined undefined️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایران undefined مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهران undefined️بخش اول undefinedاقدام نظامی آمریکا علیه ایران را نباید صرفاً در سطح یک بحران هسته‌ای، یک درگیری مقطعی یا یک واکنش تاکتیکی به رفتارهای منطقه‌ای تهران فهم کرد. مسئلهٔ ایران برای واشنگتن، به‌ویژه در پیوند با راهبرد امنیتی رژیم صهیونیستی، بخشی از مسئلهٔ بزرگ‌تری به نام نظم منطقه‌ای غرب آسیاست. undefined آمریکا طی دهه‌های گذشته کوشید تا نظمی را در این منطقه تثبیت کند که در آن، امنیت اسرائیل، جریان انرژی، مسیرهای تجاری، حضور نظامی نیروهایش و رفتار دولت‌های عربی در چارچوبی قابل پیش‌بینی و هماهنگ با منافعش تنظیم شود. از این منظر، ایران تنها یک کشور مخالف سیاست‌های آمریکا نیست؛ بلکه بازیگری است که با توان موشکی، عمق منطقه‌ای، شبکه متحدان و ایده استقلال از نظم آمریکایی، مانعی جدی در برابر آرایش مطلوب آمریکا و اسرائیل به شمار می‌آید. undefinedبا این حال، باید از ساده‌سازی نیز پرهیز کرد. هدف آمریکا الزاماً اشغال ایران یا ورود به یک جنگ کلاسیک تمام‌عیار نیست؛ زیرا چنین جنگی هم پرهزینه است و هم پیامدهای غیرقابل کنترل دارد. آنچه واقع‌بینانه‌تر به نظر می‌رسد، تلاش برای محدودسازی قدرت ایران، تغییر محاسبات راهبردی تهران، کاهش قدرت بازدارندگی، مهار شبکه منطقه‌ای مقاومت و فراهم کردن شرایطی است که در آن رژیم صهیونیستی از برتری امنیتی و نظامی مطمئن‌تری در منطقه برخوردار شود. بنابراین، مسئلهٔ اصلی نه یک نبرد کوتاه، بلکه یک دوره طولانی فشار، تهدید، فرسایش، مذاکره از موضع فشار، عملیات محدود و تلاش برای بازتنظیم موازنه منطقه‌ای است. undefinedاین نکته برای ایران اهمیت اساسی دارد؛ اگر راهبرد آمریکا و اسرائیل معطوف به تغییر نظم منطقه به زیان ایران و به سود برتری نسبی رژیم صهیونیستی باشد، آنگاه نباید تحولات اخیر را به‌عنوان یک بحران زودگذر دید. جامعه و نظام تصمیم‌گیری ایران باید خود را برای چند سال پرتنش آماده کنند؛ سال‌هایی که در آن نه جنگ به معنای کلاسیک همیشگی خواهد بود و نه صلح به معنای آرامش پایدار برقرار می‌شود. جهان امروز، بیش از آنکه به سمت ثبات لیبرال یا قواعد مشترک حرکت کند، به سمت رقابت قدرت‌ها، بازگشت ژئوپلیتیک، اقتصاد امنیتی‌شده و منازعات منطقه‌ای کنترل‌شده پیش می‌رود. در چنین جهانی، تاب‌آوری ملی فقط یک شعار اخلاقی نیست؛ شرط بقا و اثرگذاری است. undefinedاما همین راهبرد بیرونی آمریکا با یک واقعیت درونی مهم روبه‌روست؛ آمریکا امروز همان آمریکای پس از یازده سپتامبر نیست. جامعه آمریکا دیگر به‌آسانی نمی‌تواند حول یک روایت امنیتی واحد بسیج شود و هزینه‌های یک جنگ بزرگ، پرهزینه و نامطمئن را بدون پرسش جدی بپذیرد. در دو دهه گذشته، شکاف‌های اجتماعی، حزبی، طبقاتی و فرهنگی در آمریکا عمیق‌تر شده‌. اعتماد عمومی به نهادهای حکومتی کاهش یافته، طبقه متوسط زیر فشار هزینه‌های زندگی قرار گرفته، بخشی از رأی‌دهندگان سفیدپوست و طبقه کارگر احساس طردشدگی سیاسی و اقتصادی دارند، و خاطره جنگ‌های عراق و افغانستان همچنان در ذهن جامعۀ آمریکایی زنده است. بنابراین جنگ با ایران فقط آزمون قدرت نظامی آمریکا نیست؛ آزمون ظرفیت سیاسی و اجتماعی واشنگتن برای تحمل هزینه‌های یک بحران بلندمدت نیز هست. undefined اگر در سال‌های پس از ۲۰۰۱، دولت جورج بوش توانست با تکیه بر فضای روانی پس از حملات یازده سپتامبر، روایت «جنگ علیه ترور» را به مبنای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کند، امروز چنین اجماعی به‌مراتب شکننده‌تر است. جامعه آمریکا از جنگ‌های طولانی خسته شده، بخش مهمی از مردم این کشور می‌پرسند چرا باید بار دیگر منابع مالی، نظامی و انسانی آمریکا در غرب آسیا مصرف شود؛ آن هم در شرایطی که مسائل داخلی مانند تورم، بدهی، مهاجرت، ناامنی شهری، بحران مسکن، شکاف طبقاتی و افول تولید صنعتی برای آنان ملموس‌تر از هر پرونده خارجی است. به همین دلیل، هرگونه جنگ یا بحران مستمر با ایران ناگزیر در معرض این پرسش قرار می‌گیرد که «این سیاست برای مردم آمریکا چه فایده‌ای دارد؟» ادامه یادداشت با برآیندِ ایران همراه باشید‌. @barayand_mag
undefined️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایرانundefined مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهرانundefined️بخش دوم
undefinedاین پرسش، به‌ویژه برای حزب جمهوری‌خواه اهمیت مضاعف دارد. جمهوری‌خواهان در دو دهه گذشته دچار یک تحول جدی شده‌اند. حزب جمهوری‌خواه دوران بوش، حزبی بود که تحت تأثیر نومحافظه‌کاران، بین‌الملل‌گرایی مداخله‌گر، دموکراسی‌سازی اجباری، برتری نظامی آمریکا و جنگ پیش‌دستانه را به‌عنوان عناصر مهم سیاست خارجی خود مطرح می‌کرد. حمله به عراق، پروژه ملت‌سازی در افغانستان و تلاش برای بازسازی خاورمیانه بزرگ، نمودهای همین نگاه بودند. اما هزینه‌های سنگین این سیاست، شکست‌های میدانی، بی‌اعتمادی عمومی و بحران اقتصادی ۲۰۰۸ به‌تدریج زمینه تغییر درون حزب جمهوری‌خواه را فراهم کرد.undefinedبا ظهور ترامپ، این تغییر به زبان سیاسی تازه‌ای تبدیل شد؛ «اول آمریکا». ترامپ و جریان جدید جمهوری‌خواه مدعی شدند که نخبگان واشنگتن سال‌ها منابع آمریکا را صرف جنگ‌های خارجی، امنیت متحدان، تجارت آزاد و نهادهای بین‌المللی کرده‌اند، در حالی که کارگر آمریکایی، صنعت داخلی، مرزهای آمریکا و طبقه متوسط فراموش شده‌اند. این گفتمان از دل خشم اجتماعی، احساس طردشدگی اقتصادی و بی‌اعتمادی به نخبگان برآمد. به همین دلیل، ترامپیسم را نمی‌توان صرفاً یک پدیده شخصی دانست؛ بلکه باید آن را نشانه‌ای از جابه‌جایی در اولویت‌های بخشی از جامعه آمریکا و حزب جمهوری‌خواه فهم کرد.undefinedاما نکته مهم این است که «اول آمریکا» الزاماً به معنای صلح‌طلبی نیست. جمهوری‌خواهی ترامپی با جنگ‌های طولانی، ملت‌سازی، اشغال سرزمینی و هزینه‌کرد بی‌پایان در خارج از مرزها مشکل دارد، اما با اعمال زور، تهدید نظامی، حملات محدود، تحریم‌های فلج‌کننده و نمایش قدرت مخالف نیست. این جریان می‌تواند هم‌زمان از شکست جنگ عراق سخن بگوید، با حضور نظامی بی‌پایان در افغانستان مخالفت کند، و در برابر ایران از زبان تهدید، فشار حداکثری و حمله نظامی استفاده کند. بنابراین تحول جمهوری‌خواهان از بین‌الملل‌گرایی مداخله‌گر به ملی‌گرایی محافظه‌کارانه، به معنای ضدجنگ شدن این حزب نیست؛ بلکه به معنای تغییر معیارهای توجیه جنگ است.undefinedدر چارچوب جدید جمهوری‌خواهان، جنگ زمانی قابل دفاع‌تر است که کوتاه، کم‌هزینه، نمایشی، قاطع و قابل ارائه به افکار عمومی به‌عنوان نشانه قدرت آمریکا باشد. اما اگر بحران طولانی، پرهزینه، مبهم و بدون دستاورد ملموس شود، به‌سرعت با بنیان‌های گفتمان اول آمریکا دچار تعارض می‌شود. پروندهٔ ایران دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار دارد. از یک سو، ایران در ذهن بسیاری از جمهوری‌خواهان همچنان نماد چالش با نظم مطلوب آمریکا، تهدیدی برای اسرائیل و مانعی در برابر آرایش منطقه‌ای مورد نظر واشنگتن است. از سوی دیگر، ایران بازیگری نیست که بتوان فشار بر آن را بدون هزینه ادامه داد. عمق منطقه‌ای ایران، توان موشکی، پیوند با نیروهای مقاومت، ظرفیت اثرگذاری بر امنیت انرژی و قدرت پاسخ نامتقارن، هرگونه بحران با ایران را به مسئله‌ای فراتر از یک حمله محدود تبدیل می‌کند.undefinedاز همین‌جا شکاف درونی جمهوری‌خواهان آشکار می‌شود. در حزب جمهوری‌خواه امروز، هنوز جریان‌های جنگ‌طلب سنتی و نومحافظه‌کارحضور دارند؛ جریان‌هایی که امنیت اسرائیل، برتری نظامی آمریکا و مهار سخت ایران را در مرکز سیاست خارجی خود قرار می‌دهند. اما در کنار آنان، جریان‌های ملی‌گرای محافظه‌کار، راست‌های ضدجهانی‌سازی، بخشی از رأی‌دهندگان خسته از جنگ و حتی برخی چهره‌های واقع‌گرا نیز حضور دارند که نسبت به ورود آمریکا به جنگ‌های بی‌پایان بدبین‌اند. این شکاف البته نباید بیش از اندازه بزرگ‌نمایی شود. در لحظه بحران، بسیاری از جمهوری‌خواهان ممکن است پشت رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه بایستند و اقدام نظامی را نشانه اقتدار بدانند. اما تداوم بحران، افزایش هزینه‌ها و بی‌نتیجه ماندن فشارها می‌تواند همین حمایت اولیه را دچار فرسایش کند.undefinedاقتصاد، در اینجا، نقطه آسیب‌پذیر مهم جمهوری‌خواهان است. ترامپ و جریان جدید جمهوری‌خواه بخش مهمی از سرمایه سیاسی خود را بر وعده بهبود اقتصاد، کاهش هزینه‌های زندگی، احیای تولید داخلی، کنترل تورم، کاهش مالیات و دفاع از خانواده‌های آمریکایی بنا کرده‌اند. اگر بحران با ایران به افزایش قیمت بنزین، ناامنی بازار انرژی، رشد هزینه‌های نظامی، نگرانی در بازارهای مالی و فشار تورمی منجر شود، دولت جمهوری‌خواه در همان زمینی آسیب می‌بیند که مهم‌ترین مزیت انتخاباتی خود را در آن تعریف کرده است. رأی‌دهنده آمریکایی ممکن است در لحظه بحران از ادبیات امنیتی تأثیر بپذیرد، اما قیمت سوخت، مواد غذایی، بیمه، وام، مالیات و نااطمینانی اقتصادی را مستقیم احساس می‌کند.
با برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۳
undefined۱

۱۴۷

۱۷:۳۴

برآیند
undefined️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایران undefined مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهران undefined️بخش دوم undefinedاین پرسش، به‌ویژه برای حزب جمهوری‌خواه اهمیت مضاعف دارد. جمهوری‌خواهان در دو دهه گذشته دچار یک تحول جدی شده‌اند. حزب جمهوری‌خواه دوران بوش، حزبی بود که تحت تأثیر نومحافظه‌کاران، بین‌الملل‌گرایی مداخله‌گر، دموکراسی‌سازی اجباری، برتری نظامی آمریکا و جنگ پیش‌دستانه را به‌عنوان عناصر مهم سیاست خارجی خود مطرح می‌کرد. حمله به عراق، پروژه ملت‌سازی در افغانستان و تلاش برای بازسازی خاورمیانه بزرگ، نمودهای همین نگاه بودند. اما هزینه‌های سنگین این سیاست، شکست‌های میدانی، بی‌اعتمادی عمومی و بحران اقتصادی ۲۰۰۸ به‌تدریج زمینه تغییر درون حزب جمهوری‌خواه را فراهم کرد. undefinedبا ظهور ترامپ، این تغییر به زبان سیاسی تازه‌ای تبدیل شد؛ «اول آمریکا». ترامپ و جریان جدید جمهوری‌خواه مدعی شدند که نخبگان واشنگتن سال‌ها منابع آمریکا را صرف جنگ‌های خارجی، امنیت متحدان، تجارت آزاد و نهادهای بین‌المللی کرده‌اند، در حالی که کارگر آمریکایی، صنعت داخلی، مرزهای آمریکا و طبقه متوسط فراموش شده‌اند. این گفتمان از دل خشم اجتماعی، احساس طردشدگی اقتصادی و بی‌اعتمادی به نخبگان برآمد. به همین دلیل، ترامپیسم را نمی‌توان صرفاً یک پدیده شخصی دانست؛ بلکه باید آن را نشانه‌ای از جابه‌جایی در اولویت‌های بخشی از جامعه آمریکا و حزب جمهوری‌خواه فهم کرد. undefinedاما نکته مهم این است که «اول آمریکا» الزاماً به معنای صلح‌طلبی نیست. جمهوری‌خواهی ترامپی با جنگ‌های طولانی، ملت‌سازی، اشغال سرزمینی و هزینه‌کرد بی‌پایان در خارج از مرزها مشکل دارد، اما با اعمال زور، تهدید نظامی، حملات محدود، تحریم‌های فلج‌کننده و نمایش قدرت مخالف نیست. این جریان می‌تواند هم‌زمان از شکست جنگ عراق سخن بگوید، با حضور نظامی بی‌پایان در افغانستان مخالفت کند، و در برابر ایران از زبان تهدید، فشار حداکثری و حمله نظامی استفاده کند. بنابراین تحول جمهوری‌خواهان از بین‌الملل‌گرایی مداخله‌گر به ملی‌گرایی محافظه‌کارانه، به معنای ضدجنگ شدن این حزب نیست؛ بلکه به معنای تغییر معیارهای توجیه جنگ است. undefinedدر چارچوب جدید جمهوری‌خواهان، جنگ زمانی قابل دفاع‌تر است که کوتاه، کم‌هزینه، نمایشی، قاطع و قابل ارائه به افکار عمومی به‌عنوان نشانه قدرت آمریکا باشد. اما اگر بحران طولانی، پرهزینه، مبهم و بدون دستاورد ملموس شود، به‌سرعت با بنیان‌های گفتمان اول آمریکا دچار تعارض می‌شود. پروندهٔ ایران دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار دارد. از یک سو، ایران در ذهن بسیاری از جمهوری‌خواهان همچنان نماد چالش با نظم مطلوب آمریکا، تهدیدی برای اسرائیل و مانعی در برابر آرایش منطقه‌ای مورد نظر واشنگتن است. از سوی دیگر، ایران بازیگری نیست که بتوان فشار بر آن را بدون هزینه ادامه داد. عمق منطقه‌ای ایران، توان موشکی، پیوند با نیروهای مقاومت، ظرفیت اثرگذاری بر امنیت انرژی و قدرت پاسخ نامتقارن، هرگونه بحران با ایران را به مسئله‌ای فراتر از یک حمله محدود تبدیل می‌کند. undefinedاز همین‌جا شکاف درونی جمهوری‌خواهان آشکار می‌شود. در حزب جمهوری‌خواه امروز، هنوز جریان‌های جنگ‌طلب سنتی و نومحافظه‌کارحضور دارند؛ جریان‌هایی که امنیت اسرائیل، برتری نظامی آمریکا و مهار سخت ایران را در مرکز سیاست خارجی خود قرار می‌دهند. اما در کنار آنان، جریان‌های ملی‌گرای محافظه‌کار، راست‌های ضدجهانی‌سازی، بخشی از رأی‌دهندگان خسته از جنگ و حتی برخی چهره‌های واقع‌گرا نیز حضور دارند که نسبت به ورود آمریکا به جنگ‌های بی‌پایان بدبین‌اند. این شکاف البته نباید بیش از اندازه بزرگ‌نمایی شود. در لحظه بحران، بسیاری از جمهوری‌خواهان ممکن است پشت رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه بایستند و اقدام نظامی را نشانه اقتدار بدانند. اما تداوم بحران، افزایش هزینه‌ها و بی‌نتیجه ماندن فشارها می‌تواند همین حمایت اولیه را دچار فرسایش کند. undefinedاقتصاد، در اینجا، نقطه آسیب‌پذیر مهم جمهوری‌خواهان است. ترامپ و جریان جدید جمهوری‌خواه بخش مهمی از سرمایه سیاسی خود را بر وعده بهبود اقتصاد، کاهش هزینه‌های زندگی، احیای تولید داخلی، کنترل تورم، کاهش مالیات و دفاع از خانواده‌های آمریکایی بنا کرده‌اند. اگر بحران با ایران به افزایش قیمت بنزین، ناامنی بازار انرژی، رشد هزینه‌های نظامی، نگرانی در بازارهای مالی و فشار تورمی منجر شود، دولت جمهوری‌خواه در همان زمینی آسیب می‌بیند که مهم‌ترین مزیت انتخاباتی خود را در آن تعریف کرده است. رأی‌دهنده آمریکایی ممکن است در لحظه بحران از ادبیات امنیتی تأثیر بپذیرد، اما قیمت سوخت، مواد غذایی، بیمه، وام، مالیات و نااطمینانی اقتصادی را مستقیم احساس می‌کند. با برآیندِ ایران همراه باشید‌. @barayand_mag
undefined️ تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه آمریکا و تأثیر آن بر جنگ ایرانundefined مهراد نجفی، دکتری مطالعات آمریکا دانشگاه تهرانundefined️بخش سوم
undefinedاز سوی دیگر، جامعه آمریکا امروز نسبت به روایت‌های رسمی دولت‌ها بی‌اعتمادتر شده. تجربه جنگ عراق، ادعاهای مربوط به سلاح‌های کشتار جمعی، هزینه‌های انسانی افغانستان و عراق، و قطبی‌شدن رسانه‌ای سبب شده هر ادعای رسمی درباره ضرورت جنگ با تردید بخشی از جامعه مواجه شود. با این حال، نباید تصور کرد که افکار عمومی آمریکا به‌طور خودکار با ایران همدل خواهد شد. مسئله برای بخش زیادی از جامع آمریکا نه حقانیت ایران است و نه فهم دقیق تاریخ منطقه؛ بلکه هزینه، فایده، امنیت، اقتصاد و نسبت بحران با زندگی روزمره آنان است. ایران اگر می‌خواهد بر محیط تصمیم‌گیری آمریکا اثر بگذارد، باید این واقعیت را بفهمد و از زبان صرفاً رسمی، اخلاقی یا حقوقی فراتر برود.undefinedبر همین اساس، بایسته‌های سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را نباید به چند توصیه پراکنده فروکاست. مسئلهٔ اصلی این است که ایران وارد دوره‌ای شده که در آن رقابت با آمریکا و اسرائیل نه یک بحران کوتاه، بلکه بخشی از وضعیت ساختاری منطقه است. اگر آمریکا به دنبال بازآرایی نظم غرب آسیا و تثبیت برتری نسبی رژیم صهیونیستی باشد، سیاست خارجی ایران باید بر سه پایه هم‌زمان بنا شود: undefined بازدارندگی معتبر، تاب‌آوری داخلی و هزینه‌مند کردن بحران برای طرف مقابل. هیچ‌کدام از این سه پایه به‌تنهایی کافی نیستند.بازدارندگی معتبر به این معناست که طرف مقابل بداند فشار، حمله یا تهدید علیه ایران بدون هزینه نخواهد بود. اما بازدارندگی صرفاً نظامی نیست. در جهان امروز، بازدارندگی اقتصادی، اجتماعی، رسانه‌ای و منطقه‌ای نیز اهمیت دارد. کشوری که اقتصاد شکننده، جامعهٔ مضطرب و پیام رسانه‌ای نامنسجم داشته باشد، حتی اگر توان نظامی قابل توجهی داشته باشد، در یک رقابت فرسایشی آسیب‌پذیر خواهد بود. بنابراین مسئلهٔ اصلی برای ایران فقط پاسخ به تهدید خارجی نیست؛ ساختن ظرفیتی است که بتواند چند سال فشار و تنش را تحمل کند، بدون آنکه انسجام اجتماعی و کارآمدی اقتصادی دچار فرسایش جدی شود.undefinedاز این منظر، تاب‌آوری جامعه ایرانی باید در مرکز سیاست‌گذاری قرار گیرد. اگر دوره پیش‌رو دوره‌ای پرتنش است، جامعه باید صادقانه و بدون اغراق آماده شود. مردم باید بدانند که رقابت منطقه‌ای با آمریکا و اسرائیل ممکن است کوتاه‌مدت نباشد و هزینه‌هایی در حوزه اقتصاد، امنیت روانی، انرژی، تجارت، سفر، سرمایه‌گذاری و زندگی روزمره ایجاد کند. اما این آمادگی نباید با ترساندن جامعه یا عادی‌سازی ناکارآمدی اشتباه گرفته شود. تاب‌آوری زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند بار بحران عادلانه توزیع می‌شود، مدیریت اقتصادی عقلانی است، اطلاع‌رسانی صادقانه است، فساد و رانت تحمل نمی‌شود و تصمیم‌گیران خود نیز بخشی از هزینه‌ها را می‌پردازند.undefinedدر اینجا اقتصاد داخلی ایران به‌اندازه میدان خارجی اهمیت پیدا می‌کند. اگر نقطه آسیب‌پذیر جمهوری‌خواهان اقتصاد خانوار آمریکایی است، نقطه آسیب‌پذیر ایران نیز فرسایش اقتصادی و روانی جامعه خودی است. سیاست خارجی واقع‌گرا نمی‌تواند نسبت به معیشت داخلی بی‌تفاوت باشد. هرچه اقتصاد ایران منظم‌تر،پیش‌بینی‌پذیرتر، ضدفسادتر و مقاوم‌تر باشد، قدرت چانه‌زنی خارجی نیز افزایش می‌یابد.undefinedدر سطح بیرونی نیز ایران باید نقطه ضعف اقتصادی سیاست جنگی آمریکا را جدی بگیرد. پیام ایران به جامعه آمریکا نباید صرفاً بر محکومیت حقوقی یا روایت اخلاقی متکی باشد. این‌ها لازم‌اند، اما کافی نیستند. باید به زبان ملموس گفته شود که بحران با ایران یعنی افزایش نااطمینانی انرژی، فشار بر قیمت سوخت، افزایش هزینه نظامی، تهدید نیروهای آمریکایی، بی‌ثباتی بازار و انتقال هزینه‌های راهبردی اسرائیل به مالیات‌دهنده آمریکایی. چنین پیامی، اگر حرفه‌ای، کوتاه، غیرشعاری و متناسب با فضای رسانه‌ای آمریکا طراحی شود، می‌تواند بر شکاف میان اولویت‌های اقتصادی رأی‌دهنده آمریکایی و اولویت‌های امنیتی نخبگان جنگ‌طلب اثر بگذارد.undefinedدر نهایت، واقع‌گرایی اقتضا می‌کند که هم قدرت آمریکا جدی گرفته شود و هم محدودیت‌های آن. آمریکا هنوز قدرتی بزرگ، برخوردار از توان نظامی گسترده، شبکه ائتلافی وسیع و ابزارهای مالی و رسانه‌ای مؤثر است. اما این قدرت در خلأ عمل نمی‌کند. جامعه قطبی‌شده، اقتصاد حساس به تورم، خستگی از جنگ‌های بی‌پایان، شکاف درون جمهوری‌خواهان و وابستگی دولت‌ها به چرخه انتخابات، ظرفیت واشنگتن را برای مدیریت یک بحران پرهزینه محدود می‌کند. ایران نیز نه باید این محدودیت‌ها را بیش از حد بزرگ کند و نه از آن‌ها غفلت کند.
با برآیندِ ایران همراه باشید‌.@barayand_mag
undefined۵
undefined۲

۲۲۹

۱۷:۳۴