/01/post-580/%d8%a7%d9%81%d8%b4%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ae%d9%86-%da%a9%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d9%88%db%8c%d9%86%d8%af-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%84%d9%88%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%b5%d9%84%d8%ad-%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%b5%d9%84%d8%ad-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af)
@bidari110
@bidari110
۱۸
۱۸:۴۸
حقیقت صلح امام مجتبی (ع) و افشای یک تحریف بزرگ!
همانگونه که امیرالمؤمنین (ع) در نبرد با معاویه، تا آخرین لحظهای که یاور داشتند، جنگ را ادامه دادند و هرگز کثرت کشتههای دو طرف سبب نشد جهاد را متوقف کنند و مثلاً بفرمایند: چون جان مسلمانان در خطر است، از جنگ دست میکشم،با اینکه این بهانه، یعنی خونریزی و کشتار بسیار را، منافقانی چون اشعث بسیار به زبان آوردند و علم کردن همین بهانه، آن هم در آستانهی پیروزی حضرت، از عوامل تحمیل حکمیت شد!
در ماجرای صلح امام مجتبی (ع) نیز، همین منطق الهی حاکم بود.
یعنی بنابر تصریح خود حضرت، علت اصلی ترک مخاصمه و پذیرش صلح با طاغوتی چون معاویه، تنها و تنها نداشتن یار بود.
به فرمودهی حضرت، آنان که مدعی یاری ایشان بودند، یا خیانت کردند، یا دنیاطلب، عافیتجو و بیوفا از آب درآمدند.ازاینرو، صلح بر ایشان تحمیل شد؛ بدیهی است هنگامی که تحققِ برترین مصلحت، یعنی مبارزه با طاغوت زمان، به سبب فقدان یار و خیانت و بیفایی و عافیتطلبی و دنیاخواهی مدعیان یاری ممکن نباشد، باید به مصالح پایینتر، نظیر صلح تن داد.
اما خود حضرت علت پذیرش صلح و ترک جنگ و واگذاری حکومت به معاویه را این چنین به صراحت بیان فرمودند:
«والله ما سلمت الأمر إليه إلا أني لم أجد أنصارا، ولو وجدت أنصارا لقاتلته ليلي ونهاري.»
«به خدا سوگند، حکومت را به معاویه واگذار نکردم، مگر از آن رو که یاوری نیافتم؛ و اگر یارانی داشتم، شب و روز با او میجنگیدم.»
از سوی دیگر، هنگامی که همان مردمِ دنیاطلب و عافیتجو و بیوفا، یکصدا فریاد زدند که خواهان پایان جنگ و حفظ جان خود هستند، امام (ع) حقیقت را آشکارا به آنان هشدار دادند:
«بدانید معاویه به هیچیک از وعدههای خود وفا نخواهد کرد.»
و خطاب به آنها که از جهاد با طاغوت و انجام فرمان خدا برای دنیایشان دست کشیدند فرمودند:
«شما دنیا را بر دین خود مقدم داشتید!»
سپس حضرت آیندهی آنها را چنین ترسیم کردند:
«گویا میبینم فرزندانتان بر درِ خانههای فرزندان آنان ایستادهاند و از آنان آب و غذا میطلبند، اما نه به آنان آب میدهند و نه غذایی؛ پس دوری از رحمت خدا و نابودی بر شما، به سبب آنچه دستهای خودتان پدید آوردید.»
یعنی شما به گمان دستیابی به امنیت و رفاه، از جهاد و مقاومت در برابر طاغوت گریختید؛ اما نتیجه، نه آسایش، بلکه خواری، وابستگی و گرفتاریهای معیشتی بسیار سختتر خواهد بود و این هم مقصرش خودتان هستید!
این حقیقت، تنها سخن امام حسن (ع) نیست؛ بلکه رسول خدا (ص) نیز آن را بهصراحت بیان فرمودهاند:
«من ترك الجهاد ألبسه الله عز وجل ذلا، وفقرا في معيشته، ومحقا في دينه.»
«هر کس جهاد را ترک کند، خداوند خواری، فقر در معیشت دنیا و نابودی دین را نصیب او خواهد کرد.»
لذا کسانی که دلایل دیگر تن دادن امام به صلح را به مصالح پایینتر نظیر:۱) جلوگیری از خونریزی مسلمین ۲) عمل به سیره نبی اکرم در جنگ حديبيه۳) حفظ مصلحت جامعه اسلامی ۴) حفظ جان خود و شیعیان مخلص کمتعداد۵) افشای چهره معاویه و...از سر جهل و کماطلاعی یا فریب ناآگاهان، به عنوان دلیل اصلی ترک جنگ با معاویه مطرح میکنند، دست به یکی از بدترین انواع تحریف تاریخ میزنند!
حضرت امیر نیز بارها، دلیل اصلی برای عدم تلاش مسلحانه برای بازپسگیری حق غصبشدهشان را، همین فقدان یار بیان میکنند!به عنوان نمونه بارها فرمودند: اگر ۴۰ نفر یار میداشتم اقدام به قیام و گرفتن حقم میکردم.نفرمودند اگر ببینم کشتههای مسلمین زیاد میشوند اقدام به قیام برای گرفتن حقم نمیکنم!نبی اکرم نیز خطاب به حضرت امیر فرمودند: اگر یارانی داشتی با غاصبان حقت جهاد کن.نفرمودند اگر دیدی کشتههای مسلمین زیاد میشود حقت را رها کن!
لذا، زمانی که یارانی برای قیام و اقامهی بالاترین مصلحت، یعنی نابودی طاغوت نبود، به تبع مصالح بعدی مطرح میشود؛ اما تا وقتی یار باشد، بالاترین مصلحت که معصومین در سیرهشان از آن عدول نکردهاند، نابودی طاغوتهاست!
سایر امامان (ع) نیز، علت ترک قیام را نداشتن یاران کافی بیان کردهاند که در روایات متعدد ذکر شده است.
و دربارهی خود امام زمان (عج) نیز به صراحت بیان شده است که اگر به تعداد کافی یار حقیقی برایشان آماده شود، بر ایشان واجب میشود قیام و ایجاد تغییر!
لذا مجدد عرض میکنم، کسانی که از سر جهل یا فریب، مواردی چون ترک خونریزی مسلمین و یا... را دلیل اصلی تندادن امام به صلح با معاویه مطرح میکنند،به جای دلیل اصلی که نداشتن یاور بوده است!دست به یکی از بدترین تحریفها میزنندو خواسته یا ناخواسته امام معصوم و حقایق دین را تحریف میکنند!
مشروح مطلب همراه با ذکر مستندات بسیار مهم
@bidari110
همانگونه که امیرالمؤمنین (ع) در نبرد با معاویه، تا آخرین لحظهای که یاور داشتند، جنگ را ادامه دادند و هرگز کثرت کشتههای دو طرف سبب نشد جهاد را متوقف کنند و مثلاً بفرمایند: چون جان مسلمانان در خطر است، از جنگ دست میکشم،با اینکه این بهانه، یعنی خونریزی و کشتار بسیار را، منافقانی چون اشعث بسیار به زبان آوردند و علم کردن همین بهانه، آن هم در آستانهی پیروزی حضرت، از عوامل تحمیل حکمیت شد!
در ماجرای صلح امام مجتبی (ع) نیز، همین منطق الهی حاکم بود.
یعنی بنابر تصریح خود حضرت، علت اصلی ترک مخاصمه و پذیرش صلح با طاغوتی چون معاویه، تنها و تنها نداشتن یار بود.
به فرمودهی حضرت، آنان که مدعی یاری ایشان بودند، یا خیانت کردند، یا دنیاطلب، عافیتجو و بیوفا از آب درآمدند.ازاینرو، صلح بر ایشان تحمیل شد؛ بدیهی است هنگامی که تحققِ برترین مصلحت، یعنی مبارزه با طاغوت زمان، به سبب فقدان یار و خیانت و بیفایی و عافیتطلبی و دنیاخواهی مدعیان یاری ممکن نباشد، باید به مصالح پایینتر، نظیر صلح تن داد.
اما خود حضرت علت پذیرش صلح و ترک جنگ و واگذاری حکومت به معاویه را این چنین به صراحت بیان فرمودند:
«والله ما سلمت الأمر إليه إلا أني لم أجد أنصارا، ولو وجدت أنصارا لقاتلته ليلي ونهاري.»
«به خدا سوگند، حکومت را به معاویه واگذار نکردم، مگر از آن رو که یاوری نیافتم؛ و اگر یارانی داشتم، شب و روز با او میجنگیدم.»
از سوی دیگر، هنگامی که همان مردمِ دنیاطلب و عافیتجو و بیوفا، یکصدا فریاد زدند که خواهان پایان جنگ و حفظ جان خود هستند، امام (ع) حقیقت را آشکارا به آنان هشدار دادند:
«بدانید معاویه به هیچیک از وعدههای خود وفا نخواهد کرد.»
و خطاب به آنها که از جهاد با طاغوت و انجام فرمان خدا برای دنیایشان دست کشیدند فرمودند:
«شما دنیا را بر دین خود مقدم داشتید!»
سپس حضرت آیندهی آنها را چنین ترسیم کردند:
«گویا میبینم فرزندانتان بر درِ خانههای فرزندان آنان ایستادهاند و از آنان آب و غذا میطلبند، اما نه به آنان آب میدهند و نه غذایی؛ پس دوری از رحمت خدا و نابودی بر شما، به سبب آنچه دستهای خودتان پدید آوردید.»
یعنی شما به گمان دستیابی به امنیت و رفاه، از جهاد و مقاومت در برابر طاغوت گریختید؛ اما نتیجه، نه آسایش، بلکه خواری، وابستگی و گرفتاریهای معیشتی بسیار سختتر خواهد بود و این هم مقصرش خودتان هستید!
این حقیقت، تنها سخن امام حسن (ع) نیست؛ بلکه رسول خدا (ص) نیز آن را بهصراحت بیان فرمودهاند:
«من ترك الجهاد ألبسه الله عز وجل ذلا، وفقرا في معيشته، ومحقا في دينه.»
«هر کس جهاد را ترک کند، خداوند خواری، فقر در معیشت دنیا و نابودی دین را نصیب او خواهد کرد.»
لذا کسانی که دلایل دیگر تن دادن امام به صلح را به مصالح پایینتر نظیر:۱) جلوگیری از خونریزی مسلمین ۲) عمل به سیره نبی اکرم در جنگ حديبيه۳) حفظ مصلحت جامعه اسلامی ۴) حفظ جان خود و شیعیان مخلص کمتعداد۵) افشای چهره معاویه و...از سر جهل و کماطلاعی یا فریب ناآگاهان، به عنوان دلیل اصلی ترک جنگ با معاویه مطرح میکنند، دست به یکی از بدترین انواع تحریف تاریخ میزنند!
حضرت امیر نیز بارها، دلیل اصلی برای عدم تلاش مسلحانه برای بازپسگیری حق غصبشدهشان را، همین فقدان یار بیان میکنند!به عنوان نمونه بارها فرمودند: اگر ۴۰ نفر یار میداشتم اقدام به قیام و گرفتن حقم میکردم.نفرمودند اگر ببینم کشتههای مسلمین زیاد میشوند اقدام به قیام برای گرفتن حقم نمیکنم!نبی اکرم نیز خطاب به حضرت امیر فرمودند: اگر یارانی داشتی با غاصبان حقت جهاد کن.نفرمودند اگر دیدی کشتههای مسلمین زیاد میشود حقت را رها کن!
لذا، زمانی که یارانی برای قیام و اقامهی بالاترین مصلحت، یعنی نابودی طاغوت نبود، به تبع مصالح بعدی مطرح میشود؛ اما تا وقتی یار باشد، بالاترین مصلحت که معصومین در سیرهشان از آن عدول نکردهاند، نابودی طاغوتهاست!
سایر امامان (ع) نیز، علت ترک قیام را نداشتن یاران کافی بیان کردهاند که در روایات متعدد ذکر شده است.
و دربارهی خود امام زمان (عج) نیز به صراحت بیان شده است که اگر به تعداد کافی یار حقیقی برایشان آماده شود، بر ایشان واجب میشود قیام و ایجاد تغییر!
لذا مجدد عرض میکنم، کسانی که از سر جهل یا فریب، مواردی چون ترک خونریزی مسلمین و یا... را دلیل اصلی تندادن امام به صلح با معاویه مطرح میکنند،به جای دلیل اصلی که نداشتن یاور بوده است!دست به یکی از بدترین تحریفها میزنندو خواسته یا ناخواسته امام معصوم و حقایق دین را تحریف میکنند!
مشروح مطلب همراه با ذکر مستندات بسیار مهم
@bidari110
۶۸۴
۱۸:۴۹
برای مطالعهی مشروح مطلب با عنوان:حقیقت صلح امام مجتبی علیهالسلام و افشای یک تحریف بزرگ!همراه با ذکر مستندات متعدد و بسیار مهم این مطلب و توضیحات تفصیلی روی این لینک کلیک فرمایید...
@bidari110
@bidari110
۱۹
۱۸:۵۱
مرتبط با مطلب فوق
سه مطلب ذیل
را بخوانید و گوش دهید:
۴۱
۱۹:۴۶
بازارسال شده از ثقلین و دیگر هیچ...
🟣 به قول استاد بزرگوار ما، حضرت حجت ارواحنا فداه، مفرد مذکّر حاضر هستند!این ما هستیم که غایب هستیم از آن جایگاهی که باید باشیم...
@justhadis110
۱
۱۹:۴۶
بازارسال شده از ثقلین و دیگر هیچ...
4_5967489915397607932.mp3
۲۲:۴۳-۱۵.۶۱ مگابایت
نیت کرده بودم کتاب شریف مکیال المکارم را تفألاً باز کنم، هر چه آمد برای مناسبت نیمه شعبان ارسال کنم؛ تیتر ذیل آمد:
غربت آن حضرت علیه السلام
بدان که غربت دو معنی دارد:۱. دوری از خاندان و وطن و شهر و دیار.۲. کمی یاران و اعوان.و آن حضرت - که جانم فدایش باد - به هر دو معنی غریب است.پس ای بندگان خدا! یاریاش نمایید، ای بندگان خدا! او را کمک کنید.و مطالبی که در عزلت آن حضرت علیه السلام آوردیم بر معنی نخستینِ غربت دلالت میکند.
و آنچه در حدیث امام جواد علیه السلام گذشت که فرمود:
هرگاه به تعداد ۳۱۳ نفر از اهل اخلاص برایش جمع شدند، خداوند امر او را ظاهر میسازد... 
و حدیث امام محمد باقر علیه السلام که میفرماید:
اگر به تعداد ۳۱۳ نفر اهل بدر، برای امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف یار پیدا بشود، بر ایشان واجب میشود که قیام کند و تغییر ایجاد کند.
بر معنی دوم غربت دلالت میکند.
پس ای انسان خردمند! کمی تأمل کن و ببین که چگونه سالها و قرنها گذشته و این تعداد برای آن حضرت میسّر و جمع نشده است که این قویترین شاهد بر غربت اوست.
...و نیز دلیل و مؤید دیگر غربت حضرت
فرمایش امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که میفرماید:
صاحب این امر همان رانده شده فراریِ تک و تنهاست.
حدیث دیگری که از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در این خصوص نقل شده که فرمود:
او همان رانده شدهی یکتای غریب پنهان از خاندانش میباشد که خونخواه جدش سیدالشهدا خواهد بود. 
منابع کتابِ مکیال المکارم در این بخش:
و هو الّذي تطوي له الأرض، و يذلُّ له كلُّ صعب [و] يجتمع إليه من أصحابه عدَّة أهل بدر: ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلاً، من أقاصي الأرض، ... فإذا اجتمعت له هذه العدَّة من أهل الاخلاص أظهر الله أمره، ...(کمال الدین: ج۱، ص۳۷۸)
اذا اجتمع للامام عدة اهل بدر ثلاثمائة و ثلاثة عشر وجب علیه القیام و التغییر. (بحارالانوار: ج۹۷، ص۵۱)
الاصبغ بن نباتة قال: سمعت أمير المؤمنين عليهالسلام يقول: صاحب هذا الامر الشريد الطّريد الفريد الوحيد. (کمال الدین: ج۱، ص۳۰۳)
داود بن كثير الرّقّي قال: سألت أبا الحسن موسى بن جعفر عليهماالسلام عن صاحب هذا الامر قال: هو الطريد الوحيد الغريب الغائب عن أهله، الموتور بأبيه عليهالسلام. (کمال الدین): ج۱، ص۳۶۱)
امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف:
ما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه و لا نؤثره منهم.
چیزی ما را از شیعیان محبوس نداشته مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان سر میزند و خبر آنها به ما میرسد و برایشان نمیپسندیم.
احتجاج (طبرسی): ج۲، ص ۶۵۰
مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله تعالی علیه:
سبب غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خود ما هستیم...ما از پیش در طول تاریخ ائمه (علیهم السلام) امتحان خود را پس دادهایم که آیا از امام تحفّظ (محافظت)، و اطاعت میکنیم و یا این که ايشان را به قتل میرسانیم؟!
در محضر حضرت بهجت (محمد حسین رخشاد): ص ۹۱
سالها منتظرِ سیصد و اندی مرد استآنقَدَر مرد نبودیم که یارش باشیم
پرسش مهم!: یعنی این همه شیعه و عالِم و شهید و زائر اربعین و ... باز هم سیصد و سیزده یار برای حضرت حجت عج الله تعالی فرجه الشریف در یک زمان پیدا نشده است؟!!
پاسخ به این پرسش بسیار مهم در فایل صوتیِ کمنظیر ضمیمه:
حجت الاسلام علی محمد برنا-هیئت آل یاسین (علیهم السلام) تویسرکان
@nedayhosseini
پ.ن: او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند...
ولادت آن مولایی که به فرموده جد بزرگوارشان امیر مؤمنان، شرید (آواره)، طرید (راندهشده)، فرید (تک) و وحید (تنها) است بر همه شیعیان و محبان و ارادتمندان و امیدواران به طلوع خورشید عدالت تبریک و تهنیت باد...
@justhadis110
غربت آن حضرت علیه السلام
بدان که غربت دو معنی دارد:۱. دوری از خاندان و وطن و شهر و دیار.۲. کمی یاران و اعوان.و آن حضرت - که جانم فدایش باد - به هر دو معنی غریب است.پس ای بندگان خدا! یاریاش نمایید، ای بندگان خدا! او را کمک کنید.و مطالبی که در عزلت آن حضرت علیه السلام آوردیم بر معنی نخستینِ غربت دلالت میکند.
بر معنی دوم غربت دلالت میکند.
پس ای انسان خردمند! کمی تأمل کن و ببین که چگونه سالها و قرنها گذشته و این تعداد برای آن حضرت میسّر و جمع نشده است که این قویترین شاهد بر غربت اوست.
...و نیز دلیل و مؤید دیگر غربت حضرت
سالها منتظرِ سیصد و اندی مرد استآنقَدَر مرد نبودیم که یارش باشیم
پ.ن: او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند...
@justhadis110
۱
۱۹:۴۷
بازارسال شده از بخوان و بیاندیش
1_13909301973.mp3
۰۸:۴۸-۵.۳۷ مگابایت
┄┅✿
سوره ابراهيم آیه ۷
اهل کوفه شکر نکردندنعمت اولیه الهی را که مسلم بن عقیل بود از نعمت بعدی هم محروم شدندبجای این که امام حسین (علیهالسلام)بر آنها حکومت کند...
شکر نعمت رهبریاطاعت از اوست حرکت به دنبال اوستنه اینکه فقط بگویی الحمدلله
پ.ن: شاید این فرمایشات، در این برههی بسیار خاص زمانی، شدت اهمیتش بیشتر از زمان ایرادش باشد...!!
@readandthink
۱
۱۹:۴۹
بازارسال شده از ثقلین و دیگر هیچ...
ما با این قوم کار داریم!!!
۱. یهود
۲. ناصبیها
۳. نصارا
۴. غالیان
صراط مستقیم، همان ولایت و خطّ امامت است
و هر کس آن را انکار و یا با آن دشمنی کند، به خشم الهی دچار میشود
و هر کس از آن منحرف شود، با شک در آن یا کوتاهی در شناخت آن یا غلو در حقیقت آن، دچار گمراهی میشود.
@justhadis110
۱
۴:۵۷
مدرنیته و فلسفهی مدرن در دادگاه منطق محض:حکم نهایی: ناتوان از اثبات هر «باید» و فاقد هرگونه الزام منطقی!
هر پاسخ هنجاری — «اینگونه زندگی کن»، «عشق بورز»، «مسئول باش»، «معنا خلق کن» — بر یک تصور از ماهیت انسان، ماهیت واقعیت و رابطهی آن دو استوار است.
هر سکولار معنوی که بگوید: «معنا را در تجربه انسانی، روابط و شگفتی بیاب». بلافاصله میتوان پرسید: چرا؟ چون خوشبختتر میشوی؟ چرا خوشبختی معیار است؟ و تعریف و ملاک خوشبختی چیست؟ چون رنج کمتر میشود؟ چرا کاهش رنج ذاتاً خوب است؟ و اساساً تعریف رنج چیست؟ چون جامعه بهتر کار میکند؟ چرا بقای جامعه یا گونه ارزشمند است؟ و ملاک بقا چیست؟ چون آزادی و اصالت انسانی ارزشمندند؟ و اساساً ملاک و تعریف آزادی و اصالت چیست؟
این زنجیره ادامه مییابد تا به جایی میرسد که پاسخ نهایی چیزی شبیه «اجماع»، «قانون»، «زیستشناسی»، «تکامل» یا «ترجیح شخصی» است.
اما همهی اینها فاقد الزام منطقیاند.
چرا باید از اجماع تبعیت کرد؟ چرا تکامل غایت اخلاقی است؟ چرا ترجیحات بشر مبنای عینی دارند؟
بدون پاسخ به پرسش بنیادین — «انسان خالقی دارد یا نه؟ و نسبت او با آن خالق چیست؟» — هر جوابی در دایرهی خودارجاعی (self-reference) و دور منطقی گرفتار میشود.

یکی دیگر، با همان مبانی سکولار میتواند مجموعهی ارزشهای کاملاً متفاوتی پیشنهاد دهد و هیچ الزام منطقی برای ترجیح یکی بر دیگری وجود نخواهد داشت.
در نهایت، تنها ابزارهای باقیمانده اجبار، زور، قرارداد اجتماعی یا توهم اجماع هستند — نه برهان.
این دقیقاً همان «مسئله توجیه هنجارهای بنیادین» در فرااخلاق است که همچنان بیپاسخ مانده.
حذف امر مطلق متعین خارجی، کل پروژه را به بازی بیپایان «چرا؟» تبدیل میکند.
این بخش را بسیار با دقت بخوانید
خودارجاعی و ناتمامی: درسهای منطق و ریاضی
این بحران تصادفی نیست. یک سیستم نمیتواند مبانی خودش را کاملاً از درون خودش توجیه کند. نیاز به سطحی بالاتر (meta-level) دارد. این ایده با نتایج بنیادین منطق همخوانی عمیق دارد:
پارادوکس راسل نشان داد که نظریه مجموعههای ساده، در تلاش برای خودبنیادی، به تناقض میرسد.
قضیه ناتمامیت گودل اثبات کرد که هر دستگاه صوری کافی و سازگار، گزارههای صادقی دارد که درون خودش قابل اثبات نیستند و نمیتواند سازگاری خودش را از درون خودش ثابت کند.
قضیه تارسکی درباره تعریفناپذیری حقیقت در زبان غنی، نشان میدهد که برای تعریف کامل «صدق»، به فرازبان نیاز است.
مدرنیته دقیقاً در همان تلهی خودبنیادی مطلق افتاده. میخواهد بدون متافیزیک متعالی، بدون امر مطلق خارجی، نظام هنجاری و معنایی کامل از درون خودش بسازد.
اما منطق محض میگوید این امر ناممکن است.
تناقضهای تاریخی: از دکارت تا کانت
دکارت با « cogito ergo sum» میخواست بنیاد محکمی بسازد، اما در نهایت به خدای ضامن صدق عقول پناه برد — تناقضی که بعدها به چالش کشیده شد.
کانت، در تلاش برای نجات عقلانیت از شکاکیت، «نومن» (چیز فینفسه) را غیرقابل شناخت اعلام کرد تا راه متافیزیک را ببندد. اما سپس مجبور شد «عقول بشری در همه اعصار قواعد منطق را در فاهمه دارند» بگوید — که دقیقاً نوعی اظهار نظر متافیزیکی در سطح نومن است. تناقض وحشتناک او چنان آشکار بود که بزرگان بعدی نظر شوپهناور، هگل، شولتسه و... به شدّت از آن انتقاد کردند.


هیچ اندیشمند غربیای که امر مطلق را حذف کرده، نتوانسته از این دور یا تناقض بگریزد.
مدرنیته با تعریف اولیه و هدفی سکولار آغاز میشود، اما هیچ الزام منطقی برای آن تعریف اولیه و هدف تولید نمیکند. هر ادعایی با مبانی خودش قابل نقض است.
نتیجهگیری تکاندهنده
معنویت سکولار و اساساً کل پروژهی مدرنیته، نه شاهکار روشنگری، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی عقل خودبنیاد است.
بدون پذیرش غایت عینی مستقل متعین خارجی، تمام ارزشهای والا — عشق، مسئولیت، شگفتی، معنا — به هوا معلق میمانند.بدون متافیزیک مطلق متعین، اخلاق و اساساً هر بایدی! به سلیقه، قرارداد یا زور تقلیل مییابد.
این افشای یکی از سستترین بنیانهای مدرنیته است: وعدهی معنادار زیستن بدون ریشه در حقیقت مطلق، در نهایت به پوچی منطقی و وجودی منجر میشود که یا گرفتار تناقض میشود یا دور! پرسش «چگونه باید زندگی کرد؟»، بدون پاسخ به «انسان کیست و در برابر چه مسئول است؟» بیمعناست.
@bidari110
هر پاسخ هنجاری — «اینگونه زندگی کن»، «عشق بورز»، «مسئول باش»، «معنا خلق کن» — بر یک تصور از ماهیت انسان، ماهیت واقعیت و رابطهی آن دو استوار است.
هر سکولار معنوی که بگوید: «معنا را در تجربه انسانی، روابط و شگفتی بیاب». بلافاصله میتوان پرسید: چرا؟ چون خوشبختتر میشوی؟ چرا خوشبختی معیار است؟ و تعریف و ملاک خوشبختی چیست؟ چون رنج کمتر میشود؟ چرا کاهش رنج ذاتاً خوب است؟ و اساساً تعریف رنج چیست؟ چون جامعه بهتر کار میکند؟ چرا بقای جامعه یا گونه ارزشمند است؟ و ملاک بقا چیست؟ چون آزادی و اصالت انسانی ارزشمندند؟ و اساساً ملاک و تعریف آزادی و اصالت چیست؟
این زنجیره ادامه مییابد تا به جایی میرسد که پاسخ نهایی چیزی شبیه «اجماع»، «قانون»، «زیستشناسی»، «تکامل» یا «ترجیح شخصی» است.
اما همهی اینها فاقد الزام منطقیاند.
چرا باید از اجماع تبعیت کرد؟ چرا تکامل غایت اخلاقی است؟ چرا ترجیحات بشر مبنای عینی دارند؟
بدون پاسخ به پرسش بنیادین — «انسان خالقی دارد یا نه؟ و نسبت او با آن خالق چیست؟» — هر جوابی در دایرهی خودارجاعی (self-reference) و دور منطقی گرفتار میشود.
در نهایت، تنها ابزارهای باقیمانده اجبار، زور، قرارداد اجتماعی یا توهم اجماع هستند — نه برهان.
این دقیقاً همان «مسئله توجیه هنجارهای بنیادین» در فرااخلاق است که همچنان بیپاسخ مانده.
حذف امر مطلق متعین خارجی، کل پروژه را به بازی بیپایان «چرا؟» تبدیل میکند.
خودارجاعی و ناتمامی: درسهای منطق و ریاضی
این بحران تصادفی نیست. یک سیستم نمیتواند مبانی خودش را کاملاً از درون خودش توجیه کند. نیاز به سطحی بالاتر (meta-level) دارد. این ایده با نتایج بنیادین منطق همخوانی عمیق دارد:
پارادوکس راسل نشان داد که نظریه مجموعههای ساده، در تلاش برای خودبنیادی، به تناقض میرسد.
قضیه ناتمامیت گودل اثبات کرد که هر دستگاه صوری کافی و سازگار، گزارههای صادقی دارد که درون خودش قابل اثبات نیستند و نمیتواند سازگاری خودش را از درون خودش ثابت کند.
قضیه تارسکی درباره تعریفناپذیری حقیقت در زبان غنی، نشان میدهد که برای تعریف کامل «صدق»، به فرازبان نیاز است.
مدرنیته دقیقاً در همان تلهی خودبنیادی مطلق افتاده. میخواهد بدون متافیزیک متعالی، بدون امر مطلق خارجی، نظام هنجاری و معنایی کامل از درون خودش بسازد.
اما منطق محض میگوید این امر ناممکن است.
تناقضهای تاریخی: از دکارت تا کانت
دکارت با « cogito ergo sum» میخواست بنیاد محکمی بسازد، اما در نهایت به خدای ضامن صدق عقول پناه برد — تناقضی که بعدها به چالش کشیده شد.
کانت، در تلاش برای نجات عقلانیت از شکاکیت، «نومن» (چیز فینفسه) را غیرقابل شناخت اعلام کرد تا راه متافیزیک را ببندد. اما سپس مجبور شد «عقول بشری در همه اعصار قواعد منطق را در فاهمه دارند» بگوید — که دقیقاً نوعی اظهار نظر متافیزیکی در سطح نومن است. تناقض وحشتناک او چنان آشکار بود که بزرگان بعدی نظر شوپهناور، هگل، شولتسه و... به شدّت از آن انتقاد کردند.
مدرنیته با تعریف اولیه و هدفی سکولار آغاز میشود، اما هیچ الزام منطقی برای آن تعریف اولیه و هدف تولید نمیکند. هر ادعایی با مبانی خودش قابل نقض است.
نتیجهگیری تکاندهنده
معنویت سکولار و اساساً کل پروژهی مدرنیته، نه شاهکار روشنگری، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی عقل خودبنیاد است.
بدون پذیرش غایت عینی مستقل متعین خارجی، تمام ارزشهای والا — عشق، مسئولیت، شگفتی، معنا — به هوا معلق میمانند.بدون متافیزیک مطلق متعین، اخلاق و اساساً هر بایدی! به سلیقه، قرارداد یا زور تقلیل مییابد.
این افشای یکی از سستترین بنیانهای مدرنیته است: وعدهی معنادار زیستن بدون ریشه در حقیقت مطلق، در نهایت به پوچی منطقی و وجودی منجر میشود که یا گرفتار تناقض میشود یا دور! پرسش «چگونه باید زندگی کرد؟»، بدون پاسخ به «انسان کیست و در برابر چه مسئول است؟» بیمعناست.
@bidari110
۴۷۲
۶:۲۲
بیداری ۱۱۰
مدرنیته و فلسفهی مدرن در دادگاه منطق محض: حکم نهایی: ناتوان از اثبات هر «باید» و فاقد هرگونه الزام منطقی! هر پاسخ هنجاری — «اینگونه زندگی کن»، «عشق بورز»، «مسئول باش»، «معنا خلق کن» — بر یک تصور از ماهیت انسان، ماهیت واقعیت و رابطهی آن دو استوار است. هر سکولار معنوی که بگوید: «معنا را در تجربه انسانی، روابط و شگفتی بیاب». بلافاصله میتوان پرسید: چرا؟ چون خوشبختتر میشوی؟ چرا خوشبختی معیار است؟ و تعریف و ملاک خوشبختی چیست؟ چون رنج کمتر میشود؟ چرا کاهش رنج ذاتاً خوب است؟ و اساساً تعریف رنج چیست؟ چون جامعه بهتر کار میکند؟ چرا بقای جامعه یا گونه ارزشمند است؟ و ملاک بقا چیست؟ چون آزادی و اصالت انسانی ارزشمندند؟ و اساساً ملاک و تعریف آزادی و اصالت چیست؟ این زنجیره ادامه مییابد تا به جایی میرسد که پاسخ نهایی چیزی شبیه «اجماع»، «قانون»، «زیستشناسی»، «تکامل» یا «ترجیح شخصی» است. اما همهی اینها فاقد الزام منطقیاند. چرا باید از اجماع تبعیت کرد؟ چرا تکامل غایت اخلاقی است؟ چرا ترجیحات بشر مبنای عینی دارند؟ بدون پاسخ به پرسش بنیادین — «انسان خالقی دارد یا نه؟ و نسبت او با آن خالق چیست؟» — هر جوابی در دایرهی خودارجاعی (self-reference) و دور منطقی گرفتار میشود. 
یکی دیگر، با همان مبانی سکولار میتواند مجموعهی ارزشهای کاملاً متفاوتی پیشنهاد دهد و هیچ الزام منطقی برای ترجیح یکی بر دیگری وجود نخواهد داشت. در نهایت، تنها ابزارهای باقیمانده اجبار، زور، قرارداد اجتماعی یا توهم اجماع هستند — نه برهان. این دقیقاً همان «مسئله توجیه هنجارهای بنیادین» در فرااخلاق است که همچنان بیپاسخ مانده. حذف امر مطلق متعین خارجی، کل پروژه را به بازی بیپایان «چرا؟» تبدیل میکند.
این بخش را بسیار با دقت بخوانید
خودارجاعی و ناتمامی: درسهای منطق و ریاضی این بحران تصادفی نیست. یک سیستم نمیتواند مبانی خودش را کاملاً از درون خودش توجیه کند. نیاز به سطحی بالاتر (meta-level) دارد. این ایده با نتایج بنیادین منطق همخوانی عمیق دارد: پارادوکس راسل نشان داد که نظریه مجموعههای ساده، در تلاش برای خودبنیادی، به تناقض میرسد. قضیه ناتمامیت گودل اثبات کرد که هر دستگاه صوری کافی و سازگار، گزارههای صادقی دارد که درون خودش قابل اثبات نیستند و نمیتواند سازگاری خودش را از درون خودش ثابت کند. قضیه تارسکی درباره تعریفناپذیری حقیقت در زبان غنی، نشان میدهد که برای تعریف کامل «صدق»، به فرازبان نیاز است. مدرنیته دقیقاً در همان تلهی خودبنیادی مطلق افتاده. میخواهد بدون متافیزیک متعالی، بدون امر مطلق خارجی، نظام هنجاری و معنایی کامل از درون خودش بسازد. اما منطق محض میگوید این امر ناممکن است. تناقضهای تاریخی: از دکارت تا کانت دکارت با « cogito ergo sum» میخواست بنیاد محکمی بسازد، اما در نهایت به خدای ضامن صدق عقول پناه برد — تناقضی که بعدها به چالش کشیده شد. کانت، در تلاش برای نجات عقلانیت از شکاکیت، «نومن» (چیز فینفسه) را غیرقابل شناخت اعلام کرد تا راه متافیزیک را ببندد. اما سپس مجبور شد «عقول بشری در همه اعصار قواعد منطق را در فاهمه دارند» بگوید — که دقیقاً نوعی اظهار نظر متافیزیکی در سطح نومن است. تناقض وحشتناک او چنان آشکار بود که بزرگان بعدی نظر شوپهناور، هگل، شولتسه و... به شدّت از آن انتقاد کردند. 

هیچ اندیشمند غربیای که امر مطلق را حذف کرده، نتوانسته از این دور یا تناقض بگریزد. مدرنیته با تعریف اولیه و هدفی سکولار آغاز میشود، اما هیچ الزام منطقی برای آن تعریف اولیه و هدف تولید نمیکند. هر ادعایی با مبانی خودش قابل نقض است. نتیجهگیری تکاندهنده معنویت سکولار و اساساً کل پروژهی مدرنیته، نه شاهکار روشنگری، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی عقل خودبنیاد است. بدون پذیرش غایت عینی مستقل متعین خارجی، تمام ارزشهای والا — عشق، مسئولیت، شگفتی، معنا — به هوا معلق میمانند. بدون متافیزیک مطلق متعین، اخلاق و اساساً هر بایدی! به سلیقه، قرارداد یا زور تقلیل مییابد. این افشای یکی از سستترین بنیانهای مدرنیته است: وعدهی معنادار زیستن بدون ریشه در حقیقت مطلق، در نهایت به پوچی منطقی و وجودی منجر میشود که یا گرفتار تناقض میشود یا دور! پرسش «چگونه باید زندگی کرد؟»، بدون پاسخ به «انسان کیست و در برابر چه مسئول است؟» بیمعناست. @bidari110
یکی پرسیدربط این مباحث به مسائل روز کف جامعه چیه؟
ربطش بسیار مفصل است
با یک مثال ساده نشان میدهم:
این بحث بسیار مبنایی، پاسخ متقن شبهات رایج استچگونه؟!
برخی دختران:بدنمهحق دارم هر جور خواستم بیام.
خوباین حق رو از کجا آوردی؟!با چه مبنایی؟!
نظر شخصی توست؟ دلت میخواهد؟نظر شخصی و دلبخواه تو مگر الزام منطقی است؟اگر بلهیکی با نظر شخصیه دیگه ضدت رو میگه!علم گفته؟ علم ته حرفش هست و نیست هست نه باید و نباید!عقل گفته؟ کدام عقل با چه مبنایی؟اکثریت میگن؟اکثریت مگر الزام منطقی میآورد؟!و...
اینجا این بحثی که تقدیم شد رخ مینماید!
یعنی کافیه ریشهی شعارهای پوچ مدرن شکافته شودمیرسد به این هستهی سخت مبنایی!
@bidari110
ربطش بسیار مفصل است
با یک مثال ساده نشان میدهم:
این بحث بسیار مبنایی، پاسخ متقن شبهات رایج استچگونه؟!
برخی دختران:بدنمهحق دارم هر جور خواستم بیام.
خوباین حق رو از کجا آوردی؟!با چه مبنایی؟!
نظر شخصی توست؟ دلت میخواهد؟نظر شخصی و دلبخواه تو مگر الزام منطقی است؟اگر بلهیکی با نظر شخصیه دیگه ضدت رو میگه!علم گفته؟ علم ته حرفش هست و نیست هست نه باید و نباید!عقل گفته؟ کدام عقل با چه مبنایی؟اکثریت میگن؟اکثریت مگر الزام منطقی میآورد؟!و...
اینجا این بحثی که تقدیم شد رخ مینماید!
یعنی کافیه ریشهی شعارهای پوچ مدرن شکافته شودمیرسد به این هستهی سخت مبنایی!
@bidari110
۱۰
۴:۵۷