بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم؛
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
۸۹۷
۹:۱۹
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
قسمت دوم
اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. من شش نوع ختم را دنبال میکنم. اولی که برچسبش زرد است. صرفا برای حظ بردن است، برای کسب نور. مثل اینکه بروی بنشینی توی صحن امام حسین و فقط بخواهی آنجا باشی. یک حضور که مداومتش انگار تو را مثل رگهای از آفتاب میکند؛ وصل به خورشید.دومی برچسب سبز دارد. رویش نوشتهام رشدها. یعنی این صفحه که خواندم خدا گفت چه بکنم که در من یک تغییر انفسی ایجاد کند؟ قرض؟ نماز؟ دقت در کائنات؟ فکر کردن به تاریخ؟ ایمان به غیب ؟میگردم و پلههای این نردبان را پیدا میکنم.سومی برعکس. سقوطها را رصد میکنم و برچسبش هم قرمز است. این ختم مثل کانال قیمت دلار فردایی است. خدا میگوید کجا سرمایه بگذاری سوخت میشود. هشدار میدهد که مزنه همین جنس که در دنیا مفت میخری در آخرت چند است. چهارمی راهبرد آیات است. چرا اینجا انّ گفت آنجا إنّما؟ وقتی لن سر آیهای میآید انگار یکی میکوبد تخت سینهات و هل میخوری عقب. خدا هروقت میخواهد از نیت اصلی و مخفی دلها بگوید ته آیه خبیر میگذارد.خب خدا میتوانست بگوید من برای بندهام کافی هستم. اما تعمدا گذاشتش در قالب سوال که اشک آدم را در بیاورد؛ من برات کافی نیستم؟پنجمی را با بنفش نشان کردم. وقت خواندن فقط دل میدهم به قصهها. دقت میکنم کدام شخصیت از کجای قصهآمد. توی سوره یس یک مردی از انتهای شهر دوید و آمد توی دل ماجرا. ولی مادر موسی و مریم از اول هستند. مخفیترین نیتها و دلهرههایشان موضوعیت دارد. اصلا کسی دقت کرده خواهرهایی که قرآن به داستانشان اشاره میکند چقدر خوبند؟ ولی برادرها! هابیل و قابیل! برادران یوسف! حتی موسی و هارون هم کارشان به درگیری کشید!ختم نارنجی ششمْ در جستجوی یک کلمه است، ایمان. آدم همه معارف دینی و معنوی را بلد باشد ولی به آنها ایمان نداشته باشد به چه درد میخورد؟ ایمان به غیب خیلی چیز سختی است. صدقه بدهی و مال و اموالت اضافه شود؟ مثل اینست که بگویند به جای در از پنجره برو امنتر است! خدا پیامبرش را یک شب با کدام خط هوایی از شبه جزیره عربستان برداشت برد فلسطین و حوالی مدیترانه؟ تازه کاش اینجا سفر تمام میشد. بلیط بعدیاش به معراج بود! من دلم ایمان میخواهد. حس میکنم این دنیا صحنهایست که تا عینک 3D ایمان روی چشمهایت نباشد هیچ چیز نمیبینی. به قول قرآن «اعمی» و گنگ فقط زل میزنی به پرده سفید زندگی.
ادامه دارد...
@callmelz
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
قسمت دوم
اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. من شش نوع ختم را دنبال میکنم. اولی که برچسبش زرد است. صرفا برای حظ بردن است، برای کسب نور. مثل اینکه بروی بنشینی توی صحن امام حسین و فقط بخواهی آنجا باشی. یک حضور که مداومتش انگار تو را مثل رگهای از آفتاب میکند؛ وصل به خورشید.دومی برچسب سبز دارد. رویش نوشتهام رشدها. یعنی این صفحه که خواندم خدا گفت چه بکنم که در من یک تغییر انفسی ایجاد کند؟ قرض؟ نماز؟ دقت در کائنات؟ فکر کردن به تاریخ؟ ایمان به غیب ؟میگردم و پلههای این نردبان را پیدا میکنم.سومی برعکس. سقوطها را رصد میکنم و برچسبش هم قرمز است. این ختم مثل کانال قیمت دلار فردایی است. خدا میگوید کجا سرمایه بگذاری سوخت میشود. هشدار میدهد که مزنه همین جنس که در دنیا مفت میخری در آخرت چند است. چهارمی راهبرد آیات است. چرا اینجا انّ گفت آنجا إنّما؟ وقتی لن سر آیهای میآید انگار یکی میکوبد تخت سینهات و هل میخوری عقب. خدا هروقت میخواهد از نیت اصلی و مخفی دلها بگوید ته آیه خبیر میگذارد.خب خدا میتوانست بگوید من برای بندهام کافی هستم. اما تعمدا گذاشتش در قالب سوال که اشک آدم را در بیاورد؛ من برات کافی نیستم؟پنجمی را با بنفش نشان کردم. وقت خواندن فقط دل میدهم به قصهها. دقت میکنم کدام شخصیت از کجای قصهآمد. توی سوره یس یک مردی از انتهای شهر دوید و آمد توی دل ماجرا. ولی مادر موسی و مریم از اول هستند. مخفیترین نیتها و دلهرههایشان موضوعیت دارد. اصلا کسی دقت کرده خواهرهایی که قرآن به داستانشان اشاره میکند چقدر خوبند؟ ولی برادرها! هابیل و قابیل! برادران یوسف! حتی موسی و هارون هم کارشان به درگیری کشید!ختم نارنجی ششمْ در جستجوی یک کلمه است، ایمان. آدم همه معارف دینی و معنوی را بلد باشد ولی به آنها ایمان نداشته باشد به چه درد میخورد؟ ایمان به غیب خیلی چیز سختی است. صدقه بدهی و مال و اموالت اضافه شود؟ مثل اینست که بگویند به جای در از پنجره برو امنتر است! خدا پیامبرش را یک شب با کدام خط هوایی از شبه جزیره عربستان برداشت برد فلسطین و حوالی مدیترانه؟ تازه کاش اینجا سفر تمام میشد. بلیط بعدیاش به معراج بود! من دلم ایمان میخواهد. حس میکنم این دنیا صحنهایست که تا عینک 3D ایمان روی چشمهایت نباشد هیچ چیز نمیبینی. به قول قرآن «اعمی» و گنگ فقط زل میزنی به پرده سفید زندگی.
ادامه دارد...
@callmelz
۹۴۴
۱۳:۳۲
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت سوم
واقعیت این است که من با استعداد شخصی یا بهطور فیالبداهه به این روش از خواندن و این لایههای عمیق نرسیدم. من این عینک را از آدمهای کتابخوانِ حرفهای قرض گرفتم. آموختم که میشود لای سطرها زیست و از کلمات، راهبرد استخراج کرد. مهمترین و متخصصترین کتابخوانی که میشناختم، سیدعلی خامنهای بود؛ ناخدایی که بلد است چطور در این دریای بیکرانِ واژهها، مسیرهای پنهان را پیدا کند. اشتیاق من برای یافتن مهارت کار با سکّان و قطبنما، حتی به مرزهای رویا هم نفوذ کرد:یک شب خواب دیدم که با جمعی به دیدار رهبر رفتیم. حضرت آقا با دشداشه و عرقچین سفید کنار کتابخانهای پر از کتاب نشسته بود. قلمی دستش بود و دفترچهای روی پایش. هرکس از ایشان چیزی میخواست؛ انگشتر، سجاده، چفیه، یک خرمای دعا خوانده. نوبت من شد. گفتم: «میشه دفتر یادداشتتون رو بخونم؟» از خواب که بیدار شدم مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی توی دنیا، دلم میخواهد بفهمم که «او» چطور فکر میکند. آن بالا، روی قله تاریخ تشیع نشسته است و چه میبیند. کدام وجه یک مسئله، یک پیروزی، یک ناکامی، اول به چشمش میآید. منظومه فکری حضرت آقا مثل نقشه ورود به جزیره گنج بود.خوب یادم است در مسجد میدان امام حسین تهران، پا به اولین قایق گذاشتم و راهی شدم: کتاب «دغدغههای فرهنگی». ایام اعتکاف رجبیه بود. شبانهروز خواندمش. دو روزه تمام شد. دراز کشیده بودم روی سجادهام. کتاب را که از روی صورتم پایین آوردم، چراغ بالای سرم معلوم شد؛ خیره ماندم به تلألوی نورش. کتاب را فشار دادم روی قفسه سینهام. زیر لب گفتم «اینجا چراغی روشن است.»اولین جدول دفتر مطالعه را برای سیر مطالعاتی کتب رهبر در نظر گرفتم. کتابهای ایشان (مجموعههای تألیفی با موضوعات مختلف) شد پای ثابت میز مطالعهام؛ بعدها برایش یک قفسه مجزا در طاقچه و فراکتاب در نظر گرفتم؛ این اواخر در قسمت «میخواهم بخوانم»ِ برنامه بهخوان میگذارمشان.کتابها چون اکثراً پیادهشدهی سخنرانی هستند، نثر روان و سادهای دارند. شب عاشورای ۱۴۰۴ وقتی پا روی زیلوهای آبی حسینیه امام خمینی گذاشت، داشتم آخرین صفحه «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم. حالِ خانه و آدمهای پشت نردهها و محمود کریمی و حتی سخنران منقلب بود. آنجا حس کردم اگر همه این آدمهای مشتاق یک سیدعلی خامنهای دارند، من شرف حضور در محضر سه سیدعلی خامنهای را داشتم: یکی لای سطور کتابش که داشت از حوالی سال ۵۴ با من حرف میزد؛ یکی توی قاب تلویزیون که دستش را رو به دوربین و من بالا میگیرد؛ و دیگری توی ذهنم؛ ذهنی که فکر کردن مثل او را تمرین کرده است.رهبری که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به دنیا نشان داد «روایت و کنش جمعی» در دست مقتدر اوست. این درایت و قدرت فرماندهی، فقط به درد جنگهای مسلحانه نمیخورد. در جنگهای روانی و خیلی شخصی هم به کارم آمدادامه دارد...
@callmeplz
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت سوم
واقعیت این است که من با استعداد شخصی یا بهطور فیالبداهه به این روش از خواندن و این لایههای عمیق نرسیدم. من این عینک را از آدمهای کتابخوانِ حرفهای قرض گرفتم. آموختم که میشود لای سطرها زیست و از کلمات، راهبرد استخراج کرد. مهمترین و متخصصترین کتابخوانی که میشناختم، سیدعلی خامنهای بود؛ ناخدایی که بلد است چطور در این دریای بیکرانِ واژهها، مسیرهای پنهان را پیدا کند. اشتیاق من برای یافتن مهارت کار با سکّان و قطبنما، حتی به مرزهای رویا هم نفوذ کرد:یک شب خواب دیدم که با جمعی به دیدار رهبر رفتیم. حضرت آقا با دشداشه و عرقچین سفید کنار کتابخانهای پر از کتاب نشسته بود. قلمی دستش بود و دفترچهای روی پایش. هرکس از ایشان چیزی میخواست؛ انگشتر، سجاده، چفیه، یک خرمای دعا خوانده. نوبت من شد. گفتم: «میشه دفتر یادداشتتون رو بخونم؟» از خواب که بیدار شدم مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی توی دنیا، دلم میخواهد بفهمم که «او» چطور فکر میکند. آن بالا، روی قله تاریخ تشیع نشسته است و چه میبیند. کدام وجه یک مسئله، یک پیروزی، یک ناکامی، اول به چشمش میآید. منظومه فکری حضرت آقا مثل نقشه ورود به جزیره گنج بود.خوب یادم است در مسجد میدان امام حسین تهران، پا به اولین قایق گذاشتم و راهی شدم: کتاب «دغدغههای فرهنگی». ایام اعتکاف رجبیه بود. شبانهروز خواندمش. دو روزه تمام شد. دراز کشیده بودم روی سجادهام. کتاب را که از روی صورتم پایین آوردم، چراغ بالای سرم معلوم شد؛ خیره ماندم به تلألوی نورش. کتاب را فشار دادم روی قفسه سینهام. زیر لب گفتم «اینجا چراغی روشن است.»اولین جدول دفتر مطالعه را برای سیر مطالعاتی کتب رهبر در نظر گرفتم. کتابهای ایشان (مجموعههای تألیفی با موضوعات مختلف) شد پای ثابت میز مطالعهام؛ بعدها برایش یک قفسه مجزا در طاقچه و فراکتاب در نظر گرفتم؛ این اواخر در قسمت «میخواهم بخوانم»ِ برنامه بهخوان میگذارمشان.کتابها چون اکثراً پیادهشدهی سخنرانی هستند، نثر روان و سادهای دارند. شب عاشورای ۱۴۰۴ وقتی پا روی زیلوهای آبی حسینیه امام خمینی گذاشت، داشتم آخرین صفحه «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم. حالِ خانه و آدمهای پشت نردهها و محمود کریمی و حتی سخنران منقلب بود. آنجا حس کردم اگر همه این آدمهای مشتاق یک سیدعلی خامنهای دارند، من شرف حضور در محضر سه سیدعلی خامنهای را داشتم: یکی لای سطور کتابش که داشت از حوالی سال ۵۴ با من حرف میزد؛ یکی توی قاب تلویزیون که دستش را رو به دوربین و من بالا میگیرد؛ و دیگری توی ذهنم؛ ذهنی که فکر کردن مثل او را تمرین کرده است.رهبری که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به دنیا نشان داد «روایت و کنش جمعی» در دست مقتدر اوست. این درایت و قدرت فرماندهی، فقط به درد جنگهای مسلحانه نمیخورد. در جنگهای روانی و خیلی شخصی هم به کارم آمدادامه دارد...
@callmeplz
۸۸۸
۹:۰۲
بسمالله
بمناسبت سالگرد رفتن کسی که به دایرةالمعارف زندگیام کلمه «داغ دیدن» را اضافه کرد.
بین انگشتهایمْ کاغذ آدرس داروخانه را فشار میدادم. یک واسطه بهم اطمینان داده بود که آنجا ریسپیریدون دارد؛ قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطهای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله میانداخت.پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این نوعی کمحسی در اتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر جایی به پایین پرتاب کند. آن بلندی میخواست مبل باشد یا قلهی سرسرهای در پارک. میتوانست پشت بام خانهای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت.وقتی رسیدم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای آهسته از مرد پشت شیشه پرسیدم ریسپیریدون دارید؟ مرد چند ثانیهای به من نگاه کرد؛ انگار میخواست از روی صورتم شناساییام کند. قیافهم شبیه مادرهایی که بچه بیمار دارند، بود؟ منتظر نماندم. نسخه را از کیف بیرون کشیدم و گفتم «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. میتونید کدملی بچهمو چک کنید.» صورتم مثل وقتی بود که کسی بدون اشک گریه کند. سراغ رایانهاش نرفت. فقط جوری یواش و با احتیاط برگه قرص را روی پیشخان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل میکنیم. خیلی تشکر کردم و قرص را توی دستم فشار دادم. هنوز از در خروجی بیرون نرفته بودم که صدای مرد، توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» آنجا گریه نکردم. اشکهایی را که جمع شده بود توی چشمم، به زور نگه داشتم. یک هفته بعد قرصهای توی برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانهمان، تمام شده بود. صبح زود، راه افتادم سمت داروخانه سیزده آبان. راننده تاکسی، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول مطمئنمان کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص رسپیریدون را بومیسازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریمها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار میرود...»نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. آنجا برای اولینبار از شدت شادی دلم شکست. خبر بعدی با حرفهای سید ابراهیم رییسی شروع شد. «در دولت سیزدهم، مسئله درمان در اولویت قرار دارد.» شیرینتر این که تنها بیست روز بعد، همسرم با سه برگه رسپیریدون از داروخانهی محلهمان به خانه آمد. پدربزرگم که فوت کرد، دیگر کسی نبود برای هزینههای کاردرمانی به ما پول قرض بدهد. وقتی هنوز هشیار بود و روی کول شوهرم تا آمبولانس نبرده بودیمش، از من پرسید «پسرت امروز حرف زد؟ تا من هستم نگران پولش نباش. باشه؟» دستش را گرفتم؛ تب دار بود. هر وقت من را میدید، این سوال را میپرسید. من از کجا میدانستم این آخرین باری است که دستش را میگیرم و میگویم «حرف میزنه ان شاءالله. سایهات از سرمون کم نشه آقاجان» او مثل همیشه دست به دعا گرفت «خدایا به سقای دشت کربلا شفاش بده!»حالا آقاجان نبود و من نمیدانستم به منشی موسسه توانبخشی چه بگویم. با من من گفتم «ااا ... میشه تا شب خبر بدم؟» پوفی کرد و قبل از قطع کردن خیلی خشک و اداری گفت :«راستی از اول ماه بعد، هر جلسه سیصد تومنه» این سومینبار در سال بود که تعرفههاشان افزایش قیمت داشت. آهی کشیدم و قطع کردم. داشتم قرص پسرم را توی آب حل میکردم که شوهرم با عجله در خانه را باز کرد و داخل آمد. مدام پلک میزد؛ کاری که وقتی هیجان یا شادی غیرقابل کنترلی داشته باشد، انجام میدهد. «خانم! اتیسم رفت تو لیست بیماریهای صعبالعلاج!» آب توی لیوان را آرام چرخاندم و گفتم «خب اینکه میگی یعنی چی؟» سمت کشوی مدارک رفت. همینطور که شناسنامه محمد را توی دستش تکان میداد گفت «یعنی بالاخره یکی تو این مملکت فهمید ما چی میکشیم.» کمی شکر توی محلول آب و ریسپیریدون ریختم. همانطور که کاغذها را دنبال چیزی بالا و پایین میکرد ادامه داد «یعنی دولت هفتاد درصد هزینههای کاردرمانی رو میده. کافیه شماره بیمه بچه رو کد دار کنیم و قبضای کاردرمانی رو بدیم به...» برگهای که میخواست پیدا شد و حرفش را نصفه گذاشت. قاشق چایخوری را انداختم توی ظرفشویی. متعجب و کشدار پرسیدم «دووولت؟!» همانطور که از خانه بیرون میزد بلند گفت «رییسی! سید رییسی!» پسرم آمد و شربتش را سر کشید و خندید.
پسر من روز تولد حضرت عباس، بعد از هزینه پنجاه و سه میلیون و هفتصد و چهل هزار تومان، برای اولینبار به من گفت مامان. توجه به محیط و تعامل چشمیاش کمکم برگشت. وقتی پسرم بعد از دو سال گفتار درمانی اولین جملهی سه کلمهایاش را گفت من پای اخبار تلویزیون گریه میکردم؛ خیلی بلندتر از شب فوت پدربزرگم. من آن روز عزیزی را در منطقهای صعبالعبور از دست داده بودم.
بمناسبت سالگرد رفتن کسی که به دایرةالمعارف زندگیام کلمه «داغ دیدن» را اضافه کرد.
بین انگشتهایمْ کاغذ آدرس داروخانه را فشار میدادم. یک واسطه بهم اطمینان داده بود که آنجا ریسپیریدون دارد؛ قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطهای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله میانداخت.پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این نوعی کمحسی در اتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر جایی به پایین پرتاب کند. آن بلندی میخواست مبل باشد یا قلهی سرسرهای در پارک. میتوانست پشت بام خانهای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت.وقتی رسیدم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای آهسته از مرد پشت شیشه پرسیدم ریسپیریدون دارید؟ مرد چند ثانیهای به من نگاه کرد؛ انگار میخواست از روی صورتم شناساییام کند. قیافهم شبیه مادرهایی که بچه بیمار دارند، بود؟ منتظر نماندم. نسخه را از کیف بیرون کشیدم و گفتم «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. میتونید کدملی بچهمو چک کنید.» صورتم مثل وقتی بود که کسی بدون اشک گریه کند. سراغ رایانهاش نرفت. فقط جوری یواش و با احتیاط برگه قرص را روی پیشخان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل میکنیم. خیلی تشکر کردم و قرص را توی دستم فشار دادم. هنوز از در خروجی بیرون نرفته بودم که صدای مرد، توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» آنجا گریه نکردم. اشکهایی را که جمع شده بود توی چشمم، به زور نگه داشتم. یک هفته بعد قرصهای توی برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانهمان، تمام شده بود. صبح زود، راه افتادم سمت داروخانه سیزده آبان. راننده تاکسی، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول مطمئنمان کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص رسپیریدون را بومیسازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریمها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار میرود...»نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. آنجا برای اولینبار از شدت شادی دلم شکست. خبر بعدی با حرفهای سید ابراهیم رییسی شروع شد. «در دولت سیزدهم، مسئله درمان در اولویت قرار دارد.» شیرینتر این که تنها بیست روز بعد، همسرم با سه برگه رسپیریدون از داروخانهی محلهمان به خانه آمد. پدربزرگم که فوت کرد، دیگر کسی نبود برای هزینههای کاردرمانی به ما پول قرض بدهد. وقتی هنوز هشیار بود و روی کول شوهرم تا آمبولانس نبرده بودیمش، از من پرسید «پسرت امروز حرف زد؟ تا من هستم نگران پولش نباش. باشه؟» دستش را گرفتم؛ تب دار بود. هر وقت من را میدید، این سوال را میپرسید. من از کجا میدانستم این آخرین باری است که دستش را میگیرم و میگویم «حرف میزنه ان شاءالله. سایهات از سرمون کم نشه آقاجان» او مثل همیشه دست به دعا گرفت «خدایا به سقای دشت کربلا شفاش بده!»حالا آقاجان نبود و من نمیدانستم به منشی موسسه توانبخشی چه بگویم. با من من گفتم «ااا ... میشه تا شب خبر بدم؟» پوفی کرد و قبل از قطع کردن خیلی خشک و اداری گفت :«راستی از اول ماه بعد، هر جلسه سیصد تومنه» این سومینبار در سال بود که تعرفههاشان افزایش قیمت داشت. آهی کشیدم و قطع کردم. داشتم قرص پسرم را توی آب حل میکردم که شوهرم با عجله در خانه را باز کرد و داخل آمد. مدام پلک میزد؛ کاری که وقتی هیجان یا شادی غیرقابل کنترلی داشته باشد، انجام میدهد. «خانم! اتیسم رفت تو لیست بیماریهای صعبالعلاج!» آب توی لیوان را آرام چرخاندم و گفتم «خب اینکه میگی یعنی چی؟» سمت کشوی مدارک رفت. همینطور که شناسنامه محمد را توی دستش تکان میداد گفت «یعنی بالاخره یکی تو این مملکت فهمید ما چی میکشیم.» کمی شکر توی محلول آب و ریسپیریدون ریختم. همانطور که کاغذها را دنبال چیزی بالا و پایین میکرد ادامه داد «یعنی دولت هفتاد درصد هزینههای کاردرمانی رو میده. کافیه شماره بیمه بچه رو کد دار کنیم و قبضای کاردرمانی رو بدیم به...» برگهای که میخواست پیدا شد و حرفش را نصفه گذاشت. قاشق چایخوری را انداختم توی ظرفشویی. متعجب و کشدار پرسیدم «دووولت؟!» همانطور که از خانه بیرون میزد بلند گفت «رییسی! سید رییسی!» پسرم آمد و شربتش را سر کشید و خندید.
پسر من روز تولد حضرت عباس، بعد از هزینه پنجاه و سه میلیون و هفتصد و چهل هزار تومان، برای اولینبار به من گفت مامان. توجه به محیط و تعامل چشمیاش کمکم برگشت. وقتی پسرم بعد از دو سال گفتار درمانی اولین جملهی سه کلمهایاش را گفت من پای اخبار تلویزیون گریه میکردم؛ خیلی بلندتر از شب فوت پدربزرگم. من آن روز عزیزی را در منطقهای صعبالعبور از دست داده بودم.
۳.۹K
۱۶:۳۲
۹۶۴
۱۶:۳۲
فرق میکنه وقتی یکی میره بگی آهیا بگی آخ!
۷۴۵
۱۶:۳۳
صدایم کن
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم تا امانتی را به صاحبش بازگردانم قسمت سوم واقعیت این است که من با استعداد شخصی یا بهطور فیالبداهه به این روش از خواندن و این لایههای عمیق نرسیدم. من این عینک را از آدمهای کتابخوانِ حرفهای قرض گرفتم. آموختم که میشود لای سطرها زیست و از کلمات، راهبرد استخراج کرد. مهمترین و متخصصترین کتابخوانی که میشناختم، سیدعلی خامنهای بود؛ ناخدایی که بلد است چطور در این دریای بیکرانِ واژهها، مسیرهای پنهان را پیدا کند. اشتیاق من برای یافتن مهارت کار با سکّان و قطبنما، حتی به مرزهای رویا هم نفوذ کرد: یک شب خواب دیدم که با جمعی به دیدار رهبر رفتیم. حضرت آقا با دشداشه و عرقچین سفید کنار کتابخانهای پر از کتاب نشسته بود. قلمی دستش بود و دفترچهای روی پایش. هرکس از ایشان چیزی میخواست؛ انگشتر، سجاده، چفیه، یک خرمای دعا خوانده. نوبت من شد. گفتم: «میشه دفتر یادداشتتون رو بخونم؟» از خواب که بیدار شدم مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی توی دنیا، دلم میخواهد بفهمم که «او» چطور فکر میکند. آن بالا، روی قله تاریخ تشیع نشسته است و چه میبیند. کدام وجه یک مسئله، یک پیروزی، یک ناکامی، اول به چشمش میآید. منظومه فکری حضرت آقا مثل نقشه ورود به جزیره گنج بود. خوب یادم است در مسجد میدان امام حسین تهران، پا به اولین قایق گذاشتم و راهی شدم: کتاب «دغدغههای فرهنگی». ایام اعتکاف رجبیه بود. شبانهروز خواندمش. دو روزه تمام شد. دراز کشیده بودم روی سجادهام. کتاب را که از روی صورتم پایین آوردم، چراغ بالای سرم معلوم شد؛ خیره ماندم به تلألوی نورش. کتاب را فشار دادم روی قفسه سینهام. زیر لب گفتم «اینجا چراغی روشن است.» اولین جدول دفتر مطالعه را برای سیر مطالعاتی کتب رهبر در نظر گرفتم. کتابهای ایشان (مجموعههای تألیفی با موضوعات مختلف) شد پای ثابت میز مطالعهام؛ بعدها برایش یک قفسه مجزا در طاقچه و فراکتاب در نظر گرفتم؛ این اواخر در قسمت «میخواهم بخوانم»ِ برنامه بهخوان میگذارمشان. کتابها چون اکثراً پیادهشدهی سخنرانی هستند، نثر روان و سادهای دارند. شب عاشورای ۱۴۰۴ وقتی پا روی زیلوهای آبی حسینیه امام خمینی گذاشت، داشتم آخرین صفحه «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم. حالِ خانه و آدمهای پشت نردهها و محمود کریمی و حتی سخنران منقلب بود. آنجا حس کردم اگر همه این آدمهای مشتاق یک سیدعلی خامنهای دارند، من شرف حضور در محضر سه سیدعلی خامنهای را داشتم: یکی لای سطور کتابش که داشت از حوالی سال ۵۴ با من حرف میزد؛ یکی توی قاب تلویزیون که دستش را رو به دوربین و من بالا میگیرد؛ و دیگری توی ذهنم؛ ذهنی که فکر کردن مثل او را تمرین کرده است. رهبری که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به دنیا نشان داد «روایت و کنش جمعی» در دست مقتدر اوست. این درایت و قدرت فرماندهی، فقط به درد جنگهای مسلحانه نمیخورد. در جنگهای روانی و خیلی شخصی هم به کارم آمد ادامه دارد... @callmeplz
بسمالله
مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت چهارم
اینجا به دومین جدول دفتر مطالعه میرسیم. ردیاب این صفحه متعلق به کتابهایی است که راجع به «روایت» میخوانم.روایت چه بود و چه کرد؟ یاچرا باید علم روایتگری را بلد باشیم؟ بنظرم بعد از سواد خواندن و نوشتن، بهترین چیزی که میشود به کسی یاد داد، سواد روایت است. چیزیکه اگر بلدش نبودم، الان داشتم فرم ترخیص از آسایشگاهی، تیمارستانی، یا حداقل برگه طلاقم را در محضر امضا میکردم.روزی که اولین نشانههای اتیسم را در پسرم دیدم، برادرم با ۴ فرزند از همسرش جدا شد. به خانه مادرم آمدم تا به او بگویم دور خود چرخیدن و اسباببازی ردیف کردن محمد دارد نگرانم میکند. دم در ساکهای لباس برادرزادههایم نمیگذاشت راحت بیایم داخل. دوقلوهای سه ساله گریه میکردند و دختر چهارساله برادرم، شلوارش را خیس کرده بود. پسر بزرگش که ناخنهایش را میجوید آن سال از ثبت نام کلاس اول جا ماند. همانجا فهمیدم اصلا نباید روی مادرم حساب کنم.اگر کاغذ نقشه تهران را از وسط تا کنیم، موقعیت خانه من و خواهرم روی هم میافتد. باز هم میتوانستم به کمکش امیدوار باشم اگر همان سال، بعد از ۱۴۴ ماه انتظار، باردار نمیشد. پسر دیگرم شش ماهه بود و دخترم کلاس اولی؛ آنهم در دوران کرونا و مدارس مجازی. من هیچکس را برای کمک نداشتم. آدم تا مشکل بزرگتر نیاید، حجم و اندازه مسئله را درست درک نمیکند. وقتی تشخیص اتیسم توسط دومین روانپزشک اطفال قطعی شد، انکارها و عدم همراهی همسرم و خانوادهاش هم اضافه شد.حس کردم بار مدیریت این قضیه فراتر از توان من است. دیگر نمیشود اسم اینجایی که من تویش هستم را مسیر گذاشت؛ اینجا خود باتلاق است. من هیچ چیز نداشتم؛ حتی پول، حتی وقت، حتی دو دست خالی که بتوانند محمد، پسر اوتیستیکم را از افتادنهای مکرر از هر بلندی بگیرند.تنها دارایی من در آن شرایط سخت فقط روایتم بود. روایت خودم از خودم. من خودم را آدم ضعیفی نمیدانستم. هیچوقت زیر بار نقش قربانی نمیرفتم. من بلد بودم قهرمان قصه خودم باشم. شروع کردم به نوشتن. از خودم. از افکارم. از نگرانیها و تنهاییهایم. هرچه بیشتر نوشتم، از کانون بحران دورتر شدم. کمی بعدتر فهمیدم اسم نوشتههایم روایت شخصی است؛ فرزند آخریِ خودزندگینگاری از مادر ادبیات. جایی که راوی میتواند همچنان که در داستان خودش است، بر داستان خودش هم باشد. من این انفکاک و اقتدار را نیاز داشتم. مشتاق و محتاج راجع به روایتگری خواندم. پدرم یادم داده بود راجع به هر علاقه و ضرورتی که در جان و زندگیام پیدا شد، کتاب بخوانم. معتقد بود مطالعه هرچیزی را عوض میکند و آن را به سطح بالاتری از وجود میبرد. فهرست کتابهای «درباره روایت» را سریع نوشتم. مدام خواندم و خواندم. فهمیدم که بین این دوتا منِ راوی، «بهترین قصهگو برنده است.» کمکم متوجه شدم «فقط روزهایی که مینویسم» به اتیسم و ارتش مشکلاتش مسلطم. دیگر با اطمینان میتوانستم ادعا کنم علاوه بر روایت، من یک «ذهن نویسا» دارم که میتواند جانکاهترین احساساتش را کلمه کند.این صفحه از دفتر متعلق به روایت ماند. چرا که روایت، آن کسی بود که به قلمروی تنهایی و انزوا لشگر کشید، اتیسم را شکست داد و امپراتوری افسردگی را سرنگون کرد.
@callmeplz
مینویسم تا کاری کرده باشم
تا امانتی را به صاحبش بازگردانم
قسمت چهارم
اینجا به دومین جدول دفتر مطالعه میرسیم. ردیاب این صفحه متعلق به کتابهایی است که راجع به «روایت» میخوانم.روایت چه بود و چه کرد؟ یاچرا باید علم روایتگری را بلد باشیم؟ بنظرم بعد از سواد خواندن و نوشتن، بهترین چیزی که میشود به کسی یاد داد، سواد روایت است. چیزیکه اگر بلدش نبودم، الان داشتم فرم ترخیص از آسایشگاهی، تیمارستانی، یا حداقل برگه طلاقم را در محضر امضا میکردم.روزی که اولین نشانههای اتیسم را در پسرم دیدم، برادرم با ۴ فرزند از همسرش جدا شد. به خانه مادرم آمدم تا به او بگویم دور خود چرخیدن و اسباببازی ردیف کردن محمد دارد نگرانم میکند. دم در ساکهای لباس برادرزادههایم نمیگذاشت راحت بیایم داخل. دوقلوهای سه ساله گریه میکردند و دختر چهارساله برادرم، شلوارش را خیس کرده بود. پسر بزرگش که ناخنهایش را میجوید آن سال از ثبت نام کلاس اول جا ماند. همانجا فهمیدم اصلا نباید روی مادرم حساب کنم.اگر کاغذ نقشه تهران را از وسط تا کنیم، موقعیت خانه من و خواهرم روی هم میافتد. باز هم میتوانستم به کمکش امیدوار باشم اگر همان سال، بعد از ۱۴۴ ماه انتظار، باردار نمیشد. پسر دیگرم شش ماهه بود و دخترم کلاس اولی؛ آنهم در دوران کرونا و مدارس مجازی. من هیچکس را برای کمک نداشتم. آدم تا مشکل بزرگتر نیاید، حجم و اندازه مسئله را درست درک نمیکند. وقتی تشخیص اتیسم توسط دومین روانپزشک اطفال قطعی شد، انکارها و عدم همراهی همسرم و خانوادهاش هم اضافه شد.حس کردم بار مدیریت این قضیه فراتر از توان من است. دیگر نمیشود اسم اینجایی که من تویش هستم را مسیر گذاشت؛ اینجا خود باتلاق است. من هیچ چیز نداشتم؛ حتی پول، حتی وقت، حتی دو دست خالی که بتوانند محمد، پسر اوتیستیکم را از افتادنهای مکرر از هر بلندی بگیرند.تنها دارایی من در آن شرایط سخت فقط روایتم بود. روایت خودم از خودم. من خودم را آدم ضعیفی نمیدانستم. هیچوقت زیر بار نقش قربانی نمیرفتم. من بلد بودم قهرمان قصه خودم باشم. شروع کردم به نوشتن. از خودم. از افکارم. از نگرانیها و تنهاییهایم. هرچه بیشتر نوشتم، از کانون بحران دورتر شدم. کمی بعدتر فهمیدم اسم نوشتههایم روایت شخصی است؛ فرزند آخریِ خودزندگینگاری از مادر ادبیات. جایی که راوی میتواند همچنان که در داستان خودش است، بر داستان خودش هم باشد. من این انفکاک و اقتدار را نیاز داشتم. مشتاق و محتاج راجع به روایتگری خواندم. پدرم یادم داده بود راجع به هر علاقه و ضرورتی که در جان و زندگیام پیدا شد، کتاب بخوانم. معتقد بود مطالعه هرچیزی را عوض میکند و آن را به سطح بالاتری از وجود میبرد. فهرست کتابهای «درباره روایت» را سریع نوشتم. مدام خواندم و خواندم. فهمیدم که بین این دوتا منِ راوی، «بهترین قصهگو برنده است.» کمکم متوجه شدم «فقط روزهایی که مینویسم» به اتیسم و ارتش مشکلاتش مسلطم. دیگر با اطمینان میتوانستم ادعا کنم علاوه بر روایت، من یک «ذهن نویسا» دارم که میتواند جانکاهترین احساساتش را کلمه کند.این صفحه از دفتر متعلق به روایت ماند. چرا که روایت، آن کسی بود که به قلمروی تنهایی و انزوا لشگر کشید، اتیسم را شکست داد و امپراتوری افسردگی را سرنگون کرد.
@callmeplz
۵۳۶
۱۴:۰۸
بسمالله
امام خمینی روزهای کودکی من
بمناسبت نیمه خرداد
روزی که اولین خط مترو افتتاح شد ذوق داشتم. این نماد سریع تکنولوژی قرار بود تهران را به آینده ببرد ولی من را میبرد تا گذشته؛ تا بهشت کودکیام.پنجشنبهها بعد از نماز راه میافتادیم. من و عزیز در میدان رسالت از تاکسی پیاده میشدیم. بعد از چند دقیقه پیادهروی زیر آفتاب به مینیبوسها میرسیدیم. ماشینهایی که به چشم شش سالگیام شبیه یک قوطی کبریت غولآسا بودند. آنجا عزیز کتابچه جلد مشکیاش را در میآورد؛ همان که عکس سیاه و سفید دوتا داییها در صفحه اولش بود. تا خود میدان شوش زانوی چپش را میمالید و از رویش میخواند؛ زیارت عاشورا، دعای توسل، زیارت علقمه و... گاهی اوقات که تمام میشد برمیگشت و از اول میخواند.تابستانها پردههای زرشکی چرک را جلو میکشیدم و تنها رگهی باریکی از نور میافتاد رو پای عزیز. من به رقص غباری که بالا میرفت خیره میشدم. دانههای درشت عرق روی صورتش یادم مانده؛ بوی انبهای که از جعبه مرد پاکستانی پشتسری میآمد و توی گرمای مینیبوس میپیچید؛ صدای گریه نوزادی که تا اواسط راه ادامه داشت. پیاده که میشدیم وقت سوار شدن به وسیلهای دیگر بود. گاهی تاکسی، گاهی اتوبوس. ولی من روزهایی را دوست داشتم که عزیز، همسایه قدیمی یا آشنای هممقصدی پیدا میکرد و سوار بر ماشینش میرفتیم. راننده «به احترام حاجخانم» دسته آهنی پنجره را میداد تا شیشهها را پایین بدهیم. باد گرم که توی صورتم میخورد خوابم میگرفت، اما مقاومت میکردم چون توی خانه مامان از من قول گرفته بود «مواظب عزیز باشیا! اذیت هم نکن!» همینطور از کنار گندمزارها و صیفیکارها میگذشتیم تا بالاخره میدیدمش. با شوق به عزیز میگفتم. «دیدمش! امام رو دیدم!» محکم دست تکان میدادم برای گنبد و گلدستههایی در حال ساخت، که از ته جاده بهشتزهرا پیدا میشد. زن همسایه و عزیز سلام میدادند. حرم امام پوشیده از سنگهای سبز مرمر بود که با جوراب سفیدم میشد تا خود ضریح پاها را سر داد. حتی واقعا سرسره داشت! محل عبور ویلچر جانبازان که بچههای زیادی دورش جمع بودند تا بازی کنند. آنجا بزرگ بود و خنک. کسی تشر نمیزد «ندو بچه!» آنجا بهشت من بود اما عزیز بعد از نیمساعت بلند میشد برود تا بهشتزهرای خودش؛ سر مزار پسرهای شهیدش.چهارده سال بعد پایم را گذاشتم توی ایستگاه مصلی. از فضای سرد و تاریک و بیروحی که توی فیلمهای اروپایی از مترو دیده بودم، خبری نبود. دیوارها یکجور معماری اسلامی داشت با رنگهای گرم. و بینهایت روشن. انگار آمده باشم تالار. مسئول باجه خوش برخورد بود ولی لبخند نمیزد. یک بلیط کاغذی آبی دستم داد که رویش نوشته بودند یک طرفه. ساعت هفت صبح جمعه، انتظار شلوغی نداشتم. قطار واگن به واگن از جلویم رد شد و نهایتا «مخصوص بانوان» جلویم ایستاد. بنظرم شبیه آن مار دیجیتالی آمد که توی بخش بازی موبایلهای آن دوران بود. ماری که نقطه نقطه ولی سریع میرفت جلو و مدام بزرگتر و طولانیتر میشد. روی صندلیهای قرمز کوتاه نشستم. از همان ایستگاه شهید بهشتی فهمیدم که دیوارهای هر ایستگاه با بقیه فرق دارد. ایستادم دم شیشههای در. اسم ایستگاهها را میخواندم. شهید مفتح، شهدای هفتم تیر، آیت الله طالقانی. مسیر درست بود. علیالقاعده باید به امام خمینی میرسیدیم. در ایستگاه پانزده خرداد در باز شد و بویهای خوش درهمی با زن میانسالی داخل آمد. میخواست برود جایی و آدرس میپرسید. تقریباً ده نفری که توی واگن بودیم به کمک آمدیم تا اطلاعاتمان را یک کاسه کنیم.
امام خمینی روزهای کودکی من
بمناسبت نیمه خرداد
روزی که اولین خط مترو افتتاح شد ذوق داشتم. این نماد سریع تکنولوژی قرار بود تهران را به آینده ببرد ولی من را میبرد تا گذشته؛ تا بهشت کودکیام.پنجشنبهها بعد از نماز راه میافتادیم. من و عزیز در میدان رسالت از تاکسی پیاده میشدیم. بعد از چند دقیقه پیادهروی زیر آفتاب به مینیبوسها میرسیدیم. ماشینهایی که به چشم شش سالگیام شبیه یک قوطی کبریت غولآسا بودند. آنجا عزیز کتابچه جلد مشکیاش را در میآورد؛ همان که عکس سیاه و سفید دوتا داییها در صفحه اولش بود. تا خود میدان شوش زانوی چپش را میمالید و از رویش میخواند؛ زیارت عاشورا، دعای توسل، زیارت علقمه و... گاهی اوقات که تمام میشد برمیگشت و از اول میخواند.تابستانها پردههای زرشکی چرک را جلو میکشیدم و تنها رگهی باریکی از نور میافتاد رو پای عزیز. من به رقص غباری که بالا میرفت خیره میشدم. دانههای درشت عرق روی صورتش یادم مانده؛ بوی انبهای که از جعبه مرد پاکستانی پشتسری میآمد و توی گرمای مینیبوس میپیچید؛ صدای گریه نوزادی که تا اواسط راه ادامه داشت. پیاده که میشدیم وقت سوار شدن به وسیلهای دیگر بود. گاهی تاکسی، گاهی اتوبوس. ولی من روزهایی را دوست داشتم که عزیز، همسایه قدیمی یا آشنای هممقصدی پیدا میکرد و سوار بر ماشینش میرفتیم. راننده «به احترام حاجخانم» دسته آهنی پنجره را میداد تا شیشهها را پایین بدهیم. باد گرم که توی صورتم میخورد خوابم میگرفت، اما مقاومت میکردم چون توی خانه مامان از من قول گرفته بود «مواظب عزیز باشیا! اذیت هم نکن!» همینطور از کنار گندمزارها و صیفیکارها میگذشتیم تا بالاخره میدیدمش. با شوق به عزیز میگفتم. «دیدمش! امام رو دیدم!» محکم دست تکان میدادم برای گنبد و گلدستههایی در حال ساخت، که از ته جاده بهشتزهرا پیدا میشد. زن همسایه و عزیز سلام میدادند. حرم امام پوشیده از سنگهای سبز مرمر بود که با جوراب سفیدم میشد تا خود ضریح پاها را سر داد. حتی واقعا سرسره داشت! محل عبور ویلچر جانبازان که بچههای زیادی دورش جمع بودند تا بازی کنند. آنجا بزرگ بود و خنک. کسی تشر نمیزد «ندو بچه!» آنجا بهشت من بود اما عزیز بعد از نیمساعت بلند میشد برود تا بهشتزهرای خودش؛ سر مزار پسرهای شهیدش.چهارده سال بعد پایم را گذاشتم توی ایستگاه مصلی. از فضای سرد و تاریک و بیروحی که توی فیلمهای اروپایی از مترو دیده بودم، خبری نبود. دیوارها یکجور معماری اسلامی داشت با رنگهای گرم. و بینهایت روشن. انگار آمده باشم تالار. مسئول باجه خوش برخورد بود ولی لبخند نمیزد. یک بلیط کاغذی آبی دستم داد که رویش نوشته بودند یک طرفه. ساعت هفت صبح جمعه، انتظار شلوغی نداشتم. قطار واگن به واگن از جلویم رد شد و نهایتا «مخصوص بانوان» جلویم ایستاد. بنظرم شبیه آن مار دیجیتالی آمد که توی بخش بازی موبایلهای آن دوران بود. ماری که نقطه نقطه ولی سریع میرفت جلو و مدام بزرگتر و طولانیتر میشد. روی صندلیهای قرمز کوتاه نشستم. از همان ایستگاه شهید بهشتی فهمیدم که دیوارهای هر ایستگاه با بقیه فرق دارد. ایستادم دم شیشههای در. اسم ایستگاهها را میخواندم. شهید مفتح، شهدای هفتم تیر، آیت الله طالقانی. مسیر درست بود. علیالقاعده باید به امام خمینی میرسیدیم. در ایستگاه پانزده خرداد در باز شد و بویهای خوش درهمی با زن میانسالی داخل آمد. میخواست برود جایی و آدرس میپرسید. تقریباً ده نفری که توی واگن بودیم به کمک آمدیم تا اطلاعاتمان را یک کاسه کنیم.
۱۶۲
۱۳:۱۵
در آخر قرار شد یکی با زن پیاده شود و از مامور ایستگاه سوال کند. زن با خجالت گفت «دیرت نشه دخترم.» دختر سری بالا انداخت و خندید «نه. نهایتا تا پنج دقیقه دیگه یه قطار دیگه میاد.» داشتم به متروهای ساکت ژاپنی فکر میکردم که یکهو فضا روشن شد. آفتاب دم صبح پهن شد کف واگن. قطار آرامتر میرفت و صدای تلق تلقش را روی ریلها میشنیدم. ذوق آشنایی، دوید توی چشمهام و بیاختیار برای زنی که روی پشتبام خانهاش رخت پهن میکرد، دست تکان دادم. از روی نقشه خط یک که بالای در چسبانده بودند، شروع کردم به شمردن. قطار دو ایستگاه بعد از شهرری، به حرم مطهر میرسید. از سر در خروجی که رد شدم، حرم امام را دیدم. اینبار نه از دور، که خیلی خیلی نزدیک. با گنبد و گلدستههایی درخشان و طلایی رنگ. زیر لب سلام دادم « السلام علیک یا روحالله! ایها العبد الصالح...» مترو را همه به شلوغی و ازدحام میشناسند و من به خلوتی و زمزمه زائران صبحهای جمعهاش. کتابچه دعای عزیز را در میآورم و تا به نیمه نرسیده، رسیدهام مقصد؛ به ایستگاه حرم یا بقول عزیز، به ایستگاه بهشت.
@callmeplz
@callmeplz
۱۵۲
۱۳:۱۵
اِنَّ اللَّه غَیُورٌ یُحِبُّ کُلَّ غَیورٍ
تو را کشتند و آغشتند با خون حیرت ما را تماشا کن سکوت یاوه بی جرات ما را
به منبرها ندیدم نعره و فریاد خونخواهی تو را کشتند و با تو اعتبار و عزت ما را
به جای خطبه، خون میخوانْد باید بر سر منبر هدر دادند در داغات خطیبان فرصت ما را
به موسیقی تسلا میدهد دلمردگیها را محرم چاره کن با خشم و خونت هیات ما را
چرا یارب نمیمیریم در این داغ و از این ننگکه داغ تو نیاشفته است خواب راحت ما را
تنت بر خاک مانده تا هنوز و ما پی نانایم چرا آتش نمیگیرد دل بیهمت ما را
نمیجنبد به غیرت یک رگ ما، دم به دم هر چندحجامت میکند دشمن رگ پر شهوت ما را
به دریا میکشند از ما و ما غرق سراب صلحمکن زینسان خدایا امتحانِ طاقت ما را
تو را کشتند و هر خوشچانهای مشتاق سودایی ست چه پایین دیده این بازار ننگین قیمت ما را
خدایا این چه کابوس است کاین اشباح وهمآلود گدایی می کنند از راهزنها ثروت ما را
خدا زنده است در فریادهامان مردم ای مردم مبادا گور ما سازند رندان وحدت ما را
پر از فریاد و بیتابی خیابانهای ما بایدبیاندازد به دلهای منافق وحشت ما را
خداوندا پناه ما تویی در بیکسیهامانببین در سوگ آقا، روزهای غربت ما را
پس از حیدر، علمدار است فرزندش به خونخواهیخداوندا نگهدار این یل باغیرت ما را
خدایا بازگردان صاحب ما را که تنهاییمببین دلهای در خون خفته پر حسرت ما را
علیمحمد مودب
@alimohammadmoaddab
تو را کشتند و آغشتند با خون حیرت ما را تماشا کن سکوت یاوه بی جرات ما را
به منبرها ندیدم نعره و فریاد خونخواهی تو را کشتند و با تو اعتبار و عزت ما را
به جای خطبه، خون میخوانْد باید بر سر منبر هدر دادند در داغات خطیبان فرصت ما را
به موسیقی تسلا میدهد دلمردگیها را محرم چاره کن با خشم و خونت هیات ما را
چرا یارب نمیمیریم در این داغ و از این ننگکه داغ تو نیاشفته است خواب راحت ما را
تنت بر خاک مانده تا هنوز و ما پی نانایم چرا آتش نمیگیرد دل بیهمت ما را
نمیجنبد به غیرت یک رگ ما، دم به دم هر چندحجامت میکند دشمن رگ پر شهوت ما را
به دریا میکشند از ما و ما غرق سراب صلحمکن زینسان خدایا امتحانِ طاقت ما را
تو را کشتند و هر خوشچانهای مشتاق سودایی ست چه پایین دیده این بازار ننگین قیمت ما را
خدایا این چه کابوس است کاین اشباح وهمآلود گدایی می کنند از راهزنها ثروت ما را
خدا زنده است در فریادهامان مردم ای مردم مبادا گور ما سازند رندان وحدت ما را
پر از فریاد و بیتابی خیابانهای ما بایدبیاندازد به دلهای منافق وحشت ما را
خداوندا پناه ما تویی در بیکسیهامانببین در سوگ آقا، روزهای غربت ما را
پس از حیدر، علمدار است فرزندش به خونخواهیخداوندا نگهدار این یل باغیرت ما را
خدایا بازگردان صاحب ما را که تنهاییمببین دلهای در خون خفته پر حسرت ما را
علیمحمد مودب
@alimohammadmoaddab
۱۳۷
۱۶:۲۹