بعد از نماز بر پیکرها، بلافاصله راه افتادیم سمت خانه. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که توی خیابان هویزه گیر کردیم. مثل فیلمی که پاز کرده باشند موج جمعیت یکهو ایستاد. هر دقیقه که میگذشت خورشید بالاتر میآمد و حرارتش صاف میخورد توی چشمهایم. گرما و فشار که زیاد شد حس کردم قلب و ریههایم دارد جمع میشود.بالای سرم مه رقیقی از اسپری آب موکب میدیدم. پشت سرم شروع کرد به گزگز کردن. درد از معدهام میجوشید و میخواست از دهانم بیرون بریزد. توی مردمک چشمهام نورهای زرد و سرخ و سیاه میچرخید. چکیدن قطرات آب از سبد پر از بطری که روی سر یک خادم بود،اسلوموشن شد.جای خوبی بود برای مردن.چشمم افتاد به عکس قدی حضرت آقا که از ساختمان اداره اوقاف آویزان بود. همان عکسی که توش دستش را بالا آورده و لبخند میزند. حس کردم اگر اینجا بیفتم و بمیرم مراسمش را بهم میزنم. حتما ناراحت میشود. میشوم دستاویز دشمنانش.همهی جان باقیماندهام را کشیدم سمت سایههای پیاده رو. هیچ نقطهای از آسفالت پیدا نبود. از بین آدمهای سیاهپوش مردی را دیدم که با دست اشاره کرد سمتش بیایم. خودش ایستاده بود. اما مرد دیگری را که لبه جوب نشسته بود را بلند کرد تا بنشینم. حتما بیحالی چشمها و سرخی گونهها و روسری باز شدهام داد میزده که در شرف غش کردنم. مرد دیگری یک لیوان آب خنک داد دستم. سرم را با احتیاط عقب بردم. قدری که نفسم بالا بیاید و روسریام پس نرود. تصویر آقا تاب میخورد توی نسیمی که خنکیاش به جمعیت نمیرسید. آب از توی دستهی مهپاش خورد توی صورتم. به خنده آقا نگاه کردم. بیاختیار لبخند نشست روی لبهایم «خوبم...خوبم...نگرانم نباش»
@callmeplz
@callmeplz
۹۶۱
۱۶:۱۶
بسمالله
از وقتی به این خانه آمدیم این دومین باریست که یادم افتاد محمد شبیه ما نیست.
اول آن روزی بود که دندانش افتاد. از جای خالی دندانش ترسید. از دندان افتاده ترسید. دوست نداشت لمسش کند یا حتی ببیندش. ترسی عمیق و بیتوضیح.
دوم امروز که بچههای توی کوچه بهش گفتند «سلام.میای بازی؟ فوتبال بلدی؟» محمد از ارتباط خوشحال شده بود. با ذوق و خوشحالی در جوابشان گفت «من شمع خریدم!» یکهو انگار لحظه شهود باشد با خودم گفتم «اوه خدای من! پسر من اتیسم داره!»
اتیسم فقط درگیری با تخلیه مدفوع و قشقرق بیدلیل و کندزبانی در رساندن مفهومها نیست. محمد توی دنیای خودش، توی دنیای دیگران تنهاست. تنهایی ابدی.
دوستم میگفت این رفتارها در بچههای دیگر هم هست و ناراحت نباشم. یادم آمد جایی نوشته بودم:«مشکلات و گرفتاریهای ما شبیه والدین دیگر است. منتها با شدت و حدت بیشتر و بسیار دیرپاتر. آنقدر که معنا و اثر مسئله را دگرگون میکند.»
از پشت پنجره بازی پسربچهها را توی کوچه نگاه میکنم. اندوه حق من است.
#اتیسم#غین_غم
@callmeplz
از وقتی به این خانه آمدیم این دومین باریست که یادم افتاد محمد شبیه ما نیست.
اول آن روزی بود که دندانش افتاد. از جای خالی دندانش ترسید. از دندان افتاده ترسید. دوست نداشت لمسش کند یا حتی ببیندش. ترسی عمیق و بیتوضیح.
دوم امروز که بچههای توی کوچه بهش گفتند «سلام.میای بازی؟ فوتبال بلدی؟» محمد از ارتباط خوشحال شده بود. با ذوق و خوشحالی در جوابشان گفت «من شمع خریدم!» یکهو انگار لحظه شهود باشد با خودم گفتم «اوه خدای من! پسر من اتیسم داره!»
اتیسم فقط درگیری با تخلیه مدفوع و قشقرق بیدلیل و کندزبانی در رساندن مفهومها نیست. محمد توی دنیای خودش، توی دنیای دیگران تنهاست. تنهایی ابدی.
دوستم میگفت این رفتارها در بچههای دیگر هم هست و ناراحت نباشم. یادم آمد جایی نوشته بودم:«مشکلات و گرفتاریهای ما شبیه والدین دیگر است. منتها با شدت و حدت بیشتر و بسیار دیرپاتر. آنقدر که معنا و اثر مسئله را دگرگون میکند.»
از پشت پنجره بازی پسربچهها را توی کوچه نگاه میکنم. اندوه حق من است.
#اتیسم#غین_غم
@callmeplz
۹۸۵
۱۰:۲۳
«گُلای مادر! وقت گوشیبازیِ صبح حذف شد و تموم شد و رفت! با اصرار و گریه هم برنمیگرده. اصلا بگید ببینم، چی رو توی این دنیا از گوشی بیشتر دوست دارین؟»
علی: خرگوش!بشریٰ: مسافرت!محمد چند ثانیه خیره و مستقیم نگاهم میکند:تو رو!
#محمد#اوقات_خوش_آن_بود
@callmeplz
علی: خرگوش!بشریٰ: مسافرت!محمد چند ثانیه خیره و مستقیم نگاهم میکند:تو رو!
#محمد#اوقات_خوش_آن_بود
@callmeplz
۹۸۹
۱۸:۱۳
صدایم کن
«گُلای مادر! وقت گوشیبازیِ صبح حذف شد و تموم شد و رفت! با اصرار و گریه هم برنمیگرده. اصلا بگید ببینم، چی رو توی این دنیا از گوشی بیشتر دوست دارین؟» علی: خرگوش! بشریٰ: مسافرت! محمد چند ثانیه خیره و مستقیم نگاهم میکند: تو رو! #محمد #اوقات_خوش_آن_بود @callmeplz
این
متعلق به دختری است که از حذف ساعت گوشی بسیاااااار شاکی و دلخور میباشد 
۸۰۲
۶:۳۴

پاکت هدیه
یک گل صلوات محمدی عنایت کنید برای شفای همه بچهها
مغول
بسمالله لبهایمان را میجویم. دلپیچه میگیریم. شوهرم تب میکند. اما باز دربارهاش حرف نمیزنیم. انگار بعد از اتیسم محمد، حرفی برای گفتن باقی نمانده. ما صدش را تجربه کردیم و این هرچه باشد 99/5 است!«این» یعنی کبودیهای روی تن علی که از سهشنبه یکهو و بیخود ظاهر میشوند. مثل یک بیماری که روحیه تصرف دارد، پخش میشوند روی پوست زیادی سفید و نازک علی. به سرتا پایش که نگاه بندازی انگار از توی اتاق بازجویی ساواک درآمده. پنجشنبه شب همه حرفهای شوهرم یعنی «چیزی نیست، حساس نشو!» و «از پله خورده زمین بابا!» و «من بچه بودم از این بدتر بودم!» را جمع کردم و ریختم توی یک پلاستیک بزرگ آشغال که رویش نوشته بود : «سر محمدم همینا رو میگفتی!» و با تمام عصبانیت و حسرتم گره زدم.ساعت ۹شب زنگ زدم به مامان. « -سلام. اللهکرم دوستت، تخصص چی داره؟
-داخلی؟ خوبه! بهش بگو روی تن علی از گردن تا پا لکههای کبودی ریز درشتی ایجاد میشه. براش یه آزمایش خون بنویسه.
-ببین مامان! بازه احتمالات از سرطان و نارسایی قلبی تا خودایمنی و کمبود ویتامینه. بهش بگو اگه میتونه سریع.
-کدملیشو میفرستم.
-آره تامین اجتماعی.
-خداحافظ.»حالا که فکر میکنم یک خصوصیت خوب مامان این است. میتوانی زنگ بزنی و بدترین و رعشهآورترین اخبار را به همین کوتاهی و صراحت بگویی. مامان نه غش میکند، نه توی صورتش میزند، نه اشکهایش خودمختار میشوند. یعنی دقیقا همین حالاتی که به مادرشوهرم عارض شد. هنوز هم معتقدم حال بد شوهرم بخاطر دیدن واکنش مادرش است؛ از اینهمه اضطراب و شکستگیاش ترسید. اگر شوهرم دیر عکسالعمل نشان میدهد، بخاطر سیمکشی مغز بیشفعالش است. خیلی درک نمیکند اصلا قضیه چیست. واکنش دیگرانِ مورد اعتماد، آینهاش برای حس کردن هستند. گمانم برای همین است که بعد از چهارسالی که چهلسال گذشت، اتیسم برایش یک بحران رسمی نیست! چون مادرشوهرم هنوز معتقد است دکترها همه از دم زر میزنند و چنین بیماریای وجود ندارد. من هم آینه خوبی برای نورونهای تنبل شوهرم نیستم. من، مثل مامان، توی بحرانها ژنوم خراسانیام- بعد از ۱۲۶ سالی که از مهاجرت اجدادم از آن خاک میگذرد- برمیخیزد. ژنومم مثل خاقان چین همه احساساتم را برای یک امپراطوری عظیم و متحد سر میبرد. بین خودش و فاجعه دیوار میکشد. و با فریاد یکصدای «تاب میآوریم!» سرزمین روحم را نجات میدهد از فروپاشی. میدانم خیلی رفتار تروماتیکی است؛ مثل ترومای حمله مغول برای خراسان شاید. هرچه پیش آید باید قدر باشتین و سبزوار خودم بایستم دیگر! تاریخم است. تقدیرم است. ولو اینکه سرنوشت کل ایران، سقوط و تسلیم باشد.
خانم دکتر فرخلقا اللهکرم -که اسمش بازی نمادین کلامی برایم دارد- گفت که در این موارد اول باید آزمایش اولیه سبکی بدهد. طبق جوابش ارجاع میدهند به تخصصهای مربوط:هماتولوژی کودکانروماتولوژی کودکان آنکولوژی کودکانمعنای همهشان را میدانستم. فقط آن پسوند «کودکان» هربار که تکرار میشد، انگار یک رگ قلبم را میبریدند. وقتی شوهرم صبح جمعه از آزمایشگاه برگشت، کبودی دست علی را زیرچشمی نگاه میکرد. جای سوزن نمونهگیری زیادی سیاه و بزرگ بود. انگار دارد نامحرمی را توی خانهمان دید میزند؛ معذب و کنجکاو و پر از حس کراهت. گفتم: «اگه چیزی نبود به شکرانهش، اگر مشکلی بود به نیت توسل و شفا چهل شب بریم جمکران!» مادرشوهرم که شنید گفت «نذری بکنید که بشه! یاسین نذر کنین برا آقا؛ آقای شهید. اصلا بریم مشهد سر مزارش.» باز یادم افتاد که آقایم، بابایم، پناهم نیست و برای هزارمینبار توی این ششماه یتیم شدم. فکر کردم او هم یک تنه ایستاد؛ بین همه کسانی که دیر میفهمیدند یا بعد از فهم، تازه میترسیدند! او هم از دیار خاستگاه خورشید بود؛ زودتر از بقیه میدید، قرصتر از بقیه میایستاد.
دست از جویدن لبهایم برمیدارم، دردی که معدهم را چنگ میزند، تاب میآورم. میرسیم روبروی بیمارستان کودکان.صدای نفسهای محکم و با فاصلهام توی سرم میپیچد.میروم سمت بخش خون و سرطان؛ مثل فرماندهای که به قلب لشکر دشمن میزند.
#جراحت#علی
ادامه دارد...
@callmeplz
بسمالله لبهایمان را میجویم. دلپیچه میگیریم. شوهرم تب میکند. اما باز دربارهاش حرف نمیزنیم. انگار بعد از اتیسم محمد، حرفی برای گفتن باقی نمانده. ما صدش را تجربه کردیم و این هرچه باشد 99/5 است!«این» یعنی کبودیهای روی تن علی که از سهشنبه یکهو و بیخود ظاهر میشوند. مثل یک بیماری که روحیه تصرف دارد، پخش میشوند روی پوست زیادی سفید و نازک علی. به سرتا پایش که نگاه بندازی انگار از توی اتاق بازجویی ساواک درآمده. پنجشنبه شب همه حرفهای شوهرم یعنی «چیزی نیست، حساس نشو!» و «از پله خورده زمین بابا!» و «من بچه بودم از این بدتر بودم!» را جمع کردم و ریختم توی یک پلاستیک بزرگ آشغال که رویش نوشته بود : «سر محمدم همینا رو میگفتی!» و با تمام عصبانیت و حسرتم گره زدم.ساعت ۹شب زنگ زدم به مامان. « -سلام. اللهکرم دوستت، تخصص چی داره؟
-داخلی؟ خوبه! بهش بگو روی تن علی از گردن تا پا لکههای کبودی ریز درشتی ایجاد میشه. براش یه آزمایش خون بنویسه.
-ببین مامان! بازه احتمالات از سرطان و نارسایی قلبی تا خودایمنی و کمبود ویتامینه. بهش بگو اگه میتونه سریع.
-کدملیشو میفرستم.
-آره تامین اجتماعی.
-خداحافظ.»حالا که فکر میکنم یک خصوصیت خوب مامان این است. میتوانی زنگ بزنی و بدترین و رعشهآورترین اخبار را به همین کوتاهی و صراحت بگویی. مامان نه غش میکند، نه توی صورتش میزند، نه اشکهایش خودمختار میشوند. یعنی دقیقا همین حالاتی که به مادرشوهرم عارض شد. هنوز هم معتقدم حال بد شوهرم بخاطر دیدن واکنش مادرش است؛ از اینهمه اضطراب و شکستگیاش ترسید. اگر شوهرم دیر عکسالعمل نشان میدهد، بخاطر سیمکشی مغز بیشفعالش است. خیلی درک نمیکند اصلا قضیه چیست. واکنش دیگرانِ مورد اعتماد، آینهاش برای حس کردن هستند. گمانم برای همین است که بعد از چهارسالی که چهلسال گذشت، اتیسم برایش یک بحران رسمی نیست! چون مادرشوهرم هنوز معتقد است دکترها همه از دم زر میزنند و چنین بیماریای وجود ندارد. من هم آینه خوبی برای نورونهای تنبل شوهرم نیستم. من، مثل مامان، توی بحرانها ژنوم خراسانیام- بعد از ۱۲۶ سالی که از مهاجرت اجدادم از آن خاک میگذرد- برمیخیزد. ژنومم مثل خاقان چین همه احساساتم را برای یک امپراطوری عظیم و متحد سر میبرد. بین خودش و فاجعه دیوار میکشد. و با فریاد یکصدای «تاب میآوریم!» سرزمین روحم را نجات میدهد از فروپاشی. میدانم خیلی رفتار تروماتیکی است؛ مثل ترومای حمله مغول برای خراسان شاید. هرچه پیش آید باید قدر باشتین و سبزوار خودم بایستم دیگر! تاریخم است. تقدیرم است. ولو اینکه سرنوشت کل ایران، سقوط و تسلیم باشد.
خانم دکتر فرخلقا اللهکرم -که اسمش بازی نمادین کلامی برایم دارد- گفت که در این موارد اول باید آزمایش اولیه سبکی بدهد. طبق جوابش ارجاع میدهند به تخصصهای مربوط:هماتولوژی کودکانروماتولوژی کودکان آنکولوژی کودکانمعنای همهشان را میدانستم. فقط آن پسوند «کودکان» هربار که تکرار میشد، انگار یک رگ قلبم را میبریدند. وقتی شوهرم صبح جمعه از آزمایشگاه برگشت، کبودی دست علی را زیرچشمی نگاه میکرد. جای سوزن نمونهگیری زیادی سیاه و بزرگ بود. انگار دارد نامحرمی را توی خانهمان دید میزند؛ معذب و کنجکاو و پر از حس کراهت. گفتم: «اگه چیزی نبود به شکرانهش، اگر مشکلی بود به نیت توسل و شفا چهل شب بریم جمکران!» مادرشوهرم که شنید گفت «نذری بکنید که بشه! یاسین نذر کنین برا آقا؛ آقای شهید. اصلا بریم مشهد سر مزارش.» باز یادم افتاد که آقایم، بابایم، پناهم نیست و برای هزارمینبار توی این ششماه یتیم شدم. فکر کردم او هم یک تنه ایستاد؛ بین همه کسانی که دیر میفهمیدند یا بعد از فهم، تازه میترسیدند! او هم از دیار خاستگاه خورشید بود؛ زودتر از بقیه میدید، قرصتر از بقیه میایستاد.
دست از جویدن لبهایم برمیدارم، دردی که معدهم را چنگ میزند، تاب میآورم. میرسیم روبروی بیمارستان کودکان.صدای نفسهای محکم و با فاصلهام توی سرم میپیچد.میروم سمت بخش خون و سرطان؛ مثل فرماندهای که به قلب لشکر دشمن میزند.
#جراحت#علی
ادامه دارد...
@callmeplz
۵۹۶
۱۷:۴۰
قصههایی که میآیند
بسمالله آدم وقتی پسرش در اورژانس بیمارستان کودکان بستری است، ناهار چه میپزد؟ مثل مسخ شدهها پنج دقیقه زل زدم به قفسههای یخچال و محتویاتش. در کمد حبوبات را مدام باز و بسته میکردم. هربار قوطیهای داخل را میدیدم اما تشخیص نمیدادم چیستند. میبستم و دوباره باز میکردم. برقها رفته بود. به فاصله زیاد عدد ۵ و ۲۰۰ فکر میکردم. علی ۱۹۵ پلاکت کمتر از حد نرمال دارد. علی با شوهرم ماند بیمارستان. بخش خون، تخت خالی نداشت. من باید برمیگشتم.هیچکس نخواست- حتی اگر میخواست هم نمیتوانست- محمد را نگه دارد. اتیسم مثل یک طلسم مرا از اندوههای بیشتر و عمیقتر محافظت میکند؟ پرستار گفته بود «اگه به تزریق پلاکت برسه، حداقل یه ماه مهمون ماست!» فکر کردم بالاخره مرخصیهای شوهرم تمام میشود. آنوقت خانوادههامان مجبور میشوند پا توی دنیای خاص محمد بگذارند؛ مثل آلیسی در سرزمین عجایب!من باید بالای سر تخت علی بنشینم و آنها دنبال محمد بدوند. باز هم مثل دویدن بدنبال خرگوشی که بیدلیل دیرش شده است.ارتباط با محمد غیرممکن نیست فقط سخت است و زمان بیشتری میبرد؛ خیلی بیشتر.دستورالعمل هم میخواهد. مثلا باید تنگ آبی با محلول کوچککننده بگذارم برایشان که رویش نوشته «منو بنوش!» برای وقتی که محمد بیدلیل توی اتاقی نمیرود یا لباسی را نمیپوشد. باید کوچک شوند؛ در موضعی پایینتر از محمد بنشینند تا باهاش حرف بزنند.تکه کیکی بزرگکننده را بگذارم دم دستشان با برچسب «منو بخور!» برای وقتی که محمد چیزی گران یا عتیقه را میشکند. آدمها باید قدر یک «بالغ فداکار» که سلامت روان بالایی دارد، قد بکشند. تا بلکه خشمشان قابل کنترل شود.آدم وقتی پسرش بخاطر پلاکت خون پایین توی بیمارستان بستری است، باید غذای دلخواه دختر و پسر دیگرش را بپزد. یکهو قوه تشخیصم بر میگردد. ظرف عدس را از کابینت بیرون میکشم. فردا باید آلیسها -یعنی مادر و مادرشوهرم- را با محمد تنها بگذارم و بروم بیمارستان؛ بروم توی قصه دیگری.شاید مثل دروتی که با طوفانی سر از شهر اُز درآورد!
@callmeplz
بسمالله آدم وقتی پسرش در اورژانس بیمارستان کودکان بستری است، ناهار چه میپزد؟ مثل مسخ شدهها پنج دقیقه زل زدم به قفسههای یخچال و محتویاتش. در کمد حبوبات را مدام باز و بسته میکردم. هربار قوطیهای داخل را میدیدم اما تشخیص نمیدادم چیستند. میبستم و دوباره باز میکردم. برقها رفته بود. به فاصله زیاد عدد ۵ و ۲۰۰ فکر میکردم. علی ۱۹۵ پلاکت کمتر از حد نرمال دارد. علی با شوهرم ماند بیمارستان. بخش خون، تخت خالی نداشت. من باید برمیگشتم.هیچکس نخواست- حتی اگر میخواست هم نمیتوانست- محمد را نگه دارد. اتیسم مثل یک طلسم مرا از اندوههای بیشتر و عمیقتر محافظت میکند؟ پرستار گفته بود «اگه به تزریق پلاکت برسه، حداقل یه ماه مهمون ماست!» فکر کردم بالاخره مرخصیهای شوهرم تمام میشود. آنوقت خانوادههامان مجبور میشوند پا توی دنیای خاص محمد بگذارند؛ مثل آلیسی در سرزمین عجایب!من باید بالای سر تخت علی بنشینم و آنها دنبال محمد بدوند. باز هم مثل دویدن بدنبال خرگوشی که بیدلیل دیرش شده است.ارتباط با محمد غیرممکن نیست فقط سخت است و زمان بیشتری میبرد؛ خیلی بیشتر.دستورالعمل هم میخواهد. مثلا باید تنگ آبی با محلول کوچککننده بگذارم برایشان که رویش نوشته «منو بنوش!» برای وقتی که محمد بیدلیل توی اتاقی نمیرود یا لباسی را نمیپوشد. باید کوچک شوند؛ در موضعی پایینتر از محمد بنشینند تا باهاش حرف بزنند.تکه کیکی بزرگکننده را بگذارم دم دستشان با برچسب «منو بخور!» برای وقتی که محمد چیزی گران یا عتیقه را میشکند. آدمها باید قدر یک «بالغ فداکار» که سلامت روان بالایی دارد، قد بکشند. تا بلکه خشمشان قابل کنترل شود.آدم وقتی پسرش بخاطر پلاکت خون پایین توی بیمارستان بستری است، باید غذای دلخواه دختر و پسر دیگرش را بپزد. یکهو قوه تشخیصم بر میگردد. ظرف عدس را از کابینت بیرون میکشم. فردا باید آلیسها -یعنی مادر و مادرشوهرم- را با محمد تنها بگذارم و بروم بیمارستان؛ بروم توی قصه دیگری.شاید مثل دروتی که با طوفانی سر از شهر اُز درآورد!
@callmeplz
۵۹۰
۱۹:۰۷
بینام. بیپنجره
بسمالله
بیمارستان کودکان مفید بخش مراقبتهای حمایتی و تسکینی سرطان اتاق بیشماره
۸۶۱۴. مربع؛ رمز ورود به تاریکترین اتاق بیمارستان است. یک خط قرمز بزرگ و پررنگ که قبل از میز سرپرستار کشیدهاند، تو را از جهان بیرون جدا میکند. اینجا محل مراقبت از بچههایی است که به تازگی نوبت شیمیدرمانی داشتهاند. بدنهاشان دچار عوارض شده و بستری شدند برای کنترل علائم.پا که توی اتاق گذاشتم چشمهای درخشانی که ابرو و مژه نداشت از روبرو نگاهم میکرد. یک بچه کوچک که نهایتا میتوانست دو سال داشته باشد، بیصدا نشسته بود روی تخت. نمیفهمیدم عکس نهنگ ملوان که پشت سر آن بچه روی دیوار میخندید، چه رنگی است. از خط نوری که از اتاق پرستاری توی اتاق افتاده بود توانستم تشخیص دهم که سرامیکهای کف، رنگ آبی بیجانی دارد. میله تختها صورتی مرده بودند؛ کمرنگترین صورتی عالم. مادر «سلما» سلام کرد و گفت «تازه تشخیص گرفتین؟ مادر اون پسر شیطونه هستین که تازه آوردن؟ اتاق بغله!» دلم خواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه. تشکر کنم که اینقدر صمیمی بود و لبخند به لب داشت. حس میکردم از آخرین باری که خندیدهام یا آن را توی صورت کسی تشخیص دادم قرنها میگذرد. اما کنارش نماندم. برای دیدن علی و تعویض شیفت با مامانم عجله داشتم. رفتم به سمت دری که مادر سلما نشانم داد. سر راه تخت «مهری» بود. صاحب دو چشم بیصدای دیگر که فرو رفته بودند توی یک صورت متورم. مهری حداکثر هشت سال داشت و موهای مجعد زیاد و بامزهای، بالای سرش توی هوا بودند. بعدا فهمیدم که منتظر پلاکت است و پف صورتش هم احتمالا بخاطر کورتون.بالاخره به علی و مامان رسیدم. مامان گفت «کجایی پس؟» ساک لباسها و خوراکیها را بالا آوردم تا عذرم را موجه کند.هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که پر شدم از حس شرم.یک کوه خوراکی برای علی آورده بودم که انگار بوی بعضیشان برای این بچهها بد است. همه چیز قبل از اینکه بچه لمسش کند ضدعفونی میشود. مادرها بچهها را با ماسک بغل میگیرند یا شیر میدهند. بدن آنها مثل بلوری نازک و ترک خورده است؛ آسیب پذیر و بی دفاع. مادر زهرا، کودک تخت بغل علی، گفت که بهتر است اصلاً بیرون نروم. مثل بقیه توی اتاق نماز بخوانم. آب و اسباب بازی را از همراه بخواهم که بیاورد. با مامان قرار گذاشتیم شبها او پیش علی بماند و روزها من. مادر زهرا ساکهایی داشت که هر کدام دقیقاً میدانستند باید چه چیز را حمل کنند. خیلی مجهز و آماده بود. زهرای سه ساله دوره چهارم شیمی درمانیاش را میگذراند. قیافهاش همانی بود که توی فیلمهای سینمایی از سرطان نمایش میدهند. سر کم مو، چشمهای درشت،مژهها و ابروهایی که یکی در میان ریختهاند.البته توی سینما دروغهای زیادی میگویند. یکی از مهمترینش این است که در بخش اطفال یا سرطان بچهها توی راهروها در حال بازیاند و به اتاقهای هم سر میزنند! زندگی در بخش سرطان، حبس در تنگترین زندان انفرادی است؛ زندانی به کوچکی یک تخت کودک.بچهها حتی حق ندارند توی محیط اتاق خودشان رها باشند، قدم بزنند، چه برسد به بازی!هر ضربهای به کوچکی یک پرش، برای بدنی با پلاکت پایین مثل تقههای مرگ است که دارد در میزند برای ورود.باید حداقل ۳۰ بازی اختراع میکردم برای زندگی توی تخت. بهم گفتند اگر نیاز به تزریق پلاکت بشود، حداقل یکماه مهمان اینجاییم.امروز ناخدا بازی کردیم. روسری اضافی و چفیه عربی را بستیم به دو طرف نردهها. این شد کابین ناخدا. ماهی گرفتیم و سرخ کردیم حتی. ماهیهامان بیسکویت ماهی بود. این همه تلاش کردم و فقط یک ساعت شد. علی خودش را روی دریای فرضی تاب میداد و میخواند «آره ما بچه دریاییم اما بچه نیستیم بخدا...» و مدام تکرارش میکرد. چون مابقی شعر را بلد نبود.مادر زهرا به بازیهامان میخندید. صورتش آرامش سنگین و خستهای داشت که متعلق بود به بازماندگان یک فاجعه بزرگ. ترسلرزهای تشخیص، زلزله اسم سرطان و تکانههای اولین شیمیدرمانی را پشت سر گذاشته بود. آدمی که دست به دیوار مرگ میزند و برمیگردد لبخندش چه شکلی دارد؟ مادرهای بخش، مثل آدمهای بیرویا میخندیدند. آنها همه رویاهای دور و دراز و رنگی درباره بچهها را دور ریختند و فقط یک رویای کوچک سیاه و سفید ته قلبشان مانده «بچهام زنده بماند.»علی کمی خوابش گرفته بود. حس میکردم توی اتاق هوا نیست. شاید چون پنجره نداشت. پنجره نور میآورد و گرد و غبار و آلودگی. اذان ظهر شد. از بخش، به سمت مسجد بیمارستان بیرون زدم.
#گزارش_روایی
@callmeplz
بسمالله
بیمارستان کودکان مفید بخش مراقبتهای حمایتی و تسکینی سرطان اتاق بیشماره
۸۶۱۴. مربع؛ رمز ورود به تاریکترین اتاق بیمارستان است. یک خط قرمز بزرگ و پررنگ که قبل از میز سرپرستار کشیدهاند، تو را از جهان بیرون جدا میکند. اینجا محل مراقبت از بچههایی است که به تازگی نوبت شیمیدرمانی داشتهاند. بدنهاشان دچار عوارض شده و بستری شدند برای کنترل علائم.پا که توی اتاق گذاشتم چشمهای درخشانی که ابرو و مژه نداشت از روبرو نگاهم میکرد. یک بچه کوچک که نهایتا میتوانست دو سال داشته باشد، بیصدا نشسته بود روی تخت. نمیفهمیدم عکس نهنگ ملوان که پشت سر آن بچه روی دیوار میخندید، چه رنگی است. از خط نوری که از اتاق پرستاری توی اتاق افتاده بود توانستم تشخیص دهم که سرامیکهای کف، رنگ آبی بیجانی دارد. میله تختها صورتی مرده بودند؛ کمرنگترین صورتی عالم. مادر «سلما» سلام کرد و گفت «تازه تشخیص گرفتین؟ مادر اون پسر شیطونه هستین که تازه آوردن؟ اتاق بغله!» دلم خواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه. تشکر کنم که اینقدر صمیمی بود و لبخند به لب داشت. حس میکردم از آخرین باری که خندیدهام یا آن را توی صورت کسی تشخیص دادم قرنها میگذرد. اما کنارش نماندم. برای دیدن علی و تعویض شیفت با مامانم عجله داشتم. رفتم به سمت دری که مادر سلما نشانم داد. سر راه تخت «مهری» بود. صاحب دو چشم بیصدای دیگر که فرو رفته بودند توی یک صورت متورم. مهری حداکثر هشت سال داشت و موهای مجعد زیاد و بامزهای، بالای سرش توی هوا بودند. بعدا فهمیدم که منتظر پلاکت است و پف صورتش هم احتمالا بخاطر کورتون.بالاخره به علی و مامان رسیدم. مامان گفت «کجایی پس؟» ساک لباسها و خوراکیها را بالا آوردم تا عذرم را موجه کند.هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که پر شدم از حس شرم.یک کوه خوراکی برای علی آورده بودم که انگار بوی بعضیشان برای این بچهها بد است. همه چیز قبل از اینکه بچه لمسش کند ضدعفونی میشود. مادرها بچهها را با ماسک بغل میگیرند یا شیر میدهند. بدن آنها مثل بلوری نازک و ترک خورده است؛ آسیب پذیر و بی دفاع. مادر زهرا، کودک تخت بغل علی، گفت که بهتر است اصلاً بیرون نروم. مثل بقیه توی اتاق نماز بخوانم. آب و اسباب بازی را از همراه بخواهم که بیاورد. با مامان قرار گذاشتیم شبها او پیش علی بماند و روزها من. مادر زهرا ساکهایی داشت که هر کدام دقیقاً میدانستند باید چه چیز را حمل کنند. خیلی مجهز و آماده بود. زهرای سه ساله دوره چهارم شیمی درمانیاش را میگذراند. قیافهاش همانی بود که توی فیلمهای سینمایی از سرطان نمایش میدهند. سر کم مو، چشمهای درشت،مژهها و ابروهایی که یکی در میان ریختهاند.البته توی سینما دروغهای زیادی میگویند. یکی از مهمترینش این است که در بخش اطفال یا سرطان بچهها توی راهروها در حال بازیاند و به اتاقهای هم سر میزنند! زندگی در بخش سرطان، حبس در تنگترین زندان انفرادی است؛ زندانی به کوچکی یک تخت کودک.بچهها حتی حق ندارند توی محیط اتاق خودشان رها باشند، قدم بزنند، چه برسد به بازی!هر ضربهای به کوچکی یک پرش، برای بدنی با پلاکت پایین مثل تقههای مرگ است که دارد در میزند برای ورود.باید حداقل ۳۰ بازی اختراع میکردم برای زندگی توی تخت. بهم گفتند اگر نیاز به تزریق پلاکت بشود، حداقل یکماه مهمان اینجاییم.امروز ناخدا بازی کردیم. روسری اضافی و چفیه عربی را بستیم به دو طرف نردهها. این شد کابین ناخدا. ماهی گرفتیم و سرخ کردیم حتی. ماهیهامان بیسکویت ماهی بود. این همه تلاش کردم و فقط یک ساعت شد. علی خودش را روی دریای فرضی تاب میداد و میخواند «آره ما بچه دریاییم اما بچه نیستیم بخدا...» و مدام تکرارش میکرد. چون مابقی شعر را بلد نبود.مادر زهرا به بازیهامان میخندید. صورتش آرامش سنگین و خستهای داشت که متعلق بود به بازماندگان یک فاجعه بزرگ. ترسلرزهای تشخیص، زلزله اسم سرطان و تکانههای اولین شیمیدرمانی را پشت سر گذاشته بود. آدمی که دست به دیوار مرگ میزند و برمیگردد لبخندش چه شکلی دارد؟ مادرهای بخش، مثل آدمهای بیرویا میخندیدند. آنها همه رویاهای دور و دراز و رنگی درباره بچهها را دور ریختند و فقط یک رویای کوچک سیاه و سفید ته قلبشان مانده «بچهام زنده بماند.»علی کمی خوابش گرفته بود. حس میکردم توی اتاق هوا نیست. شاید چون پنجره نداشت. پنجره نور میآورد و گرد و غبار و آلودگی. اذان ظهر شد. از بخش، به سمت مسجد بیمارستان بیرون زدم.
#گزارش_روایی
@callmeplz
۵۳۳
۱۷:۵۹
گسست
بسمالله به حیاط بیمارستان میرسم. این بار به جای نگاه کردن به سوزندوزی لباسهای بلند و رنگی بلوچها، خیره میشوم به گروهی از دختر و پسر. میخواهم با چشم بشمارمشان اما نمیتوانم. مدام قاطی میکنم. آلات موسیقی دارند. یکی بینشان آبمیوه و کیک پخش میکند. حسابی شوخ و سرحالند. حدس میزنم برای اجرای کاری یا قطعهای اینجا آمده بودند و حالا برنامهشان تمام شده. هوا نه گرم است نه سرد. پدر و دختری کرد، از جلویم میگذرند دختر راه نمیرود، با پرشهای بلند و عجیبی پدرش را دنبال میکند. عرق را زیر روسری روی پوست سرم احساس میکنم اما عضلاتم لرز دارند. صدای خنده گروه دختر پسرها میپیچد توی حیاط. زیادی برای فضای سنگین اینجا شادند. پسری که موهایش را بسته اشکخندش را از گوشه چشم پاک میکند. شاید من زیادتر از ظرفیت این حیاط غمگینم.افتادهام توی آکواریوم اندوه و هرآنچه پشت شیشهها میبینم برایم از معنا تهی شده است. دختر پسرها راه میافتند سمت در خروجی بیمارستان. شبیه مجرمی محکوم به حبس ابد، قدمهایشان را دنبال میکنم. «آخه به چه جرمی؟ چرا؟» این سوال بیپاسخ توی سرم میپیچد؛ انگار هزار تُن وزن دارد. سرم سنگین میشود و گیج میرود.از پلهها بالا میروم تا به در مسجد برسم. چند پله است؟ نمیدانم.در به داخل مردانه باز میشود. از نزدیکترین مرد میپرسم «برای رفتن به زنونه باید از اینجا رد شد؟» چند ثانیه طول میکشد تا نگاهش که به جوراب خاکستریش چسبیده، به من برسد. چشمهایش انحنای ناامیدی دارند. آرام سرش را تکان میدهد به سمت پایین که باز به نظرم کندتر از حالت عادی است.از کنار مردها میگذشتم. چیزی از جنس رنج و تسلیم از صورتهاشان ساطع میشد. چندتایی خواب بودند. حتی توی خواب هم خسته به نظر میآمدند. خواب توی بیمارستان از کارکرد خودش خالی است. دلم میخواست جای آنها بودم. حداقل فاصلهای که بین آنها و تماشای درد بود- یعنی مسجد تا اتاقهای بستری- باعث حسادتم میشد. کسی توی قسمت زنانه نیست. قبله سمت پنجرهای است که خانه های کوچه پشتی بیمارستان از آن به خوبی پیداست. باد میآید برگهای یکی در میان سبز روبرویم تکانهای منظمی میخورند.به طبقه سوم خانه نوسازی که روبرویم است، خیره ماندهام. خانه نمایی با آجرهای نارنجی و قهوهای دارد. نماز را میبندم. یکهو همه جا تغییر میکند. خودم را میبینم که دارم روی یک گاز فلت رومیزی آشپزی میکردم. پیراهن آبی بلندی تنم بود که خیلی خنک به نظر میآمد. نه! به نظر نمیآمد، خنک بود. من حسش میکردم. موهایم شکل دیگری داشت. در ضد نوری که تصویر خودم را میدیدم، تل پارچهای روی سرم معلوم بود. بلند صدا زدم : «بچهها! غذا حاضره!» بچهها و شوهر دیگری داشتم؛ تقدیر دیگری. به این فکر میکردم که غذا تند نشده باشد. بوی فلفل قرمز آمد تا زیر دماغم. آنچه که در پنجرههای روبرو، در بیمارستان میگذرد برایم ذرهای اهمیت نداشت. نماز را تمام میکنم. بین رکعت ۱ و ۴ شک دارم. طبقه سوم خانه روبرو، هنوز پشت برگهایی که یکی در میان زردند و هرازگاهی از بادی نامرئی تکان میخورند، پیداست. جایی که خاطرهای از یک سرنوشت دیگر، زندگی میکرد.
@callmelz
بسمالله به حیاط بیمارستان میرسم. این بار به جای نگاه کردن به سوزندوزی لباسهای بلند و رنگی بلوچها، خیره میشوم به گروهی از دختر و پسر. میخواهم با چشم بشمارمشان اما نمیتوانم. مدام قاطی میکنم. آلات موسیقی دارند. یکی بینشان آبمیوه و کیک پخش میکند. حسابی شوخ و سرحالند. حدس میزنم برای اجرای کاری یا قطعهای اینجا آمده بودند و حالا برنامهشان تمام شده. هوا نه گرم است نه سرد. پدر و دختری کرد، از جلویم میگذرند دختر راه نمیرود، با پرشهای بلند و عجیبی پدرش را دنبال میکند. عرق را زیر روسری روی پوست سرم احساس میکنم اما عضلاتم لرز دارند. صدای خنده گروه دختر پسرها میپیچد توی حیاط. زیادی برای فضای سنگین اینجا شادند. پسری که موهایش را بسته اشکخندش را از گوشه چشم پاک میکند. شاید من زیادتر از ظرفیت این حیاط غمگینم.افتادهام توی آکواریوم اندوه و هرآنچه پشت شیشهها میبینم برایم از معنا تهی شده است. دختر پسرها راه میافتند سمت در خروجی بیمارستان. شبیه مجرمی محکوم به حبس ابد، قدمهایشان را دنبال میکنم. «آخه به چه جرمی؟ چرا؟» این سوال بیپاسخ توی سرم میپیچد؛ انگار هزار تُن وزن دارد. سرم سنگین میشود و گیج میرود.از پلهها بالا میروم تا به در مسجد برسم. چند پله است؟ نمیدانم.در به داخل مردانه باز میشود. از نزدیکترین مرد میپرسم «برای رفتن به زنونه باید از اینجا رد شد؟» چند ثانیه طول میکشد تا نگاهش که به جوراب خاکستریش چسبیده، به من برسد. چشمهایش انحنای ناامیدی دارند. آرام سرش را تکان میدهد به سمت پایین که باز به نظرم کندتر از حالت عادی است.از کنار مردها میگذشتم. چیزی از جنس رنج و تسلیم از صورتهاشان ساطع میشد. چندتایی خواب بودند. حتی توی خواب هم خسته به نظر میآمدند. خواب توی بیمارستان از کارکرد خودش خالی است. دلم میخواست جای آنها بودم. حداقل فاصلهای که بین آنها و تماشای درد بود- یعنی مسجد تا اتاقهای بستری- باعث حسادتم میشد. کسی توی قسمت زنانه نیست. قبله سمت پنجرهای است که خانه های کوچه پشتی بیمارستان از آن به خوبی پیداست. باد میآید برگهای یکی در میان سبز روبرویم تکانهای منظمی میخورند.به طبقه سوم خانه نوسازی که روبرویم است، خیره ماندهام. خانه نمایی با آجرهای نارنجی و قهوهای دارد. نماز را میبندم. یکهو همه جا تغییر میکند. خودم را میبینم که دارم روی یک گاز فلت رومیزی آشپزی میکردم. پیراهن آبی بلندی تنم بود که خیلی خنک به نظر میآمد. نه! به نظر نمیآمد، خنک بود. من حسش میکردم. موهایم شکل دیگری داشت. در ضد نوری که تصویر خودم را میدیدم، تل پارچهای روی سرم معلوم بود. بلند صدا زدم : «بچهها! غذا حاضره!» بچهها و شوهر دیگری داشتم؛ تقدیر دیگری. به این فکر میکردم که غذا تند نشده باشد. بوی فلفل قرمز آمد تا زیر دماغم. آنچه که در پنجرههای روبرو، در بیمارستان میگذرد برایم ذرهای اهمیت نداشت. نماز را تمام میکنم. بین رکعت ۱ و ۴ شک دارم. طبقه سوم خانه روبرو، هنوز پشت برگهایی که یکی در میان زردند و هرازگاهی از بادی نامرئی تکان میخورند، پیداست. جایی که خاطرهای از یک سرنوشت دیگر، زندگی میکرد.
@callmelz
۴۹۷
۶:۴۹
داستان پیامبران
بسمالله بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
@callmeplz
بسمالله بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
@callmeplz
۴۴۱
۷:۲۷