بینام. بیپنجره
بسمالله
بیمارستان کودکان مفید بخش مراقبتهای حمایتی و تسکینی سرطان اتاق بیشماره
۸۶۱۴. مربع؛ رمز ورود به تاریکترین اتاق بیمارستان است. یک خط قرمز بزرگ و پررنگ که قبل از میز سرپرستار کشیدهاند، تو را از جهان بیرون جدا میکند. اینجا محل مراقبت از بچههایی است که به تازگی نوبت شیمیدرمانی داشتهاند. بدنهاشان دچار عوارض شده و بستری شدند برای کنترل علائم.پا که توی اتاق گذاشتم چشمهای درخشانی که ابرو و مژه نداشت از روبرو نگاهم میکرد. یک بچه کوچک که نهایتا میتوانست دو سال داشته باشد، بیصدا نشسته بود روی تخت. نمیفهمیدم عکس نهنگ ملوان که پشت سر آن بچه روی دیوار میخندید، چه رنگی است. از خط نوری که از اتاق پرستاری توی اتاق افتاده بود توانستم تشخیص دهم که سرامیکهای کف، رنگ آبی بیجانی دارد. میله تختها صورتی مرده بودند؛ کمرنگترین صورتی عالم. مادر «سلما» سلام کرد و گفت «تازه تشخیص گرفتین؟ مادر اون پسر شیطونه هستین که تازه آوردن؟ اتاق بغله!» دلم خواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه. تشکر کنم که اینقدر صمیمی بود و لبخند به لب داشت. حس میکردم از آخرین باری که خندیدهام یا آن را توی صورت کسی تشخیص دادم قرنها میگذرد. اما کنارش نماندم. برای دیدن علی و تعویض شیفت با مامانم عجله داشتم. رفتم به سمت دری که مادر سلما نشانم داد. سر راه تخت «مهری» بود. صاحب دو چشم بیصدای دیگر که فرو رفته بودند توی یک صورت متورم. مهری حداکثر هشت سال داشت و موهای مجعد زیاد و بامزهای، بالای سرش توی هوا بودند. بعدا فهمیدم که منتظر پلاکت است و پف صورتش هم احتمالا بخاطر کورتون.بالاخره به علی و مامان رسیدم. مامان گفت «کجایی پس؟» ساک لباسها و خوراکیها را بالا آوردم تا عذرم را موجه کند.هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که پر شدم از حس شرم.یک کوه خوراکی برای علی آورده بودم که انگار بوی بعضیشان برای این بچهها بد است. همه چیز قبل از اینکه بچه لمسش کند ضدعفونی میشود. مادرها بچهها را با ماسک بغل میگیرند یا شیر میدهند. بدن آنها مثل بلوری نازک و ترک خورده است؛ آسیب پذیر و بی دفاع. مادر زهرا، کودک تخت بغل علی، گفت که بهتر است اصلاً بیرون نروم. مثل بقیه توی اتاق نماز بخوانم. آب و اسباب بازی را از همراه بخواهم که بیاورد. با مامان قرار گذاشتیم شبها او پیش علی بماند و روزها من. مادر زهرا ساکهایی داشت که هر کدام دقیقاً میدانستند باید چه چیز را حمل کنند. خیلی مجهز و آماده بود. زهرای سه ساله دوره چهارم شیمی درمانیاش را میگذراند. قیافهاش همانی بود که توی فیلمهای سینمایی از سرطان نمایش میدهند. سر کم مو، چشمهای درشت،مژهها و ابروهایی که یکی در میان ریختهاند.البته توی سینما دروغهای زیادی میگویند. یکی از مهمترینش این است که در بخش اطفال یا سرطان بچهها توی راهروها در حال بازیاند و به اتاقهای هم سر میزنند! زندگی در بخش سرطان، حبس در تنگترین زندان انفرادی است؛ زندانی به کوچکی یک تخت کودک.بچهها حتی حق ندارند توی محیط اتاق خودشان رها باشند، قدم بزنند، چه برسد به بازی!هر ضربهای به کوچکی یک پرش، برای بدنی با پلاکت پایین مثل تقههای مرگ است که دارد در میزند برای ورود.باید حداقل ۳۰ بازی اختراع میکردم برای زندگی توی تخت. بهم گفتند اگر نیاز به تزریق پلاکت بشود، حداقل یکماه مهمان اینجاییم.امروز ناخدا بازی کردیم. روسری اضافی و چفیه عربی را بستیم به دو طرف نردهها. این شد کابین ناخدا. ماهی گرفتیم و سرخ کردیم حتی. ماهیهامان بیسکویت ماهی بود. این همه تلاش کردم و فقط یک ساعت شد. علی خودش را روی دریای فرضی تاب میداد و میخواند «آره ما بچه دریاییم اما بچه نیستیم بخدا...» و مدام تکرارش میکرد. چون مابقی شعر را بلد نبود.مادر زهرا به بازیهامان میخندید. صورتش آرامش سنگین و خستهای داشت که متعلق بود به بازماندگان یک فاجعه بزرگ. ترسلرزهای تشخیص، زلزله اسم سرطان و تکانههای اولین شیمیدرمانی را پشت سر گذاشته بود. آدمی که دست به دیوار مرگ میزند و برمیگردد لبخندش چه شکلی دارد؟ مادرهای بخش، مثل آدمهای بیرویا میخندیدند. آنها همه رویاهای دور و دراز و رنگی درباره بچهها را دور ریختند و فقط یک رویای کوچک سیاه و سفید ته قلبشان مانده «بچهام زنده بماند.»علی کمی خوابش گرفته بود. حس میکردم توی اتاق هوا نیست. شاید چون پنجره نداشت. پنجره نور میآورد و گرد و غبار و آلودگی. اذان ظهر شد. از بخش، به سمت مسجد بیمارستان بیرون زدم.
#گزارش_روایی
@callmeplz
بسمالله
بیمارستان کودکان مفید بخش مراقبتهای حمایتی و تسکینی سرطان اتاق بیشماره
۸۶۱۴. مربع؛ رمز ورود به تاریکترین اتاق بیمارستان است. یک خط قرمز بزرگ و پررنگ که قبل از میز سرپرستار کشیدهاند، تو را از جهان بیرون جدا میکند. اینجا محل مراقبت از بچههایی است که به تازگی نوبت شیمیدرمانی داشتهاند. بدنهاشان دچار عوارض شده و بستری شدند برای کنترل علائم.پا که توی اتاق گذاشتم چشمهای درخشانی که ابرو و مژه نداشت از روبرو نگاهم میکرد. یک بچه کوچک که نهایتا میتوانست دو سال داشته باشد، بیصدا نشسته بود روی تخت. نمیفهمیدم عکس نهنگ ملوان که پشت سر آن بچه روی دیوار میخندید، چه رنگی است. از خط نوری که از اتاق پرستاری توی اتاق افتاده بود توانستم تشخیص دهم که سرامیکهای کف، رنگ آبی بیجانی دارد. میله تختها صورتی مرده بودند؛ کمرنگترین صورتی عالم. مادر «سلما» سلام کرد و گفت «تازه تشخیص گرفتین؟ مادر اون پسر شیطونه هستین که تازه آوردن؟ اتاق بغله!» دلم خواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه. تشکر کنم که اینقدر صمیمی بود و لبخند به لب داشت. حس میکردم از آخرین باری که خندیدهام یا آن را توی صورت کسی تشخیص دادم قرنها میگذرد. اما کنارش نماندم. برای دیدن علی و تعویض شیفت با مامانم عجله داشتم. رفتم به سمت دری که مادر سلما نشانم داد. سر راه تخت «مهری» بود. صاحب دو چشم بیصدای دیگر که فرو رفته بودند توی یک صورت متورم. مهری حداکثر هشت سال داشت و موهای مجعد زیاد و بامزهای، بالای سرش توی هوا بودند. بعدا فهمیدم که منتظر پلاکت است و پف صورتش هم احتمالا بخاطر کورتون.بالاخره به علی و مامان رسیدم. مامان گفت «کجایی پس؟» ساک لباسها و خوراکیها را بالا آوردم تا عذرم را موجه کند.هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که پر شدم از حس شرم.یک کوه خوراکی برای علی آورده بودم که انگار بوی بعضیشان برای این بچهها بد است. همه چیز قبل از اینکه بچه لمسش کند ضدعفونی میشود. مادرها بچهها را با ماسک بغل میگیرند یا شیر میدهند. بدن آنها مثل بلوری نازک و ترک خورده است؛ آسیب پذیر و بی دفاع. مادر زهرا، کودک تخت بغل علی، گفت که بهتر است اصلاً بیرون نروم. مثل بقیه توی اتاق نماز بخوانم. آب و اسباب بازی را از همراه بخواهم که بیاورد. با مامان قرار گذاشتیم شبها او پیش علی بماند و روزها من. مادر زهرا ساکهایی داشت که هر کدام دقیقاً میدانستند باید چه چیز را حمل کنند. خیلی مجهز و آماده بود. زهرای سه ساله دوره چهارم شیمی درمانیاش را میگذراند. قیافهاش همانی بود که توی فیلمهای سینمایی از سرطان نمایش میدهند. سر کم مو، چشمهای درشت،مژهها و ابروهایی که یکی در میان ریختهاند.البته توی سینما دروغهای زیادی میگویند. یکی از مهمترینش این است که در بخش اطفال یا سرطان بچهها توی راهروها در حال بازیاند و به اتاقهای هم سر میزنند! زندگی در بخش سرطان، حبس در تنگترین زندان انفرادی است؛ زندانی به کوچکی یک تخت کودک.بچهها حتی حق ندارند توی محیط اتاق خودشان رها باشند، قدم بزنند، چه برسد به بازی!هر ضربهای به کوچکی یک پرش، برای بدنی با پلاکت پایین مثل تقههای مرگ است که دارد در میزند برای ورود.باید حداقل ۳۰ بازی اختراع میکردم برای زندگی توی تخت. بهم گفتند اگر نیاز به تزریق پلاکت بشود، حداقل یکماه مهمان اینجاییم.امروز ناخدا بازی کردیم. روسری اضافی و چفیه عربی را بستیم به دو طرف نردهها. این شد کابین ناخدا. ماهی گرفتیم و سرخ کردیم حتی. ماهیهامان بیسکویت ماهی بود. این همه تلاش کردم و فقط یک ساعت شد. علی خودش را روی دریای فرضی تاب میداد و میخواند «آره ما بچه دریاییم اما بچه نیستیم بخدا...» و مدام تکرارش میکرد. چون مابقی شعر را بلد نبود.مادر زهرا به بازیهامان میخندید. صورتش آرامش سنگین و خستهای داشت که متعلق بود به بازماندگان یک فاجعه بزرگ. ترسلرزهای تشخیص، زلزله اسم سرطان و تکانههای اولین شیمیدرمانی را پشت سر گذاشته بود. آدمی که دست به دیوار مرگ میزند و برمیگردد لبخندش چه شکلی دارد؟ مادرهای بخش، مثل آدمهای بیرویا میخندیدند. آنها همه رویاهای دور و دراز و رنگی درباره بچهها را دور ریختند و فقط یک رویای کوچک سیاه و سفید ته قلبشان مانده «بچهام زنده بماند.»علی کمی خوابش گرفته بود. حس میکردم توی اتاق هوا نیست. شاید چون پنجره نداشت. پنجره نور میآورد و گرد و غبار و آلودگی. اذان ظهر شد. از بخش، به سمت مسجد بیمارستان بیرون زدم.
#گزارش_روایی
@callmeplz
۲K
۱۷:۵۹
گسست
بسمالله به حیاط بیمارستان میرسم. این بار به جای نگاه کردن به سوزندوزی لباسهای بلند و رنگی بلوچها، خیره میشوم به گروهی از دختر و پسر. میخواهم با چشم بشمارمشان اما نمیتوانم. مدام قاطی میکنم. آلات موسیقی دارند. یکی بینشان آبمیوه و کیک پخش میکند. حسابی شوخ و سرحالند. حدس میزنم برای اجرای کاری یا قطعهای اینجا آمده بودند و حالا برنامهشان تمام شده. هوا نه گرم است نه سرد. پدر و دختری کرد، از جلویم میگذرند دختر راه نمیرود، با پرشهای بلند و عجیبی پدرش را دنبال میکند. عرق را زیر روسری روی پوست سرم احساس میکنم اما عضلاتم لرز دارند. صدای خنده گروه دختر پسرها میپیچد توی حیاط. زیادی برای فضای سنگین اینجا شادند. پسری که موهایش را بسته اشکخندش را از گوشه چشم پاک میکند. شاید من زیادتر از ظرفیت این حیاط غمگینم.افتادهام توی آکواریوم اندوه و هرآنچه پشت شیشهها میبینم برایم از معنا تهی شده است. دختر پسرها راه میافتند سمت در خروجی بیمارستان. شبیه مجرمی محکوم به حبس ابد، قدمهایشان را دنبال میکنم. «آخه به چه جرمی؟ چرا؟» این سوال بیپاسخ توی سرم میپیچد؛ انگار هزار تُن وزن دارد. سرم سنگین میشود و گیج میرود.از پلهها بالا میروم تا به در مسجد برسم. چند پله است؟ نمیدانم.در به داخل مردانه باز میشود. از نزدیکترین مرد میپرسم «برای رفتن به زنونه باید از اینجا رد شد؟» چند ثانیه طول میکشد تا نگاهش که به جوراب خاکستریش چسبیده، به من برسد. چشمهایش انحنای ناامیدی دارند. آرام سرش را تکان میدهد به سمت پایین که باز به نظرم کندتر از حالت عادی است.از کنار مردها میگذشتم. چیزی از جنس رنج و تسلیم از صورتهاشان ساطع میشد. چندتایی خواب بودند. حتی توی خواب هم خسته به نظر میآمدند. خواب توی بیمارستان از کارکرد خودش خالی است. دلم میخواست جای آنها بودم. حداقل فاصلهای که بین آنها و تماشای درد بود- یعنی مسجد تا اتاقهای بستری- باعث حسادتم میشد. کسی توی قسمت زنانه نیست. قبله سمت پنجرهای است که خانه های کوچه پشتی بیمارستان از آن به خوبی پیداست. باد میآید برگهای یکی در میان سبز روبرویم تکانهای منظمی میخورند.به طبقه سوم خانه نوسازی که روبرویم است، خیره ماندهام. خانه نمایی با آجرهای نارنجی و قهوهای دارد. نماز را میبندم. یکهو همه جا تغییر میکند. خودم را میبینم که دارم روی یک گاز فلت رومیزی آشپزی میکردم. پیراهن آبی بلندی تنم بود که خیلی خنک به نظر میآمد. نه! به نظر نمیآمد، خنک بود. من حسش میکردم. موهایم شکل دیگری داشت. در ضد نوری که تصویر خودم را میدیدم، تل پارچهای روی سرم معلوم بود. بلند صدا زدم : «بچهها! غذا حاضره!» بچهها و شوهر دیگری داشتم؛ تقدیر دیگری. به این فکر میکردم که غذا تند نشده باشد. بوی فلفل قرمز آمد تا زیر دماغم. آنچه که در پنجرههای روبرو، در بیمارستان میگذرد برایم ذرهای اهمیت نداشت. نماز را تمام میکنم. بین رکعت ۱ و ۴ شک دارم. طبقه سوم خانه روبرو، هنوز پشت برگهایی که یکی در میان زردند و هرازگاهی از بادی نامرئی تکان میخورند، پیداست. جایی که خاطرهای از یک سرنوشت دیگر، زندگی میکرد.
@callmelz
بسمالله به حیاط بیمارستان میرسم. این بار به جای نگاه کردن به سوزندوزی لباسهای بلند و رنگی بلوچها، خیره میشوم به گروهی از دختر و پسر. میخواهم با چشم بشمارمشان اما نمیتوانم. مدام قاطی میکنم. آلات موسیقی دارند. یکی بینشان آبمیوه و کیک پخش میکند. حسابی شوخ و سرحالند. حدس میزنم برای اجرای کاری یا قطعهای اینجا آمده بودند و حالا برنامهشان تمام شده. هوا نه گرم است نه سرد. پدر و دختری کرد، از جلویم میگذرند دختر راه نمیرود، با پرشهای بلند و عجیبی پدرش را دنبال میکند. عرق را زیر روسری روی پوست سرم احساس میکنم اما عضلاتم لرز دارند. صدای خنده گروه دختر پسرها میپیچد توی حیاط. زیادی برای فضای سنگین اینجا شادند. پسری که موهایش را بسته اشکخندش را از گوشه چشم پاک میکند. شاید من زیادتر از ظرفیت این حیاط غمگینم.افتادهام توی آکواریوم اندوه و هرآنچه پشت شیشهها میبینم برایم از معنا تهی شده است. دختر پسرها راه میافتند سمت در خروجی بیمارستان. شبیه مجرمی محکوم به حبس ابد، قدمهایشان را دنبال میکنم. «آخه به چه جرمی؟ چرا؟» این سوال بیپاسخ توی سرم میپیچد؛ انگار هزار تُن وزن دارد. سرم سنگین میشود و گیج میرود.از پلهها بالا میروم تا به در مسجد برسم. چند پله است؟ نمیدانم.در به داخل مردانه باز میشود. از نزدیکترین مرد میپرسم «برای رفتن به زنونه باید از اینجا رد شد؟» چند ثانیه طول میکشد تا نگاهش که به جوراب خاکستریش چسبیده، به من برسد. چشمهایش انحنای ناامیدی دارند. آرام سرش را تکان میدهد به سمت پایین که باز به نظرم کندتر از حالت عادی است.از کنار مردها میگذشتم. چیزی از جنس رنج و تسلیم از صورتهاشان ساطع میشد. چندتایی خواب بودند. حتی توی خواب هم خسته به نظر میآمدند. خواب توی بیمارستان از کارکرد خودش خالی است. دلم میخواست جای آنها بودم. حداقل فاصلهای که بین آنها و تماشای درد بود- یعنی مسجد تا اتاقهای بستری- باعث حسادتم میشد. کسی توی قسمت زنانه نیست. قبله سمت پنجرهای است که خانه های کوچه پشتی بیمارستان از آن به خوبی پیداست. باد میآید برگهای یکی در میان سبز روبرویم تکانهای منظمی میخورند.به طبقه سوم خانه نوسازی که روبرویم است، خیره ماندهام. خانه نمایی با آجرهای نارنجی و قهوهای دارد. نماز را میبندم. یکهو همه جا تغییر میکند. خودم را میبینم که دارم روی یک گاز فلت رومیزی آشپزی میکردم. پیراهن آبی بلندی تنم بود که خیلی خنک به نظر میآمد. نه! به نظر نمیآمد، خنک بود. من حسش میکردم. موهایم شکل دیگری داشت. در ضد نوری که تصویر خودم را میدیدم، تل پارچهای روی سرم معلوم بود. بلند صدا زدم : «بچهها! غذا حاضره!» بچهها و شوهر دیگری داشتم؛ تقدیر دیگری. به این فکر میکردم که غذا تند نشده باشد. بوی فلفل قرمز آمد تا زیر دماغم. آنچه که در پنجرههای روبرو، در بیمارستان میگذرد برایم ذرهای اهمیت نداشت. نماز را تمام میکنم. بین رکعت ۱ و ۴ شک دارم. طبقه سوم خانه روبرو، هنوز پشت برگهایی که یکی در میان زردند و هرازگاهی از بادی نامرئی تکان میخورند، پیداست. جایی که خاطرهای از یک سرنوشت دیگر، زندگی میکرد.
@callmelz
۱.۹K
۶:۴۹
داستان پیامبران
بسمالله بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
@callmeplz
بسمالله بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
@callmeplz
۲.۷K
۷:۲۷
۲۴
بسمالله بعضی رنجها اختصاصی هستند؛ مثل چک تاریخداری که فقط به نام تو صادر شده. هرچقدر بیشتر میدوی تا از آن دور شوی یا مقدارش را کمتر کنی، خدا جوری مقدرات را میچیند که مطمئن شوی این رنج مال تو بود!یک جام شوکران که حتی یک قطرهاش هم نباید هدر برود.علی آزمایش مغز استخوان داشت. باید از بدترین احتمالات، بررسی را شروع میکردند. اصلا بدن این بچه پلاکت تولید میکند یا نه؟ پیوند مغز استخوان سختترین گزینه بود و بعد از آن احتمال سرطان.علی باید بیهوش میشد تا از یک تکه از لگنش نمونه برداری کنند.یک بررسی میکروسکوپی بر روی نمونه در خود بیمارستان انجام میگیرد و برای آزمایشهای تخصصیتر به بیرون از بیمارستان ارجاع میدهند.
به اصرار از همسرم خواستم که محمد را برای چند ساعت به کسی بسپرد تا بیاید بیمارستان.آدم نباید وقت گرفتن جواب آزمایش سرطان تنها باشد... تمام ۷ ساعت ناشتایی علی را که حتی اجازه نداشت آب بخورد، تنها میتوانستم گریه کنم اما وقت رسیدن دکتری که تشخیص اولیه را دیده، نه. باید گرمای تن کسی کنارم میبود.همسرم با ۱۰ دقیقه تاخیر رسید. اینجا بود که خدا امضایش پای ماجراها را نشانم داد.کمی که گذشت و شوهرم دید انتظارمان در صف بیهوشی انگار قرار است طول بکشد، گفت «ماشینو دوبله پارک کردم. سریع میرم جابجاش میکنم برمیگردم.»تا پایش را از بخش شیمی درمانی بیرون گذاشت صدایمان کردند. علی را که بیتاب بود و دست و پا میزد، کشیدم توی بغلم. در فاصله دهمتری تا بخش بیهوشی چالش اصلی این بود: هم علی، هم چادرم، هم موبایل و هم خودم، نباید پخش زمین بیمارستان میشدیم! علی جیغ میکشید «گشنمه!!!» دکتر گفت «چه خبرشه؟ چرا بغلش کردی خب؟» درحالیکه علی چنگ میزد بصورتم گفتم «بیشفعالی داره، میدوئه میره!» علی را خواباندم روی تخت. تشنگی بیحالش کرده بود. به تکنسین بیهوشی که داشت ماسک را روی صورتش جابجا میکرد گریهکنان میگفت «تو چه جور دکتری هستی که نمیدونی آدم اگه غذا نخوره میمیره؟؟»همین جور داشت داد میزد که بیهوش شد. از اتاق بیرون رفتم. شوهرم برگشت. پرسید «بردنش؟» با سر تایید کردم که بله. بخش شیمیدرمانی یک سالن است با تقریبا ده تخت، با ده صندلی کنارش. رفتم انتهای سالن کنار تخت خودمان نشستم. یکهو بغضم ترکید. به شوهرم گفتم «بچهم خیلی گشنه و تشنه است» بدون مکث دوید سمت در خروجی تا چیزی بخرد. وسط راه برگشت «چی براش خوبه؟ اصلا بعد بیهوشی چی میتونه بخوره؟» من از همان پشت انگشتهایی که روی صورتم بود گفتم «از پرستار بپرس» باز تا شوهرم رفت، فامیلیاش را توی سالن صدا زدند. باید علی را از بخش بیهوشی میآوردم. دکتر توضیح داد چطوری از زیر زانو و کتف بگیرمش و مواظب گردنش باشم. صحنه گرفتن علی و بردنش تا تخت برایم شبیه کشف اجساد کودکان غزهای بود. شاید هم من پر از حس از دست دادن بودم. روحم هم خبر نداشت چند دقیقه بعد، لحظه ریختن آوار است روی سرم.علی «بیجان» افتاده بود توی تخت. صفت بیجان اینطور است که پلکها نیمهباز، خشک و متوقف بودند. هیچ عضوی از بدن اختیار نداشت. «علی...علی...بیدار شو علی!» واکنشی به صدا در کار نبود. یاد «ولدی علی! ولدی علی!»های امام حسین بالای سر نعش علیاکبر افتادم. بیاختیار قلبم را چنگ زدم. حس کردم الان کنده میشود و میافتد پایین. مادر تخت بغل، که بعدا فهمیدم شیمیدرمانی سیزدهم پسرش است، بیدست و پاییام را دید. سریع تشخیص داد که نگرانی و غصه فلجم کرده. همینطور که یک نقطه از شانهی علی را محکم میمالید گفت «نگران نباش. دفعه اولته؟ تا ده دقیقه دیگه چشماشو باز میکنه. اینجاها رو ماساژ بده»«اینجاها» یعنی کف پا و سرشانهها و بین دو ابرو. شوهرم آمد. گفت «آوردنش؟» و کیسه آبمعدنی و آبعسل و کیک را داد دستم. کمی که گذشت، علی چندبار پلک زد. میخواست حرف بزند اما نمیتوانست. پرستار گفت که وضعیت خوب است. تا نیم ساعت دیگر میتوانیم بهش کمی آب بدهیم. اگر بالا نیاورد آرام آرام ادامه دهیم. اذان شد. شوهرم پرسید «فکر کنم تا نیم ساعت دیگه کاری نداشته باشه، من برم نماز؟» کله انداختم سمت پایین که یعنی برو.چند دقیقه بعد انترنی یک نسخه آزمایش که رویش جعبه دارویی چسبانده بودند، آورد و داد دستم. «این برگه رو ببرین آزمایشگاه محک. الان دکتر میاد توضیحات بیشتر و میده» نگفت اورژانسی است یا سریع باشم. اما آنقدر با عجله حرف زد و قبل از باز شدن دهنم با عجله رفت، که این حس بهم دست داد که چیز خطرناکی است. به برگه نگاه کردم اما چیزی سردر نیاوردم. محک بیمارستان کودکان سرطانی نبود؟ به جعبه نگاه کردم. دیدم روش یک دستورالعمل عجیبی چسباندند که تا حالا ندیده بودم. چیزهایی درباره مصرف بلافاصله و اینکه در صورت برخورد با چشم یا پوست سریعا به بیمارستان مراجعه شود!
@callmeplz
بسمالله بعضی رنجها اختصاصی هستند؛ مثل چک تاریخداری که فقط به نام تو صادر شده. هرچقدر بیشتر میدوی تا از آن دور شوی یا مقدارش را کمتر کنی، خدا جوری مقدرات را میچیند که مطمئن شوی این رنج مال تو بود!یک جام شوکران که حتی یک قطرهاش هم نباید هدر برود.علی آزمایش مغز استخوان داشت. باید از بدترین احتمالات، بررسی را شروع میکردند. اصلا بدن این بچه پلاکت تولید میکند یا نه؟ پیوند مغز استخوان سختترین گزینه بود و بعد از آن احتمال سرطان.علی باید بیهوش میشد تا از یک تکه از لگنش نمونه برداری کنند.یک بررسی میکروسکوپی بر روی نمونه در خود بیمارستان انجام میگیرد و برای آزمایشهای تخصصیتر به بیرون از بیمارستان ارجاع میدهند.
به اصرار از همسرم خواستم که محمد را برای چند ساعت به کسی بسپرد تا بیاید بیمارستان.آدم نباید وقت گرفتن جواب آزمایش سرطان تنها باشد... تمام ۷ ساعت ناشتایی علی را که حتی اجازه نداشت آب بخورد، تنها میتوانستم گریه کنم اما وقت رسیدن دکتری که تشخیص اولیه را دیده، نه. باید گرمای تن کسی کنارم میبود.همسرم با ۱۰ دقیقه تاخیر رسید. اینجا بود که خدا امضایش پای ماجراها را نشانم داد.کمی که گذشت و شوهرم دید انتظارمان در صف بیهوشی انگار قرار است طول بکشد، گفت «ماشینو دوبله پارک کردم. سریع میرم جابجاش میکنم برمیگردم.»تا پایش را از بخش شیمی درمانی بیرون گذاشت صدایمان کردند. علی را که بیتاب بود و دست و پا میزد، کشیدم توی بغلم. در فاصله دهمتری تا بخش بیهوشی چالش اصلی این بود: هم علی، هم چادرم، هم موبایل و هم خودم، نباید پخش زمین بیمارستان میشدیم! علی جیغ میکشید «گشنمه!!!» دکتر گفت «چه خبرشه؟ چرا بغلش کردی خب؟» درحالیکه علی چنگ میزد بصورتم گفتم «بیشفعالی داره، میدوئه میره!» علی را خواباندم روی تخت. تشنگی بیحالش کرده بود. به تکنسین بیهوشی که داشت ماسک را روی صورتش جابجا میکرد گریهکنان میگفت «تو چه جور دکتری هستی که نمیدونی آدم اگه غذا نخوره میمیره؟؟»همین جور داشت داد میزد که بیهوش شد. از اتاق بیرون رفتم. شوهرم برگشت. پرسید «بردنش؟» با سر تایید کردم که بله. بخش شیمیدرمانی یک سالن است با تقریبا ده تخت، با ده صندلی کنارش. رفتم انتهای سالن کنار تخت خودمان نشستم. یکهو بغضم ترکید. به شوهرم گفتم «بچهم خیلی گشنه و تشنه است» بدون مکث دوید سمت در خروجی تا چیزی بخرد. وسط راه برگشت «چی براش خوبه؟ اصلا بعد بیهوشی چی میتونه بخوره؟» من از همان پشت انگشتهایی که روی صورتم بود گفتم «از پرستار بپرس» باز تا شوهرم رفت، فامیلیاش را توی سالن صدا زدند. باید علی را از بخش بیهوشی میآوردم. دکتر توضیح داد چطوری از زیر زانو و کتف بگیرمش و مواظب گردنش باشم. صحنه گرفتن علی و بردنش تا تخت برایم شبیه کشف اجساد کودکان غزهای بود. شاید هم من پر از حس از دست دادن بودم. روحم هم خبر نداشت چند دقیقه بعد، لحظه ریختن آوار است روی سرم.علی «بیجان» افتاده بود توی تخت. صفت بیجان اینطور است که پلکها نیمهباز، خشک و متوقف بودند. هیچ عضوی از بدن اختیار نداشت. «علی...علی...بیدار شو علی!» واکنشی به صدا در کار نبود. یاد «ولدی علی! ولدی علی!»های امام حسین بالای سر نعش علیاکبر افتادم. بیاختیار قلبم را چنگ زدم. حس کردم الان کنده میشود و میافتد پایین. مادر تخت بغل، که بعدا فهمیدم شیمیدرمانی سیزدهم پسرش است، بیدست و پاییام را دید. سریع تشخیص داد که نگرانی و غصه فلجم کرده. همینطور که یک نقطه از شانهی علی را محکم میمالید گفت «نگران نباش. دفعه اولته؟ تا ده دقیقه دیگه چشماشو باز میکنه. اینجاها رو ماساژ بده»«اینجاها» یعنی کف پا و سرشانهها و بین دو ابرو. شوهرم آمد. گفت «آوردنش؟» و کیسه آبمعدنی و آبعسل و کیک را داد دستم. کمی که گذشت، علی چندبار پلک زد. میخواست حرف بزند اما نمیتوانست. پرستار گفت که وضعیت خوب است. تا نیم ساعت دیگر میتوانیم بهش کمی آب بدهیم. اگر بالا نیاورد آرام آرام ادامه دهیم. اذان شد. شوهرم پرسید «فکر کنم تا نیم ساعت دیگه کاری نداشته باشه، من برم نماز؟» کله انداختم سمت پایین که یعنی برو.چند دقیقه بعد انترنی یک نسخه آزمایش که رویش جعبه دارویی چسبانده بودند، آورد و داد دستم. «این برگه رو ببرین آزمایشگاه محک. الان دکتر میاد توضیحات بیشتر و میده» نگفت اورژانسی است یا سریع باشم. اما آنقدر با عجله حرف زد و قبل از باز شدن دهنم با عجله رفت، که این حس بهم دست داد که چیز خطرناکی است. به برگه نگاه کردم اما چیزی سردر نیاوردم. محک بیمارستان کودکان سرطانی نبود؟ به جعبه نگاه کردم. دیدم روش یک دستورالعمل عجیبی چسباندند که تا حالا ندیده بودم. چیزهایی درباره مصرف بلافاصله و اینکه در صورت برخورد با چشم یا پوست سریعا به بیمارستان مراجعه شود!
@callmeplz
۱.۸K
۵:۰۴
اسمش را توی نت جستجو کردم. یک درگاه، دو درگاه، همه سایتها و حتی هوش مصنوعی متفقالقول میگفتند این دارو برای لوسمی حاد است؛ سرطان خون.سرم گیج رفت. نشستم. حس کردم چیزی زیر سطح پوستم دارد آب میشود؛ در همهجای بدنم، همزمان. شل و ول شدم. از داخل داشتم شره میکردم. فکر کردم علی تشخیص سرطان گرفته فقط نخواستند به مادر تنهایش مستقیم بگویند! حضور دکتر با اعوان و انصارش که مستقیم سمت تخت علی لشکرکشی کرد، توانست جمعم کند.
«نیو کیس مون اینه دکتر!» مردی سفیدپوش که چهل را رد کرده بود، خطاب به زنی شصت را رد کرده بود این را گفت.خانم دکتر علی را معاینه کرد. پای علی را بالا آورد.« این ناخونای کثیف مال بچه شماست؟» طول کشید تا اولین جمله مکالمهمان را معنی کنم. سه روز بود در بیمارستانی بودیم که حقیقتا سرویس بهداشتیهای کثیفی داشت؛ همه کیفیت تشخیص و تخصصهایش در درمان، این عیب را کمرنگ یا بیاهمیت نمیکرد. شرمنده کردن مادری که منتظر جواب سرطان بچهاش است چه حُسن یا فایدهای دارد؟ برخورد اولمان هرچه افتضاح بود، در خبر دوم دکتر بلعیده شد. «الان وضعیتش خوبه. امروز مرخصه. قول نمیدم اما. در هر حال پلاکتش تو این سه روز از ۵۰۰۰ اومده روی ۲۴۰۰۰.» در طول حرفهاش درباره دوره کورتون و توضیحهایش راجع آزمایشهای پلاکت هفتگی با انترنها، داشتم حساب میکردم یعنی پلاکتها نصف شده؟ پنج هزار بزرگتر است یا بیست و چهار؟ اگر مرخص است پس این دارو چیست؟ لحظه آخر که داشتند جمع میکردند بروند، جعبه را گذاشتم توی دستهای دکتر. گفتم «این دارو چیه به من دادن؟» دکتر جعبه دارو را گرفت. دیدم که رنگش پرید. شاکی و مواخذهگر سرش را بالا آورد. شلاق نگاهش را گرداند دور سالن. «کی این دارو رو به مریض داده؟» همان دکتر مردِ کنارش، با دستپاچگی گفت «استاد دارو نیست! نمونه آزمایشش رو گذاشتن تو این جعبه!» بعد عذرخواه نگاهش را دوخت به خانم استاد.« تو جعبه استامینوفن بذارین!» دکتر این را گفت و بعد با رفت به سمت تخت روبرو. حرکت کاروان ملازمان اطرافش مثل امپراتورهای فیلم کرهای بنظرم آمد. فهمیدم مغزم از اسپاسم وضعیت خطر خارج شده و دارد طنزآمیز فکر میکند.همسرم باز با سوالهای کوتاهش رسید. «مرخص شد؟» رنجی که توی نسخه من با تزریقهای وریدی تجویز شده بود، برای او کپسول کوچکی بود با طعم میوهای!واقعا مرخصیم؟ ما میرویم؟ امروز که من شلوار راحتی و فلاکس و شانه و کتاب آوردم و گذاشتم توی کمد بخش؟شوهرم گفت «برم برا خودت یه چیزی بخرم. صورتت شده مثل گچ.» با خنده گفتم برو. ولی میدانستم تا پایش را بیرون بگذارد یک چیزی میشود. تا ریال آخر این چک را باید خودم پاس کنم. همین هم شد. دو دقیقه بعد علی یکهو گونیا نشست روی تخت «جیش دارم مامان!» مادر تخت بغل گفت «هنوز تعادل نداره، باید سرپاش کنی. میتونی؟» یک نگاه سمت سقف کردم و گفتم «حتما میتونم دیگه!»
@callmeplz
«نیو کیس مون اینه دکتر!» مردی سفیدپوش که چهل را رد کرده بود، خطاب به زنی شصت را رد کرده بود این را گفت.خانم دکتر علی را معاینه کرد. پای علی را بالا آورد.« این ناخونای کثیف مال بچه شماست؟» طول کشید تا اولین جمله مکالمهمان را معنی کنم. سه روز بود در بیمارستانی بودیم که حقیقتا سرویس بهداشتیهای کثیفی داشت؛ همه کیفیت تشخیص و تخصصهایش در درمان، این عیب را کمرنگ یا بیاهمیت نمیکرد. شرمنده کردن مادری که منتظر جواب سرطان بچهاش است چه حُسن یا فایدهای دارد؟ برخورد اولمان هرچه افتضاح بود، در خبر دوم دکتر بلعیده شد. «الان وضعیتش خوبه. امروز مرخصه. قول نمیدم اما. در هر حال پلاکتش تو این سه روز از ۵۰۰۰ اومده روی ۲۴۰۰۰.» در طول حرفهاش درباره دوره کورتون و توضیحهایش راجع آزمایشهای پلاکت هفتگی با انترنها، داشتم حساب میکردم یعنی پلاکتها نصف شده؟ پنج هزار بزرگتر است یا بیست و چهار؟ اگر مرخص است پس این دارو چیست؟ لحظه آخر که داشتند جمع میکردند بروند، جعبه را گذاشتم توی دستهای دکتر. گفتم «این دارو چیه به من دادن؟» دکتر جعبه دارو را گرفت. دیدم که رنگش پرید. شاکی و مواخذهگر سرش را بالا آورد. شلاق نگاهش را گرداند دور سالن. «کی این دارو رو به مریض داده؟» همان دکتر مردِ کنارش، با دستپاچگی گفت «استاد دارو نیست! نمونه آزمایشش رو گذاشتن تو این جعبه!» بعد عذرخواه نگاهش را دوخت به خانم استاد.« تو جعبه استامینوفن بذارین!» دکتر این را گفت و بعد با رفت به سمت تخت روبرو. حرکت کاروان ملازمان اطرافش مثل امپراتورهای فیلم کرهای بنظرم آمد. فهمیدم مغزم از اسپاسم وضعیت خطر خارج شده و دارد طنزآمیز فکر میکند.همسرم باز با سوالهای کوتاهش رسید. «مرخص شد؟» رنجی که توی نسخه من با تزریقهای وریدی تجویز شده بود، برای او کپسول کوچکی بود با طعم میوهای!واقعا مرخصیم؟ ما میرویم؟ امروز که من شلوار راحتی و فلاکس و شانه و کتاب آوردم و گذاشتم توی کمد بخش؟شوهرم گفت «برم برا خودت یه چیزی بخرم. صورتت شده مثل گچ.» با خنده گفتم برو. ولی میدانستم تا پایش را بیرون بگذارد یک چیزی میشود. تا ریال آخر این چک را باید خودم پاس کنم. همین هم شد. دو دقیقه بعد علی یکهو گونیا نشست روی تخت «جیش دارم مامان!» مادر تخت بغل گفت «هنوز تعادل نداره، باید سرپاش کنی. میتونی؟» یک نگاه سمت سقف کردم و گفتم «حتما میتونم دیگه!»
@callmeplz
۲.۱K
۵:۱۱
جراحت
بسمالله بیمارستان چه جانی از آدم میگیردکنار درمانگاه خون دری است که به کوره دیگری باز میشود: کودکان دارای ام اس اتاق بغلی پر از بچههایی با بیماریهای مغز و اعصاب است روبرو تخصص ریه و برونشیت.
اما همه این اتاقها و کودکان پشت درهایشان، اندازه مردی که توی حیاط گریه میکرد جانم را نگرفت.مرد رفت روی کنجترین صندلی محوطه نشست. با حرکت سریعِ دستها، اشکهایش را قبل خروج از چشم میپراند. یک دقیقه که گذشت، خسته شد. کم آورد. سرش را گرفت. محکم و سنگین و مردانه گریست. بیمارستان کودکان دومین جایی است که از شکستن مردها تعجب نمیکنم. اولین جا میناب بود؛ کنار قبرهای کوچکی که قدر یک کودک کامل هم جسدی نداشتند.دوباره به مرد نگاه کردم. پارههای جگرش از گوشه چشم میجوشید و بر زمین میریخت.
*به مناسبت اول مهرماه و و دانش آموزان مینابی که هیچگاه از مدرسه بازنگشتند
@callmeplz
بسمالله بیمارستان چه جانی از آدم میگیردکنار درمانگاه خون دری است که به کوره دیگری باز میشود: کودکان دارای ام اس اتاق بغلی پر از بچههایی با بیماریهای مغز و اعصاب است روبرو تخصص ریه و برونشیت.
اما همه این اتاقها و کودکان پشت درهایشان، اندازه مردی که توی حیاط گریه میکرد جانم را نگرفت.مرد رفت روی کنجترین صندلی محوطه نشست. با حرکت سریعِ دستها، اشکهایش را قبل خروج از چشم میپراند. یک دقیقه که گذشت، خسته شد. کم آورد. سرش را گرفت. محکم و سنگین و مردانه گریست. بیمارستان کودکان دومین جایی است که از شکستن مردها تعجب نمیکنم. اولین جا میناب بود؛ کنار قبرهای کوچکی که قدر یک کودک کامل هم جسدی نداشتند.دوباره به مرد نگاه کردم. پارههای جگرش از گوشه چشم میجوشید و بر زمین میریخت.
*به مناسبت اول مهرماه و و دانش آموزان مینابی که هیچگاه از مدرسه بازنگشتند
@callmeplz
۱.۹K
۱۲:۰۲
بزرگ، بزرگی، بزرگتر
بسمالله شوهرم را به زور فرستادهام تجمع.گفتم «نذر کردم! اگر نِمیری تپسی بگیرم و برم!»غیرتش نگذاشت بیشتر بحث را کش دهد. چند دقیقه پیش میگفت: «خستهایم. بچهها را که نمیشود ول کرد زن. محمد بد نفس میکشه، دماغش کیپه.بذار یه روزی که مامانت بود، با خیال راحت بریم.»
گفتم «اگه مشکل اینه من میمونم تو برو! برای ادای نذر میشه نائب گرفت!»
چند روز پیش پلاکتهای علی باز پایین آمد، خیلی پایین. بدن به کورتن جواب نداده بود. با اشکهایی که بند نمیآمد، به خدا گفتم: «علی فقط بستری نشه... هفتهای سه شب میام تجمع. نذر یاری این سید مظلوم میکنم سلامتی علی رو.» عکس آقا مجتبی را از توی گوشی پیدا کردم و چسباندم به صورتم. در راه بیمارستان مفید، توی تپسی نشسته بودم. از رسالت تا شریعتی، بزرگترین دردم را به بیصداترین شکل ممکن گریه کردم.
توی آن پناهگاهی که نمیدانم کجای ایران است، اگر سیدمجتبی خامنهای گوشه عبایش را نگاه کند، رد اشکهای مادر مستاصلی پیداست.
علی هر هفته باید آزمایش خون بدهد.دفعه پیش جیغ میکشید که آزمایشگاه نرویم. میخواست با تمام زور پنج سالگیاش از درد سوزن فرار کند.من جملهای به او گفتم که هفت روز است سراغ خودم میآید.وقتی در برابر وعدههای بستنی و اسباب بازی بزرگ و گوشی و پارک و خانه خاله فریاد زد «نه!!!»گفتم«ببین به هر حال ما آزمایشگاه میریم! چه با جیغ و بیتابی چه با خنده و شادی.بنظرم حالا که نمیتونی عوضش کنی، باهاش معامله کن!»
و من تمام هفته فکر کردم رنجها و زخمهای خودم را به چه بهایی بفروشم؟
مرگ راحت و آسان؛ در آرامش، توی خانه خدا یا یکی از مشاهد شریفه، یا در صحن یکی از عتبات عالیات، یا در سجده آخر نماز صبح، شاید هم توی خواب در رختخواب خودم.
دومین چیزی که به نظرم آمد رضایت امام زمان بود. اینکه به گونهای بفهمم از من راضی است. خواب؟ دیدار؟ نامه؟ پیغام؟
سومین موردی که به ذهنم زد این بود که بتوانم یاریگر آقا سید مجتبی باشم. یعنی سردر پروندهم بنویسند این سمانه که اینجاست آن سید محصور و مظلوم را یاری کرد.
تا اینجا اینها به ذهنم رسید.
کم ظرفیتم و حس میکنم رنجم خیلی زیاد است.برای همین این قیمتهای گزاف را رویش میگذارم. امیدوارم بعد از مرگ نفهمم دردی که در این دنیا کشیدم، در حد یک سوزن آزمایش بود!
خدا توی قرآنش نمیگوید با خوف و جوع و نقص امتحانتان میکنیم. میگوید «بشئ» از ترس و گرسنگی و کاهش! یعنی یک جز کم! بخش اندک!
این حرفها باید بیاعتباری و پستی دنیا را به یادم بیاورد، اما من را میترساند از کوچکی خودم.
ولی خب... در انتهای همان آیه آدرس تاجرهای درست و حسابی را هم میدهد؛مظنه بازار دنیا دست «صابرین» است.
امروز علی پرسید «تو هم از آمپول میترسی؟» گفتم «وقتی سن تو بودم آره. ولی بزرگ شدم حالا!»
احتمالاً توی این یکی جمله هم گیر میافتم. گم میشوم؛ مثل کودکی وسط شلوغی بازار.
حالا واقعا بزرگ شدهام؟
@callmeplz
بسمالله شوهرم را به زور فرستادهام تجمع.گفتم «نذر کردم! اگر نِمیری تپسی بگیرم و برم!»غیرتش نگذاشت بیشتر بحث را کش دهد. چند دقیقه پیش میگفت: «خستهایم. بچهها را که نمیشود ول کرد زن. محمد بد نفس میکشه، دماغش کیپه.بذار یه روزی که مامانت بود، با خیال راحت بریم.»
گفتم «اگه مشکل اینه من میمونم تو برو! برای ادای نذر میشه نائب گرفت!»
چند روز پیش پلاکتهای علی باز پایین آمد، خیلی پایین. بدن به کورتن جواب نداده بود. با اشکهایی که بند نمیآمد، به خدا گفتم: «علی فقط بستری نشه... هفتهای سه شب میام تجمع. نذر یاری این سید مظلوم میکنم سلامتی علی رو.» عکس آقا مجتبی را از توی گوشی پیدا کردم و چسباندم به صورتم. در راه بیمارستان مفید، توی تپسی نشسته بودم. از رسالت تا شریعتی، بزرگترین دردم را به بیصداترین شکل ممکن گریه کردم.
توی آن پناهگاهی که نمیدانم کجای ایران است، اگر سیدمجتبی خامنهای گوشه عبایش را نگاه کند، رد اشکهای مادر مستاصلی پیداست.
علی هر هفته باید آزمایش خون بدهد.دفعه پیش جیغ میکشید که آزمایشگاه نرویم. میخواست با تمام زور پنج سالگیاش از درد سوزن فرار کند.من جملهای به او گفتم که هفت روز است سراغ خودم میآید.وقتی در برابر وعدههای بستنی و اسباب بازی بزرگ و گوشی و پارک و خانه خاله فریاد زد «نه!!!»گفتم«ببین به هر حال ما آزمایشگاه میریم! چه با جیغ و بیتابی چه با خنده و شادی.بنظرم حالا که نمیتونی عوضش کنی، باهاش معامله کن!»
و من تمام هفته فکر کردم رنجها و زخمهای خودم را به چه بهایی بفروشم؟
مرگ راحت و آسان؛ در آرامش، توی خانه خدا یا یکی از مشاهد شریفه، یا در صحن یکی از عتبات عالیات، یا در سجده آخر نماز صبح، شاید هم توی خواب در رختخواب خودم.
دومین چیزی که به نظرم آمد رضایت امام زمان بود. اینکه به گونهای بفهمم از من راضی است. خواب؟ دیدار؟ نامه؟ پیغام؟
سومین موردی که به ذهنم زد این بود که بتوانم یاریگر آقا سید مجتبی باشم. یعنی سردر پروندهم بنویسند این سمانه که اینجاست آن سید محصور و مظلوم را یاری کرد.
تا اینجا اینها به ذهنم رسید.
کم ظرفیتم و حس میکنم رنجم خیلی زیاد است.برای همین این قیمتهای گزاف را رویش میگذارم. امیدوارم بعد از مرگ نفهمم دردی که در این دنیا کشیدم، در حد یک سوزن آزمایش بود!
خدا توی قرآنش نمیگوید با خوف و جوع و نقص امتحانتان میکنیم. میگوید «بشئ» از ترس و گرسنگی و کاهش! یعنی یک جز کم! بخش اندک!
این حرفها باید بیاعتباری و پستی دنیا را به یادم بیاورد، اما من را میترساند از کوچکی خودم.
ولی خب... در انتهای همان آیه آدرس تاجرهای درست و حسابی را هم میدهد؛مظنه بازار دنیا دست «صابرین» است.
امروز علی پرسید «تو هم از آمپول میترسی؟» گفتم «وقتی سن تو بودم آره. ولی بزرگ شدم حالا!»
احتمالاً توی این یکی جمله هم گیر میافتم. گم میشوم؛ مثل کودکی وسط شلوغی بازار.
حالا واقعا بزرگ شدهام؟
@callmeplz
۹۱.۸K
۲:۰۹
بسمالله سرتاپا لباسهای مشکی نو پوشیدم و خیلی یهویی راه افتادم سمت روضه خواهرم.ولی محمد فقط ساعت اول دوام آورد و شروع کرد به قشقرق. برای اینکه مجلس را بهم نریزد زدم بیرون و رفتم تا پارک سر خیابان.مقاومتی نکردم وقتی محمد گفت میخواهد کفشهایش را در بیاورد. تسلیم بودم به تقدیر.
سهم من از فاطمیه اول فقط یک «السلام علیک یا اماه» بود؛ آن هم از پشت در.
بقیه روضه لای جیغهای محمد گم شد.توی پارک نشستم و به خودم دلداری عجیبی دادم.فکر کردم سمانه ای هستم که شش فرزند سالم دارد و همگی مدرسهاند. برای کمک به صاحبخانهای که روضه دارد آمدم. و او ازم خواهش کرده میتوانم پسر اوتیستکش را تا آخر مراسم ببرم پارک؟
و من گفتهام «به دیده منت!»
@callmeplz
سهم من از فاطمیه اول فقط یک «السلام علیک یا اماه» بود؛ آن هم از پشت در.
بقیه روضه لای جیغهای محمد گم شد.توی پارک نشستم و به خودم دلداری عجیبی دادم.فکر کردم سمانه ای هستم که شش فرزند سالم دارد و همگی مدرسهاند. برای کمک به صاحبخانهای که روضه دارد آمدم. و او ازم خواهش کرده میتوانم پسر اوتیستکش را تا آخر مراسم ببرم پارک؟
و من گفتهام «به دیده منت!»
@callmeplz
۶۸۶
۲:۴۲
۳۶۰
۱۷:۵۸