بسمالله
در حال وهوای عشقهنگکنگ/ فرانسهعاشقانه/ درامسال تولید ۲۰۰۰
دل توی دلم نبود که گوشی شارژ شود و بیام در حال و هوای عشق بنویسم!اول اینکه فهمیدم «در دنیای تو ساعت چند است؟» طرح تمرینیای از این فیلم بوده! همین تقلید ساختار که خودمان توی گروه مداد، راه انداختیم. اگر مضمون فیلم در حال و هوای عشقْ اینقدر دستکاری روانی نداشت، به گروه توصیه میکردم تا دوتا فیلم را پشت هم ببینند.
دوم اینکه اگر در ایران کارگردان غربزده باشی باید فیلم بسازی ضد مذهب و ضد فرهنگ. اما اگر توی چین بخواهی این وظیفه سترگ را به انجام برسانی، باید بر مضامین ضد سنت و خانواده تمرکز کنی. خب از این جهت، فیلمْ کارگردان موفقِ معتقدی داشت. فکر کن طوری پیرنگ ریخته بود که آخرش از فرهنگی که خیانت را غلط میشمارد، دلخور میشوی!
خب بدیهایش را گفتم... چقدر فیلم خوبی بود! جهان داشت! بازی رنگ و نور و صدا و قاببندی دوربین؛برای عیان کردن حالات کارکترهای کم حرف شرمگین درونگرا. از همهچی کارکتر زنش خوشم آمد. از دکمهی تنگ بستهی لباس چینیاش، تا تردید دستهاش، از خودداری شکنندهاش. حتی میفهمیدم چرا از کارکتر مرد دوری میکند؛از موهای چرب و بوی سیگار(جادوی کار با دوربین را ببین! حس میکنم بوی سیگارش به دماغم خورده) و صدای تقتق دندانهای آن مرد وقت غذا خوردن، دلم بهم میخورد و به زن حق میدادم راحت دل ندهد.نکته قشنگتر اینکه من طرفدار پایانبندی کمتر محبوب فیلم شدم. حاضرم برای همه, دلیل روایی و بصری و هرچه لازم است بیاورم که آن پسر بچه، حاصلِ شب سنگاپور است. حالا گیرم صحنهی صریحی وجود نداشت و حتی بعد از تماس تلفنی هردو طرف سکوت کردند.اما وقتی مرد، چیزی را درون سوراخ معبدی نجوا میکند، فلش فوروارد میخورد،زن با یک بچه، بیشوهرش، به خانهای که همه این ماجراها از آن شروع شد، برمیگرددو دوربین سبزه روییده در آن سوراخ معبد را نشانمان میدهد و پایان مییابداینها نشانه چیست؟! دمپاییهای صورتی اتاقخواب که زن با خودش تا هتل سنگاپور میآورد، رنگ و جنس متفاوت لباس زن، موهایی که برخلاف تمام فیلم اینبار کمی باز و شل شدهاند و در آخر ملودی فرانسوی روی صحنه هتل.
اگر میخواهی همه صحنهها خطی و واضح، در یک قصه سرراست اتفاق بیفتد خب برو کارتون ببین!
در دفتر روزنگارم جلوی فیلم «در حال و هوای عشق» نوشتم «در آداب خیانت دیدن»کسی که خیانت میبیند بسیار شکنندهتر از کسی است که خیانت میکند؟ این سوال درستی نیست!کسی که خودداری میکند اما مدام خود را در معرض قرار میدهد، خودلگامیاش یکجا دیگر کار نمیکند؛ درست مثل ترمزی که یکهو ببینی نمیگیرد. یک سقوط رخ میدهد که حتمی بودنش از غمانگیزیش خیلی بیشتر است.
@cinematic1
در حال وهوای عشقهنگکنگ/ فرانسهعاشقانه/ درامسال تولید ۲۰۰۰
دل توی دلم نبود که گوشی شارژ شود و بیام در حال و هوای عشق بنویسم!اول اینکه فهمیدم «در دنیای تو ساعت چند است؟» طرح تمرینیای از این فیلم بوده! همین تقلید ساختار که خودمان توی گروه مداد، راه انداختیم. اگر مضمون فیلم در حال و هوای عشقْ اینقدر دستکاری روانی نداشت، به گروه توصیه میکردم تا دوتا فیلم را پشت هم ببینند.
دوم اینکه اگر در ایران کارگردان غربزده باشی باید فیلم بسازی ضد مذهب و ضد فرهنگ. اما اگر توی چین بخواهی این وظیفه سترگ را به انجام برسانی، باید بر مضامین ضد سنت و خانواده تمرکز کنی. خب از این جهت، فیلمْ کارگردان موفقِ معتقدی داشت. فکر کن طوری پیرنگ ریخته بود که آخرش از فرهنگی که خیانت را غلط میشمارد، دلخور میشوی!
خب بدیهایش را گفتم... چقدر فیلم خوبی بود! جهان داشت! بازی رنگ و نور و صدا و قاببندی دوربین؛برای عیان کردن حالات کارکترهای کم حرف شرمگین درونگرا. از همهچی کارکتر زنش خوشم آمد. از دکمهی تنگ بستهی لباس چینیاش، تا تردید دستهاش، از خودداری شکنندهاش. حتی میفهمیدم چرا از کارکتر مرد دوری میکند؛از موهای چرب و بوی سیگار(جادوی کار با دوربین را ببین! حس میکنم بوی سیگارش به دماغم خورده) و صدای تقتق دندانهای آن مرد وقت غذا خوردن، دلم بهم میخورد و به زن حق میدادم راحت دل ندهد.نکته قشنگتر اینکه من طرفدار پایانبندی کمتر محبوب فیلم شدم. حاضرم برای همه, دلیل روایی و بصری و هرچه لازم است بیاورم که آن پسر بچه، حاصلِ شب سنگاپور است. حالا گیرم صحنهی صریحی وجود نداشت و حتی بعد از تماس تلفنی هردو طرف سکوت کردند.اما وقتی مرد، چیزی را درون سوراخ معبدی نجوا میکند، فلش فوروارد میخورد،زن با یک بچه، بیشوهرش، به خانهای که همه این ماجراها از آن شروع شد، برمیگرددو دوربین سبزه روییده در آن سوراخ معبد را نشانمان میدهد و پایان مییابداینها نشانه چیست؟! دمپاییهای صورتی اتاقخواب که زن با خودش تا هتل سنگاپور میآورد، رنگ و جنس متفاوت لباس زن، موهایی که برخلاف تمام فیلم اینبار کمی باز و شل شدهاند و در آخر ملودی فرانسوی روی صحنه هتل.
اگر میخواهی همه صحنهها خطی و واضح، در یک قصه سرراست اتفاق بیفتد خب برو کارتون ببین!
در دفتر روزنگارم جلوی فیلم «در حال و هوای عشق» نوشتم «در آداب خیانت دیدن»کسی که خیانت میبیند بسیار شکنندهتر از کسی است که خیانت میکند؟ این سوال درستی نیست!کسی که خودداری میکند اما مدام خود را در معرض قرار میدهد، خودلگامیاش یکجا دیگر کار نمیکند؛ درست مثل ترمزی که یکهو ببینی نمیگیرد. یک سقوط رخ میدهد که حتمی بودنش از غمانگیزیش خیلی بیشتر است.
@cinematic1
۲۸۵
۱۵:۱۲
بسمالله
فرزندان گرگژاپنانیمه/ درامسال تولید ۲۰۱۲
دختر ده سالهام پرسید:«مامان! ما چرا با همه دنیا فرق داریم اصلا؟با همه مسلمونا هم فرق داریم آخه.حتی با همه شیعههاااا »دستامو از کف ظرفشویی شستم و گفتم «یه کارتون با هم ببینیم بعد راجع بهش حرف بزنیم»در طول فیلم یه چشمم به هانا و بچههاش بود یه چشمم به عکسالعملهای احساسی صورت دخترم.
داستان انیمه فرزندان گرگ، درباره دختر آروم و مهربون و صلحطلبیه به اسم هانا، که توی دانشگاه با یه پسر گرگینه آشنا میشه. با هم ازدواج میکنن. بعد از تولد دومین فرزندش یه شب شوهرش نمیاد. اون توی خیابونا بچهبه بغل میگرده و میبینه شهرداری داره جنازه گرگی رو میندازه توی آشغالی! شوهرش رفته بوده برای همسر تازه زایمان کردش، بوقلمون شکار کنه.کار هانا با دوتا بچه گرگینه توی یه آپارتمان کوچیک خیلی سخت میشه و پسانداز شوهرش هم در حال اتمام بودهبا دختر سه ساله و پسر دو سالهش به یه روستای دورافتاده کوهستانی نقل مکان میکنه. یه خونه متروک و داغون که خیلی از بقیه خونهها دور بوده و زمین زراعی داشته رو کرایه میکنهبا جون کندن شروع میکنه به بازسازی و کشاورزی.دخترش، یوکی، که مکان آزاد برای دویدن و شیطنت و شکار حیوانات داشته خیلی خوشحال بوده ولی پسرش دوست داشته برگردن شهر. خلاصه وقت رفتن به مدرسه میشه. مادر حقایقی رو درباره کنترل گرگ شدن به یوکی یاد میده. با ورد «یوکی در راه خونه یه دختر بچه میمونه» یوکی فرقهای خودش و با دیگرانو میبینه. تمام تلاشش رو میکنه که در مدرسه معقول و مقبول باشه. اما با ورود یه پسر جدید به کلاس همهچی بهم میریزه. چون پسر در دیدار اول اصرار میکنه که یوکی حتما سگ داره. پسر میگه شامه قویای داره و میتونه بوی حیوون رو از لباس یوکی بفهمه. یوکی از دیدار با پسر به شکل افراطی پرهیز میکنه. تا اینکه پسر یه روز اونو گوشهای از مدرسه گیر میندازه تا ازش بپرسه که چه کار بدی کرده که یوکی ازش فرار میکنه. یوکی که خیلی هیجان زده و ترسیده و عصبانی بوده یهو از خود بیخود میشه و با پنجه.های گرگینهاش گوش پسر رو تقریبا میکَنه!برگردیم به آمه، پسر گرگینه و برادر یوکی.در یه صبح برفی که با مادرش و یوکی مشغول برفبازی و دویدن بودن، یه پرنده روی سنگی میبینه. برای اولین بار غریزه شکار در آمه بیدار میشه. گرگ میشه و میره سمتش. به راحتی میگیرتش. اما موقع برگشت پاش لیز میخوره و میفته توی رودخونه. یوکی نجاتش میده. آمه توی بغل مادرش انسان میشه ولی اصلا ترسیده نیست. خوشحاله. از حس جدیدی که کشف کرده احساس رضایت داره.تا یازده سالگی آمه مدرسه رو مدام میپیچونه و به جاش به کوهستان میره. یه روز یوکی با دعوا ازش میخواد که مثل بچه آدم به مدرسه بیاد و آبروی یوکی رو نبره. آمه گرگ میشه و در مرافعه با خواهرش ما میبینیم چه گرگ نر قدرتمند و بالغیه. اخبار اطلاع میده طوفان بزرگی در راهه. آمه به یوکی میگه پیش مادرشون بمونه اما یوکی میگه امروز درس داره و حتما باید بره. از شدت طوفان وسط مدرسه اعلام میکنن همه برن توی سالن ورزشی تا خانواده ها بیان و بچهها رو ببرن. هانا، مادر یوکی و آمه، میخواد به مدرسه بره که میبینه آمه سمت کوهستان راه افتاده. آمه به مادرش میگه رییس قبلی کوهستان یه روباه بوده که مرده. حالا اونه که باید کنترل جنگل و کوهستان رو بعهده بگیره. هانا قبول نمیکنه و میگه باید برگرده خونه. آمه گرگ میشه و به سمت کوهستان میدوه. هانا دنبالش میره. زخمی میشه و به درهای سقوط میکنه و از هوش میره. وقتی طوفان تموم میشه میبینه که توی بغل آمه است . آمه اونو به حاشیه خیابون آورده. هانا بهش میگه من هنوز برای تو کاری نکردم. نرو. اما آمه گرگ میشه با سرعت به سمت بلندترین صخره میره و زوزه میکشه. از اون ور یوکی توی مدرسه با اون پسر تنها میشه. وقتی بارون متوقف میشه آسمون در حال باز شدنه، به پسر نشون میده که گرگینه است.هانا در همون دهکده میمونه. یوکی به دبیرستان شبانه روزی در شهر دیگهای میره و آمه هم هر روز نزدیک خونه مادرش میاد و زوزه میکشه.
وقتی فیلم تموم شد از دخترم پرسیدم «بنظرت فرق داشتن خوبه یا بد؟»گفت «برای یوکی بد بود ولی برای آمه بدتر!» پرسیدم «چرا برای آمه بدتر؟ اون الان رییس جنگل و کوهستانه. آزاده. رهاست. ولی یوکی همه تلاشش رو بکنه نهایتا یه آدم معمولی توی دبیرستان معمولیه»دخترم تقریباً داد زد «حداقل یوکی سواد داره!» بیتفاوت گفتم «چیزایی که آمه از درباره طبیعت و زنده موندن و حیوانات و خطر میدونه، سواد محسوب نمیشه؟ فکر کن اگه ده روز توی ژاپن برق نباشه، یوکی زنده میمونه یا آمه؟»دلخور گفت «حالا هرچی... آخرش مثل باباش میمیره! میکشنش!»@cinematic1
فرزندان گرگژاپنانیمه/ درامسال تولید ۲۰۱۲
دختر ده سالهام پرسید:«مامان! ما چرا با همه دنیا فرق داریم اصلا؟با همه مسلمونا هم فرق داریم آخه.حتی با همه شیعههاااا »دستامو از کف ظرفشویی شستم و گفتم «یه کارتون با هم ببینیم بعد راجع بهش حرف بزنیم»در طول فیلم یه چشمم به هانا و بچههاش بود یه چشمم به عکسالعملهای احساسی صورت دخترم.
داستان انیمه فرزندان گرگ، درباره دختر آروم و مهربون و صلحطلبیه به اسم هانا، که توی دانشگاه با یه پسر گرگینه آشنا میشه. با هم ازدواج میکنن. بعد از تولد دومین فرزندش یه شب شوهرش نمیاد. اون توی خیابونا بچهبه بغل میگرده و میبینه شهرداری داره جنازه گرگی رو میندازه توی آشغالی! شوهرش رفته بوده برای همسر تازه زایمان کردش، بوقلمون شکار کنه.کار هانا با دوتا بچه گرگینه توی یه آپارتمان کوچیک خیلی سخت میشه و پسانداز شوهرش هم در حال اتمام بودهبا دختر سه ساله و پسر دو سالهش به یه روستای دورافتاده کوهستانی نقل مکان میکنه. یه خونه متروک و داغون که خیلی از بقیه خونهها دور بوده و زمین زراعی داشته رو کرایه میکنهبا جون کندن شروع میکنه به بازسازی و کشاورزی.دخترش، یوکی، که مکان آزاد برای دویدن و شیطنت و شکار حیوانات داشته خیلی خوشحال بوده ولی پسرش دوست داشته برگردن شهر. خلاصه وقت رفتن به مدرسه میشه. مادر حقایقی رو درباره کنترل گرگ شدن به یوکی یاد میده. با ورد «یوکی در راه خونه یه دختر بچه میمونه» یوکی فرقهای خودش و با دیگرانو میبینه. تمام تلاشش رو میکنه که در مدرسه معقول و مقبول باشه. اما با ورود یه پسر جدید به کلاس همهچی بهم میریزه. چون پسر در دیدار اول اصرار میکنه که یوکی حتما سگ داره. پسر میگه شامه قویای داره و میتونه بوی حیوون رو از لباس یوکی بفهمه. یوکی از دیدار با پسر به شکل افراطی پرهیز میکنه. تا اینکه پسر یه روز اونو گوشهای از مدرسه گیر میندازه تا ازش بپرسه که چه کار بدی کرده که یوکی ازش فرار میکنه. یوکی که خیلی هیجان زده و ترسیده و عصبانی بوده یهو از خود بیخود میشه و با پنجه.های گرگینهاش گوش پسر رو تقریبا میکَنه!برگردیم به آمه، پسر گرگینه و برادر یوکی.در یه صبح برفی که با مادرش و یوکی مشغول برفبازی و دویدن بودن، یه پرنده روی سنگی میبینه. برای اولین بار غریزه شکار در آمه بیدار میشه. گرگ میشه و میره سمتش. به راحتی میگیرتش. اما موقع برگشت پاش لیز میخوره و میفته توی رودخونه. یوکی نجاتش میده. آمه توی بغل مادرش انسان میشه ولی اصلا ترسیده نیست. خوشحاله. از حس جدیدی که کشف کرده احساس رضایت داره.تا یازده سالگی آمه مدرسه رو مدام میپیچونه و به جاش به کوهستان میره. یه روز یوکی با دعوا ازش میخواد که مثل بچه آدم به مدرسه بیاد و آبروی یوکی رو نبره. آمه گرگ میشه و در مرافعه با خواهرش ما میبینیم چه گرگ نر قدرتمند و بالغیه. اخبار اطلاع میده طوفان بزرگی در راهه. آمه به یوکی میگه پیش مادرشون بمونه اما یوکی میگه امروز درس داره و حتما باید بره. از شدت طوفان وسط مدرسه اعلام میکنن همه برن توی سالن ورزشی تا خانواده ها بیان و بچهها رو ببرن. هانا، مادر یوکی و آمه، میخواد به مدرسه بره که میبینه آمه سمت کوهستان راه افتاده. آمه به مادرش میگه رییس قبلی کوهستان یه روباه بوده که مرده. حالا اونه که باید کنترل جنگل و کوهستان رو بعهده بگیره. هانا قبول نمیکنه و میگه باید برگرده خونه. آمه گرگ میشه و به سمت کوهستان میدوه. هانا دنبالش میره. زخمی میشه و به درهای سقوط میکنه و از هوش میره. وقتی طوفان تموم میشه میبینه که توی بغل آمه است . آمه اونو به حاشیه خیابون آورده. هانا بهش میگه من هنوز برای تو کاری نکردم. نرو. اما آمه گرگ میشه با سرعت به سمت بلندترین صخره میره و زوزه میکشه. از اون ور یوکی توی مدرسه با اون پسر تنها میشه. وقتی بارون متوقف میشه آسمون در حال باز شدنه، به پسر نشون میده که گرگینه است.هانا در همون دهکده میمونه. یوکی به دبیرستان شبانه روزی در شهر دیگهای میره و آمه هم هر روز نزدیک خونه مادرش میاد و زوزه میکشه.
وقتی فیلم تموم شد از دخترم پرسیدم «بنظرت فرق داشتن خوبه یا بد؟»گفت «برای یوکی بد بود ولی برای آمه بدتر!» پرسیدم «چرا برای آمه بدتر؟ اون الان رییس جنگل و کوهستانه. آزاده. رهاست. ولی یوکی همه تلاشش رو بکنه نهایتا یه آدم معمولی توی دبیرستان معمولیه»دخترم تقریباً داد زد «حداقل یوکی سواد داره!» بیتفاوت گفتم «چیزایی که آمه از درباره طبیعت و زنده موندن و حیوانات و خطر میدونه، سواد محسوب نمیشه؟ فکر کن اگه ده روز توی ژاپن برق نباشه، یوکی زنده میمونه یا آمه؟»دلخور گفت «حالا هرچی... آخرش مثل باباش میمیره! میکشنش!»@cinematic1
۲۱۹
۲۰:۳۳
گفتم «کی بابای آمه رو کشت؟»چشماشو دوخت به سقف. متفکر جواب داد «شهرداری؟ شایدم پلیس... ماشین زده بود بهش؟ شاید اصلا خودش مرده!»گفتم «بنظر من همه اینا و هیچکدوم! شهر بابای آمه رو کشت. کوچههای تنگ و خونههای کوچیک روح طبیعت رو میکشه!»
کلافه کف دستاشو کوبید روی پاش. «بالاخره که چی! آخرش که آمه میخواد ازدواج کنه، بچهدار بشه! تا آخر عمرش گرگ بمونه آخه؟» گفتم «چرا به ازدواج یوکی فکر نمیکنی؟ تا آخر عمر که نمیتونه گرگ بودنش رو مخفی کنه! بنظرت چند نفر بعد از فهمیدن رازش حاضرن باهاش بمونن؟»بوضوح پکر شد. اومدم کنارش. گفتم «حالا یه چیز جالب! میدونستی گرگ ژاپنی خیلی وقته منقرض شده؟»چشماش گرد شد. «واقعا؟! خب پس چرا... خب یه حیوونه دیگه میذاشتن! قصه است دیگه»دست کشیدم به لاله گوشش. «اینا همه نمادپردازیه. بنظرت نماد چی میتونه باشه؟»چشماشو ریز کرد و انگشتاشو توی هوا تکون داد. «یه چیز قوی! یه چیز درنده! یه چیز باشکوه! اصیل! یه چیز که مراقبت میکنه!»سریع گفتم «از چی؟ از چی مراقبت میکنه؟» نفس عمیقی کشید. «از مردم. از سرزمین. از کوه. از جنگل. از طبیعت» گفتم «حالا وقت جواب دادن به سوالته. اینکه چرا ما با بقیه فرق داریم. ژاپن همیشه ملتی سرسخت و وطنپرست و محکم داشته. اما آمریکا بهش حمله میکنه. شکستش میده. تحقیرش میکنه. استقلال و عزتش رو میگیره. اون صحنه کشته شدن بابای آمه رو یادته؟ انداختنش توی آشغالی. هانا حتی نتونست درست براش عزاداری کنه. هیچ چیزی از شوهرش جز یه کارت کتابخونه باقی نموند.» دخترم محکم سر تکون داد.دستشو گرفتم «ما چیزیکه ژاپن از دستش داده رو الان داریم. لازم نیست براش قصه و داستان بسازیم تا خلقش کنیم. ما الان خودمون، مقاومتمون، افسانه شبهای کشورای دیگه است که میتونن برای بچههاشون تعریف کنن.» صاف نشست و به مبل تکیه داد. چشماش به جلو خیره بود. داشت بلند بلند فکر میکرد. «ما فرق داریم... این سخته. ولی شبیه بقیه موندن هم سخته.» رفتم توی آشپزخونه تا بقیه ظرفامو بشورم.
@cinematic1
کلافه کف دستاشو کوبید روی پاش. «بالاخره که چی! آخرش که آمه میخواد ازدواج کنه، بچهدار بشه! تا آخر عمرش گرگ بمونه آخه؟» گفتم «چرا به ازدواج یوکی فکر نمیکنی؟ تا آخر عمر که نمیتونه گرگ بودنش رو مخفی کنه! بنظرت چند نفر بعد از فهمیدن رازش حاضرن باهاش بمونن؟»بوضوح پکر شد. اومدم کنارش. گفتم «حالا یه چیز جالب! میدونستی گرگ ژاپنی خیلی وقته منقرض شده؟»چشماش گرد شد. «واقعا؟! خب پس چرا... خب یه حیوونه دیگه میذاشتن! قصه است دیگه»دست کشیدم به لاله گوشش. «اینا همه نمادپردازیه. بنظرت نماد چی میتونه باشه؟»چشماشو ریز کرد و انگشتاشو توی هوا تکون داد. «یه چیز قوی! یه چیز درنده! یه چیز باشکوه! اصیل! یه چیز که مراقبت میکنه!»سریع گفتم «از چی؟ از چی مراقبت میکنه؟» نفس عمیقی کشید. «از مردم. از سرزمین. از کوه. از جنگل. از طبیعت» گفتم «حالا وقت جواب دادن به سوالته. اینکه چرا ما با بقیه فرق داریم. ژاپن همیشه ملتی سرسخت و وطنپرست و محکم داشته. اما آمریکا بهش حمله میکنه. شکستش میده. تحقیرش میکنه. استقلال و عزتش رو میگیره. اون صحنه کشته شدن بابای آمه رو یادته؟ انداختنش توی آشغالی. هانا حتی نتونست درست براش عزاداری کنه. هیچ چیزی از شوهرش جز یه کارت کتابخونه باقی نموند.» دخترم محکم سر تکون داد.دستشو گرفتم «ما چیزیکه ژاپن از دستش داده رو الان داریم. لازم نیست براش قصه و داستان بسازیم تا خلقش کنیم. ما الان خودمون، مقاومتمون، افسانه شبهای کشورای دیگه است که میتونن برای بچههاشون تعریف کنن.» صاف نشست و به مبل تکیه داد. چشماش به جلو خیره بود. داشت بلند بلند فکر میکرد. «ما فرق داریم... این سخته. ولی شبیه بقیه موندن هم سخته.» رفتم توی آشپزخونه تا بقیه ظرفامو بشورم.
@cinematic1
۲۲۵
۲۰:۳۶
جاده لیچیچیندرام/ کمدی/ تاریخیکارگردان دا پنگسال ۲۰۲۵
آخه اینهمه فیلم توی دنیا بود!شب آتشبس چرا باید اینو میدیدم آخه
داستانی درباره اینکه صداقت و خدمت و وفاداری مردم، قربانیان همیشگی تاریخْ زیر چرخدندههای عظیم قدرت و سیاست هستند.
خدایا در برهههای حساس ما را به فیلمهای بهتر و امیدوارکنندهتری رهنمون فرما
@cinematic1
آخه اینهمه فیلم توی دنیا بود!شب آتشبس چرا باید اینو میدیدم آخه
خدایا در برهههای حساس ما را به فیلمهای بهتر و امیدوارکنندهتری رهنمون فرما
@cinematic1
۱۵۳
۱۰:۰۳
جادهآمریکادرام/ دیستوپیاسال ۲۰۰۹
خیلی پدرانه بود. از نوع پدر و پسری. بعد از جنگهای هستهای و نابودی اقلیمها و آب و هوا،در دنیای بدون رنگ و محکوم به فنا که توش همه حیوانات و گونههای گیاهی از بین رفتن، گونه بشر تنها به دو دستهی آدم بدا (که آدمخوار شدن و آدمها رو شکار میکنن) و آدم خوبا تقسیم شده. خیلیها از جمله مادر خانواده خودکشی میکنن.فیلم اینجوری نشون میداد که زندگی در وجود پدر مرده و تماما از وجود پسرش حیات رو میگیره. (حقیقتا هم مریضه و داره میمیره)بارها توی فیلم پسرش رو امید و انگیزه و فرشته و معجزه خطاب میکنه. خدا هم که کلا ناامید شده و زمین و زمان رو ول کرده.در جهانی که همه فقط متمرکز روی بقا هستن، پسر سعی میکنه کورسوی نوری برای اخلاق باز نگه داره. پدر نمیتونه بپذیره ولی پسر مثل وجدان منفک، همیشه اونو به سمت رحم و شفقت میبره.قصه برای پرداخت شخصیتها کمان روایی نداشت. ما در پس و پیش حوادث جاده، هیچ تغییر و تحول محسوسی در پدر و پسر نمیبینیم. پدر تا پای مرگ بدبین و فداکار میمونه و پسر هم حتی بعد از مرگ پدر معصوم و امیدوار.بار فیلم روی فضاسازی آخرالزمانی قصه بود. که البته بنظرم اشکال منطقی داشت. مثلا از فلشبک های گرم و رنگی که توش شخصیت مرد با زنش توی یه کنسرت مجلل بودن (و بنظرم اصلا کارکردی هم نداشت) معلوم میشد تا چنین ویرانیای حداکثر ۱۵ سال فاصله است. که زیادی سریعه. مخصوصا که ما توضیحی از کیفیت حادثه و میزان مخربیاش نداریم. این چی بوده که همه حیوانات و گیاهان رو کشته اما انسانها رو نه!یه جا به خونهای میرن که صاحب خونه توی رختخوابش مرده و تبدیل به اسکلت شده. همونجا یه انبار بزرگ غذا و کنسرو پیدا میکنن. یه مدت با شادی اونجا میمونن. گرما و نور و غذا و نوشیدنیشون تامینه. اما بخاطر شنیدن یه صدای پا! پدر به شکل سریع و دیوانهواری اونجا رو ترک میکنه.کل سفر پدر به سمت زنده موندنه اما لحظات آخر زندگی تغییر هدف میده و به پسر میگه «برو آدم خوبا رو پیدا کن!» خب چرا خودت قبل مردن اینکار و براش نکردی مرد!
غرب نزدیک صد ساله که نمیتونه اوتوپیا تولید کنه. اصلا با وضعیت الان دنیا اتوپیا منطقی که هیچی حتی خندهدارم نیست.در مورد آینده فقط دوتا رویکرد داره:خلق ویرانشهرهای یکی از یکی خشنتر و مخوفتترگند زدن به آرمانشهرهای مذهبی و دینی!که توی تلماسه و سرگذشت ندیمه و امثالهم میبینیم. فرزندان ارشد و خلف جورج اورول!
@cinematic1
خیلی پدرانه بود. از نوع پدر و پسری. بعد از جنگهای هستهای و نابودی اقلیمها و آب و هوا،در دنیای بدون رنگ و محکوم به فنا که توش همه حیوانات و گونههای گیاهی از بین رفتن، گونه بشر تنها به دو دستهی آدم بدا (که آدمخوار شدن و آدمها رو شکار میکنن) و آدم خوبا تقسیم شده. خیلیها از جمله مادر خانواده خودکشی میکنن.فیلم اینجوری نشون میداد که زندگی در وجود پدر مرده و تماما از وجود پسرش حیات رو میگیره. (حقیقتا هم مریضه و داره میمیره)بارها توی فیلم پسرش رو امید و انگیزه و فرشته و معجزه خطاب میکنه. خدا هم که کلا ناامید شده و زمین و زمان رو ول کرده.در جهانی که همه فقط متمرکز روی بقا هستن، پسر سعی میکنه کورسوی نوری برای اخلاق باز نگه داره. پدر نمیتونه بپذیره ولی پسر مثل وجدان منفک، همیشه اونو به سمت رحم و شفقت میبره.قصه برای پرداخت شخصیتها کمان روایی نداشت. ما در پس و پیش حوادث جاده، هیچ تغییر و تحول محسوسی در پدر و پسر نمیبینیم. پدر تا پای مرگ بدبین و فداکار میمونه و پسر هم حتی بعد از مرگ پدر معصوم و امیدوار.بار فیلم روی فضاسازی آخرالزمانی قصه بود. که البته بنظرم اشکال منطقی داشت. مثلا از فلشبک های گرم و رنگی که توش شخصیت مرد با زنش توی یه کنسرت مجلل بودن (و بنظرم اصلا کارکردی هم نداشت) معلوم میشد تا چنین ویرانیای حداکثر ۱۵ سال فاصله است. که زیادی سریعه. مخصوصا که ما توضیحی از کیفیت حادثه و میزان مخربیاش نداریم. این چی بوده که همه حیوانات و گیاهان رو کشته اما انسانها رو نه!یه جا به خونهای میرن که صاحب خونه توی رختخوابش مرده و تبدیل به اسکلت شده. همونجا یه انبار بزرگ غذا و کنسرو پیدا میکنن. یه مدت با شادی اونجا میمونن. گرما و نور و غذا و نوشیدنیشون تامینه. اما بخاطر شنیدن یه صدای پا! پدر به شکل سریع و دیوانهواری اونجا رو ترک میکنه.کل سفر پدر به سمت زنده موندنه اما لحظات آخر زندگی تغییر هدف میده و به پسر میگه «برو آدم خوبا رو پیدا کن!» خب چرا خودت قبل مردن اینکار و براش نکردی مرد!
غرب نزدیک صد ساله که نمیتونه اوتوپیا تولید کنه. اصلا با وضعیت الان دنیا اتوپیا منطقی که هیچی حتی خندهدارم نیست.در مورد آینده فقط دوتا رویکرد داره:خلق ویرانشهرهای یکی از یکی خشنتر و مخوفتترگند زدن به آرمانشهرهای مذهبی و دینی!که توی تلماسه و سرگذشت ندیمه و امثالهم میبینیم. فرزندان ارشد و خلف جورج اورول!
@cinematic1
۱۴۶
۱۵:۰۵
بسمالله
اخبار مذاکرات رو پیگیری میکنین؟ بیخیال! فیلم پرستیژ رو ریواچ کنین

آخه میدونین هر توافقی در کشور ما مثل یک شعبده سهتا مرحله داره
التزام و عهدنشون دادن یه چیز واضح و معمولیعمومی و قابل بررسی
چرخش تغییر اینجا اتفاق میافته و تماشاچی باید "نبینه."حالا یا حواسش پرت شهیا نشونش ندییا خودش نخواد ببینه!قراره اون چیز معمولی یه کار غیرمعمولی بکنه
اما تا اینجا کسی دست نمیزنهچون تو باید چیزی که پنهان کردی رو نمایش بدیدر مهمترین و سختترین بخش یعنی:
پرستیژ
اونجا که شعبدهباز با قدرت و رضایت لبخند میزنه و نشون میده به کل صحنه و ماجرا تسلط داشته
الان همه منتظرن
باید دید مردان مذاکره، سر از باکس در میارن یا روی صحنه میان برای اجرای پرستیژ!
@cinematic1
اخبار مذاکرات رو پیگیری میکنین؟ بیخیال! فیلم پرستیژ رو ریواچ کنین
آخه میدونین هر توافقی در کشور ما مثل یک شعبده سهتا مرحله داره
التزام و عهدنشون دادن یه چیز واضح و معمولیعمومی و قابل بررسی
چرخش تغییر اینجا اتفاق میافته و تماشاچی باید "نبینه."حالا یا حواسش پرت شهیا نشونش ندییا خودش نخواد ببینه!قراره اون چیز معمولی یه کار غیرمعمولی بکنه
اما تا اینجا کسی دست نمیزنهچون تو باید چیزی که پنهان کردی رو نمایش بدیدر مهمترین و سختترین بخش یعنی:
پرستیژ
اونجا که شعبدهباز با قدرت و رضایت لبخند میزنه و نشون میده به کل صحنه و ماجرا تسلط داشته
الان همه منتظرن
باید دید مردان مذاکره، سر از باکس در میارن یا روی صحنه میان برای اجرای پرستیژ!
@cinematic1
۱۲۱
۱۹:۱۷
مارلون براندو توی فیلم پدرخوانده یه دیالوگ معروف دارهاونجا که به پسرش میگه:
«بهم نگو اونا پشت سرم به تو چیا گفتنبگو چرا با تو اینقدر احساس راحتی کردن!»
کاش تیم مذاکرهکننده اندازه کورلئونه روی دشمنشناسی حساس بود!
@cinematic1
«بهم نگو اونا پشت سرم به تو چیا گفتنبگو چرا با تو اینقدر احساس راحتی کردن!»
کاش تیم مذاکرهکننده اندازه کورلئونه روی دشمنشناسی حساس بود!
@cinematic1
۹۹
۲۰:۱۷
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#لطفا_دست_نزنید#قسمت_اول
اولین تصورم از آمریکا کاملا کارتونی بود. سن «سارا»، کوچکترین دختر خانواده مارچ بودم که تلویزیون «زنان کوچک» را نشان میداد. آمریکا کشور خانههای ویلایی بزرگ و پیراهنهای بلند و دامنهای پفدار بود. آنموقعها نمیدانستم جنگ شمالیها و جنوبیها چیست. سالها بعد فهمیدم بابای سارا در جنگ خونینی دستش را داد که چندصدهزار آمریکایی همدیگر را کشتند. جنوبیها میخواستند «جیمی» کاراکترِ سیاهپوستِ محبوبم در کارتون «تام سایر» بَرده باقی بماند! تصویر آن کَرَجی کوچک هنوز جلوی چشمم است؛ یک چوب برای هدایت و یک اتاقک پارچهای داشت. «هاکلبریفین» و «جیمی» روی میسیسیپی که خبر نداشتم کجای این دنیاست قایق میراندند و چه خوب که هنوز «کلبه عمو تُم» را نخوانده بودم! حتما ذهن کودکانهام نمیتوانست هضم کند که «لوک خوششانس» شهر و بانک و سالنش را روی خون «رَن» و خانوادهاش بنا کرده. ولی میشد حدس زد سرخپوستهای «کوه تاراک» از تولهخرسها -«جکی و جیل»- هم آوارهترند. با تصویرهای فانتزی و دوبعدی وقتی خداحافظی کردم که پای اولین آمریکایی به خانهمان باز شد.
دیوید یک سال بزرگتر از من بود. البته جز خجالتی و دستوپاچلفتی بودن، هیچ چیزش به سیزدهسالهها نمیرفت. کمِ کم ۱ متر و ۸۵ قد داشت و تهریشی فرفری و قهوهای نشسته بود روی صورتِ زیادی سفیدش. نوعی بلاهت بامزه هم توی رفتارش داشت که نمیتوانستم متوجه شوم به خاطر حضور در فرهنگ بیگانه است یا سنِّ کمش.حرف زدنش با همان جمله معروف شروع شد: «من فارسی کِیلی کم بلد هست.»داوود یا بقول خودشان دیوید، متولد لسآنجلس و نماینده فرهنگ بدون روتوش آمریکا بود. اولین چیزی که در تفاوت فرهنگیاش یادم مانده این بود که اگر برایش کاری میکردی، یا وقت میگذاشتی، سریع میخواست پولش را حساب کند؛ «رایگان» و «صلواتی» و «مهمان مایید!» برایش هیچ تعریفی نداشت. محرم و نامحرم و نجس پاکی برایش مبهم بود. سلام و تشکر در جملاتش نداشت مگر به ندرت با تذکر برادرش دانیال. دَنی برایم سوژه جالبی محسوب نمیشد. خیلی از ما بزرگتر بود و مدام بحث سیاسی میکرد. یکجور خشونت مهاجم توی نگاه و لحنش حس میکردم. وقتی از دیوید درباره زخم دستش پرسیدم و گفت دنی او را زده، ذهنم راجعبه دنی تئوریهای ترسناکی ساخت. دنی برادر ناتنی دیوید بود. پدرش توی سازمان مجاهدین زیردست مادرش کار میکرد و بعد از انقلاب اعدام شد. این موضوع در فامیل، نقطه شکبرانگیز زندگی مَهوَش، دخترعموی مادرم، باقی ماند؛ اینکه چطور زیردست، اعدام و رئیسش موفق به فرار شد.من هیچ عکسی از پدر آمریکایی دیوید ندیدم. وقتی آمدند ایران، مهوش با مرد دیگری زندگی میکرد.دیوید با مادرش انگلیسی حرف میزد. کلمات را نمیفهمیدم اما حالیام میشد که هیچ رودربایستی یا احترامی بین او و مادرش نیست.تماشای تلاش دیوید برای ایرانیزه شدن را دوست داشتم؛ مکثش دم ورودیها و درها برای یادآوری به خودش که کفشش را دربیاورد. وقتی واقعا نمیدانست حریم معاشرت با ما دخترهای فامیل چقدر است. با آن هیکل مهیب، معذّب و مردّد با مادرم موارد را بررسی میکرد:
«نگا میشه، حرف میشه، ولی دست نزنم!
Ok! Got it»وسط حرف زدن با دخترخالهام یکهو برگشت سمت مادرم «میشه به دختر گفت تو خوشگلی؟» مامان لبخندش را دندانهای جلویش گاز گرفت ولی با سر تأیید داد. اما شاهکار آخر دیوید جلوی بابا بود. وقتی کارهای اجارهی خانهشان درست شد و میخواستند بروند، برای سخنرانیِ خداحافظی، دست بابا را محکم فشرد و گفت: «کانوادهی شما خیلی عجیب و خوب هست. شما چهارتا بچه با یه بابا. ما دوتا بچه هست با سه بابا.» صدای انفجار خندهمان پیچید توی کوچه. اما غمِ توی چشمهای دیوید ترجمه نمیخواست. همانجا توی ذهنم مهمترین شاخصه «آمریکایی بودن» رقم خورد:یک تمدن بیپدر.آنها رفتند و برای ماهِ بعد خانهشان دعوت شدیم... .
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سمانه_بهگام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
اولین تصورم از آمریکا کاملا کارتونی بود. سن «سارا»، کوچکترین دختر خانواده مارچ بودم که تلویزیون «زنان کوچک» را نشان میداد. آمریکا کشور خانههای ویلایی بزرگ و پیراهنهای بلند و دامنهای پفدار بود. آنموقعها نمیدانستم جنگ شمالیها و جنوبیها چیست. سالها بعد فهمیدم بابای سارا در جنگ خونینی دستش را داد که چندصدهزار آمریکایی همدیگر را کشتند. جنوبیها میخواستند «جیمی» کاراکترِ سیاهپوستِ محبوبم در کارتون «تام سایر» بَرده باقی بماند! تصویر آن کَرَجی کوچک هنوز جلوی چشمم است؛ یک چوب برای هدایت و یک اتاقک پارچهای داشت. «هاکلبریفین» و «جیمی» روی میسیسیپی که خبر نداشتم کجای این دنیاست قایق میراندند و چه خوب که هنوز «کلبه عمو تُم» را نخوانده بودم! حتما ذهن کودکانهام نمیتوانست هضم کند که «لوک خوششانس» شهر و بانک و سالنش را روی خون «رَن» و خانوادهاش بنا کرده. ولی میشد حدس زد سرخپوستهای «کوه تاراک» از تولهخرسها -«جکی و جیل»- هم آوارهترند. با تصویرهای فانتزی و دوبعدی وقتی خداحافظی کردم که پای اولین آمریکایی به خانهمان باز شد.
دیوید یک سال بزرگتر از من بود. البته جز خجالتی و دستوپاچلفتی بودن، هیچ چیزش به سیزدهسالهها نمیرفت. کمِ کم ۱ متر و ۸۵ قد داشت و تهریشی فرفری و قهوهای نشسته بود روی صورتِ زیادی سفیدش. نوعی بلاهت بامزه هم توی رفتارش داشت که نمیتوانستم متوجه شوم به خاطر حضور در فرهنگ بیگانه است یا سنِّ کمش.حرف زدنش با همان جمله معروف شروع شد: «من فارسی کِیلی کم بلد هست.»داوود یا بقول خودشان دیوید، متولد لسآنجلس و نماینده فرهنگ بدون روتوش آمریکا بود. اولین چیزی که در تفاوت فرهنگیاش یادم مانده این بود که اگر برایش کاری میکردی، یا وقت میگذاشتی، سریع میخواست پولش را حساب کند؛ «رایگان» و «صلواتی» و «مهمان مایید!» برایش هیچ تعریفی نداشت. محرم و نامحرم و نجس پاکی برایش مبهم بود. سلام و تشکر در جملاتش نداشت مگر به ندرت با تذکر برادرش دانیال. دَنی برایم سوژه جالبی محسوب نمیشد. خیلی از ما بزرگتر بود و مدام بحث سیاسی میکرد. یکجور خشونت مهاجم توی نگاه و لحنش حس میکردم. وقتی از دیوید درباره زخم دستش پرسیدم و گفت دنی او را زده، ذهنم راجعبه دنی تئوریهای ترسناکی ساخت. دنی برادر ناتنی دیوید بود. پدرش توی سازمان مجاهدین زیردست مادرش کار میکرد و بعد از انقلاب اعدام شد. این موضوع در فامیل، نقطه شکبرانگیز زندگی مَهوَش، دخترعموی مادرم، باقی ماند؛ اینکه چطور زیردست، اعدام و رئیسش موفق به فرار شد.من هیچ عکسی از پدر آمریکایی دیوید ندیدم. وقتی آمدند ایران، مهوش با مرد دیگری زندگی میکرد.دیوید با مادرش انگلیسی حرف میزد. کلمات را نمیفهمیدم اما حالیام میشد که هیچ رودربایستی یا احترامی بین او و مادرش نیست.تماشای تلاش دیوید برای ایرانیزه شدن را دوست داشتم؛ مکثش دم ورودیها و درها برای یادآوری به خودش که کفشش را دربیاورد. وقتی واقعا نمیدانست حریم معاشرت با ما دخترهای فامیل چقدر است. با آن هیکل مهیب، معذّب و مردّد با مادرم موارد را بررسی میکرد:
«نگا میشه، حرف میشه، ولی دست نزنم!
Ok! Got it»وسط حرف زدن با دخترخالهام یکهو برگشت سمت مادرم «میشه به دختر گفت تو خوشگلی؟» مامان لبخندش را دندانهای جلویش گاز گرفت ولی با سر تأیید داد. اما شاهکار آخر دیوید جلوی بابا بود. وقتی کارهای اجارهی خانهشان درست شد و میخواستند بروند، برای سخنرانیِ خداحافظی، دست بابا را محکم فشرد و گفت: «کانوادهی شما خیلی عجیب و خوب هست. شما چهارتا بچه با یه بابا. ما دوتا بچه هست با سه بابا.» صدای انفجار خندهمان پیچید توی کوچه. اما غمِ توی چشمهای دیوید ترجمه نمیخواست. همانجا توی ذهنم مهمترین شاخصه «آمریکایی بودن» رقم خورد:یک تمدن بیپدر.آنها رفتند و برای ماهِ بعد خانهشان دعوت شدیم... .
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سمانه_بهگام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳
۰:۴۵