لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل در نقد سینمای بی‌پدرد
۵۰ عضو

در نقد سینمای بی‌پدر

یک تحلیل مادرانه بر فیلم‌ها، در رصد خانواده و مهم‌تر از همه نقش پدر.
اگر دین ندارید، لااقل کتاب بخوانیداگر کتاب نمی‌خوانید، حداقل فیلم ببینید تا در این آینه جادو بی‌هیچ دقت و زحمت، سی سال بعد زن زندگی آزادی تماشا کنید
مشاهده در وب بله
۲۳ اسفند ۱۴۰۴
گفتم «کی بابای آمه رو کشت؟»چشماشو دوخت به سقف. متفکر جواب داد «شهرداری؟ شایدم پلیس... ماشین زده بود بهش؟ شاید اصلا خودش مرده!»گفتم «بنظر من همه اینا و هیچکدوم! شهر بابای آمه رو کشت. کوچه‌های تنگ و خونه‌های کوچیک روح طبیعت رو می‌کشه!»
کلافه کف دستاشو کوبید روی پاش. «بالاخره که چی! آخرش که آمه میخواد ازدواج کنه، بچه‌دار بشه! تا آخر عمرش گرگ بمونه آخه؟» گفتم «چرا به ازدواج یوکی فکر نمیکنی؟ تا آخر عمر که نمی‌تونه گرگ بودنش رو مخفی کنه! بنظرت چند نفر بعد از فهمیدن رازش حاضرن باهاش بمونن؟»بوضوح پکر شد. اومدم کنارش. گفتم «حالا یه چیز جالب! می‌دونستی گرگ ژاپنی خیلی وقته منقرض شده؟»چشماش گرد شد. «واقعا؟! خب پس چرا..‌. خب یه حیوونه دیگه میذاشتن! قصه است دیگه»دست کشیدم به لاله گوشش. «اینا همه نمادپردازیه. بنظرت نماد چی می‌تونه باشه؟»چشماشو ریز کرد و انگشتاشو توی هوا تکون داد. «یه چیز قوی! یه چیز درنده! یه چیز باشکوه! اصیل! یه چیز که مراقبت میکنه!»سریع گفتم «از چی؟ از چی مراقبت میکنه؟» نفس عمیقی کشید. «از مردم. از سرزمین. از کوه. از جنگل‌. از طبیعت» گفتم «حالا وقت جواب دادن به سوالته. اینکه چرا ما با بقیه فرق داریم. ژاپن همیشه ملتی سرسخت و وطن‌پرست و محکم داشته. اما آمریکا بهش حمله میکنه. شکستش میده. تحقیرش میکنه. استقلال و عزتش رو میگیره. اون صحنه کشته شدن بابای آمه رو یادته؟ انداختنش توی آشغالی. هانا حتی نتونست درست براش عزاداری کنه. هیچ چیزی از شوهرش جز یه کارت کتابخونه باقی نموند.» دخترم محکم سر تکون داد.دستشو گرفتم «ما چیزیکه ژاپن از دستش داده رو الان داریم. لازم نیست براش قصه و داستان بسازیم تا خلقش کنیم. ما الان خودمون، مقاومت‌مون، افسانه شب‌های کشورای دیگه است که می‌تونن برای بچه‌هاشون تعریف کنن.» صاف نشست و به مبل تکیه داد. چشماش به جلو خیره بود‌. داشت بلند بلند فکر می‌کرد. «ما فرق داریم... این سخته. ولی شبیه بقیه موندن هم سخته.» رفتم توی آشپزخونه تا بقیه ظرفامو بشورم.

@cinematic1
undefined۳

۳۰۷

۲۰:۳۶

۱۹ فروردین
thumbnail
جاده لیچیچیندرام/ کمدی/ تاریخیکارگردان دا پنگسال ۲۰۲۵
آخه اینهمه فیلم توی دنیا بود!شب آتش‌بس چرا باید اینو می‌دیدم آخهundefinedداستانی درباره اینکه صداقت و خدمت و وفاداری مردم، قربانیان همیشگی تاریخْ زیر چرخ‌دنده‌های عظیم قدرت و سیاست هستند.undefined
خدایا در برهه‌های حساس ما را به فیلم‌های بهتر و امیدوارکننده‌تری رهنمون فرماundefined
@cinematic1
undefined۱

۲۳۶

۱۰:۰۳

۱۰ اردیبهشت
thumbnail
جادهآمریکادرام/ دیستوپیاسال ۲۰۰۹

خیلی پدرانه بود. از نوع پدر و پسری. بعد از جنگ‌‌های هسته‌ای و نابودی اقلیم‌ها و آب و هوا،در دنیای بدون رنگ و محکوم به فنا که توش همه حیوانات و گونه‌های گیاهی از بین رفتن، گونه بشر تنها به دو دسته‌ی آدم بدا (که آدم‌خوار شدن و آدم‌ها رو شکار میکنن) و آدم خوبا تقسیم شده. خیلی‌ها از جمله مادر خانواده خودکشی میکنن.فیلم اینجوری نشون میداد که زندگی در وجود پدر مرده و تماما از وجود پسرش حیات رو میگیره. (حقیقتا هم مریضه و داره می‌میره)بارها توی فیلم پسرش رو امید و انگیزه و فرشته و معجزه خطاب میکنه. خدا هم که کلا ناامید شده و زمین و زمان رو ول کرده.در جهانی که همه فقط متمرکز روی بقا هستن، پسر سعی میکنه کورسوی نوری برای اخلاق باز نگه داره. پدر نمی‌تونه بپذیره ولی پسر مثل وجدان منفک، همیشه اونو به سمت رحم و شفقت می‌بره.قصه برای پرداخت شخصیت‌ها کمان روایی نداشت. ما در پس و پیش حوادث جاده، هیچ تغییر و تحول محسوسی در پدر و پسر نمی‌بینیم. پدر تا پای مرگ بدبین و فداکار می‌مونه و پسر هم حتی بعد از مرگ پدر معصوم و امیدوار.بار فیلم روی فضاسازی آخرالزمانی قصه بود. که البته بنظرم اشکال منطقی داشت. مثلا از فلش‌بک های گرم و رنگی که توش شخصیت مرد با زنش توی یه کنسرت مجلل بودن (و بنظرم اصلا کارکردی هم نداشت) معلوم می‌شد تا چنین ویرانی‌ای حداکثر ۱۵ سال فاصله است. که زیادی سریعه. مخصوصا که ما توضیحی از کیفیت حادثه و میزان مخربی‌اش نداریم. این چی بوده که همه حیوانات و گیاهان رو کشته اما انسان‌ها رو نه!یه جا به خونه‌ای میرن که صاحب خونه توی رختخوابش مرده و تبدیل به اسکلت شده. همونجا یه انبار بزرگ غذا و کنسرو پیدا میکنن. یه مدت با شادی اونجا می‌مونن. گرما و نور و غذا و نوشیدنی‌شون تامینه. اما بخاطر شنیدن یه صدای پا! پدر به شکل سریع و دیوانه‌واری اونجا رو ترک میکنه.کل سفر پدر به سمت زنده موندنه اما لحظات آخر زندگی تغییر هدف میده و به پسر میگه «برو آدم خوبا رو پیدا کن!» خب چرا خودت قبل مردن اینکار و براش نکردی مرد!
غرب نزدیک صد ساله که نمی‌تونه اوتوپیا تولید کنه. اصلا با وضعیت الان دنیا اتوپیا منطقی که هیچی حتی خنده‌دارم نیست.در مورد آینده فقط دوتا رویکرد داره:خلق ویران‌شهرهای یکی از یکی خشن‌تر و مخوفت‌ترگند زدن به آرمان‌شهرهای مذهبی و دینی!که توی تلماسه و سرگذشت ندیمه و امثالهم می‌بینیم. فرزندان ارشد و خلف جورج اورول!

@cinematic1
undefined۳

۲۳۱

۱۵:۰۵

۲۷ خرداد
thumbnail
بسم‌الله
اخبار مذاکرات رو پیگیری می‌کنین؟ بیخیال! فیلم پرستیژ رو ریواچ کنینundefinedundefined
آخه می‌دونین هر توافقی در کشور ما مثل یک شعبده‌ سه‌تا مرحله دارهundefined
التزام و عهدنشون دادن یه چیز واضح و معمولیعمومی و قابل بررسی
چرخش تغییر اینجا اتفاق می‌افته و تماشاچی باید "نبینه."حالا یا حواسش پرت شهیا نشونش ندییا خودش نخواد ببینه!قراره اون چیز معمولی یه کار غیرمعمولی بکنه
اما تا اینجا کسی دست نمیزنهچون تو باید چیزی که پنهان کردی رو نمایش بدیدر مهم‌ترین و سخت‌ترین بخش یعنی:
پرستیژ
اونجا که شعبده‌باز با قدرت و رضایت لبخند میزنه و نشون میده به کل صحنه و ماجرا تسلط داشته
الان همه منتظرن
باید دید مردان مذاکره، سر از باکس در میارن یا روی صحنه میان برای اجرای پرستیژ!

@cinematic1

۲۰۷

۱۹:۱۷

thumbnail
مارلون براندو توی فیلم پدرخوانده یه دیالوگ معروف دارهاونجا که به پسرش میگه:
«بهم نگو اونا پشت سرم به تو چیا گفتنبگو چرا با تو اینقدر احساس راحتی کردن!»
کاش تیم مذاکره‌کننده اندازه کورلئونه روی دشمن‌شناسی حساس بود!

@cinematic1
undefined۵

۱۸۳

۲۰:۱۷

۱۵ تیر
thumbnail
مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطرشهر چسبیده به تو، خون تو پاشیده به شهر…

@cinematic1
undefined۹
undefined۱

۱۶۱

۱۷:۳۹

۲ مرداد
در نقد سینمای بی‌پدر
undefined مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر شهر چسبیده به تو، خون تو پاشیده به شهر… @cinematic1
بایدم حرمله🥳 خولی undefined
undefined۲
undefined۱

۱۴۶

۷:۲۴

۳ مرداد
بازارسال شده از جان و جهان | به‌ روایت مادران
thumbnail
#لطفا_دست_نزنید#قسمت_اول
اولین تصورم از آمریکا کاملا کارتونی بود. سن «سارا»، کوچکترین دختر خانواده مارچ بودم که تلویزیون «زنان کوچک» را نشان می‌داد. آمریکا کشور خانه‌های ویلایی بزرگ و پیراهن‌های بلند و دامن‌های پف‌دار بود‌. آن‌موقع‌ها نمی‌دانستم جنگ شمالی‌ها و جنوبی‌ها چیست. سال‌ها بعد فهمیدم بابای سارا در جنگ خونینی دستش را داد که چندصدهزار آمریکایی همدیگر را کشتند. جنوبی‌ها می‌خواستند «جیمی» کاراکترِ سیاه‌پوستِ محبوبم در کارتون «تام سایر» بَرده باقی بماند! تصویر آن کَرَجی کوچک هنوز جلوی چشمم است؛ یک چوب برای هدایت و یک اتاقک پارچه‌ای داشت. «هاکلبری‌فین» و «جیمی» روی می‌سی‌سی‌پی که خبر نداشتم کجای این دنیاست قایق می‌راندند و‌ چه خوب که هنوز «کلبه عمو تُم» را نخوانده بودم! حتما ذهن کودکانه‌ام نمی‌توانست هضم کند که «لوک خوش‌شانس» شهر و بانک و سالنش را روی خون «رَن» و خانواده‌اش بنا کرده. ولی می‌شد حدس زد سرخ‌پوست‌های «کوه تاراک» از توله‌خرس‌ها -«جکی و جیل»- هم آواره‌ترند. با تصویرهای فانتزی و دوبعدی وقتی خداحافظی کردم که پای اولین آمریکایی به خانه‌مان باز شد.
دیوید یک سال بزرگتر از من بود. البته جز خجالتی و دست‌وپاچلفتی بودن، هیچ چیزش به سیزده‌ساله‌ها نمی‌رفت. کمِ کم ۱ متر و ۸۵ قد داشت و ته‌ریشی فرفری و قهوه‌ای نشسته بود روی صورتِ زیادی سفیدش. نوعی بلاهت بامزه هم توی رفتارش داشت که نمی‌توانستم متوجه شوم به خاطر حضور در فرهنگ بیگانه است یا سنِّ کمش.حرف زدنش با همان جمله معروف شروع شد: «من فارسی کِیلی کم بلد هست.»داوود یا بقول خودشان دیوید، متولد لس‌آنجلس و نماینده فرهنگ بدون روتوش آمریکا بود. اولین چیزی که در تفاوت فرهنگی‌اش یادم مانده این بود که اگر برایش کاری می‌کردی، یا وقت می‌گذاشتی، سریع می‌خواست پولش را حساب کند؛ «رایگان» و «صلواتی» و «مهمان مایید!» برایش هیچ تعریفی نداشت. محرم و نامحرم و نجس پاکی برایش مبهم بود. سلام و تشکر در جملاتش نداشت مگر به ندرت با تذکر برادرش دانیال. دَنی برایم سوژه جالبی محسوب نمی‌شد. خیلی از ما بزرگ‌تر بود و‌ مدام بحث سیاسی می‌کرد. یک‌جور خشونت مهاجم توی نگاه و لحنش حس می‌کردم. وقتی از دیوید درباره زخم دستش پرسیدم و گفت دنی او را زده، ذهنم راجع‌به دنی تئوری‌های ترسناکی ساخت. دنی برادر ناتنی دیوید بود. پدرش توی سازمان مجاهدین زیردست مادرش کار می‌کرد و بعد از انقلاب اعدام شد. این موضوع در فامیل، نقطه شک‌برانگیز زندگی مَهوَش، دخترعموی مادرم، باقی ماند؛ این‌که‌ چطور زیردست، اعدام و رئیسش موفق به فرار شد.من هیچ عکسی از پدر آمریکایی دیوید ندیدم. وقتی آمدند ایران، مهوش با مرد دیگری زندگی می‌کرد.دیوید با مادرش انگلیسی حرف می‌زد. کلمات را نمی‌فهمیدم اما حالی‌ام می‌شد که هیچ رودربایستی یا احترامی بین او و‌ مادرش نیست‌.تماشای تلاش دیوید برای ایرانیزه شدن را دوست داشتم؛ مکثش دم ورودی‌ها و درها برای یادآوری به خودش که کفشش را دربیاورد. وقتی واقعا نمی‌دانست حریم معاشرت با ما دخترهای فامیل چقدر است. با آن هیکل مهیب، معذّب و مردّد با مادرم موارد را بررسی می‌کرد:
«نگا می‌شه، حرف می‌شه، ولی دست نزنم!
Ok! Got it»
وسط حرف‌ زدن با دخترخاله‌ام یکهو برگشت سمت مادرم «می‌شه به دختر گفت تو خوشگلی؟» مامان لبخندش را دندان‌های جلویش گاز گرفت ولی با سر تأیید داد. اما شاهکار آخر دیوید جلوی بابا بود‌. وقتی کارهای اجاره‌ی خانه‌شان درست شد و می‌خواستند بروند، برای سخنرانیِ خداحافظی، دست بابا را محکم فشرد و گفت: «کانواده‌ی شما خیلی عجیب و خوب هست. شما چهارتا بچه با یه بابا. ما دوتا بچه هست با سه بابا.» صدای انفجار خنده‌مان پیچید توی کوچه. اما غمِ توی چشم‌های دیوید ترجمه نمی‌خواست. همان‌جا توی ذهنم مهم‌ترین شاخصه «آمریکایی بودن» رقم خورد:یک تمدن بی‌پدر.آن‌ها رفتند و برای ماهِ بعد خانه‌شان دعوت شدیم... .
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سمانه_بهگام

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۵

۰:۴۵

۲۲ شهریور
بازارسال شده از 🎒 وَهَبْ
thumbnail
جنگ آینده آمریکا با ایران!
سیلو؛ روایتِ هالیوود از جنگِ آینده با ایران
برای نخستین‌بار است که در تاریخ هالیوود، در یک سریال چنین جنگی تصویرسازی می‌شود!


undefined @vahab313

۹

۵:۲۹

۶ آبان
thumbnail
کاغذ بی‌خطایراندرامسال ۱۳۸۰

بسم‌الله
بعد از تمام شدنش با شوهرم بحث مان شد؛به این کمیت که او یک انتقاد کوچک کرد و من یک انتقاد بزرگ. انتقادم چنان مهیب بود که بیشتر به انتقام می‌مانست.به این کیفیت که او از کارم ایراد گرفت و من از شخصیتش. وسط بحث صدایم صدای رویا یا همان هدیه تهرانی بود. قصه زبان متن مخصوص به خودش را داشت. بازیگرها دیالوگ‌های سورئالی با هم رد و بدل می‌کردند. حالا که فکر می‌کنم قبلاً اینطور مکالمه‌های زن و شوهری را توی «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» دیده بودم. زن و شوهر تمثیل و قصه می‌بافند و آن دیگری سریع می‌رود توی نقشش و دیالوگ را ادامه می‌دهد.از موارد ضد دین و ضد سنتش که بگذریم، فیلم راجع به خشونت پنهان خانگی بود.تحقیرها و طعنه‌ها و توقع‌ها و نادیده‌انگاری‌ها. توهین‌ها و تهدیدهایی که در قالب شوخی و با لحن‌های خنثی بیان می‌شوند.وقتی کسی نمی‌گوید نرو! ولی لحظه رفتن تو، برایت کاری می‌تراشد! وقتی کسی نمی‌گوید مخالفم! اما فضای خانه را سرد و سنگین می‌کند. فیلمش به طور نمادین رختخوابی هم بود! خیلی صادقانه می‌گفت وقتی مردی کنترل و فرادستی خودش را در زندگی از دست می‌دهد آخرین سنگرش رختخواب است! جایی که می‌تواند با بدنش اقتدارش را ثابت کند.
بدترین جای فیلم هم آنجا بود که زن برای رهایی از همه فشارها،‌اول خودش بچه‌ها را به مدت ۱۰ روز ترک کرد و بعد هم از توی فیلم حذف شدند! آنجا بود که شخصیت مادر حس کرد روشنفکر است و حتی این را به زبان آورد!و همه این‌ها به نظرم زیادی روی دوش مفهوم «نوشتن و خلق کردن جهان روایی» سوار بود. والا ما هم از زندگی شخصی نوشتیم! انقدر هم خل بازی در نیاوردیم!باز برگردیم به نقطه خوب فیلم؛ رویا با بچه‌هایش حال و هوای خوبی داشت. کلافه و عصبی نمی‌شد. توقع زیادی نداشت. خود دلخواهش یعنی رویای قصه‌گو پیش بچه‌ها زنده و حاضر بود. فقط آنجایش رفت روی مخم که بچه‌ها را وسط قصه بزبزقندی چنان ترساند که زهره‌ترک شدند! مثلا میخواست بگوید قربانی خشونت خودش میفتد توی همین چرخه و شروع می‌کند به ترساندن ضعیف‌تر از خودش.کلا با این قصه بزبزقندی خوب بازی کرد. و در صحنه مواجهه با در شکسته خانه، غافلگیری نمادین قشنگی داشت. اما پدر بدل از گرگ بود! یکجور پدر بی‌ملاحظه و‌ نفهم تصویر کرده بود که هیچ ارتباط معناداری با بچه‌هاش ندارد.
بعد از دعوا با شوهرم منتظر و هوشیار و کمی عصبی بودم. خشم سردی داشتم که نمی‌گذاشت بخوابم. نقشه می‌کشیدم و افکار سودایی تویی سرم قل‌قل می‌کرد.یادم باشد دیگر با صدای دیگران دعوا نکنم؛یک جور خستگی توی تن آدم می‌گذارد؛ انگار توی خواب کوه بلندی را بالا رفته باشی و صبح روز بعد توی رختخواب ‌می‌بینی که بیخودی تنت کوفته است.
undefined۴

۳۰

۱۰:۵۰