لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل هِرِنگه
۹۷ عضو

هِرِنگ

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۱ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

Ham Gonah Alireza Ghorbani.mp3

۰۴:۰۰-۴.۶۶ مگابایت
undefined دوشنبه است؛ و من هنوز میان دو راهی ماندن در خاطره‌ها و برگشتن به زندگی، راهی پیدا نکرده‌ام.
«عصر تلخی که به جز خاطره‌ای قرمز نیستعصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیستیک دو راهی‌ست که از گریه به دریا برسمبه تو تنها برسم یا به تو تنها برسم»



#هِرِنگ#پریا_صیعتی




https://ble.ir/dastan_hereng/8589073321663138200/1780305181612
undefined۷
undefined۲

۱۵۰

۹:۱۳

۱۲ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
می‌گفتند باد، همیشه از سمت شیمبار، غم می‌آورد.باد شیمبار فرق داشت. نه تند بود، نه خشن، اما به‌جای خاک، با خودش خاطره می‌آورد. می‌خزید در شکاف سنگ‌ها، لای مِینای سیاه زن‌ها، می‌پیچید در خیمه‌ها و چین دامن دختران، و ایل را به سکوت می‌برد…چون همه می‌دانستند: آستاره دیگر نیست.آستاره، دختر ایل، دختری با مِینای بنفش و نگاهی که هزار راز در خود داشت.او نمی‌خندید، نمی‌گریست، اما وقتی نگاهت می‌کرد، حس می‌کردی تمام عمر، میان چشمانش گم می‌شوی. دل‌ها نمی‌لرزید، می‌افتاد.
مسعود، پسرعمویش، دلش را کنار چشمه‌ای از دست داد که که آستاره کنار آن نشسته بود، و آفتاب، خودش را از پشت کوه رسانده بود تا فقط بر موهایش بتابد.از همان‌روز، هرگاه آفتاب روی موهای زنی می‌افتاد،مسعود چشم می‌بست. چون هیچ نوری، آستاره نمی‌شد.اما عشق در ایل، چیزی نبود که فریاد شود.عشق، به نجابت شناخته می‌شد؛ به فروخوردن، به نخواستن، به سکوت.و مسعود، بیشتر از آن‌که عاشق باشد، شریف بود.
روزی رسید که ایل کوچ کرد.شانه‌ی اسب‌ها از بار خم شده بود و دل مسعود از سکوت.کوه راه را باز کرده بود، و باد، خیمه‌ها را صدا می‌زد.آستاره، در آخرین صف کوچ، آرام می‌رفت؛ مینای بنفشش در باد می‌رقصید، بی‌آنکه بازگردد.مسعود، زانو زد.نه از درد، از بغضی که دیگر ایستاده نمی‌شد گفت.زمزمه‌اش با غبار پیچید:
«وای چه خوبه مال بار کنه یارت وابات بوکومیتچال زین مخملی به زیر پات بو…»
اسب‌ها بی‌قرار شدند. باد ایستاد. کوه سکوت کرد.و هیچ‌کس نفهمید، این بیت، برای که گفته شد…جز خدا و کوه و آستاره، که بی‌آنکه نگاه کند، دانست.او رفت. با خواست ایل یا تقدیر، فرقی نمی‌کرد.رفت، و مسعود…نه شکست، نه گم شد، بلکه آتش شد.آوا شد. ترانه و شعری غمگین شد.دیگر معلم نبود. تخته و مشق و مکتب را رها کردو به ساز و ترانه پناه برد...صدایش را داد به کوه، تا هر ایل‌نشینی بشنود:که عشق در سکوت هم می‌تپد.سال‌ها گذشت.اما هیچ‌گاه کوچ، برای مسعود عادی نشد.هر بهار، روز کوچ، کنار همان چشمه‌ی سنگی می‌نشست. با دستی روی زانو، و دلی در گذشته.
و باز می‌خواند:
«عزیزم مینا بنوش، دسمال هف‌رنگچی تیات پیدا ندا به ایل چارلنگ»
همه می‌دانستند آستاره، بانویی بود که هیچ‌گاه نیامد. و مسعود، مردی بود که هیچ‌گاه نرفت.او در دل همان روز ماند، در دل همان بیت، در دل همان باد.
می‌گفت:در ایل، عشق را نمی‌پرسند، عشق را از تارهای پوسیده‌ی سازها می‌فهمند، از زخم شانه‌ی اسب، از پینه‌ی دست‌های زن کوچ‌نشین. عشق، زخمی‌ست که نمی‌بندی، تا همیشه بدانی کجای تنت دلت بوده…
مسعود، سکوت نکرد. او نام آستاره را فریاد زدنه با زبان، که با ترانه‌های ماندگارش...با زخمه‌ی ساز و سوز صدا. نامش را روی یکی از آلبوم‌هایش گذاشت، و در بیشتر آوازهایش، رد او را نشاند. در شعر، در ملودی، در لرزش تحریرهایش.همه می‌دانستند که آستاره، فقط یک نام نبود.روزی یک زن بود و تا همیشه یک آواز ماند.او را، که روزی بی‌صدا رفت، و خاطره‌اش مثل مِینای بنفشش، در باد جا ماند…
«ویدم بی که بینمت، دیدم نبیدتخاطرم جا نگری، کندم ز دینت»
باد هنوز هم از سمت شیمبار می‌وزد.همان‌قدر نرم، همان‌قدر پرخاطره. و گاهی در دل همین باد، صدای کسی می‌آید که آرام، دور از همه، برای زنی با مینای بنفش می‌خواند…



پریا صیعتی undefined
#هِرِنگ#مسعود_بختیاری#آستاره

https://ble.ir/dastan_hereng/7670565460192990778/1780387619585
undefined۱۰
undefined۲
undefined۱

۱۴۹

۸:۰۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

masoud_bakhtiari_dastmal_harir.mp3

۰۵:۳۳-۵.۱۱ مگابایت
گاهی بعضی از لحن‌ها و لهجه‌ها، حتی اگه متوجه منظورشون نشیم، باز هم به دل می‌شینن و آدم رو به وجد میارن.امشب معرفی موسیقی‌مون کمی متفاوت‌تر از شب‌های قبل هست؛ چون می‌خواییم شما رو ببریم به ایل بختیاری، میان مردمانی از جنس مهربانی و صمیمیت؛ اهالی غیور زاگرس‌نشین.موسیقی بختیاری از اون موسیقی‌هاییه که آدم دوست داره مدام بهش گوش بده. در ایل بختیاری کمتر شعری رو پیدا می‌کنید که آهنگ مخصوص به خودش رو نداشته باشه. برای هر پدیده‌ای موسیقی خاصی وجود داره؛ از دوشیدن گاوها گرفته تا کار طاقت‌فرسای درو کردن و روایت دلاوری‌هایی که خون سلحشوری رو در رگ‌های عشایر بختیاری به جریان می‌اندازه؛ مردمانی که تاریخ پرفرازونشیب و حماسه‌آفرینی دارن.موسیقی ایل بختیاری سرشار از احساس، عشق و عاطفه‌ست؛ احساساتی که از طبیعتی الهام گرفته شده که مردمان این ایل بزرگ در اون پرورش پیدا کردن. موسیقی‌ای که پر از تشبیه‌های زیبا از دل رشته‌کوه‌های زاگرسه، اما در واقع روایتگر حال و احساس آدم‌هاست.در ایل بختیاری، موسیقی اهمیت زیادی داره و از جایگاه ویژه‌ای برخورداره. آوازخوانی و نوازندگی در بسیاری از خانواده‌ها امری موروثیه و در دورهمی‌ها و جمع‌های خانوادگی، این افراد با آوازها و نغمه‌های خاص خودشون، حال و هوای جمع رو می‌سازن.موسیقی بختیاری بخش‌های مختلفی داره؛ از موسیقی شاد یا «راست» گرفته تا موسیقی عزاداری یا «چپ». موسیقی‌های حماسی مثل چوب‌بازی و سوارکاری هم در همین گنجینه‌ی ارزشمند جای می‌گیرن.بریم به اتفاق هم قطعه‌ی «دستمال حریر» رو با صدای پدر موسیقی بختیاری، آ بهمن علاءالدین، متخلص به مسعود بختیاری، بشنویم....



🟩پی‌نوشت: این متن رو حدود سه سال پیش برای بخش معرفی موسیقی برنامه‌ی رادیویی «شب‌چراغ» نوشته بودم. امروز بین نوشته‌هام پیداش کردم و گفتم اینجا هم به یاد اون روزها منتشرش کنم.



پریا صیعتیundefined

#هِرِنگ#دستمال_حریر#مسعود_بختیاری


https://ble.ir/dastan_hereng/626967543665284598/1780432853228
undefined۱۳
undefined۲

۱۹۰

۲۰:۴۰

۱۳ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۲ تیر

Ai Music Man Az Eghlim Balayam 320.mp3

۰۵:۳۸-۱۲.۰۱ مگابایت
هر سال، روز تولد آدم‌ها را به «آمدن» تبریک می‌گویند؛ اما هرچه بیشتر زندگی می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم تولد، بیش از آنکه یادآور آمدن باشد، یادآور غریب بودن است.غریب بودن در جهانی که هر روز بیشتر به آن عادت می‌کنیم و در عین حال، هیچ‌وقت کاملاً متعلق به آن نمی‌شویم. این روزها مدام به این غزل مولانا برمی‌گردم:«من از اقلیم بالایم، سر عالم نمی‌دارم...»
این «اقلیم بالا» برای من، جغرافیا نیست؛ خاطره‌ای‌ست که انگار روح، پیش از تولد، آن را می‌شناخته و حالا میان این همه شلوغی دنیا، گاهی دلتنگش می‌شود.عجیب است...تولد، که باید جشن آغاز باشد، گاهی آدم را بیشتر به پایان فکر می‌اندازد.به اینکه اگر زندگی، سفری کوتاه میان دو ناشناخته است، پس این همه دویدن برای چیست؟چه چیزی از ما می‌ماند، جز رد عشقی که بخشیده‌ایم، مهری که کاشته‌ایم و نگاهی که جهان را با آن دیده‌ایم؟
نسخه‌ای از این غزل را این روزها با تنظیمی که با هوش مصنوعی ساخته شده، بارها گوش داده‌ام. شاید سازها را ماشین کنار هم گذاشته باشد، اما آن چیزی که مرا هر بار متوقف می‌کند، هنوز همان صدای مولاناست؛ صدایی که قرن‌هاست به انسان یادآوری می‌کند:ما فقط رهگذر این خاکیم.شاید بزرگ‌تر شدن، یعنی آرام‌آرام پذیرفتن همین حقیقت؛ اینکه زندگی، خانه نیست، مسیر است.



#پریا_صیعتی✍#هرنگ

تولدم مبارک؟

https://ble.ir/dastan_hereng/570199413033725922/1783085864320
undefined۶
undefined۱

۵۹

۱۳:۳۷

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی‌دارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کنمرا گفته‌ست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ستچو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازدخرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم
ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارمبه غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندمکه من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بوز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهبکه بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم
به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پرانمن ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زندهولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم


#مولانا_جلال‌الدین_محمد_بلخی✍



https://ble.ir/dastan_hereng/2185852787350483167/1783085891156
undefined۴
undefined۱

۶۲

۱۳:۳۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.