خانههای بدونِ دیوار
صبح شده بود و هنوز خواب به چشمانم نیامده بود. پتو را کشیدم روی خودم و گوشی را برداشتم. باید میخوابیدم، تنها راهی که به ذهنم رسید خواندن یک کتاب بود توی «طاقچه». یکهو یادم به اینستاگرام بدون فیلترشکن افتاد. گفتم فقط یک دور پنج دقیقهای میزنم و سریع برمیگردم.
اولین پستی که دیدم یک ریلز طنز حرفهای از یک خانم دکتر بود. از آن طنزها که هوش و ابتکار از سر و رویش میبارید. پریدم توی پیجش. دیدن دو سه تا پست یکی دو دقیقهای نهایتا ده دقیقه میشد. ده دقیقهای که توی ۲۴ ساعت به چشم نمیآمد. یکی یکی نگاه کردم و قاهقاه خندیدم. راستش بعضیهایش را چند بار. کنجکاو شدم اهل کجاست. استوریهایش را نگاه کردم. فهمیدم سال آخر پزشکیست و اهل زنجان. همین طور جزئیاتی از خانوادهاش. بین پست و استوریهایش در رفت و آمد بودم که سارا پیام داد. سریع رفتم دایرکتش. پرسیده بود: «پیج سمیرا رو دیدی؟».
سمیرا همخوابگاهی مشترکمان بود که با من راحتتر از بقیه بود. شاید به این علت که هر روز صبح حداقل ۱۰ دقیقه صبورانه باید برای نماز بیدارش میکردم. مدتی بود رفته بود ایتالیا. سارا گفت پیجش باز است. اولین پستش را که دیدم اندک خوابی که توی چشمهایم آمده بود هم پرید. یک طوری از خودش عکس گذاشته بود که مطمئنم خود ایتالیاییها هم با دیدنش سرشان را پایین میانداختند.
میخواستم ببینم از کی اینقدر تغییر کرده، آمدم پستهای پایینتر. روزهای اول فقط روسریاش را برداشته بود و کم کم به این مرحله رسیده بود. زیر یک عکس نوشته بود خوش به حال آنهایی که با این پوشش هنوز بلاک نشدهاند. و جایی دیگر از انتخابهای سختی گفته بود که بهایش تنهاییست.
استیکر اخم و تعجب خواهرش را زیر پست آخرش دیدم و همین طور پیام سمیرا را برای خواهرش.- ناراحتی بلاکم کن.آن سالها سمیرا چقدر به پسر کوچولوی خواهرش وابسته بود.وسط گشت و گذارهایم بودم که مامان زنگ زد.ساعت را که دیدم مغزم سوت کشید. دوساعت گذشته بود.
ناهارش را پخته بود و داشت قصهی مهناز را تعریف میکرد که چند بار برای مامان زنگ زده و مامان گوشی را برنداشته. آخر، آخرین بار که مامان را توی بازار دیده بود کلی سوالات جدید دربارهی من و بابا و محمد از مامان پرسیده بود. و حتی در رابطه با اطرافیان. مامان هم کلی توی ذوقش زده بود که کِی میخواهی دست از این سوال جواب کردنهایت برداری. مگر سرِ همین رفتار با خواهر همسرت چند بار دعوایتان نشده. مامان به روال خودش میخواست جوابش را ندهد تا بفهمد که هنوز از فضولی کردنهایش ناراحت است.
تلفن که قطع شد هنوز صفحهی اینستاگرامم باز بود. وسطِ صفحهی سمیرا بودم. احساس کردم چادر رنگی مادربزرگ خدابیامرزم سرم هست و نشستهام وسط کوچه با چند پیرزن دیگر. دور هم حرف میزنیم که فلانی چه کرده و چه خریده و همزمان حواسمان به در و دیوارِ همسایهها هم هست. چه کسی بیرون رفت، چه پوشیده بود، با کی رفت و صدای دعوا از دیوار کدام همسایه بلندتر به گوشمان رسیده. مگر این دو ساعت، کاری جز این کرده بودم؟
اصلا احساس کردم اینکه امروز همه ژست فرهیختگی گرفتهاند و فریاد میزنند که باید سرمان توی زندگی خودمان باشد برای همین است که حس فضولیشان را توی اینستا تخلیه میکنند. نه حتی از پشت در و با حدس و گمان. یک لنز، با کیفیتِ فول اچ دی دارد لحظه به لحظهی زندگیاش را به اشتراک میگذارد و اصلا جای سوال و پرسش برای افراد باقی نمیماند. از اینستا بیرون آمدم. بیرون آمدن افاقه نمیکرد. حذفش کردم و سریع رفتم سر طاقچه. چه خوب که مامان اینستا نداشت وگرنه از محاسبهی ساعتهای آنلاینم جواب تماس من را هم نمیداد.
#ریحانه_شفیعی
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | ایتا 
صبح شده بود و هنوز خواب به چشمانم نیامده بود. پتو را کشیدم روی خودم و گوشی را برداشتم. باید میخوابیدم، تنها راهی که به ذهنم رسید خواندن یک کتاب بود توی «طاقچه». یکهو یادم به اینستاگرام بدون فیلترشکن افتاد. گفتم فقط یک دور پنج دقیقهای میزنم و سریع برمیگردم.
اولین پستی که دیدم یک ریلز طنز حرفهای از یک خانم دکتر بود. از آن طنزها که هوش و ابتکار از سر و رویش میبارید. پریدم توی پیجش. دیدن دو سه تا پست یکی دو دقیقهای نهایتا ده دقیقه میشد. ده دقیقهای که توی ۲۴ ساعت به چشم نمیآمد. یکی یکی نگاه کردم و قاهقاه خندیدم. راستش بعضیهایش را چند بار. کنجکاو شدم اهل کجاست. استوریهایش را نگاه کردم. فهمیدم سال آخر پزشکیست و اهل زنجان. همین طور جزئیاتی از خانوادهاش. بین پست و استوریهایش در رفت و آمد بودم که سارا پیام داد. سریع رفتم دایرکتش. پرسیده بود: «پیج سمیرا رو دیدی؟».
سمیرا همخوابگاهی مشترکمان بود که با من راحتتر از بقیه بود. شاید به این علت که هر روز صبح حداقل ۱۰ دقیقه صبورانه باید برای نماز بیدارش میکردم. مدتی بود رفته بود ایتالیا. سارا گفت پیجش باز است. اولین پستش را که دیدم اندک خوابی که توی چشمهایم آمده بود هم پرید. یک طوری از خودش عکس گذاشته بود که مطمئنم خود ایتالیاییها هم با دیدنش سرشان را پایین میانداختند.
میخواستم ببینم از کی اینقدر تغییر کرده، آمدم پستهای پایینتر. روزهای اول فقط روسریاش را برداشته بود و کم کم به این مرحله رسیده بود. زیر یک عکس نوشته بود خوش به حال آنهایی که با این پوشش هنوز بلاک نشدهاند. و جایی دیگر از انتخابهای سختی گفته بود که بهایش تنهاییست.
استیکر اخم و تعجب خواهرش را زیر پست آخرش دیدم و همین طور پیام سمیرا را برای خواهرش.- ناراحتی بلاکم کن.آن سالها سمیرا چقدر به پسر کوچولوی خواهرش وابسته بود.وسط گشت و گذارهایم بودم که مامان زنگ زد.ساعت را که دیدم مغزم سوت کشید. دوساعت گذشته بود.
ناهارش را پخته بود و داشت قصهی مهناز را تعریف میکرد که چند بار برای مامان زنگ زده و مامان گوشی را برنداشته. آخر، آخرین بار که مامان را توی بازار دیده بود کلی سوالات جدید دربارهی من و بابا و محمد از مامان پرسیده بود. و حتی در رابطه با اطرافیان. مامان هم کلی توی ذوقش زده بود که کِی میخواهی دست از این سوال جواب کردنهایت برداری. مگر سرِ همین رفتار با خواهر همسرت چند بار دعوایتان نشده. مامان به روال خودش میخواست جوابش را ندهد تا بفهمد که هنوز از فضولی کردنهایش ناراحت است.
تلفن که قطع شد هنوز صفحهی اینستاگرامم باز بود. وسطِ صفحهی سمیرا بودم. احساس کردم چادر رنگی مادربزرگ خدابیامرزم سرم هست و نشستهام وسط کوچه با چند پیرزن دیگر. دور هم حرف میزنیم که فلانی چه کرده و چه خریده و همزمان حواسمان به در و دیوارِ همسایهها هم هست. چه کسی بیرون رفت، چه پوشیده بود، با کی رفت و صدای دعوا از دیوار کدام همسایه بلندتر به گوشمان رسیده. مگر این دو ساعت، کاری جز این کرده بودم؟
اصلا احساس کردم اینکه امروز همه ژست فرهیختگی گرفتهاند و فریاد میزنند که باید سرمان توی زندگی خودمان باشد برای همین است که حس فضولیشان را توی اینستا تخلیه میکنند. نه حتی از پشت در و با حدس و گمان. یک لنز، با کیفیتِ فول اچ دی دارد لحظه به لحظهی زندگیاش را به اشتراک میگذارد و اصلا جای سوال و پرسش برای افراد باقی نمیماند. از اینستا بیرون آمدم. بیرون آمدن افاقه نمیکرد. حذفش کردم و سریع رفتم سر طاقچه. چه خوب که مامان اینستا نداشت وگرنه از محاسبهی ساعتهای آنلاینم جواب تماس من را هم نمیداد.
۱.۲K
۱۲:۵۴
بازارسال شده از حوزه هنری فارس
در این بخش کسی شایسته دریافت رتبه اول و دوم شناخته نشد.
۴۶
۱۵:۴۶
دورهمگرام؛ شبکهزنانروایتگر
اعلام نتایج نهایی جشنواره «ماهتاب» توسط طیبه روستا دبیر اجرایی جشنواره
بخش تخصصی: در این بخش کسی شایسته دریافت رتبه اول و دوم شناخته نشد.
نفر سوم: سمیه بینا، لارستان
بخش ویژه:
الهام طاوسی آرانی، آران و بیدگل
بخش مردمی:
نفر اول: فهیمه ثاقب، مشهد
نفر دوم: ملیحه نورافشان یکتا، گرمدره شمالی
نفر سوم: پوریا اسکندرزاده، تهران
با ما همراه باشید : سایت | دفتر روایت | باشگاه نوجوان | ایتا | آپارات | دفتر طنز
✾ تبــریــــــــک بــه خــانــم :
| #ملیحه_نورافشان_یکتا |
۸۶۴
۱۶:۱۱
«عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
مداح با دست، عدد دو را نشان میداد که یعنی ذکر را دوبار بگویید و مرد و زن و پیر و جوان میخواندند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا/ عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
مداح میخواند: «رختِ دامادی، من آخر که ندیدم به تنت، زود از بهرِ تو بوده که بپوشی کفنت» و مردها مثل زنهای جوانمرده، به سینه میکوبیدند و ضجه میزدند و دم میگرفتند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
مداح میخواند: «گُل بیارید زِ بهرش، کِلِ شادی بزنید، همه بر داغِ جوانمُرده تسلّا بدهید» و زنها کِل میکشیدند و از هوش میرفتند و بههوشماندهها دَم میگرفتند: «عمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
روضه که به اوج میرسید؛ پیرزنی با شال سبز، میرفت و مقابل حجلهی قاسم میایستاد و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید، ظرف حنای توی سفره را برمیداشت و کف دست زنها حنا میگذاشت و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید، ظرف نُقل توی سفره را برمیداشت و روی سر زنها نُقل میریخت و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید ضجه میزد و مداح ضجه میزد و مردها ضجه میزدند و من که معتقدم ماجرای دامادی قاسم، خرافه است ضجه میزدم و دوستم که معتقد است ماجرای دامادی قاسم اسطوره است ضجه میزد و اسطورهها ضجه میزدند و به گمانم خودِ قاسم هم ضجه میزد.
از دیشب هم مردم سیریک ضجه میزنند و مردم ایران ضجه میزنند و دَم میگیرند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا/ عمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
#منصوره_رضایی
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | ایتا 
مداح با دست، عدد دو را نشان میداد که یعنی ذکر را دوبار بگویید و مرد و زن و پیر و جوان میخواندند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا/ عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
مداح میخواند: «رختِ دامادی، من آخر که ندیدم به تنت، زود از بهرِ تو بوده که بپوشی کفنت» و مردها مثل زنهای جوانمرده، به سینه میکوبیدند و ضجه میزدند و دم میگرفتند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
مداح میخواند: «گُل بیارید زِ بهرش، کِلِ شادی بزنید، همه بر داغِ جوانمُرده تسلّا بدهید» و زنها کِل میکشیدند و از هوش میرفتند و بههوشماندهها دَم میگرفتند: «عمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
روضه که به اوج میرسید؛ پیرزنی با شال سبز، میرفت و مقابل حجلهی قاسم میایستاد و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید، ظرف حنای توی سفره را برمیداشت و کف دست زنها حنا میگذاشت و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید، ظرف نُقل توی سفره را برمیداشت و روی سر زنها نُقل میریخت و زنها ضجه میزدند و پیرزن سید ضجه میزد و مداح ضجه میزد و مردها ضجه میزدند و من که معتقدم ماجرای دامادی قاسم، خرافه است ضجه میزدم و دوستم که معتقد است ماجرای دامادی قاسم اسطوره است ضجه میزد و اسطورهها ضجه میزدند و به گمانم خودِ قاسم هم ضجه میزد.
از دیشب هم مردم سیریک ضجه میزنند و مردم ایران ضجه میزنند و دَم میگیرند: «عُمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا/ عمر من گشته فنا، شد عروسیت عزا»
۶۲۰
۸:۴۱
غریب کشی
از دیشب چشم روی هم نگذاشتم. مگر میشود وقتی دل فکری باشد خوابید؟هزار بار چشمهایم را بستهام. خودم را پرت کردهام به سالهای جوانی، به اردوی جنوب. شب بود که رسیدیم. برای استراحت ما را به مدرسهای بردند؛ توی یکی از کلاسها که نیمکتهایش ته بود و از نیمه موکت شده بود. از خستگی متلاشی شدیم. چند دقیقه بعد همگی یکدست، چشمهایمان باز شد. خانه بغل مدرسه، عروسی داشتند. صدای کف زدنهای ممتد، کِل زدن زنها، نیانبان و دهل در هوا پیچ و تاب میخورد. ریتم بندری و سبالو خستگی راه را از تن بچههای اردو گرفت.عدهای ترسیدند اما من و چند تن از دوستانم به حیاط رفتیم. به دیواری که پشت آن مراسم عروسی بود نزدیک شدیم. بعضی شروع کردن به حرکات موزون و قر ریز ودرشت. بعضیها هم خندیدند و میان آن همه هیاهو از ترس دستشان را روی دهانشان گذاشتند تا صدای خندهشان بالا نرود. من اما از جا بلند شدم. به دیوار نزدیک شدم و تکیه دادم. چشمهایم را بستم. دم عمیقی کشیدم و سعی کردم بوهایی که میتوانم استشمام کنم، را بشمارم. بوی عود، بوی عطر گرم، بوی میوه تازه، حتی بوی حنای تازه و عمل آمده را توی ریههایم کشیدم. حالا از دیشب فکری این شدم که چه میشود که بوی خون، آن هم خون تازه، یکدفعه تمام بوهای دیگر را در خودش ببلعد؟اصلا غریبتر از فرو رفتن صدای نی انبان با ریتم بندری در هوار موشک مگر داریم؟زنها به جای کِل، شیون میکنند. سرخاب و سفید آب صورتهاشان لای خاک و خون و اشک، به هم ریخته و شُره کرده.بچهها در حالی که میوه و شیرینی گاز زده، در دستشان است؛ دنبال آغوش امن مامان و بابا میگردند.پیرزنها کندوره پوش و پیرمردها دشداشه به تن، قد راست کردهاند و کشان کشان دنبال بچههایشان میچرخند.به ذهنم اجازه نمیدهم عروس و داماد را متصور شود. عروس و دامادی که به جای حنا، خون مهمانهایشان را به دست بستند...
خدای من؛ عقل انسانی من، بعد از شجره طیبه بریده است، تو بگو این ظلم را، این غریب کشی را، این سند مظلومیت را کجای دلم بگذارم که زخمش نالهام را به آسمان نبرد؟
#سین_ح#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | ایتا 
از دیشب چشم روی هم نگذاشتم. مگر میشود وقتی دل فکری باشد خوابید؟هزار بار چشمهایم را بستهام. خودم را پرت کردهام به سالهای جوانی، به اردوی جنوب. شب بود که رسیدیم. برای استراحت ما را به مدرسهای بردند؛ توی یکی از کلاسها که نیمکتهایش ته بود و از نیمه موکت شده بود. از خستگی متلاشی شدیم. چند دقیقه بعد همگی یکدست، چشمهایمان باز شد. خانه بغل مدرسه، عروسی داشتند. صدای کف زدنهای ممتد، کِل زدن زنها، نیانبان و دهل در هوا پیچ و تاب میخورد. ریتم بندری و سبالو خستگی راه را از تن بچههای اردو گرفت.عدهای ترسیدند اما من و چند تن از دوستانم به حیاط رفتیم. به دیواری که پشت آن مراسم عروسی بود نزدیک شدیم. بعضی شروع کردن به حرکات موزون و قر ریز ودرشت. بعضیها هم خندیدند و میان آن همه هیاهو از ترس دستشان را روی دهانشان گذاشتند تا صدای خندهشان بالا نرود. من اما از جا بلند شدم. به دیوار نزدیک شدم و تکیه دادم. چشمهایم را بستم. دم عمیقی کشیدم و سعی کردم بوهایی که میتوانم استشمام کنم، را بشمارم. بوی عود، بوی عطر گرم، بوی میوه تازه، حتی بوی حنای تازه و عمل آمده را توی ریههایم کشیدم. حالا از دیشب فکری این شدم که چه میشود که بوی خون، آن هم خون تازه، یکدفعه تمام بوهای دیگر را در خودش ببلعد؟اصلا غریبتر از فرو رفتن صدای نی انبان با ریتم بندری در هوار موشک مگر داریم؟زنها به جای کِل، شیون میکنند. سرخاب و سفید آب صورتهاشان لای خاک و خون و اشک، به هم ریخته و شُره کرده.بچهها در حالی که میوه و شیرینی گاز زده، در دستشان است؛ دنبال آغوش امن مامان و بابا میگردند.پیرزنها کندوره پوش و پیرمردها دشداشه به تن، قد راست کردهاند و کشان کشان دنبال بچههایشان میچرخند.به ذهنم اجازه نمیدهم عروس و داماد را متصور شود. عروس و دامادی که به جای حنا، خون مهمانهایشان را به دست بستند...
خدای من؛ عقل انسانی من، بعد از شجره طیبه بریده است، تو بگو این ظلم را، این غریب کشی را، این سند مظلومیت را کجای دلم بگذارم که زخمش نالهام را به آسمان نبرد؟
۵۸۸
۱۰:۰۷
لحظه شکوهمند گریه
شانسِ ما برای دیدن لحظههای پرشکوه، مثل گذشته نیست. دنیا خالی شده است از لحظههایی که ما را به وجد بیاورد یا امیدوارمان کند به خیلی چیزها. باید شکارچی باشی انگار و مدام در پیِ صید؛ تا از ملال و یکنواختی روزها و آدمهایی که تماما شبیه هم شدهاند، شانسِ دیدن لحظهای بیبدیل نصیبت شود. من دیروز یکی از این لحظههای شکوهمند را دیدم. یعنی شانسش را پیدا کردم.
به گمانم از راه دوری میآیند. در مدتی که دختر سرِ کلاس نویسندگی خلاق است، مادر، بیرون کلاس منتظر مینشیند. دختر یک شوقِ عجیبی به نوشتن دارد که من مدتهاست در کسی ندیدهام. حتی خودم هم مدتهاست چنین شوقی برای نوشتن ندارم. یک جور شوقِ آرام. شوقی که هنوز به شتاب و عجله برای پایان آلوده نشده و آهستگی دارد. خودش هم آرام و کمحرف است. درست مثل مادرش. حالا دیگر بعد از ده جلسه، میتوانم بفهمم چه چیزهایی از مادرش را در خودش دارد. یک پروژه شخصی کوچک دارد که با جدیت دنبالش میکند. یک رمان ماجراجویانه. هر جلسه، بعد از کلاس، کمی گپ میزنیم و درباره اینکه چطور رمان را پیش ببرد، صحبت میکنیم.
دیروز هم یکی از همان روزها بود. فصل اول و دوم را بازنویسی کرده بود و میخواست که بخواند. شوقِ شنیدن داشتم. میدانستم بازنویسی چقدر سخت است. خودم حاضرم هزار صفحه بنویسم اما مجبور نشوم به ویرایش و بازنویسی نوشتهام برگردد. که البته نوشته خوب، نوشته بیرونآمده از دل ساعتها ویرایش و بازنویسی است. گفتم بخوان عزیزم. گفت میشود مادرش را از بیرون صدا کند؟ چون او هم بخش جدید را نشنیده. البته که میشد. و مادر عزیزش هم آمد.
دو فصل را خواند. حیرت کردم. بیاندازه خوشخوان و البته بازیگوشانه نوشته بود. داستان را با یک تعلیق شروع کرده و بهخوبی از عهده شخصیتپردازی قهرمان داستانش در همان دو فصل اول برآمده بود. خواندنش که تمام شد. تحسینش کردم. تحسینِ واقعی. نه از سرِ تعارف. نکتههایی را که باهم دربارهشان حرف زدیم، مو به مو اجرا کرده و معلوم بود که خودش هم زمان خواندن احساس رضایت داشت.
بین همین صحبتها بود که من آن لحظه شکوهمند را دیدم. مادرش شروع کرد به گریهکردن. آرام و بیصدا. شوق بود که از چشمهایش میجوشید. بغضش از سرِ رضایت و خوشیِ مادرانه بود که سرریز شد. توی چشمهایش «آخیش»های درشتی بودند که حالا مسیرهای آمده و خستگیها را بینتیجه نمیدیدند. توی دنیایی که خوشیِ دیدن موفقیتهای کوچکِ اینچنینی از ما گرفته شده و بهجایش عددها و اتفاقهای درشت نشانده، زن داشت از شوقِ موفقیت دخترش در بازنویسی دو فصل اشک میریخت. در زمانه بیاهمیتی کلمه، کسی را دیدم که اهمیت و ارزش کلمه را میدانست و برای خوبیِ کلمهها اشک میریخت. زیاد غبطه خوردم در آن لحظه. غبطه خوردم به چنین ادراک و معصومیت مادرانهای. من اما شانس این را داشتم که این لحظه شکوهمندِ گریه را ببینم و البته لحظه شکوهمندِ مادربودن!
#فاطمه_بهروزفخر
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | ایتا 
شانسِ ما برای دیدن لحظههای پرشکوه، مثل گذشته نیست. دنیا خالی شده است از لحظههایی که ما را به وجد بیاورد یا امیدوارمان کند به خیلی چیزها. باید شکارچی باشی انگار و مدام در پیِ صید؛ تا از ملال و یکنواختی روزها و آدمهایی که تماما شبیه هم شدهاند، شانسِ دیدن لحظهای بیبدیل نصیبت شود. من دیروز یکی از این لحظههای شکوهمند را دیدم. یعنی شانسش را پیدا کردم.
به گمانم از راه دوری میآیند. در مدتی که دختر سرِ کلاس نویسندگی خلاق است، مادر، بیرون کلاس منتظر مینشیند. دختر یک شوقِ عجیبی به نوشتن دارد که من مدتهاست در کسی ندیدهام. حتی خودم هم مدتهاست چنین شوقی برای نوشتن ندارم. یک جور شوقِ آرام. شوقی که هنوز به شتاب و عجله برای پایان آلوده نشده و آهستگی دارد. خودش هم آرام و کمحرف است. درست مثل مادرش. حالا دیگر بعد از ده جلسه، میتوانم بفهمم چه چیزهایی از مادرش را در خودش دارد. یک پروژه شخصی کوچک دارد که با جدیت دنبالش میکند. یک رمان ماجراجویانه. هر جلسه، بعد از کلاس، کمی گپ میزنیم و درباره اینکه چطور رمان را پیش ببرد، صحبت میکنیم.
دیروز هم یکی از همان روزها بود. فصل اول و دوم را بازنویسی کرده بود و میخواست که بخواند. شوقِ شنیدن داشتم. میدانستم بازنویسی چقدر سخت است. خودم حاضرم هزار صفحه بنویسم اما مجبور نشوم به ویرایش و بازنویسی نوشتهام برگردد. که البته نوشته خوب، نوشته بیرونآمده از دل ساعتها ویرایش و بازنویسی است. گفتم بخوان عزیزم. گفت میشود مادرش را از بیرون صدا کند؟ چون او هم بخش جدید را نشنیده. البته که میشد. و مادر عزیزش هم آمد.
دو فصل را خواند. حیرت کردم. بیاندازه خوشخوان و البته بازیگوشانه نوشته بود. داستان را با یک تعلیق شروع کرده و بهخوبی از عهده شخصیتپردازی قهرمان داستانش در همان دو فصل اول برآمده بود. خواندنش که تمام شد. تحسینش کردم. تحسینِ واقعی. نه از سرِ تعارف. نکتههایی را که باهم دربارهشان حرف زدیم، مو به مو اجرا کرده و معلوم بود که خودش هم زمان خواندن احساس رضایت داشت.
بین همین صحبتها بود که من آن لحظه شکوهمند را دیدم. مادرش شروع کرد به گریهکردن. آرام و بیصدا. شوق بود که از چشمهایش میجوشید. بغضش از سرِ رضایت و خوشیِ مادرانه بود که سرریز شد. توی چشمهایش «آخیش»های درشتی بودند که حالا مسیرهای آمده و خستگیها را بینتیجه نمیدیدند. توی دنیایی که خوشیِ دیدن موفقیتهای کوچکِ اینچنینی از ما گرفته شده و بهجایش عددها و اتفاقهای درشت نشانده، زن داشت از شوقِ موفقیت دخترش در بازنویسی دو فصل اشک میریخت. در زمانه بیاهمیتی کلمه، کسی را دیدم که اهمیت و ارزش کلمه را میدانست و برای خوبیِ کلمهها اشک میریخت. زیاد غبطه خوردم در آن لحظه. غبطه خوردم به چنین ادراک و معصومیت مادرانهای. من اما شانس این را داشتم که این لحظه شکوهمندِ گریه را ببینم و البته لحظه شکوهمندِ مادربودن!
۴۸۵
۱۰:۰۴
داستان پیامبران
بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
#سمانه_بهگام
منبع#روایت_بخوانیم 



به "مجله" پیشنهاد بدین تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظههای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید.بله | ایتا 
بابای علیرضا قد کوتاه و دستهای کلفت و کارکردهای داشت. لای ترک عمیق انگشتها و زیرناخنهاش سیاهی روغن بود.لکههای لباس آبی و شلوارجینش نظرم را جلب کرد. دمپاییهای مستعملش را فقط پای راننده کامیونها دیده بودم.روی کانتر پرستاری دسته دسته پول گذاشته بودند. انگار که بانک باشد.کسی اسم بیمارم و مشکلش را پرسید.«علیاکبر. پلاکت خونش خیلی پایین بود. فردا آزمایش مغز استخوان داره.»بعد بابای علیرضا شروع کرد دسته پولها را شمردن و پخش کردن بین مادرها و پدرها. گفت:«منم مثل شما همینجا بودم. منم صبح تاشب برای شفا دعا کردم. شب تا صبح زار زدم. منم این روزا رو دیدم.»فکر کردم حتما بچهاش مرخص شده و این پولها را تقس میکند بعنوان عیدی.انگشت اشاره اش را سمت آسمان تکان داد.خطاب به مادری که داشت اشک میریخت، تقریباً داد زد:«علیرضای من رفت. این پولا نذر شفاش بود. ولی به صاحب همین روز قسم، حضرت زهرا رو توی بیداری دیدم که بچهمو بغل گرفت و برد.»دسته پول را گرفت سمتم.«با دست چپ نه. هدیه حضرت زهرا رو با دست راست بگیر.»بعد سرش را نزدیکم آورد. «اینجا نیاوردت اذیتت کنه. آورده امتحانت کنه!»همه مادرها از پشت ماسکهاشان گریه میکردند. به حرکات بابای علیرضا نگاه میکردم. به اینکه وقت دادن پولها تا کمر خم میشد یا اینکه به پدرها میگفت «وایسین عقب! اول مادرا!»شاید از منظر روانشناسی «شوکه» شده بود یا عملش کاری در راستای «انکار» اندوه محسوب میشد. اما بعضی چیزها فقط در فضای خودشان معنا پیدا میکنند. بابای علیرضا یک تجربه معنوی قوی را پشت سر گذاشته بود و میخواست آن را به بقیه هدیه دهد. تصمیمش سخاوتمندانه، شریف و منحصر به فرد بود.وقتی داشتم از در بخش خون بیرون میرفتم باز صدایش توی سالن پیچید « قدر این روزا رو بدونید! همه زیر چادر حضرت زهراییم.» پولها را محکم گرفتم برای اینکه باور کنم این دقایقی که میگذشت واقعیت دارد. او صحنهای خلق کرد که حتی توی سینما هم به ندرت اتفاق میافتد.
دلداری دادن قلبهایی که به هزاران احتمال آویزان است به نظرم یک جور بعثت آمد. او یک رسول بیادعا بود که حتی معجزه هم نداشت.اساساً نبوت چیست جز یک تجربه قوی معنوی؟
۱۴.۵K
۱۵:۴۹
بازارسال شده از رویداد ملی همچو سرو
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایات: @Hamcho_sarvv
۲۵
۱۱:۰۷