مردی که همیشه نامرئی بود
نویسندهها وقتی خیلی حرفهای و کاربلد باشند و همه هنرشان را به کار بگیرند، توی قصههایشان قهرمانهایی میسازند که هیچ کجا دیده نمیشوند، اما خودشان همه جا را میبینند. کسی از آنها خبری ندارد، اما آنها بر همه چیز احاطه دارند. نقطه اوج داستانشان را هم طوری میچینند که دشمن تصور میکند قهرمان را از بین برده، جشن پیروزی هم برایش میگیرد؛ اما ناگهان او، از میان تاریکیها ظاهر میشود و ورق ماجرا را برمیگرداند.
حاجمحسن باقری، یکی از همین قهرمانهاست که نویسنده را از خلق شخصیت و ایجاد نقطه عطف معاف کرده! او از سالها قبل، همزمان، نویسنده و قهرمان یک داستان بزرگ بوده است.
شهریور ۱۳۴۱ که در دزفول به دنیا آمد، اسمش را گذاشتند محمدرضا؛ اما خرداد ۱۴۰۴ که در تهران شهید شد، روی مزارش نوشتند حاجمحسن باقری؛ این تنها یکی از معمولیترین غافلگیریهای داستان زندگی اوست. کودکی و نوجوانیاش را با کمک به پدر در کشاورزی و بنایی کردن سر ساختمانها گذراند. نوجوان که شد، زمزمه انقلاب...
برای خواندن متن کامل به سایت زیر سر بزنید؛ nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=25847
#شهید_محمدرضا_نصیرباغیان#پنجشنبه_باشهدا
#نازنین_آقایی#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
نویسندهها وقتی خیلی حرفهای و کاربلد باشند و همه هنرشان را به کار بگیرند، توی قصههایشان قهرمانهایی میسازند که هیچ کجا دیده نمیشوند، اما خودشان همه جا را میبینند. کسی از آنها خبری ندارد، اما آنها بر همه چیز احاطه دارند. نقطه اوج داستانشان را هم طوری میچینند که دشمن تصور میکند قهرمان را از بین برده، جشن پیروزی هم برایش میگیرد؛ اما ناگهان او، از میان تاریکیها ظاهر میشود و ورق ماجرا را برمیگرداند.
حاجمحسن باقری، یکی از همین قهرمانهاست که نویسنده را از خلق شخصیت و ایجاد نقطه عطف معاف کرده! او از سالها قبل، همزمان، نویسنده و قهرمان یک داستان بزرگ بوده است.
شهریور ۱۳۴۱ که در دزفول به دنیا آمد، اسمش را گذاشتند محمدرضا؛ اما خرداد ۱۴۰۴ که در تهران شهید شد، روی مزارش نوشتند حاجمحسن باقری؛ این تنها یکی از معمولیترین غافلگیریهای داستان زندگی اوست. کودکی و نوجوانیاش را با کمک به پدر در کشاورزی و بنایی کردن سر ساختمانها گذراند. نوجوان که شد، زمزمه انقلاب...
#شهید_محمدرضا_نصیرباغیان#پنجشنبه_باشهدا
۹۸۹
۶:۱۶
طوفان الاقصی، آغازی بر یک پایان
سه سال از آغاز طوفان گذشت. همان طوفانی که زندگی ما را زیر و رو کرد.تا پیش از آن فقط سالی یکبار، روزهای قدس، مرگ بر اسراییل میگفتیم و جمعهها هم دعای فرج و ندبه میخواندیم؛ حالا اما شب و روز نابودی اسراییل را میخواهیم. ۲۱۸امین شب است که در خیابان ندبه میکنیم و برای فرج دعا میخوانیم. ما نماز استغاثهخوانهای هر جمعه شب شدهایم.
نوجوانهایمان با سرعت چند برابر سیاسی شدهاند. گروه رفقای مدرسهای بچههای نهم را دیدم که چقدر بحث سیاسی کردهاند و از همه جای جهان به هم خبر میدهند. از مکرون و رفتارهای انسان دوستانهاش با دانش آموزان فرانسوی در کف خیابانهای فرانسه، تا یمن و روسیه و هند و پاکستان.حالا هی تعلیم و تربیتیهای روشن.فکر بگویند با بچهها از جنگ نگویید؛ فقط صلح. تعلیم و تربیت را سیاسی نکنید... دیگر چه کسی باور میکند؟! عکسهای کلاس چهارم یک مدرسه دولتی را برای جشن دیروز، که روز جهانی کودک بود، باز کردم. بچهها پر تکرار روی بادکنکهایشان از آرزوی نابودی اسراییل نوشته بودند. پسرک به خاطر خرید قرص ماشین ظرفشویی فینیش اعتراض کرد. هر چه گفتیم اشتباه شده، قبول نکرد. الّا و لابد که ببریم پس بدهیم. ما نباید پول به اسرائیل و کالای اسرائیلی بدهیم حتی به اندازه یک قرص ماشین.
جهان ما بعد از ۷ اکتبر خیلی تغییر کرد. در گوش نوجوانهایمان «برای یک زندگی معمولی» خواندهبودند، اما مقاومت آمد و سطل سطل آب روی ریخت زندگی و همهچیز را شست و برد.فکر کنم دو سال و نیم شد از همان وقتی که امیرعید مصری تلک القضیه را خواند و ما شنیدیم و گریه کردیم. از فردایش تا همین امروز زنگ گوشی که میخورد تلک القضیه میخواند و ما دیگر از پشت کتابهای فلسفه غرب و ساینس به غرب نگاه نمیکنیم. ما غرب را از بیمارستان المعمدانی شناختیم و دیگر هیچ ژست متمدنانهای ما را فریب نمیدهد ...
سه سال از آن طوفان گذشت. امروز نه سنوار هست و نه هنیئهنه ضیف و نه ابو عبیده،نه نصرالله و نه صفی الدین و نه سیدعلی خامنهای
اما از آنها یک چیز مانده :ضربه ای که آنها به اسراییل زدند. نظمی که بی نظم شد، پیمان هایی که برآب شد،و دیوار رویاهای اسراییل بزرگ که فرو ریخت.
جهان از فراموشی حضور اسرائیل به در آمده و هرگز اسرائیل به جهان قبل از ۷ اکتبر باز نخواهد گشت ...
#فاطمه_گیتیپسند
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
سه سال از آغاز طوفان گذشت. همان طوفانی که زندگی ما را زیر و رو کرد.تا پیش از آن فقط سالی یکبار، روزهای قدس، مرگ بر اسراییل میگفتیم و جمعهها هم دعای فرج و ندبه میخواندیم؛ حالا اما شب و روز نابودی اسراییل را میخواهیم. ۲۱۸امین شب است که در خیابان ندبه میکنیم و برای فرج دعا میخوانیم. ما نماز استغاثهخوانهای هر جمعه شب شدهایم.
نوجوانهایمان با سرعت چند برابر سیاسی شدهاند. گروه رفقای مدرسهای بچههای نهم را دیدم که چقدر بحث سیاسی کردهاند و از همه جای جهان به هم خبر میدهند. از مکرون و رفتارهای انسان دوستانهاش با دانش آموزان فرانسوی در کف خیابانهای فرانسه، تا یمن و روسیه و هند و پاکستان.حالا هی تعلیم و تربیتیهای روشن.فکر بگویند با بچهها از جنگ نگویید؛ فقط صلح. تعلیم و تربیت را سیاسی نکنید... دیگر چه کسی باور میکند؟! عکسهای کلاس چهارم یک مدرسه دولتی را برای جشن دیروز، که روز جهانی کودک بود، باز کردم. بچهها پر تکرار روی بادکنکهایشان از آرزوی نابودی اسراییل نوشته بودند. پسرک به خاطر خرید قرص ماشین ظرفشویی فینیش اعتراض کرد. هر چه گفتیم اشتباه شده، قبول نکرد. الّا و لابد که ببریم پس بدهیم. ما نباید پول به اسرائیل و کالای اسرائیلی بدهیم حتی به اندازه یک قرص ماشین.
جهان ما بعد از ۷ اکتبر خیلی تغییر کرد. در گوش نوجوانهایمان «برای یک زندگی معمولی» خواندهبودند، اما مقاومت آمد و سطل سطل آب روی ریخت زندگی و همهچیز را شست و برد.فکر کنم دو سال و نیم شد از همان وقتی که امیرعید مصری تلک القضیه را خواند و ما شنیدیم و گریه کردیم. از فردایش تا همین امروز زنگ گوشی که میخورد تلک القضیه میخواند و ما دیگر از پشت کتابهای فلسفه غرب و ساینس به غرب نگاه نمیکنیم. ما غرب را از بیمارستان المعمدانی شناختیم و دیگر هیچ ژست متمدنانهای ما را فریب نمیدهد ...
سه سال از آن طوفان گذشت. امروز نه سنوار هست و نه هنیئهنه ضیف و نه ابو عبیده،نه نصرالله و نه صفی الدین و نه سیدعلی خامنهای
جهان از فراموشی حضور اسرائیل به در آمده و هرگز اسرائیل به جهان قبل از ۷ اکتبر باز نخواهد گشت ...
۷۹۲
۱۲:۳۹
ننه عصمت
دستکشهای «ننه عصمت» که امروز در ۸۶ سالگی به رحمت خدا رفت و پیکر مبارکش فردا به خاک سپرده میشود نماد زیبا و قدرتمندی برای مقاومت و استقامت ملی در جنگهای تحمیلی علیه ایران بود. زن ایرانیِ یزدیِ بیادعا، تحصیلنکرده و کمدرآمدی که عاملیت و مشارکت الهامبخشی در دفاع میهنی ۸ ساله و میدانهای مقاومت ملی داشت. میگفت «خودم زن بودم و امکان رفتن به جبهه نداشتم و پسری هم نداشتم تا به جبهه بفرستم، اما دیدم میتوانم با دو میل بافتنی برای سربازان وطنم دستکش ببافم.» زنان دبگری را هم برای همین کار بسیج کرد و خودش هم اینقدر در همه این سالها برای مدافعان وطن و مرزبانان با دستهای مهربانش دستکش بافت که دستش پر از تاول و چشمانش ضعیف شد. امنیت و بالندگی ایران مدیون عاملیت و ایثار و مشارکت ننهعصمتها است. روحش شاد و یادش زنده.
#محمدرضا_جلائیپور
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
دستکشهای «ننه عصمت» که امروز در ۸۶ سالگی به رحمت خدا رفت و پیکر مبارکش فردا به خاک سپرده میشود نماد زیبا و قدرتمندی برای مقاومت و استقامت ملی در جنگهای تحمیلی علیه ایران بود. زن ایرانیِ یزدیِ بیادعا، تحصیلنکرده و کمدرآمدی که عاملیت و مشارکت الهامبخشی در دفاع میهنی ۸ ساله و میدانهای مقاومت ملی داشت. میگفت «خودم زن بودم و امکان رفتن به جبهه نداشتم و پسری هم نداشتم تا به جبهه بفرستم، اما دیدم میتوانم با دو میل بافتنی برای سربازان وطنم دستکش ببافم.» زنان دبگری را هم برای همین کار بسیج کرد و خودش هم اینقدر در همه این سالها برای مدافعان وطن و مرزبانان با دستهای مهربانش دستکش بافت که دستش پر از تاول و چشمانش ضعیف شد. امنیت و بالندگی ایران مدیون عاملیت و ایثار و مشارکت ننهعصمتها است. روحش شاد و یادش زنده.
۱.۱K
۱۳:۳۰
#سیوسومینجمعخوانیکتابدورهمگرام
کتاب «سرگذشت استعمار » جلد۹افطار در کلیسا*
ما از پانزده جلد کتاب سرگذشت استعمار ۸ جلد را آهسته و پیوسته با هم خواندهایم و حالا رسیدهایم به جلد نهم. در این جلد از کتاب سرانجام پای استعمار به سرزمین ایران میرسد! افطار در کلیسا چگونگی ورود اولین اروپاییها را به کشورمان شرح میدهد. مهدی میرکیایی در این اثر تعامل شاهان مختلف را با بیگانگان تجزیه و تحلیل میکند تا درک عمیقتری از ماهیت رابطهی ایرانیان با حاکمان غربی پیدا کنیم.
••••••••________________________•••••••
سرگذشت استعمارجلد نهم: افطار در کلیسا
نویسنده: مهدی میرکیایی
هزینه ثبتنام: رایگان
زمان جمع خوانی جلد نهم: ۲۵ تا ۳۰ مهرماه
جهت شرکت در جمعخوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:
@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله |. اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
ما از پانزده جلد کتاب سرگذشت استعمار ۸ جلد را آهسته و پیوسته با هم خواندهایم و حالا رسیدهایم به جلد نهم. در این جلد از کتاب سرانجام پای استعمار به سرزمین ایران میرسد! افطار در کلیسا چگونگی ورود اولین اروپاییها را به کشورمان شرح میدهد. مهدی میرکیایی در این اثر تعامل شاهان مختلف را با بیگانگان تجزیه و تحلیل میکند تا درک عمیقتری از ماهیت رابطهی ایرانیان با حاکمان غربی پیدا کنیم.
••••••••________________________•••••••
۱.۲K
۶:۲۵
من و مدرسه
حرفهای نهایی را که با مدیر و معاون مدرسه زدیم، مستقیم رفتم خیابان انقلاب و یک جلد کتاب فارسی هفتم خریدم. از همان روزهای داغ تابستان، تا همین امروز که نوبتش رسید، هزار بار از خودم پرسیدم، من چطور باید "نسل آینده ساز" را برای بچهها تدریس کنم... بچههایی که هنوز خیلیهایشان حسرت جشنفرشتههایی که بقیه همکلاسیهایشان رفته بودند توی دلشان بود.بالاخره تصمیمم را گرفتم.کلاس باید با صوتِ صاحب درس شروع میشد... بچهها باید میدانستند اگر آقا را دوست دارند، باید برای عشقشان هزینه بدهند. درس بخوانند، بزرگ فکر کنند، ایران دوست باشند و خودشان را متصل به منابع عظیم ایمان بدانند.صدا که توی کلاس پخش شد، یکدفعه سکوت تمام کلاس را گرفت. یکی زیر لب فاتحه خواند، یکی گریه کرد، یکی آه کشید... تمام واکنشهایشان خوب بود... اصلاً من صوت آقاجان را پخش کردم که یادشان نرود نسل آیندهساز باید در تکاپو و حرکت و فراز و فرود باشد کهموجیم که آسودگی ما، عدم ماست.آخر سر بچهها گروه گروه نشستند و با آقای شهید عهد بستند...عهدنامههایشان خواندنیست...گروهی نامه را اینطور شروع کردهاند:سلام ای کسی که رفیق زندگیمان هستیدیگری با سلام به پدر عزیزمآن یکی نوشته سلام آقای شهید کشوردوست...یکی نوشته حالا که ۲۳۴ روز از شهادت شما گذشته، آن یکی نوشته حالل که رفتی و فاصلهمان زیاد شده و آن یکی که نوشته از ۹ اسفند چقدر دلمان برایتان تنگ شده....قول دادم عهدنامههایشان را پیش خودم به امانت نگهدارم ولی با این عزم جزمی که اینها دارند، اثبات خواهند کرد که:به حول و قوهی الهی، مبارزهی حق با باطل، طاغوتها، فرعونها و با فرعون استکبار، تا سرنگونی استکبار ادامه پیدا خواهد کرد.۱۳۹۰/۰۸/۱۱چراکهوقتی ما فهمیدیم که در اینجا آن که پیروز شده است، اراده و تصمیم قاطع یک ملت همراه با ایمان و توکل به خداست، این درسی میشود برای همهی ملتها؛ این یک اصلی میشود در همهی تحولات تاریخی؛ فلسفهی جدید تاریخ، مبتنی بر اصول اسلامی، با نگاه کردن به این حادثه، به بار مینشیند، تدوین میشود و مورد قبول همه قرار میگیرد؛ و این واقعیت اتفاق افتاده است؛ یعنی ملت ایران در تمام این مدت و تا امروز، پیروز این میدان عظیم است.» ۱۳۹۱/۰۸/۱۰
#فاطمهسادات_مظلومی
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
حرفهای نهایی را که با مدیر و معاون مدرسه زدیم، مستقیم رفتم خیابان انقلاب و یک جلد کتاب فارسی هفتم خریدم. از همان روزهای داغ تابستان، تا همین امروز که نوبتش رسید، هزار بار از خودم پرسیدم، من چطور باید "نسل آینده ساز" را برای بچهها تدریس کنم... بچههایی که هنوز خیلیهایشان حسرت جشنفرشتههایی که بقیه همکلاسیهایشان رفته بودند توی دلشان بود.بالاخره تصمیمم را گرفتم.کلاس باید با صوتِ صاحب درس شروع میشد... بچهها باید میدانستند اگر آقا را دوست دارند، باید برای عشقشان هزینه بدهند. درس بخوانند، بزرگ فکر کنند، ایران دوست باشند و خودشان را متصل به منابع عظیم ایمان بدانند.صدا که توی کلاس پخش شد، یکدفعه سکوت تمام کلاس را گرفت. یکی زیر لب فاتحه خواند، یکی گریه کرد، یکی آه کشید... تمام واکنشهایشان خوب بود... اصلاً من صوت آقاجان را پخش کردم که یادشان نرود نسل آیندهساز باید در تکاپو و حرکت و فراز و فرود باشد کهموجیم که آسودگی ما، عدم ماست.آخر سر بچهها گروه گروه نشستند و با آقای شهید عهد بستند...عهدنامههایشان خواندنیست...گروهی نامه را اینطور شروع کردهاند:سلام ای کسی که رفیق زندگیمان هستیدیگری با سلام به پدر عزیزمآن یکی نوشته سلام آقای شهید کشوردوست...یکی نوشته حالا که ۲۳۴ روز از شهادت شما گذشته، آن یکی نوشته حالل که رفتی و فاصلهمان زیاد شده و آن یکی که نوشته از ۹ اسفند چقدر دلمان برایتان تنگ شده....قول دادم عهدنامههایشان را پیش خودم به امانت نگهدارم ولی با این عزم جزمی که اینها دارند، اثبات خواهند کرد که:به حول و قوهی الهی، مبارزهی حق با باطل، طاغوتها، فرعونها و با فرعون استکبار، تا سرنگونی استکبار ادامه پیدا خواهد کرد.۱۳۹۰/۰۸/۱۱چراکهوقتی ما فهمیدیم که در اینجا آن که پیروز شده است، اراده و تصمیم قاطع یک ملت همراه با ایمان و توکل به خداست، این درسی میشود برای همهی ملتها؛ این یک اصلی میشود در همهی تحولات تاریخی؛ فلسفهی جدید تاریخ، مبتنی بر اصول اسلامی، با نگاه کردن به این حادثه، به بار مینشیند، تدوین میشود و مورد قبول همه قرار میگیرد؛ و این واقعیت اتفاق افتاده است؛ یعنی ملت ایران در تمام این مدت و تا امروز، پیروز این میدان عظیم است.» ۱۳۹۱/۰۸/۱۰
۶۲۰
۱۲:۵۰
خدای داوود
یکی از قشنگترین و توحیدیترین و آرامشبخشترین قصههای تاریخ از نظر من، قصه جالوت و داود است.قصه پسری که نه لشکر داشت، نه زره و کلاهخود، نه شمشیری که از دور برق بزند و نه هیبتی که دشمن با دیدنش حسابِکار دستش بیاید. روبهرویش اما جالوت بود؛ بزرگ و قدرتمند و ترسناک. آنقدر که آدمهای جنگدیده و سربازهای تا دندان مسلح هم از روبهرو شدن با او میترسیدند. اما داود انگار چیزهایی میدید که بقیه نمیدیدند. بقیه جالوت را میدیدند و داود خدا را.فکرش را بکن! وسط میدان جنگ، وقتی همه دارند به قد و قواره دشمن نگاه میکنند و با خودشان حساب میکنند که مگر میشود از پس این غول برآمد، یک پسر جوان ایستاده و دلش قرص است. نه اینکه جالوت را نشناسد یا قدرتش را نفهمد. نه! اتفاقاً خوب میدانست با چه کسی طرف است و این را هم میدانست که جالوت هرچقدر هم بزرگ باشد، باز هم مخلوق خداست!
قصه داوود را خیلی دوست دارم. قصه اعتماد به خدایی که لازم نیست برای پیروزیات، همه اسباب ظاهری را جور کند. گاهی درست وقتی که هیچچیز نداری، وقتی همه حسابوکتابهای دنیا میگویند نمیشود، وقتی خودت هم اگر بخواهی با متر و معیارهای معمول اندازه بگیری، باید بنشینی و شکستت را از پیش بپذیری، خدا راهی باز میکند که حتی فکرش را هم نمیکردی.داود با یک فلاخن و چند سنگ رفت سراغ جالوت. همین! نه لشکرش بیشتر بود، نه سلاحش پیشرفتهتر و نه زور بازویش به جالوت میرسید. اما چیزی داشت که جالوت و لشکرش نداشتند؛ اطمینان به خدای واحد و قادر!گاهی آنقدر به بزرگی جالوتها نگاه کردهام که یادم رفته خدای آن روزِ داود همین خدای امروز است؛ همین خدایی که قدرتش از همه بالاتر است و من اگر داودی باشم با چند سنگ در دست، به میدان بیایم با تمام قدرتم و با ایمانی واقعی در قلبم، جالوت و جالوتها را در هم خواهم شکست! وظیفه من ایستادن و تلاش کردن است؛ برداشتن سنگهایم و مبارزه کردن و ایمان به خدایی که از همه جالوتهای تاریخ بزرگتر است.
خدایا! ما را داود کن؛ با ایمانی که نگذارد از هیچ جالوتی بترسیم. با دلی که بداند تو هستی و همین، برای ادامه دادن کافی است.
#سیدهفاطمه_مطهری
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
یکی از قشنگترین و توحیدیترین و آرامشبخشترین قصههای تاریخ از نظر من، قصه جالوت و داود است.قصه پسری که نه لشکر داشت، نه زره و کلاهخود، نه شمشیری که از دور برق بزند و نه هیبتی که دشمن با دیدنش حسابِکار دستش بیاید. روبهرویش اما جالوت بود؛ بزرگ و قدرتمند و ترسناک. آنقدر که آدمهای جنگدیده و سربازهای تا دندان مسلح هم از روبهرو شدن با او میترسیدند. اما داود انگار چیزهایی میدید که بقیه نمیدیدند. بقیه جالوت را میدیدند و داود خدا را.فکرش را بکن! وسط میدان جنگ، وقتی همه دارند به قد و قواره دشمن نگاه میکنند و با خودشان حساب میکنند که مگر میشود از پس این غول برآمد، یک پسر جوان ایستاده و دلش قرص است. نه اینکه جالوت را نشناسد یا قدرتش را نفهمد. نه! اتفاقاً خوب میدانست با چه کسی طرف است و این را هم میدانست که جالوت هرچقدر هم بزرگ باشد، باز هم مخلوق خداست!
قصه داوود را خیلی دوست دارم. قصه اعتماد به خدایی که لازم نیست برای پیروزیات، همه اسباب ظاهری را جور کند. گاهی درست وقتی که هیچچیز نداری، وقتی همه حسابوکتابهای دنیا میگویند نمیشود، وقتی خودت هم اگر بخواهی با متر و معیارهای معمول اندازه بگیری، باید بنشینی و شکستت را از پیش بپذیری، خدا راهی باز میکند که حتی فکرش را هم نمیکردی.داود با یک فلاخن و چند سنگ رفت سراغ جالوت. همین! نه لشکرش بیشتر بود، نه سلاحش پیشرفتهتر و نه زور بازویش به جالوت میرسید. اما چیزی داشت که جالوت و لشکرش نداشتند؛ اطمینان به خدای واحد و قادر!گاهی آنقدر به بزرگی جالوتها نگاه کردهام که یادم رفته خدای آن روزِ داود همین خدای امروز است؛ همین خدایی که قدرتش از همه بالاتر است و من اگر داودی باشم با چند سنگ در دست، به میدان بیایم با تمام قدرتم و با ایمانی واقعی در قلبم، جالوت و جالوتها را در هم خواهم شکست! وظیفه من ایستادن و تلاش کردن است؛ برداشتن سنگهایم و مبارزه کردن و ایمان به خدایی که از همه جالوتهای تاریخ بزرگتر است.
خدایا! ما را داود کن؛ با ایمانی که نگذارد از هیچ جالوتی بترسیم. با دلی که بداند تو هستی و همین، برای ادامه دادن کافی است.
۶۴۳
۱۵:۳۱
با همین چادرم
«ایشون بهم گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.»
وسط مراسم تشییع نشستهام که این جمله از آقای کمالی را به یاد میآورم. قبل از مراسم که با او گفتوگو داشتم، مفصل در مورد خانم افتخاری صحبت کرده بود و من در این جملهاش مانده بودم. مانده بودم چرا باید اینقدر واضح و شعاری از کلمۀ چادر برای نشان دادن فعالیت یک خانم استفاده کند؟
در همین حین، فردی که پشت تریبون مراسم رفته، میگوید: «خانم دکتر همسری مهربان و مادر چهار پسر و یک دختر بود. فردی دلسوز برای محرومان در نیروی انتظامی و همچنین نخبهای علمی بود.»
کلمۀ دکتر و نخبه را در ذهنم بالا و پایین میکنم. برای معاون فرهنگی و اجتماعیِ نیروی انتظامی شاید کلمات دلسوزی برای محرومان به درد بخورد ولی دکتر و نخبه خیلی بزرگ نیست؟
هنوز تازه برای پرسشم علامت سؤال گذاشتم که سخنران تکمیل میکند: «ایشون استاد دانشگاه بودن و توی رشتۀ آیتی علاوهبر تدریس دانشگاهی، داخل پارک علم و فناوری هم کارآموزانی تربیت میکردن.»
خانم میانسالی از کنارم رد میشود. نمیفهمم بین مردها دارد کجا میرود! میرود سمت تابوت و دستی روی آن میکشد. جلوی تمام جمعیت اشکی آرام زیر چادرش میریزد.
به تابوتِ روبهرویم خیره میشوم. برخلاف عادت به شهدای مرد، حالا یک زن، نه بهتر است بگویم، یک مادرِ نخبه سر مجلس قرار گرفته! فعالیتهای علمی را میگذارم کنارِ صحبتهای آقای کمالی. آقای کمالی جانشین خانم افتخاری بوده و به همین خاطر از فعالیتها بهتر اطلاع داشته. او دربارۀ کارهای معاونت فرهنگی و اجتماعی گفته بود: «ایشون از اردیبهشتماهِ امسال تازه این مسئولیت رو برعهده گرفته بودن... البته قبلش هم در بخشی مرتبط با امور مردمی فعالیت داشتن؛ در سامانۀ پل ارتباطی بین مردم و نیروی انتظامی... ما توی معاونت فرهنگی و اجتماعی کارمون رسیدگی به مشکلات مردمِ نیازمند و همچنین ایجاد امنیت پایدار به کمک آموزش به مردمه. ایشون هم از وقتی به این مسئولیت رسیدن همیشه دغدغۀ مردم رو داشتن و با وجود درخواستهای ما برای استراحت کردن، معمولاً میگفتن که من با این چادرم میآم و پای کار هستم... شب قبل از شهادتشون هم که داخل تجمع بودیم...»
وقتی آقای کمالی به این جای صحبتش رسیده بود، من نفس عمیقی کشیده و اینبار تماماً گوش شده بودم.
«شب قبل از شهادتشون هم که صحبتی داشتیم، توی تجمع بودیم. داخل تجمعات شبانه، برنامههای زیادی داشتیم؛ از جمله محفل انس با قرآن همراه قاریهای شیعه و سنی... اون شب، ایشون به من گفت که میخوام برم مأموریت سمت منطقۀ چشمهزیارتِ زاهدان برای تشریح اقدامات طرح شهید فضیلتی برای مردم و بزرگان طوایف. طرح شهید فضیلتی برای مسائل و دغدغههای اجتماعی مردمه. ازشون خواستم که چون مسیر دوره و روز جمعه اذیت میشن، بذارن من به عنوان جانشینشون برم... ولی گفتن من دوست دارم که طرحهای مردمی رو خودم برم و تشریح کنم. گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.»
عکسِ روی تابوت، زیر چسب نواری احاطه شده و به سختی دیده میشود. برشی از صدای سخنران برایم خودنمایی میکند: «حرمت مادر و حرمت چادر برای مردم بلوچ بسیار بالاست.»
جا میخورم! این سخنران که ربطی به آقای کمالی ندارد، پس چطور این هم آمده راست سراغ چادر؟ سخنران ادامه میدهد: «گروهک اشتباه بزرگی کرد و بازم ظاهر واقعیش رو نشون داد.»
در این چند سالی که زاهدان زندگی میکنم، چیزهایی در مورد جایگاه چادر در فرهنگ بلوچی شنیدم، ولی کنجکاو میشوم تا دقیقتر بدانم. مراسم که تمام میشود، نزدیک ظهر است. بعدازظهر یکی از دوستان بلوچم را میبینم. برایم توضیح میدهد: «توی فرهنگ ما، اگه بین دو نفر جنگ باشه و یکی از اون دو نفر سیاهچادری، یعنی خانمی، همراهش باشه، اون نفر دوم به حرمت چادر اون زن، به اون حمله نمیکنه؛ حتی اگه یه آدم بدجنس و نامرد باشه!»
لبخندی میزنم. من از آقای کمالی نپرسیده بودم که چرا خانم افتخاری اینقدر به چادرش افتخار میکرده، ولی حالا دوست دارم برای خودم حدسهایی بزنم.
همان ساعتهای اولِ اعلام خبر شهادت، تصویری از خانم افتخاری منتشر شد که بین پسربچههایی با لباس بلوچی نشسته بود و با آنها حرف میزد. انگاری خانم افتخاری خوب فهمیده بوده با چادرش چه کارها میتواند بکند!
#امیررضا_انتظاری
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
«ایشون بهم گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.»
وسط مراسم تشییع نشستهام که این جمله از آقای کمالی را به یاد میآورم. قبل از مراسم که با او گفتوگو داشتم، مفصل در مورد خانم افتخاری صحبت کرده بود و من در این جملهاش مانده بودم. مانده بودم چرا باید اینقدر واضح و شعاری از کلمۀ چادر برای نشان دادن فعالیت یک خانم استفاده کند؟
در همین حین، فردی که پشت تریبون مراسم رفته، میگوید: «خانم دکتر همسری مهربان و مادر چهار پسر و یک دختر بود. فردی دلسوز برای محرومان در نیروی انتظامی و همچنین نخبهای علمی بود.»
کلمۀ دکتر و نخبه را در ذهنم بالا و پایین میکنم. برای معاون فرهنگی و اجتماعیِ نیروی انتظامی شاید کلمات دلسوزی برای محرومان به درد بخورد ولی دکتر و نخبه خیلی بزرگ نیست؟
هنوز تازه برای پرسشم علامت سؤال گذاشتم که سخنران تکمیل میکند: «ایشون استاد دانشگاه بودن و توی رشتۀ آیتی علاوهبر تدریس دانشگاهی، داخل پارک علم و فناوری هم کارآموزانی تربیت میکردن.»
خانم میانسالی از کنارم رد میشود. نمیفهمم بین مردها دارد کجا میرود! میرود سمت تابوت و دستی روی آن میکشد. جلوی تمام جمعیت اشکی آرام زیر چادرش میریزد.
به تابوتِ روبهرویم خیره میشوم. برخلاف عادت به شهدای مرد، حالا یک زن، نه بهتر است بگویم، یک مادرِ نخبه سر مجلس قرار گرفته! فعالیتهای علمی را میگذارم کنارِ صحبتهای آقای کمالی. آقای کمالی جانشین خانم افتخاری بوده و به همین خاطر از فعالیتها بهتر اطلاع داشته. او دربارۀ کارهای معاونت فرهنگی و اجتماعی گفته بود: «ایشون از اردیبهشتماهِ امسال تازه این مسئولیت رو برعهده گرفته بودن... البته قبلش هم در بخشی مرتبط با امور مردمی فعالیت داشتن؛ در سامانۀ پل ارتباطی بین مردم و نیروی انتظامی... ما توی معاونت فرهنگی و اجتماعی کارمون رسیدگی به مشکلات مردمِ نیازمند و همچنین ایجاد امنیت پایدار به کمک آموزش به مردمه. ایشون هم از وقتی به این مسئولیت رسیدن همیشه دغدغۀ مردم رو داشتن و با وجود درخواستهای ما برای استراحت کردن، معمولاً میگفتن که من با این چادرم میآم و پای کار هستم... شب قبل از شهادتشون هم که داخل تجمع بودیم...»
وقتی آقای کمالی به این جای صحبتش رسیده بود، من نفس عمیقی کشیده و اینبار تماماً گوش شده بودم.
«شب قبل از شهادتشون هم که صحبتی داشتیم، توی تجمع بودیم. داخل تجمعات شبانه، برنامههای زیادی داشتیم؛ از جمله محفل انس با قرآن همراه قاریهای شیعه و سنی... اون شب، ایشون به من گفت که میخوام برم مأموریت سمت منطقۀ چشمهزیارتِ زاهدان برای تشریح اقدامات طرح شهید فضیلتی برای مردم و بزرگان طوایف. طرح شهید فضیلتی برای مسائل و دغدغههای اجتماعی مردمه. ازشون خواستم که چون مسیر دوره و روز جمعه اذیت میشن، بذارن من به عنوان جانشینشون برم... ولی گفتن من دوست دارم که طرحهای مردمی رو خودم برم و تشریح کنم. گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.»
عکسِ روی تابوت، زیر چسب نواری احاطه شده و به سختی دیده میشود. برشی از صدای سخنران برایم خودنمایی میکند: «حرمت مادر و حرمت چادر برای مردم بلوچ بسیار بالاست.»
جا میخورم! این سخنران که ربطی به آقای کمالی ندارد، پس چطور این هم آمده راست سراغ چادر؟ سخنران ادامه میدهد: «گروهک اشتباه بزرگی کرد و بازم ظاهر واقعیش رو نشون داد.»
در این چند سالی که زاهدان زندگی میکنم، چیزهایی در مورد جایگاه چادر در فرهنگ بلوچی شنیدم، ولی کنجکاو میشوم تا دقیقتر بدانم. مراسم که تمام میشود، نزدیک ظهر است. بعدازظهر یکی از دوستان بلوچم را میبینم. برایم توضیح میدهد: «توی فرهنگ ما، اگه بین دو نفر جنگ باشه و یکی از اون دو نفر سیاهچادری، یعنی خانمی، همراهش باشه، اون نفر دوم به حرمت چادر اون زن، به اون حمله نمیکنه؛ حتی اگه یه آدم بدجنس و نامرد باشه!»
لبخندی میزنم. من از آقای کمالی نپرسیده بودم که چرا خانم افتخاری اینقدر به چادرش افتخار میکرده، ولی حالا دوست دارم برای خودم حدسهایی بزنم.
همان ساعتهای اولِ اعلام خبر شهادت، تصویری از خانم افتخاری منتشر شد که بین پسربچههایی با لباس بلوچی نشسته بود و با آنها حرف میزد. انگاری خانم افتخاری خوب فهمیده بوده با چادرش چه کارها میتواند بکند!
۵۷۸
۶:۲۰
#سیوچهارمینجمعخوانیکتابدورهمگرام
کتاب «سرگذشت استعمار » جلد ۱۰گنجهای کلات*
جلد دهم با نام«گنجهای کلات» به ایران دوران پس از صفویه میرسد. روایت برههای خاص از تاریخ پرفراز و نشیب ایران.تغییر حکومت نقطه حساس و پر ماجرایی برای مردم هر سرزمین است اما اینبار، برای استعمارگران هم شروع تازهای به شمار میآمد...
در بخشی از کتاب اینگونه میخوانیم که:
"تهماسب تلاش کرد که در چشم های خیس پیر زن خیره شود و سرانجام در چشم های بی رمق او نگاه مادرش را شناخت. مادر تهماسب، همسر “شاه سلطان حسین”، ملکه ی ایران، هنگامی که افغان ها به قصر هجوم آورده بودند لباس خدمتکارها را پوشیده بود تا جان خود را نجات دهد."
••••••••________________________•••••••
سرگذشت استعمارجلد دهم: گنجهای کلات
نویسنده: مهدی میرکیایی
هزینه ثبتنام: رایگان
زمان جمع خوانی جلد دهم: ۹ تا ۱۵ آبانماه
جهت شرکت در جمعخوانی به آیدی زیر در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید:
@rdehghanpour#جمع_خوانی_کتاب
اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله |. اینستاگرام | ایتا | ایمیل 
جلد دهم با نام«گنجهای کلات» به ایران دوران پس از صفویه میرسد. روایت برههای خاص از تاریخ پرفراز و نشیب ایران.تغییر حکومت نقطه حساس و پر ماجرایی برای مردم هر سرزمین است اما اینبار، برای استعمارگران هم شروع تازهای به شمار میآمد...
در بخشی از کتاب اینگونه میخوانیم که:
"تهماسب تلاش کرد که در چشم های خیس پیر زن خیره شود و سرانجام در چشم های بی رمق او نگاه مادرش را شناخت. مادر تهماسب، همسر “شاه سلطان حسین”، ملکه ی ایران، هنگامی که افغان ها به قصر هجوم آورده بودند لباس خدمتکارها را پوشیده بود تا جان خود را نجات دهد."
••••••••________________________•••••••
۹۰۷
۷:۳۵
تولدت مبارک آقای مهندس!
یک عصر دلگیر جمعه، وقتی خسته از کارهای روزمره بودم، به بچهها پیشنهاد دادم «بریم گلزار شهدا؟!» عجیب بود اما پذیرفتند. یادم نیست چطور، اما انگار سوار بر قالیچه پرنده شدیم و رفتیم... به خودم که آمدم، دیدم کنار مزار شهید تهرانیمقدم هستیم و زهرا میپرسد: «عه مامان! این شهید، عکسش خیلی آشناست... کیه؟»گفتم: «ایشون شهید تهرانی مقدمه. پدر همه موشکهای ایران. اومدیم ازشون تشکر کنیم بخاطر همه موشکهایی که ساخت و به بقیه یاد داد بسازن.»
حرف ها برای خودم هم تازه بود؛ انگار داشتم فلسفه جدیدی از زیارت مزار شهدا را یاد میگرفتم.نشستم و مفصل از او تشکر کردم.از اینکه ناامید نشد.از اینکه رها نکرد.از اینکه مرد بود.از اینکه عمرش را گذاشت پای آنچه برایش خلق شده بود.از اینکه خوب پدری کرد برای همه موشکهای ایران.
و تشکر کردم از آقای شهیدمان که استعداد او را دید و شناخت و دست حمایتش را تا آخر از پشتش برنداشت...
و خودم را دیدم؛ وسط انبوهی از امید به آینده ای که خدا به برکت تلاش و اخلاص او برای ما رقم خواهد زد.
امروز روز تولد حسن آقای تهرانی مقدم است.سلام بر او در روز تولدشو سلام بر او در روز بلند شدنشو سلام بر او در روزی که به شهادت رسید.
شما هم اگر دوست داشتید جمله ای بنویسید برای تبریک به او در سالروز تولدش «ششم آبانماه».
اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله |. اینستاگرام | ایتا | ایمیل
یک عصر دلگیر جمعه، وقتی خسته از کارهای روزمره بودم، به بچهها پیشنهاد دادم «بریم گلزار شهدا؟!» عجیب بود اما پذیرفتند. یادم نیست چطور، اما انگار سوار بر قالیچه پرنده شدیم و رفتیم... به خودم که آمدم، دیدم کنار مزار شهید تهرانیمقدم هستیم و زهرا میپرسد: «عه مامان! این شهید، عکسش خیلی آشناست... کیه؟»گفتم: «ایشون شهید تهرانی مقدمه. پدر همه موشکهای ایران. اومدیم ازشون تشکر کنیم بخاطر همه موشکهایی که ساخت و به بقیه یاد داد بسازن.»
حرف ها برای خودم هم تازه بود؛ انگار داشتم فلسفه جدیدی از زیارت مزار شهدا را یاد میگرفتم.نشستم و مفصل از او تشکر کردم.از اینکه ناامید نشد.از اینکه رها نکرد.از اینکه مرد بود.از اینکه عمرش را گذاشت پای آنچه برایش خلق شده بود.از اینکه خوب پدری کرد برای همه موشکهای ایران.
و تشکر کردم از آقای شهیدمان که استعداد او را دید و شناخت و دست حمایتش را تا آخر از پشتش برنداشت...
و خودم را دیدم؛ وسط انبوهی از امید به آینده ای که خدا به برکت تلاش و اخلاص او برای ما رقم خواهد زد.
امروز روز تولد حسن آقای تهرانی مقدم است.سلام بر او در روز تولدشو سلام بر او در روز بلند شدنشو سلام بر او در روزی که به شهادت رسید.
۴۲۰
۱۲:۲۲
رقص مردان خدا...
چند روز است حال و اوضاع خوبی ندارم. نمیدانم کوک نبودن قلب، عامل بیحوصلگی است یا برعکس، ناکوک بودن روحی باعث همراه نبودن قلب. دلم میخواست کاری نداشتم و کمی میخوابیدم. ولی در گوگل کلندر برایم نوشته بودند: «دانشجو/ مشاوره ازدواج» جلسه قبلش کمی طول کشید. لخلخ به اتاقم رسیدم. پشت در یک دختر و پسر ایستاده بودند. پسر تیپی اسپرت زده بود و با بند کولهاش ور میرفت. دختر هم حجاب درستی نداشت. سلام و علیکی کردیم و به شوخی به داماد گفتم: توی این هاگیرواگیر کی زن میگیره؟ به قول فروید، پشت هر شوخی، حرفی جدی مخفی شده است.
موقع نشستن، موبایل پسر زنگ خورد. کلیدش روی موبایل بود و فقط خودش در گوشه عکس پس زمینه پیدا بود. جایی کنار دریا، پشت یک میز دایرهای، با یک نفر دیگر که معلوم نبود. ولی عکس قفل صفحه، تصویری سیاه و سفید از آقای شهید بود.اول کار، پسر گفت: نمیدانم از کجا شروع کنم!! گفتم اول بگو توی این چهارشنبه بازار، من را از کجا پیدا کردید؟ گفت: استادمان ما را به هم معرفی کرده و تا مدتی واسطه کارمان بوده، ولی دیگه نمیتواند همراهی کند. آمدهایم کمی برای ادامه مسیر کمک کنید. گفتم: استادتان چرا نمیخواهد کارتان را ادامه دهد؟گفت: نه اینکه نخواهد، نمیتواند.گفتم: درست بگو چرا نمیخواهد یا نمیتواند؟به دختر نگاه کرد، آب دهنش را قورت داد و گفت: چند ماه پیش شهید شده...به سرعت در ذهنم اطلاعات را کنار هم چیدم و گفتم: نکند شاگرد دکتر...پرید وسط حرفم و گفت: بله. هر دو شاگردش بودیم.گفتم: مگه وسط این همه مسئولیت و پروژه و گرفتاری، فرصت میکرد از این کارها هم بکند؟؟گفت: دکتر همیشه برای همه کاری وقت داشتگفتم: خدا بیامرزدش! و زیر لب ادامه دادم: المومن قلیل المئونه، کثیر المعونه.به قول شمس تبریزی: رقصِ مردانِ خدا لطیف باشد و سبک،گویی که برگِ کَهی است که بر روی آب میرود؛اندرون چون کوه و صدهزار کوه،و برون چون کاه.
پی نوشت: وسطهای گفتگو، چند بار دیگر موبایلش زنگ خورد. کلید کنار رفته بود و عکس پسزمینه کامل پیدا شد. دور یک میز گرد نشسته بودند. لب تنگه هرمز، با استاد شهیدش، دکتر سعید شمقدری...
#شهید_دکتر_سعید_شمقدری#پنجشنبه_باشهدا
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
چند روز است حال و اوضاع خوبی ندارم. نمیدانم کوک نبودن قلب، عامل بیحوصلگی است یا برعکس، ناکوک بودن روحی باعث همراه نبودن قلب. دلم میخواست کاری نداشتم و کمی میخوابیدم. ولی در گوگل کلندر برایم نوشته بودند: «دانشجو/ مشاوره ازدواج» جلسه قبلش کمی طول کشید. لخلخ به اتاقم رسیدم. پشت در یک دختر و پسر ایستاده بودند. پسر تیپی اسپرت زده بود و با بند کولهاش ور میرفت. دختر هم حجاب درستی نداشت. سلام و علیکی کردیم و به شوخی به داماد گفتم: توی این هاگیرواگیر کی زن میگیره؟ به قول فروید، پشت هر شوخی، حرفی جدی مخفی شده است.
موقع نشستن، موبایل پسر زنگ خورد. کلیدش روی موبایل بود و فقط خودش در گوشه عکس پس زمینه پیدا بود. جایی کنار دریا، پشت یک میز دایرهای، با یک نفر دیگر که معلوم نبود. ولی عکس قفل صفحه، تصویری سیاه و سفید از آقای شهید بود.اول کار، پسر گفت: نمیدانم از کجا شروع کنم!! گفتم اول بگو توی این چهارشنبه بازار، من را از کجا پیدا کردید؟ گفت: استادمان ما را به هم معرفی کرده و تا مدتی واسطه کارمان بوده، ولی دیگه نمیتواند همراهی کند. آمدهایم کمی برای ادامه مسیر کمک کنید. گفتم: استادتان چرا نمیخواهد کارتان را ادامه دهد؟گفت: نه اینکه نخواهد، نمیتواند.گفتم: درست بگو چرا نمیخواهد یا نمیتواند؟به دختر نگاه کرد، آب دهنش را قورت داد و گفت: چند ماه پیش شهید شده...به سرعت در ذهنم اطلاعات را کنار هم چیدم و گفتم: نکند شاگرد دکتر...پرید وسط حرفم و گفت: بله. هر دو شاگردش بودیم.گفتم: مگه وسط این همه مسئولیت و پروژه و گرفتاری، فرصت میکرد از این کارها هم بکند؟؟گفت: دکتر همیشه برای همه کاری وقت داشتگفتم: خدا بیامرزدش! و زیر لب ادامه دادم: المومن قلیل المئونه، کثیر المعونه.به قول شمس تبریزی: رقصِ مردانِ خدا لطیف باشد و سبک،گویی که برگِ کَهی است که بر روی آب میرود؛اندرون چون کوه و صدهزار کوه،و برون چون کاه.
پی نوشت: وسطهای گفتگو، چند بار دیگر موبایلش زنگ خورد. کلید کنار رفته بود و عکس پسزمینه کامل پیدا شد. دور یک میز گرد نشسته بودند. لب تنگه هرمز، با استاد شهیدش، دکتر سعید شمقدری...
#شهید_دکتر_سعید_شمقدری#پنجشنبه_باشهدا
۲۵۷
۶:۳۴