بعثت گلهاآخرش دلم طاقت نیاورد و گلهای مصنوعی جهیزیهام را از خانه بیرون گذاشتم.حرف تنوع طلبی نبود؛ نمیتوانستم این حجم از «بی رشدی» و سکون را در چیزی که نماد رشد و رویش بود ببینم!
تمام زیبایی گل به روییدنش بود؛ به آن جسارت لطیف و رنگین که سیاهی خاک و سرمای زمستان و سفتی سنگ را شکست میداد و بیهیاهو همه جا غوغا میکرد. گل مصنوعی، زیبایی و لطافت گل را داشت اما حماسه و زنده بودنش را نه. بهار جشن زندگی بود، آغاز رشد و حرکت. شروع بعثت گلها! مخصوصا آن گلهای زرد و کوچک بی ادعا که پنجه نازکشان را بر صورت سفت و سیاه آسفالت میکشیدند تا فاتحانه از دل خیابان به چشم خورشید بیایند و مانند پیامبری با معجزه رویش، آیههای پاکی و زیبایی و سادگی را تلاوت کنند و راه قدرت و رشد و استقامت و مبارزه و ایمان و امید را به دنیا نشان دهند.
هر سال از آخرین روزهای بهمن سراپا چشم می شدم برای تماشای این آیه ها، تا این زمستان آخر که با داغ اسفند،سوختم...
سیاه امام شهید را که پوشیدم،تا چند روز به جز انتقام،دلیل و انگیزه دیگری برای زندگی نداشتم. من که تمام اسفند تا اردیبهشتم صرف تماشای جوانه ها و نوازش شاخه ها و بوییدن گلها می شد،از بی خیالی درختها حرصم گرفت. دلم می خواست بهار به این زودی ها پیدایش نشود. احساس میکردم شاخه ها دارند هر روز جوانه و شکوفه می دهند و عین خیالشان نیست چه خاکی بر سرمان شده.
جوانه ها را طعنه می دیدم و شکوفهها را هلهله! شاخهها را کمتر نوازش میکردم، دلم با طبیعت صاف نبود...
انبار نفت تهران را که زدند،سیاهی چند برابر شد.دیدن عکس درختهای دودگرفته و سیاه که هم مثل علم و کتل عزا، وسط بلوار ایستاده بودند، عذابم نداد، دلم را خنک کرد و از این ترسیدم!
من داشتم زندگی را دفن میکردم!
با این که مثل تمام شهر، مدال پر افتخار «بعثت» بر سینه سوخته ام بود، داشتم شبیه عصر جاهلیت، زندگی و جوانه و امید را زنده به گور می کردم و این از «مفهوم بعثت»، از «مفهوم شهادت»، از «مفهوم انقلاب» و «حماسه» و «پایداری» و «امید»،فاصله داشت!
حساب صفحه سرد و تلخ اسفند که به سررسید، بهار فراگیر شد.پیام بهاری امام جوان،زندگی را دوباره رواج داد.صاحب اصلی عزا،مثل پدر شهیدشان همه را به زندگی با قوت دعوت کردند! به دید و بازدید با خانواده شهدا، به شروع کسب و کار،به عقب نینداختن جشن ازدواج....حال همه بهتر شد؛ عروس و دامادها شیرینی شروع زندگیشان را با مردم توی خیابان قسمت کردند. دید و بازدیدها به راه افتاد. مرد، اذان و اقامه را وسط خیابان توی گوش نوزادش خواند. حماسه و زندگی با هم عجین شد.
دیشب، موقع برگشت از قرار خیابان، دست چند نفر نهال دیدم. همزمان پیام جدید امام مهربان از بلندگوی موکب پخش می شد: «از فردا تا آخر بهار به طبیعت بروید و به یاد شهیدان درخت مثمر بکارید!»عجیبظ ترین پیام در میانه یک جنگ وجودی!
انگار تمام زیبایی شهادت، عظمت بعثت، شکوه قیام و قدرت پایداری به همین بود. به زنده بودن و زندگی ساختن!اینها قشنگترین نمادهای زندگی بودند که در سکون و دلمردگی، شبیه آن گلهای مصنوعی، بیرشد و نخواستنی میشدند.پیام، دریافت شد: نباید به بهانه حماسه، زندگی را از جان قیام بگیریم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعکس را هفته پیش همسرم گرفت؛ از شاخههای خشک گیاه خوشبختی که پنجاه سال قبل، در منزل شخصی امام شهید در مشهد و به دست ایشان کاشته شد و در سالهای طولانی فراق، زندگی را با قوت به تمام دیوارهای حیاط رساند.
#فاطمه_حسینزاده#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
تمام زیبایی گل به روییدنش بود؛ به آن جسارت لطیف و رنگین که سیاهی خاک و سرمای زمستان و سفتی سنگ را شکست میداد و بیهیاهو همه جا غوغا میکرد. گل مصنوعی، زیبایی و لطافت گل را داشت اما حماسه و زنده بودنش را نه. بهار جشن زندگی بود، آغاز رشد و حرکت. شروع بعثت گلها! مخصوصا آن گلهای زرد و کوچک بی ادعا که پنجه نازکشان را بر صورت سفت و سیاه آسفالت میکشیدند تا فاتحانه از دل خیابان به چشم خورشید بیایند و مانند پیامبری با معجزه رویش، آیههای پاکی و زیبایی و سادگی را تلاوت کنند و راه قدرت و رشد و استقامت و مبارزه و ایمان و امید را به دنیا نشان دهند.
هر سال از آخرین روزهای بهمن سراپا چشم می شدم برای تماشای این آیه ها، تا این زمستان آخر که با داغ اسفند،سوختم...
سیاه امام شهید را که پوشیدم،تا چند روز به جز انتقام،دلیل و انگیزه دیگری برای زندگی نداشتم. من که تمام اسفند تا اردیبهشتم صرف تماشای جوانه ها و نوازش شاخه ها و بوییدن گلها می شد،از بی خیالی درختها حرصم گرفت. دلم می خواست بهار به این زودی ها پیدایش نشود. احساس میکردم شاخه ها دارند هر روز جوانه و شکوفه می دهند و عین خیالشان نیست چه خاکی بر سرمان شده.
جوانه ها را طعنه می دیدم و شکوفهها را هلهله! شاخهها را کمتر نوازش میکردم، دلم با طبیعت صاف نبود...
انبار نفت تهران را که زدند،سیاهی چند برابر شد.دیدن عکس درختهای دودگرفته و سیاه که هم مثل علم و کتل عزا، وسط بلوار ایستاده بودند، عذابم نداد، دلم را خنک کرد و از این ترسیدم!
من داشتم زندگی را دفن میکردم!
با این که مثل تمام شهر، مدال پر افتخار «بعثت» بر سینه سوخته ام بود، داشتم شبیه عصر جاهلیت، زندگی و جوانه و امید را زنده به گور می کردم و این از «مفهوم بعثت»، از «مفهوم شهادت»، از «مفهوم انقلاب» و «حماسه» و «پایداری» و «امید»،فاصله داشت!
حساب صفحه سرد و تلخ اسفند که به سررسید، بهار فراگیر شد.پیام بهاری امام جوان،زندگی را دوباره رواج داد.صاحب اصلی عزا،مثل پدر شهیدشان همه را به زندگی با قوت دعوت کردند! به دید و بازدید با خانواده شهدا، به شروع کسب و کار،به عقب نینداختن جشن ازدواج....حال همه بهتر شد؛ عروس و دامادها شیرینی شروع زندگیشان را با مردم توی خیابان قسمت کردند. دید و بازدیدها به راه افتاد. مرد، اذان و اقامه را وسط خیابان توی گوش نوزادش خواند. حماسه و زندگی با هم عجین شد.
دیشب، موقع برگشت از قرار خیابان، دست چند نفر نهال دیدم. همزمان پیام جدید امام مهربان از بلندگوی موکب پخش می شد: «از فردا تا آخر بهار به طبیعت بروید و به یاد شهیدان درخت مثمر بکارید!»عجیبظ ترین پیام در میانه یک جنگ وجودی!
انگار تمام زیبایی شهادت، عظمت بعثت، شکوه قیام و قدرت پایداری به همین بود. به زنده بودن و زندگی ساختن!اینها قشنگترین نمادهای زندگی بودند که در سکون و دلمردگی، شبیه آن گلهای مصنوعی، بیرشد و نخواستنی میشدند.پیام، دریافت شد: نباید به بهانه حماسه، زندگی را از جان قیام بگیریم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعکس را هفته پیش همسرم گرفت؛ از شاخههای خشک گیاه خوشبختی که پنجاه سال قبل، در منزل شخصی امام شهید در مشهد و به دست ایشان کاشته شد و در سالهای طولانی فراق، زندگی را با قوت به تمام دیوارهای حیاط رساند.
۹۳۷
۹:۵۷
دلبستگی
هجده سال پیش که جهیزیه میخریدم، گفتم فعلا تلویزیون لازم نداریم. چندماه بعد از عروسی که خواستیم بخریم، انتخابمان یک تلوزیون ۲۱ اینچ لامپ تصویری بود و تا ۱۵ سال بعد که آمدیم خانه جدید عوضش نکردیم. میز تلویزیون هم نداشتیم. اوایل روی یک میز عسلی کوچک گذاشته بودیم. محمدامین که راه افتاد و یاد گرفت از میز بالا برود و بنشیند پشت تلویزیون و زور بزند که هلش بدهد پایین، مجبور شدیم بگذاریم بالای بوفه ظرفها؛ و تا سالها همان بالا بود. دیدن آن تصویر کوچکِ دور، از این پایین برای ما سخت بود و برای بقیه خنده دار و عجیب. یکی دو ماه بعد از بزرگتر شدن خانه، تلویزیون قدیمی کوچکمان دوباره رفت بالا، اینبار بالای کتابخانه و برای همیشه توی خانه ما خاموش شد. تلویزیونمان شده بود ۵۵ اینچ و میز تلویزیون هم داشت.چند ماه پیش قبلی را بخشیدیم به خانوادهای که تلویزیون نداشتند، ولی ته دلم این بود که حیف شد! بخشی از خاطراتمان بود و شاید هم روزی عتیقه می شد. پرده زرد آشپزخانه اولین خانهمان هم ،بعد از ۱۶ سال بیاستفاده بودن، پرده پنجره سرایدار ساختمان شد. از وسایل جهیزیهام فقط پلوپز ۸ نفره پارس خزر همانطور آکبند و بیاستفاده مانده بود. تصمیم گرفته بودم بیاورمش سر دست که گهگداری کمک کار باشد.موشک که به حوالی خانهمان خورد، اتاقی که کتابخانه داخلش بود کامل سوخت با همه کتابها و جای خالی تلویزیون کوچکمان رویش!پلوپز هم توی کمد همان اتاق بود و آن کاپشن نوزادی سرهمی خرسی که عاشقش بودم و محمدهادی فقط چند ماه پوشیده بودش. نگهداشته بودم برای بچه بعدی. حتی یکی دوبار خواستم امانت بدهم کسی استفاده کند و برگرداند ولی دلم نیامد.و حالا همه سوختهاند. میشد کاپشن الان مال یک نوزاد نیازمند خیریه حسنا باشد و دل مادرش مثل دل من غنج برود که چقدر بچه اش با این کاپشن لیمویی تو دل بروتر شده و بعدش هم برسد به خواهر یا برادرش یا یک نوزاد دیگر.می شد پلوپز توی خانه یک تازه عروس پلو دم بیاورد.می شد همه آن وسیلههایی که سوختند، قبلش، مثل تلویزیون و پرده عاقبت بخیر شده باشند اما دلبستگی نگذاشت...
یاد حسرت انسان در آیات ۲۳و ۲۴ سوره فجر میافتم. انسان روز قیامت که چشمش به حقایق باز میشود، میگوید کاش برای زندگیام چیزی پیش فرستاده بودم ...و آن روز برای تذکر بسیار دیر است.
#ز_بزاز
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
هجده سال پیش که جهیزیه میخریدم، گفتم فعلا تلویزیون لازم نداریم. چندماه بعد از عروسی که خواستیم بخریم، انتخابمان یک تلوزیون ۲۱ اینچ لامپ تصویری بود و تا ۱۵ سال بعد که آمدیم خانه جدید عوضش نکردیم. میز تلویزیون هم نداشتیم. اوایل روی یک میز عسلی کوچک گذاشته بودیم. محمدامین که راه افتاد و یاد گرفت از میز بالا برود و بنشیند پشت تلویزیون و زور بزند که هلش بدهد پایین، مجبور شدیم بگذاریم بالای بوفه ظرفها؛ و تا سالها همان بالا بود. دیدن آن تصویر کوچکِ دور، از این پایین برای ما سخت بود و برای بقیه خنده دار و عجیب. یکی دو ماه بعد از بزرگتر شدن خانه، تلویزیون قدیمی کوچکمان دوباره رفت بالا، اینبار بالای کتابخانه و برای همیشه توی خانه ما خاموش شد. تلویزیونمان شده بود ۵۵ اینچ و میز تلویزیون هم داشت.چند ماه پیش قبلی را بخشیدیم به خانوادهای که تلویزیون نداشتند، ولی ته دلم این بود که حیف شد! بخشی از خاطراتمان بود و شاید هم روزی عتیقه می شد. پرده زرد آشپزخانه اولین خانهمان هم ،بعد از ۱۶ سال بیاستفاده بودن، پرده پنجره سرایدار ساختمان شد. از وسایل جهیزیهام فقط پلوپز ۸ نفره پارس خزر همانطور آکبند و بیاستفاده مانده بود. تصمیم گرفته بودم بیاورمش سر دست که گهگداری کمک کار باشد.موشک که به حوالی خانهمان خورد، اتاقی که کتابخانه داخلش بود کامل سوخت با همه کتابها و جای خالی تلویزیون کوچکمان رویش!پلوپز هم توی کمد همان اتاق بود و آن کاپشن نوزادی سرهمی خرسی که عاشقش بودم و محمدهادی فقط چند ماه پوشیده بودش. نگهداشته بودم برای بچه بعدی. حتی یکی دوبار خواستم امانت بدهم کسی استفاده کند و برگرداند ولی دلم نیامد.و حالا همه سوختهاند. میشد کاپشن الان مال یک نوزاد نیازمند خیریه حسنا باشد و دل مادرش مثل دل من غنج برود که چقدر بچه اش با این کاپشن لیمویی تو دل بروتر شده و بعدش هم برسد به خواهر یا برادرش یا یک نوزاد دیگر.می شد پلوپز توی خانه یک تازه عروس پلو دم بیاورد.می شد همه آن وسیلههایی که سوختند، قبلش، مثل تلویزیون و پرده عاقبت بخیر شده باشند اما دلبستگی نگذاشت...
یاد حسرت انسان در آیات ۲۳و ۲۴ سوره فجر میافتم. انسان روز قیامت که چشمش به حقایق باز میشود، میگوید کاش برای زندگیام چیزی پیش فرستاده بودم ...و آن روز برای تذکر بسیار دیر است.
۱.۳K
۹:۲۰
نامهای به شهید عزیزم
بی تو آمدهایم مشهد.در این سفر هم به رسم همه سفرهایی که باهم میآمدیم، ساعتی با بچهها کنار چایخانه حضرتی نشستیم. اما راستش مشهد با تو، طور دیگری بود.یادت هست؟ باهم که میآمدیم حرم، تو مینشستی به بازی کردن با بچهها و من بیدغدغه زیارت میرفتم.بعد، من میآمدم و تو تنها میرفتی.وقتی برمیگشتی نوبت بچهها بود تا یکی یکی به ضریح تبرکشان کنی.در هر سفر، ساعتی را روی فرشهای کنار چایخانه مینشستیم و بچهها را به جمع کردن استکانها تشویق میکردی و خادمالرضا صدایشان میکردی تا ذوق کنند.در این میان با هم حرف میزدیم.معمولا آن ساعتها، ساعت گشودن گرههای اختلافمان به وساطت امام رضا جان بود.
وقتی چند ماه میگذشت و چند مساله سبب دلخوریمان میشد همه را جمع میکردیم تا با آرامش و درمحضر امام رضا به هم بگوییم.بعداز گفتن، سکوت میکردیم تا طرف از خودش دفاع کند. هرکس دلایلش را میگفت و دست آخر به رضای امام رضا از هم راضی میشدیم و همدیگر را میبخشیدیم.
این سفر اما تنها روی این فرشها نشستم؛در خیالم تو هم مقابلم نشستهای؛یک طرفه از همه نبودنهایت و اذیت بچهها و دلتنگی و مشکلات، گلایه کردم.بعد ساکت شدم تا از خودت دفاع کنی...اما تو هیچ نگفتی
هیچ...
مگر شهدا زنده نیستند؟بیا و کمی آرامم کنبیا و مثل آنوقتها بگو نبودنهایم دست خودم نیست.بیا و بگو دنیا کوتاه است و خدا میبیند.بیا و بگو عَوضش قیامت برایت جبران میکنم.لااقل بیا و بگو چطور بدون تو این همه بار را به دوش بکشم.بیا و چیزی در گوشم بگو...
گفتنی نیست،بی تو کماکان در من نفَسی هست، دلی هست، ولی جانی نیست.
پن: سردار شهید مسعود شانهای در جنگ ۱۲ روزه توسط اسرائیل جنایتکار به شهادت رسید.
#شهید_مسعود_شانهای#پنجشنبه_باشهدا
#همسر_شهید
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
بی تو آمدهایم مشهد.در این سفر هم به رسم همه سفرهایی که باهم میآمدیم، ساعتی با بچهها کنار چایخانه حضرتی نشستیم. اما راستش مشهد با تو، طور دیگری بود.یادت هست؟ باهم که میآمدیم حرم، تو مینشستی به بازی کردن با بچهها و من بیدغدغه زیارت میرفتم.بعد، من میآمدم و تو تنها میرفتی.وقتی برمیگشتی نوبت بچهها بود تا یکی یکی به ضریح تبرکشان کنی.در هر سفر، ساعتی را روی فرشهای کنار چایخانه مینشستیم و بچهها را به جمع کردن استکانها تشویق میکردی و خادمالرضا صدایشان میکردی تا ذوق کنند.در این میان با هم حرف میزدیم.معمولا آن ساعتها، ساعت گشودن گرههای اختلافمان به وساطت امام رضا جان بود.
وقتی چند ماه میگذشت و چند مساله سبب دلخوریمان میشد همه را جمع میکردیم تا با آرامش و درمحضر امام رضا به هم بگوییم.بعداز گفتن، سکوت میکردیم تا طرف از خودش دفاع کند. هرکس دلایلش را میگفت و دست آخر به رضای امام رضا از هم راضی میشدیم و همدیگر را میبخشیدیم.
این سفر اما تنها روی این فرشها نشستم؛در خیالم تو هم مقابلم نشستهای؛یک طرفه از همه نبودنهایت و اذیت بچهها و دلتنگی و مشکلات، گلایه کردم.بعد ساکت شدم تا از خودت دفاع کنی...اما تو هیچ نگفتی
مگر شهدا زنده نیستند؟بیا و کمی آرامم کنبیا و مثل آنوقتها بگو نبودنهایم دست خودم نیست.بیا و بگو دنیا کوتاه است و خدا میبیند.بیا و بگو عَوضش قیامت برایت جبران میکنم.لااقل بیا و بگو چطور بدون تو این همه بار را به دوش بکشم.بیا و چیزی در گوشم بگو...
گفتنی نیست،بی تو کماکان در من نفَسی هست، دلی هست، ولی جانی نیست.
پن: سردار شهید مسعود شانهای در جنگ ۱۲ روزه توسط اسرائیل جنایتکار به شهادت رسید.
#شهید_مسعود_شانهای#پنجشنبه_باشهدا
۱.۲K
۹:۲۳
غروبخورشید
تا حالا یاد ندارم ساعت ۵ صبح، نه کسی به من زنگ زده باشد و نه من به کسی!یک روز پس از شروع جنگ، آن هم چند ساعت بعد از مورد اصابت قرار گرفتن پاستور، خیابان کشوردوست؛ مکانی که در واقع سیم ارتباطی ما با زندگی و بهتر است بگویم محل تپش قلب ما بود.
با شروع جنگ، بچهها را از کلاس به سمت حیاط هدایت کردیم؛ زهرا در حالیکه نگران و هراسان از پلهها پایین میرفت؛ با من چشم تو چشم شد و با بغض پرسید: «خانم! حال رهبر خوبه؟!» یادم نیست چه جوابی دادم، فقط میدانم قلبم یک دفعه از جا کنده شد! آن لحظه چقدر به یک جرعه آب نیاز داشتم اما روزه بودم و باید طاقت میآوردم. اضطراب بچههای مدرسه از شروع جنگ، بیخبری از خانواده به دنبال قطع ارتباطات، خبرهای ناگوار و گمانهزنیها از پاستور و ... همه اینها برای از پا درآوردن آدم ضعیفی مثل من کافی بود! حالا به همه اینها چند کیلومتر پیادهروی -به دلیل شرایطی مثل ترافیک- آن هم با کفشهای نه چندان راحت را هم اضافه کنید! هر جوری بود بعد از ساعتها، به خانه رسیدم.روزهام را با یک خرما و یک لیوان چای باز کردم! کامم برای خوردن کاملا بسته بود! دیوانهوار فقط دنبال اخبار بودم و فقط هم یک خبر برایم مهم بود: سلامتی رهبر! اما سکوت و سکوت و سکوت؛ و همین نگرانیام را بیشتر میکرد.فریاد شادی چند کفتار از خدا بیخبر، آب پاکی را روی دستم ریخت ولی باز هم دلم نمیخواست این خبر را حتی در حد شایعه قبول کنم.به خودم میگفتم: بیخبری خوش خبری! اما نه! یکبار دیگر این بیخبری شد، بدترین خبر! خبر شهادت رئیس جمهور شهید!تا خودِ سحر، رسانه هم غرق در سکوت مبهمی بود!
سعی کردم لقمهنانی برای سحری بخورم تا بتوانم روزه بگیرم! چقدر نذر و نیاز و ذکر فقط برای شنیدن یک خبر خوب!! نمیدانم چرا نتوانستم به شنیدن خبرهای بد عادت کنم؟! اصلا مگر میشود به این چیزها عادت کرد؟! از سال ۵۷ تا الان بدترین خبرهای ممکن عمرم را شنیدم و به چشم دیدم ولی باز هم ....بغضِ مجری در اذانگاهی صبح، همراه با زیرنویس تلویزیون، یاس و ناامیدی را مثل آبِ یخ، در دلِ سرد زمستان، بر کل وجودم جاری کرد!!
هم زمان با اعلام خبر غروب ناگهانی خورشید دیارمان، گوشی همراهم به صدا درآمد! منِ آشفته و بی قرار، شدم سنگ صبور اولین دردمند بدتر از خودم! پشتبندش تماس دوم و سوم ....خدایا! سنگ صبور هم گاهی دلش میخواهد بیقراری کند و بترکد!تماس بعدی مادر مهربانم بود! آن طرف سیم تلفن انگار گرمای آغوشش را حس میکردم! بلند بلند گریه میکرد! شکوه میکرد که «مگه قرار نبود آقا پرچمو به امام زمان بده؟! مگه ...»اشک و ناله جایگزین واژهها شده بود! و چقدر خوب و بدون تکلم، احساسات بین ما رد و بدل میشد! جز ابراز همدردی کاری از دستم بر نمیآمد. به خودمان دلداری میدادیم که: «رخت شهادت، قد و قواره قامت رعنای رهبر شجاع و مظلوممان بود! این گونه پسندید و ما هم میپسندیم آن چه را جانان پسندید!»
نسیم این دلخوشی، هر از چند گاهی بر هُرم داغ دلمان میوزد و قرار دل بیقرارمان می شود. باز هم باید صبوری کرد!
پ.ن: خدایا تو میدانی تسکین دردهای تلنبار شده، ظهور منجی و نجاتبخش عالم است و این نه تنها دلخوشی من که مایه امید همه مستضعفان جهان است.
« و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین »
و چقدر دلگرم وعدههای توام یا ارحم الراحمین
#خدیجه_تاجبخشیان#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
تا حالا یاد ندارم ساعت ۵ صبح، نه کسی به من زنگ زده باشد و نه من به کسی!یک روز پس از شروع جنگ، آن هم چند ساعت بعد از مورد اصابت قرار گرفتن پاستور، خیابان کشوردوست؛ مکانی که در واقع سیم ارتباطی ما با زندگی و بهتر است بگویم محل تپش قلب ما بود.
با شروع جنگ، بچهها را از کلاس به سمت حیاط هدایت کردیم؛ زهرا در حالیکه نگران و هراسان از پلهها پایین میرفت؛ با من چشم تو چشم شد و با بغض پرسید: «خانم! حال رهبر خوبه؟!» یادم نیست چه جوابی دادم، فقط میدانم قلبم یک دفعه از جا کنده شد! آن لحظه چقدر به یک جرعه آب نیاز داشتم اما روزه بودم و باید طاقت میآوردم. اضطراب بچههای مدرسه از شروع جنگ، بیخبری از خانواده به دنبال قطع ارتباطات، خبرهای ناگوار و گمانهزنیها از پاستور و ... همه اینها برای از پا درآوردن آدم ضعیفی مثل من کافی بود! حالا به همه اینها چند کیلومتر پیادهروی -به دلیل شرایطی مثل ترافیک- آن هم با کفشهای نه چندان راحت را هم اضافه کنید! هر جوری بود بعد از ساعتها، به خانه رسیدم.روزهام را با یک خرما و یک لیوان چای باز کردم! کامم برای خوردن کاملا بسته بود! دیوانهوار فقط دنبال اخبار بودم و فقط هم یک خبر برایم مهم بود: سلامتی رهبر! اما سکوت و سکوت و سکوت؛ و همین نگرانیام را بیشتر میکرد.فریاد شادی چند کفتار از خدا بیخبر، آب پاکی را روی دستم ریخت ولی باز هم دلم نمیخواست این خبر را حتی در حد شایعه قبول کنم.به خودم میگفتم: بیخبری خوش خبری! اما نه! یکبار دیگر این بیخبری شد، بدترین خبر! خبر شهادت رئیس جمهور شهید!تا خودِ سحر، رسانه هم غرق در سکوت مبهمی بود!
سعی کردم لقمهنانی برای سحری بخورم تا بتوانم روزه بگیرم! چقدر نذر و نیاز و ذکر فقط برای شنیدن یک خبر خوب!! نمیدانم چرا نتوانستم به شنیدن خبرهای بد عادت کنم؟! اصلا مگر میشود به این چیزها عادت کرد؟! از سال ۵۷ تا الان بدترین خبرهای ممکن عمرم را شنیدم و به چشم دیدم ولی باز هم ....بغضِ مجری در اذانگاهی صبح، همراه با زیرنویس تلویزیون، یاس و ناامیدی را مثل آبِ یخ، در دلِ سرد زمستان، بر کل وجودم جاری کرد!!
هم زمان با اعلام خبر غروب ناگهانی خورشید دیارمان، گوشی همراهم به صدا درآمد! منِ آشفته و بی قرار، شدم سنگ صبور اولین دردمند بدتر از خودم! پشتبندش تماس دوم و سوم ....خدایا! سنگ صبور هم گاهی دلش میخواهد بیقراری کند و بترکد!تماس بعدی مادر مهربانم بود! آن طرف سیم تلفن انگار گرمای آغوشش را حس میکردم! بلند بلند گریه میکرد! شکوه میکرد که «مگه قرار نبود آقا پرچمو به امام زمان بده؟! مگه ...»اشک و ناله جایگزین واژهها شده بود! و چقدر خوب و بدون تکلم، احساسات بین ما رد و بدل میشد! جز ابراز همدردی کاری از دستم بر نمیآمد. به خودمان دلداری میدادیم که: «رخت شهادت، قد و قواره قامت رعنای رهبر شجاع و مظلوممان بود! این گونه پسندید و ما هم میپسندیم آن چه را جانان پسندید!»
نسیم این دلخوشی، هر از چند گاهی بر هُرم داغ دلمان میوزد و قرار دل بیقرارمان می شود. باز هم باید صبوری کرد!
پ.ن: خدایا تو میدانی تسکین دردهای تلنبار شده، ظهور منجی و نجاتبخش عالم است و این نه تنها دلخوشی من که مایه امید همه مستضعفان جهان است.
« و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین »
و چقدر دلگرم وعدههای توام یا ارحم الراحمین
۶۳۶
۱۱:۴۰
«مبعوث شدن»
سال گذشته، در اوج ماجراهای طوفانالاقصی، یک قصهٔ ناتمام نوشتم؛ داستان دوستیِ چند دختر نوجوان از کشورهای محور مقاومت که در نقطهای به هم میرسیدند و ماجراهای مشترکی پیدا میکردند.
برای طرح قصهام زیاد مطالعه کرده بودم، اما در نهایت شخصیتها را حسم ساخته بود. دختر فلسطینی استوار و مقاوم بود؛ مثل کوه. دختر لبنانی مهربان و ولایی. دختر عراقی از همه بیشتر زنِ خانه و دلنگران دوستانش. و تنها نوجوان ایرانی قصهام، «بهار»، از همه بیرنگتر بود. تشخص خاصی نداشت؛ بیشتر نگاه میکرد و دنبال پیدا کردن خودش و نسبتش با جهان بود. اگر تحولات لبنان و فلسطین را دنبال میکرد، بیشتر به خاطر دوستانش بود.
قصه، قصهٔ بزرگشدنِ بهار بود، اما تا آخر هم ــ حتی بعدِ آن روزی که نقشهٔ جهان را زد به دیوار اتاقش و سعی کرد دنیا را بهتر بشناسد ــ کمرنگ ماند. شکلِ قهرمانها نبود. وسط شور و شوق بقیه، بیشتر به سیاهیلشکری میمانست که بارِ جلو بردن داستان را به دوش میکشد.
وقتی ویرایش اول را دادم چند نفر بخوانند، یکی از نقدها دربارهٔ بهار بود. دوستی توقع داشت نوجوان ایرانیِ قصه، آن کسی باشد که ایده میدهد، جمع را جلو میبرد، الگوست و رهبر گروه میشود. این دخترِ معمولی به دلش ننشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهار را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، انسان ایرانی، در تحولات منطقه، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم.
آن روزها کلی با آن دوست بحث کردم. از بیعملیِ خودمان کنار مقاومتِ مردم لبنان و فلسطین گفتم. نمیخواستم دستاوردهای نظام در حمایت از جبههٔ مقاومت و حتی عملیاتهای وعدهٔ صادق را به اسم مردم فاکتور کنم. ما آدمهای خودخواهی شده بودیم؛ سرمان را کرده بودیم زیر برف و مشغول زندگی خودمان، در حالی که بقیه برای مبارزه با استکبار هزینههای سنگینی میدادند.
آن شخصیتپردازیِ کمرنگ، انگار ناخودآگاه حسرت و خشم و ناامیدیِ من از خودمان بود؛ از انسان ایرانیِ بیآرمان، چسبیده به زمین، و در عین حال حیران و تحسینکنندهٔ انسان مقاومتی.
حالا نزدیک یک سال از رها کردنِ آن قصه گذشته. این روزها وقت و بیوقت یادِ بهارِ قصهام میافتم؛ بهاری که سرش گرمِ درس و مشق بود و از دغدغههای نور و احلام و فرزانه چیز زیادی نمیفهمید.
اما حالا هر شب بهارهایی وسط خیابان میبینم که خجالتم میدهند؛ بهارهایی که جمعِ مقاومتِ احلام و ولایتمداریِ نور و صبر و بینشِ فرزانهاند. بهارهایی که کنشگرند، اهل تحلیلاند، رهبری بلدند. بهارهایی که بیشتر از شصت شب است خط مقدم خیابان را نگه داشتهاند؛ زیرِ برف و باران و پهپاد و جنگنده، محکم ایستادهاند و باکی ندارند.
این روزها زیاد یادِ سالهایی میافتم که حسرتِ ایمان و صبرِ مردم فلسطین، شجاعتِ مردم یمن و مقاومتِ مردم لبنان را میخوردم. حالا که برمیگردم و صحنه را نگاه میکنم، آن حسرت برایم معنای دیگری دارد. انگار از جنس فقدان نبود؛ بیشتر یک خشمِ حماسی بود.
ما سرمان را زیر برف نکرده بودیم؛ آتشِ زیرِ خاکستر بودیم، منتظرِ شعله گرفتن. و شاید سستیِ قلمِ من هنگام نوشتن از بهار، حکایتِ کاسهٔ صبرِ لبریزِ همان آتش بود؛ آتشی که دلش برای زبانه کشیدن تنگ شده بود.
تصویرِ «مبعوث شدن» برای من همین است: زبانه کشیدنِ آتشی که شعلههایش دارد دنیای استکبار را میسوزاند؛ و جهان خواهد دید چه سیمرغهایی از دلِ این آتش متولد خواهند شد...
پن:_روایتی به قلم غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه_
#غزاله_صباغیان
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
سال گذشته، در اوج ماجراهای طوفانالاقصی، یک قصهٔ ناتمام نوشتم؛ داستان دوستیِ چند دختر نوجوان از کشورهای محور مقاومت که در نقطهای به هم میرسیدند و ماجراهای مشترکی پیدا میکردند.
برای طرح قصهام زیاد مطالعه کرده بودم، اما در نهایت شخصیتها را حسم ساخته بود. دختر فلسطینی استوار و مقاوم بود؛ مثل کوه. دختر لبنانی مهربان و ولایی. دختر عراقی از همه بیشتر زنِ خانه و دلنگران دوستانش. و تنها نوجوان ایرانی قصهام، «بهار»، از همه بیرنگتر بود. تشخص خاصی نداشت؛ بیشتر نگاه میکرد و دنبال پیدا کردن خودش و نسبتش با جهان بود. اگر تحولات لبنان و فلسطین را دنبال میکرد، بیشتر به خاطر دوستانش بود.
قصه، قصهٔ بزرگشدنِ بهار بود، اما تا آخر هم ــ حتی بعدِ آن روزی که نقشهٔ جهان را زد به دیوار اتاقش و سعی کرد دنیا را بهتر بشناسد ــ کمرنگ ماند. شکلِ قهرمانها نبود. وسط شور و شوق بقیه، بیشتر به سیاهیلشکری میمانست که بارِ جلو بردن داستان را به دوش میکشد.
وقتی ویرایش اول را دادم چند نفر بخوانند، یکی از نقدها دربارهٔ بهار بود. دوستی توقع داشت نوجوان ایرانیِ قصه، آن کسی باشد که ایده میدهد، جمع را جلو میبرد، الگوست و رهبر گروه میشود. این دخترِ معمولی به دلش ننشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهار را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، انسان ایرانی، در تحولات منطقه، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم.
آن روزها کلی با آن دوست بحث کردم. از بیعملیِ خودمان کنار مقاومتِ مردم لبنان و فلسطین گفتم. نمیخواستم دستاوردهای نظام در حمایت از جبههٔ مقاومت و حتی عملیاتهای وعدهٔ صادق را به اسم مردم فاکتور کنم. ما آدمهای خودخواهی شده بودیم؛ سرمان را کرده بودیم زیر برف و مشغول زندگی خودمان، در حالی که بقیه برای مبارزه با استکبار هزینههای سنگینی میدادند.
آن شخصیتپردازیِ کمرنگ، انگار ناخودآگاه حسرت و خشم و ناامیدیِ من از خودمان بود؛ از انسان ایرانیِ بیآرمان، چسبیده به زمین، و در عین حال حیران و تحسینکنندهٔ انسان مقاومتی.
حالا نزدیک یک سال از رها کردنِ آن قصه گذشته. این روزها وقت و بیوقت یادِ بهارِ قصهام میافتم؛ بهاری که سرش گرمِ درس و مشق بود و از دغدغههای نور و احلام و فرزانه چیز زیادی نمیفهمید.
اما حالا هر شب بهارهایی وسط خیابان میبینم که خجالتم میدهند؛ بهارهایی که جمعِ مقاومتِ احلام و ولایتمداریِ نور و صبر و بینشِ فرزانهاند. بهارهایی که کنشگرند، اهل تحلیلاند، رهبری بلدند. بهارهایی که بیشتر از شصت شب است خط مقدم خیابان را نگه داشتهاند؛ زیرِ برف و باران و پهپاد و جنگنده، محکم ایستادهاند و باکی ندارند.
این روزها زیاد یادِ سالهایی میافتم که حسرتِ ایمان و صبرِ مردم فلسطین، شجاعتِ مردم یمن و مقاومتِ مردم لبنان را میخوردم. حالا که برمیگردم و صحنه را نگاه میکنم، آن حسرت برایم معنای دیگری دارد. انگار از جنس فقدان نبود؛ بیشتر یک خشمِ حماسی بود.
ما سرمان را زیر برف نکرده بودیم؛ آتشِ زیرِ خاکستر بودیم، منتظرِ شعله گرفتن. و شاید سستیِ قلمِ من هنگام نوشتن از بهار، حکایتِ کاسهٔ صبرِ لبریزِ همان آتش بود؛ آتشی که دلش برای زبانه کشیدن تنگ شده بود.
تصویرِ «مبعوث شدن» برای من همین است: زبانه کشیدنِ آتشی که شعلههایش دارد دنیای استکبار را میسوزاند؛ و جهان خواهد دید چه سیمرغهایی از دلِ این آتش متولد خواهند شد...
پن:_روایتی به قلم غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه_
۶۲۰
۹:۲۸
ما این کشور و رهبر و تمام موشکها را برای امام زمان میخواهیم!
بعضی وقتها با خودم میگویم امشب میروم یه گوشهٔ موکب مینشینم و دعا و نماز میخوانم. یک پرچم دستم میگيرم و سخنرانی گوش میدهم؛ اما دلم نمیآید! وقتی یاد بچههای موکب میافتم با خودم میگویم:«حیفه! شاید بتونم یهکم خوشحالشون کنم، یه خاطره قشنگ واسهشون بسازم و وسط بازی و خنده یه چیزی یادشون بدم.» اینجاست که با امام زمان حرف میزنم: «فرمانده اصلی میدان و خیابان خودتون هستین. کمکم کنید همون چیزی که شما میخواین به بچهها بگم. بخاطر دل پاک اونا از گناهای منم بگذرین.»بعد هرچیزی دم دستم باشد را توی سبد صورتیام میگذارم و راهی میشوم. مثلا امشب پفیلا درست کردم با چند تا شمع، تسبیح، گلاب و کاسه برای خوردن پفیلا رفتم موکب. بچهها که دور تا دور سفره صلوات کودکانهمون جمع شدند ازشون پرسیدم: «کی میتونه بگه ما برای چی شبا میآیم توی خیابون؟» یکی از دخترها با ذوق جواب داد: «واسه اینکه دعا کنیم!» شیطنتم گل کرد تا ذهنهای کودکانهشون رو به چالش بکشم: «دعا؟ تو خیابون؟ چرا تو مسجد دعا نکنیم؟ قبلا که میرفتیم توی مسجد دعا میخوندیم!»چشمهای ناز و براقشون این طرف و اون طرف دوید. معلوم بود حسابی رفتن تو فکر! جوابهای محکمتری دادن مثلا بخاطر رهبرمون، برای ناامیدی دشمن، مراقبت از ایران و... همهاش درست بود ولی یه چیزی کم داشت. اون هدف اصلی که همه کارهایی که بچهها گفتند بخاطر او و حکومت جهانیاش است یعنی امان زمان عجلالله تعالی فرجه. تشویقشان کردم و جلسه را چالشیتر پیش بردم.چشمهایم را ریز کردم. دستانم را آوردم بالا، شبیه کارآگاههایی که میخواهند یک سوال محرمانه بپرسند: «کدومتون میدونین ارتباط بین توی خیابون اومدن ما و امام زمان چیه؟»چند نفر خواستند زود جواب بدهند که نگذاشتم. خواستم چند دقیقه حسابی فکر کنند. بین چیزهایی که از قبل یاد گرفتند ارتباط برقرار کنند و خودشان به لذت کشف برسند. چیزی که خود بچهها بهش برسند ماندگارتر است! شبیه کندن چاه و رسیدن به آب!
خوب که فکر کردند گفتم حالا بگویید. به سید سهیل که دستش بالا بود و مرتب تکونش میداد گفتم شما بگو! از جوابش سر ذوق آمدم. خودم هم باورم نمیشد بتواند اینقدر کوتاه و راحت جواب بدهد: «اگه تو خیابون باشیم، امام زمان زودتر ظهور میکنه!»ازش خواستم رو به بقیه بچهها یکبار دیگر جوابش را تکرار کند. پشتبندش صدایم را یواش کردم و گفتم: «ما این کشور و رهبر و تمام موشکها رو برای امام زمان میخواهیم.»نگاهم را از چشمهای تکتکشان عبور دادم و گفتم: «رسیدیم به آخرین سوال امشب هیئتمون و بعدش پذیرایی میشیم. اون سوال هم ادامه سوالهای قبله: مگه ما توی خیابون چیکار میکنیم که وقتی اینجا باشیم امامزمان زودتر میاد؟»فهیمه منتظر اجازه من نموند و گفت: «خب امام زمان میبینه ما آمادهایم و یار داره!»ستایش از اون طرف جمع گفت: «تازشم دشمنها میبینن امام ما یار داره تنها نیست!»از ته دل لبخند زدم. انگار همان توسل چند دقیقهای به امام زمان کافی بود که فرمانده تمام جلسه ما را غرق نور کنند و هر چه لازم است به ذهن و قلب بچهها بیاورند. همهشان را تشویق کردم و رفتیم سراغ پذیرایی...
#مریم_حمیدیان#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
بعضی وقتها با خودم میگویم امشب میروم یه گوشهٔ موکب مینشینم و دعا و نماز میخوانم. یک پرچم دستم میگيرم و سخنرانی گوش میدهم؛ اما دلم نمیآید! وقتی یاد بچههای موکب میافتم با خودم میگویم:«حیفه! شاید بتونم یهکم خوشحالشون کنم، یه خاطره قشنگ واسهشون بسازم و وسط بازی و خنده یه چیزی یادشون بدم.» اینجاست که با امام زمان حرف میزنم: «فرمانده اصلی میدان و خیابان خودتون هستین. کمکم کنید همون چیزی که شما میخواین به بچهها بگم. بخاطر دل پاک اونا از گناهای منم بگذرین.»بعد هرچیزی دم دستم باشد را توی سبد صورتیام میگذارم و راهی میشوم. مثلا امشب پفیلا درست کردم با چند تا شمع، تسبیح، گلاب و کاسه برای خوردن پفیلا رفتم موکب. بچهها که دور تا دور سفره صلوات کودکانهمون جمع شدند ازشون پرسیدم: «کی میتونه بگه ما برای چی شبا میآیم توی خیابون؟» یکی از دخترها با ذوق جواب داد: «واسه اینکه دعا کنیم!» شیطنتم گل کرد تا ذهنهای کودکانهشون رو به چالش بکشم: «دعا؟ تو خیابون؟ چرا تو مسجد دعا نکنیم؟ قبلا که میرفتیم توی مسجد دعا میخوندیم!»چشمهای ناز و براقشون این طرف و اون طرف دوید. معلوم بود حسابی رفتن تو فکر! جوابهای محکمتری دادن مثلا بخاطر رهبرمون، برای ناامیدی دشمن، مراقبت از ایران و... همهاش درست بود ولی یه چیزی کم داشت. اون هدف اصلی که همه کارهایی که بچهها گفتند بخاطر او و حکومت جهانیاش است یعنی امان زمان عجلالله تعالی فرجه. تشویقشان کردم و جلسه را چالشیتر پیش بردم.چشمهایم را ریز کردم. دستانم را آوردم بالا، شبیه کارآگاههایی که میخواهند یک سوال محرمانه بپرسند: «کدومتون میدونین ارتباط بین توی خیابون اومدن ما و امام زمان چیه؟»چند نفر خواستند زود جواب بدهند که نگذاشتم. خواستم چند دقیقه حسابی فکر کنند. بین چیزهایی که از قبل یاد گرفتند ارتباط برقرار کنند و خودشان به لذت کشف برسند. چیزی که خود بچهها بهش برسند ماندگارتر است! شبیه کندن چاه و رسیدن به آب!
خوب که فکر کردند گفتم حالا بگویید. به سید سهیل که دستش بالا بود و مرتب تکونش میداد گفتم شما بگو! از جوابش سر ذوق آمدم. خودم هم باورم نمیشد بتواند اینقدر کوتاه و راحت جواب بدهد: «اگه تو خیابون باشیم، امام زمان زودتر ظهور میکنه!»ازش خواستم رو به بقیه بچهها یکبار دیگر جوابش را تکرار کند. پشتبندش صدایم را یواش کردم و گفتم: «ما این کشور و رهبر و تمام موشکها رو برای امام زمان میخواهیم.»نگاهم را از چشمهای تکتکشان عبور دادم و گفتم: «رسیدیم به آخرین سوال امشب هیئتمون و بعدش پذیرایی میشیم. اون سوال هم ادامه سوالهای قبله: مگه ما توی خیابون چیکار میکنیم که وقتی اینجا باشیم امامزمان زودتر میاد؟»فهیمه منتظر اجازه من نموند و گفت: «خب امام زمان میبینه ما آمادهایم و یار داره!»ستایش از اون طرف جمع گفت: «تازشم دشمنها میبینن امام ما یار داره تنها نیست!»از ته دل لبخند زدم. انگار همان توسل چند دقیقهای به امام زمان کافی بود که فرمانده تمام جلسه ما را غرق نور کنند و هر چه لازم است به ذهن و قلب بچهها بیاورند. همهشان را تشویق کردم و رفتیم سراغ پذیرایی...
۶۸۱
۱۷:۵۰
نامهای از گذشته
میدانی بچه جان! بین واقعیت و برداشتِ ما از واقعیت، فاصلههاست. ادراک و احساس ما از وقایع، در گرو روایتی است که از آن میشنویم و معنایی که به آن میدهیم. میشود از واقعیتِ یک شکست، روایتی فاتحانه داشت و احساس پیروزی را در جبهه مغلوب به وجود آورد؛ و میشود از یک فتح آشکار، روایتی ساخت که بذر احساس شکست را در دل فاتحان بکارد و ناامیدی درو کند.
تو نیستی و ندیدی؛ اما لشکری از قبیله بی وطنها و قوم بردهدارها و باند زمینخواران، خواستند که ایرانِ ما پاره پاره باشد. سالها خواستند و تلاشها کردند. در همین یک سال گذشته خونها ریختند، سر بریدند، لشکرکشی کردند، پیشرفتهترین جنگافزارها را قطار کردند، بردههای رسانهایشان را به کار گرفتند، چند بار آمدند و عقب رفتند، انواع روشهای جنگی را پیش گرفتند، از آسمان گدازه ریختند، در زمین فتنه کردند، فریب دادند و دل به دو دستگی بستند، به شاخهها و جوانههایمان تبر زدند، نخبهکُشی راه انداختند، دست گذاشتند روی شاهرگهای حیاتیمان، هر کار کردند که دیگر توان ادامه دادن نداشته باشیم. حتی رهبرمان را از ما گرفتند که بی سر و سرور، حیران بمانیم و پناه ببریم به آغوش قاتل و متجاوزشان؛ و نشد. نشد!
و نه فقط نشد که نتیجهای کاملا عکس داد. افتادند به عقب نشینی. با ادعای ابرقدرتی خار شدند، در تنگه گیر افتادند و عرصه جهان بِهشان تنگ آمد. مردم از همه جای دنیا با رسانههای کوچک به نبردشان آمدند، مسخره شدند، الله از وسط پرچم پایین نیامد و همه خیابانها و میدانها شد اللهُ اکبر. در مقابل پرخرجترین و بزرگترین ارتش دنیا یک ارتش-ملت قد علم کرد؛ رسیدند به تقریبا هیچ. آمده بودند جیبمان را بزنند و دست به جیب شدند، در منطقه بیخانمان شدند، کدخدا بودند و در دهکده حرفشان زمین افتاد و لگدمال شد، موشک خوردند، خاک شدند و غرق شدند. آمده بودند به قول خودشان بساط آیتالله را جمع کنند و مجبور شدند برای پایان جنگ، گوش به فرمان و خواست آیتالله جوان باشند.
و بچه جانم! آخرین تلاش لشکر دشمن آن بود که با روایتهایی جعلی از واقعیت، کاری کند تا احساس شکست جای فتح را در دل ما بگیرد. مایی که به سمت میدان نبرد پرواز میکنیم، مایی که از هیچ حقی کوتاه نیامدیم و مایی که این جنگ برایمان معنایش نبرد حق و باطل است و این نبرد، اگرچه شکل و شمایلش در لحظههای مختلف عوض شود؛ اما تا پیروزی نهایی با هیچ توافق و آتشبسی از بین نمیرود.
من در این روزها فهمیدهام خدا صبرش زیاد است بچه جان. خدا میخواهد ما به انواع روشهای این نبرد مسلط شویم و با تک تک ضعفهایمان روبهرو.
این را احتمالا تو در آینده بهتر خواهی دید و خواهی فهمید.تویی که شاید شاهد نبرد نهایی حق و باطل باشی...
#زهرا_پارسا#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
میدانی بچه جان! بین واقعیت و برداشتِ ما از واقعیت، فاصلههاست. ادراک و احساس ما از وقایع، در گرو روایتی است که از آن میشنویم و معنایی که به آن میدهیم. میشود از واقعیتِ یک شکست، روایتی فاتحانه داشت و احساس پیروزی را در جبهه مغلوب به وجود آورد؛ و میشود از یک فتح آشکار، روایتی ساخت که بذر احساس شکست را در دل فاتحان بکارد و ناامیدی درو کند.
تو نیستی و ندیدی؛ اما لشکری از قبیله بی وطنها و قوم بردهدارها و باند زمینخواران، خواستند که ایرانِ ما پاره پاره باشد. سالها خواستند و تلاشها کردند. در همین یک سال گذشته خونها ریختند، سر بریدند، لشکرکشی کردند، پیشرفتهترین جنگافزارها را قطار کردند، بردههای رسانهایشان را به کار گرفتند، چند بار آمدند و عقب رفتند، انواع روشهای جنگی را پیش گرفتند، از آسمان گدازه ریختند، در زمین فتنه کردند، فریب دادند و دل به دو دستگی بستند، به شاخهها و جوانههایمان تبر زدند، نخبهکُشی راه انداختند، دست گذاشتند روی شاهرگهای حیاتیمان، هر کار کردند که دیگر توان ادامه دادن نداشته باشیم. حتی رهبرمان را از ما گرفتند که بی سر و سرور، حیران بمانیم و پناه ببریم به آغوش قاتل و متجاوزشان؛ و نشد. نشد!
و نه فقط نشد که نتیجهای کاملا عکس داد. افتادند به عقب نشینی. با ادعای ابرقدرتی خار شدند، در تنگه گیر افتادند و عرصه جهان بِهشان تنگ آمد. مردم از همه جای دنیا با رسانههای کوچک به نبردشان آمدند، مسخره شدند، الله از وسط پرچم پایین نیامد و همه خیابانها و میدانها شد اللهُ اکبر. در مقابل پرخرجترین و بزرگترین ارتش دنیا یک ارتش-ملت قد علم کرد؛ رسیدند به تقریبا هیچ. آمده بودند جیبمان را بزنند و دست به جیب شدند، در منطقه بیخانمان شدند، کدخدا بودند و در دهکده حرفشان زمین افتاد و لگدمال شد، موشک خوردند، خاک شدند و غرق شدند. آمده بودند به قول خودشان بساط آیتالله را جمع کنند و مجبور شدند برای پایان جنگ، گوش به فرمان و خواست آیتالله جوان باشند.
و بچه جانم! آخرین تلاش لشکر دشمن آن بود که با روایتهایی جعلی از واقعیت، کاری کند تا احساس شکست جای فتح را در دل ما بگیرد. مایی که به سمت میدان نبرد پرواز میکنیم، مایی که از هیچ حقی کوتاه نیامدیم و مایی که این جنگ برایمان معنایش نبرد حق و باطل است و این نبرد، اگرچه شکل و شمایلش در لحظههای مختلف عوض شود؛ اما تا پیروزی نهایی با هیچ توافق و آتشبسی از بین نمیرود.
من در این روزها فهمیدهام خدا صبرش زیاد است بچه جان. خدا میخواهد ما به انواع روشهای این نبرد مسلط شویم و با تک تک ضعفهایمان روبهرو.
این را احتمالا تو در آینده بهتر خواهی دید و خواهی فهمید.تویی که شاید شاهد نبرد نهایی حق و باطل باشی...
۴۹۸
۱۴:۰۱
«مثل یک نسیم»
داداش موقع برگشتن از دانشگاه سوغاتیهای نابی، معمولا از جنس کتاب میآورد. آن دفعه هم سهم منِ چهارده ساله، دو تا کتاب لاغرمردنی بود که از ساک سیاه بیرون آمد. جلد یکی سبز لجنی بود با عکس چمران. زیر عکس با خط ریزی نوشته بود: «چمران به روایت همسر شهید». طبق عادت همانجا ولو شدم به خواندن کتاب. کلمههای آن کتابِ لامذهب عجب سحری داشت. قبلا اسم چمران را از تلویزیون شنیده و عکسش را در پایگاه بسیج و مسجد دیده بودم. میدانستم آدم بزرگی بوده مثل بقیه آدمهای بزرگِ شهید شده. اما آن کتاب لاغر، چمران جدی و کچل توی عکسها را برای من جان داد و زنده کرد. چمران شد یک نقاش رمانتیک که قول میدهد به جای خدمتکار غاده، خودش کفشهای او را جفت کند و برایش قهوه بیاورد و تا آخر عمر سر قولش میماند. شد یک مرد مجاهد که بچههای خودش را ول میکند تا بیاید بنشیند وسط صدها بچه یتیم شیعه که در فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی دست و پا میزنند و زل بزند به آینده آنها و جنبش امل راه بیندازد تا آرزویش بعد از پنجاه سال دم بکشد و بشود حزبالله لبنان امروز! چمران شد یک دانشمند عاشق فیزیک که روی هرچیزی دست گذاشته تهش را درآورد و تا آخرش رفت، در دبیرستان البرز ته بیستها را درآورد، در دانشگاه برکلی ته پلاسما را، در لبنان ته جهاد را و وقتی به ایران برگشت ته جنگ را تا وزیر دفاع شدن. دست آخر هم ته شهادت را درآورد آنقدر که به پاهایش التماس میکرد فقط کمی بیشتر در این دنیا طاقت بیاورید تا همه چیز تمام شود.
اولین بار بود گلزار شهدای تهران میرفتم. بسیجیهای دانشگاه خوشذوقی کرده و افتتاحیه اردو جنوب را هفتادودو تن انداخته بودند تا شهید بهشتی برای بچههای دانشگاهش واسطه شود و رزق بطلبد. صحبتهای راوی تمام نشده، بیرون زدم. بیهدف میرفتم تا رسیدن به یک دنیا اسم آشنا! کلاهدوز، همت، باقری و کمی بالاتر پرچم بزرگ ایران روی زمین خوابیده و بالای سرش «او» نشسته بود؛ با همان نگاه پرجذبه که به افق خیره مانده. در نزدیکترین فاصله به او ایستاده بودم. به چمران دست نیافتنی! کافی بود دستم را دراز کنم و روی سرخی پرچمش بگذارم اما نتوانستم. از بزرگیاش ترسیدم، از آن همه درجه یک بودنش. من هیچ وقت آنقدر عالی نبودم، نهایت، خوب بودم و بعضی وقتها هم افتضاح!
در همان سفر، آرزوی رفتن به دهلاویه هم برآورده شد. پلههای یادمان را که پایین رفتیم فضا نیمه تاریک بود و صدای آرام آوینی همهجا را پر کرده بود. دور سالن میچرخیدم که میخکوب شدم. همان تابلو بود، همانی که تصویرش روی جلد یک تقویم غاده را هم میخکوب کرده بود. یک شمع روشن وسط یک دنیا تاریکی، تو بگو خودِ خودِ مصطفی چمران. آنجا در آن فضای کوچک سایه روشن، تمام آنچه از چمران میدانستم تجسم پیدا کرده بود. از کارنامههای پر از بیست چمران که گذشتم پای یک ضریح کوچک دوباره شوکه شدم. محل شهادت چمران، جاییکه جسم خستهاش را زمین گذاشته و خودش برای همیشه پرواز کرده بود: «مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت.» چمران حالا نزدیک بود. اندازهی دست انداختن به شبکههای ضریح کوچک، اندازهی روشن کردن شمع خودم در جهان تاریک...
#مریم_صفدری#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
داداش موقع برگشتن از دانشگاه سوغاتیهای نابی، معمولا از جنس کتاب میآورد. آن دفعه هم سهم منِ چهارده ساله، دو تا کتاب لاغرمردنی بود که از ساک سیاه بیرون آمد. جلد یکی سبز لجنی بود با عکس چمران. زیر عکس با خط ریزی نوشته بود: «چمران به روایت همسر شهید». طبق عادت همانجا ولو شدم به خواندن کتاب. کلمههای آن کتابِ لامذهب عجب سحری داشت. قبلا اسم چمران را از تلویزیون شنیده و عکسش را در پایگاه بسیج و مسجد دیده بودم. میدانستم آدم بزرگی بوده مثل بقیه آدمهای بزرگِ شهید شده. اما آن کتاب لاغر، چمران جدی و کچل توی عکسها را برای من جان داد و زنده کرد. چمران شد یک نقاش رمانتیک که قول میدهد به جای خدمتکار غاده، خودش کفشهای او را جفت کند و برایش قهوه بیاورد و تا آخر عمر سر قولش میماند. شد یک مرد مجاهد که بچههای خودش را ول میکند تا بیاید بنشیند وسط صدها بچه یتیم شیعه که در فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی دست و پا میزنند و زل بزند به آینده آنها و جنبش امل راه بیندازد تا آرزویش بعد از پنجاه سال دم بکشد و بشود حزبالله لبنان امروز! چمران شد یک دانشمند عاشق فیزیک که روی هرچیزی دست گذاشته تهش را درآورد و تا آخرش رفت، در دبیرستان البرز ته بیستها را درآورد، در دانشگاه برکلی ته پلاسما را، در لبنان ته جهاد را و وقتی به ایران برگشت ته جنگ را تا وزیر دفاع شدن. دست آخر هم ته شهادت را درآورد آنقدر که به پاهایش التماس میکرد فقط کمی بیشتر در این دنیا طاقت بیاورید تا همه چیز تمام شود.
اولین بار بود گلزار شهدای تهران میرفتم. بسیجیهای دانشگاه خوشذوقی کرده و افتتاحیه اردو جنوب را هفتادودو تن انداخته بودند تا شهید بهشتی برای بچههای دانشگاهش واسطه شود و رزق بطلبد. صحبتهای راوی تمام نشده، بیرون زدم. بیهدف میرفتم تا رسیدن به یک دنیا اسم آشنا! کلاهدوز، همت، باقری و کمی بالاتر پرچم بزرگ ایران روی زمین خوابیده و بالای سرش «او» نشسته بود؛ با همان نگاه پرجذبه که به افق خیره مانده. در نزدیکترین فاصله به او ایستاده بودم. به چمران دست نیافتنی! کافی بود دستم را دراز کنم و روی سرخی پرچمش بگذارم اما نتوانستم. از بزرگیاش ترسیدم، از آن همه درجه یک بودنش. من هیچ وقت آنقدر عالی نبودم، نهایت، خوب بودم و بعضی وقتها هم افتضاح!
در همان سفر، آرزوی رفتن به دهلاویه هم برآورده شد. پلههای یادمان را که پایین رفتیم فضا نیمه تاریک بود و صدای آرام آوینی همهجا را پر کرده بود. دور سالن میچرخیدم که میخکوب شدم. همان تابلو بود، همانی که تصویرش روی جلد یک تقویم غاده را هم میخکوب کرده بود. یک شمع روشن وسط یک دنیا تاریکی، تو بگو خودِ خودِ مصطفی چمران. آنجا در آن فضای کوچک سایه روشن، تمام آنچه از چمران میدانستم تجسم پیدا کرده بود. از کارنامههای پر از بیست چمران که گذشتم پای یک ضریح کوچک دوباره شوکه شدم. محل شهادت چمران، جاییکه جسم خستهاش را زمین گذاشته و خودش برای همیشه پرواز کرده بود: «مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت.» چمران حالا نزدیک بود. اندازهی دست انداختن به شبکههای ضریح کوچک، اندازهی روشن کردن شمع خودم در جهان تاریک...
۳۸۶
۶:۱۴
شله زرد نذری را هم میزنم...
صدای مامان از توی اتاق میآید. دارد از شب ده اسفند میگوید، که سرشب خوابیده و با صدای کِل و جیغ واحد بغلی، وحشتزده از خواب پریده. آنقدر ترسیده که سراسیمه چادر سر میکند و میرود دم خانهشان. مرد همسایه در را باز میکند. مامان میپرسد ببخشید، چیزی شده؟مرد با خوشحالی میگوید: «راحت شدیم. خ.ا.م.ن.ه.ا.ی....»مامان عقب عقب برمیگردد توی خانه. صداها بلند و بلندتر شده. زنگ میزند به همسر من، که آقامحمدعلی! چی شده...
شله زرد نذری را هم میزنم.محیا ایستاده کنار دیگ و حاجتهایش را میگوید. دم بخت است و آرزوها دارد. از من میپرسد: «شما از انتخابت راضی هستی؟ اونموقعها شله زرد هم، هم زدی!؟» و میخندد... هرچه فکر میکنم آخرین بار کی حاجت خاصی داشتم که برایش نذری هم زدهباشم، یادم نمیآید.
شلهزرد نذری را هم میزنم.در بیربطترین شکل ممکن، ناخواسته چند روزی است مجبور شدهام توی جلساتی بنشینم و آدمهایی را ببینم که به مراسم تشییع آقا ربط دارند. شبها خواب تشییع میبینم. روزها، از غصهاش مدام چیزی راه نفسم را میبندد.
شله زرد نذری را هم میزنم.حاجت دارم! مراسم آقا باید به بهترین شکل ممکن برگزار شود. آدمها باید درب خانههایشان را باز کنند به روی مردم تا معضل آب و سرویس بهداشتی حل شود. مسئله اسکان و غذا هم هست... اینها به کنار! مصیبت فراق قرار است تهران را در خود غرق کند... میخواهم مراسم آقا به بهترین شکل ممکن برگزار شود.
شله زرد نذری را، هم میزنم.خدایا! این من خاک بر سرم که دارم برای مراسم تشییع او، دعا میکنم؟ که حاجتم شده چگونگی بلند کردن پیکر آن مرد نازنین روی دستهای این مردم؟ همان مردمی که حاضر بودند جان و مال و اهل و آبرویشان را بدهند تا او، یک دقیقه بیشتر زنده بماند... که حالا قرار است به چشم خود ببینند رفتن جان از بدن را...
شله زرد نذری را، هم میزنم.
#نازنین_آقایی
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
صدای مامان از توی اتاق میآید. دارد از شب ده اسفند میگوید، که سرشب خوابیده و با صدای کِل و جیغ واحد بغلی، وحشتزده از خواب پریده. آنقدر ترسیده که سراسیمه چادر سر میکند و میرود دم خانهشان. مرد همسایه در را باز میکند. مامان میپرسد ببخشید، چیزی شده؟مرد با خوشحالی میگوید: «راحت شدیم. خ.ا.م.ن.ه.ا.ی....»مامان عقب عقب برمیگردد توی خانه. صداها بلند و بلندتر شده. زنگ میزند به همسر من، که آقامحمدعلی! چی شده...
شله زرد نذری را هم میزنم.محیا ایستاده کنار دیگ و حاجتهایش را میگوید. دم بخت است و آرزوها دارد. از من میپرسد: «شما از انتخابت راضی هستی؟ اونموقعها شله زرد هم، هم زدی!؟» و میخندد... هرچه فکر میکنم آخرین بار کی حاجت خاصی داشتم که برایش نذری هم زدهباشم، یادم نمیآید.
شلهزرد نذری را هم میزنم.در بیربطترین شکل ممکن، ناخواسته چند روزی است مجبور شدهام توی جلساتی بنشینم و آدمهایی را ببینم که به مراسم تشییع آقا ربط دارند. شبها خواب تشییع میبینم. روزها، از غصهاش مدام چیزی راه نفسم را میبندد.
شله زرد نذری را هم میزنم.حاجت دارم! مراسم آقا باید به بهترین شکل ممکن برگزار شود. آدمها باید درب خانههایشان را باز کنند به روی مردم تا معضل آب و سرویس بهداشتی حل شود. مسئله اسکان و غذا هم هست... اینها به کنار! مصیبت فراق قرار است تهران را در خود غرق کند... میخواهم مراسم آقا به بهترین شکل ممکن برگزار شود.
شله زرد نذری را، هم میزنم.خدایا! این من خاک بر سرم که دارم برای مراسم تشییع او، دعا میکنم؟ که حاجتم شده چگونگی بلند کردن پیکر آن مرد نازنین روی دستهای این مردم؟ همان مردمی که حاضر بودند جان و مال و اهل و آبرویشان را بدهند تا او، یک دقیقه بیشتر زنده بماند... که حالا قرار است به چشم خود ببینند رفتن جان از بدن را...
شله زرد نذری را، هم میزنم.
۲۳۴
۱۲:۳۶
علمدار
یلی است برای خودش، قیافهاش آدم را یاد نگارههای اسطورههای ایران، یاد رستم دستان میاندازد. محو پرچم گردانیاش میشوم. نه من، بلکه هر که از میدان رد میشود چند دقیقهای مکث میکند و نگاهش توی موجهایی که در پرچم میاندازد، غرق میشود. مداح میگوید: «آقا رضا پرچم رو خودش خریده، یه پرچم سه متر در پنج متر.» یک میز کهنه چوبی میگذارد روی سنگفرش میدان، میرود بالا و یا علی مدد.بیشتر از یکساعت با رفیقش نوبتی پرچم میچرخانند. انصافا رقصی که توی پرچم میاندازد مخصوص خودش است. چند مرد رفتند تا امتحان کنند، تاب دوم را نداده، پرچم توی هم پیچید و نزدیک بود کار دست خودشان و بقیه بدهند. توی خیمهگاهی که وسط میدان زدند، مراسم نوحهخوانی و سینهزنی برپاست. مردمی که بیرون خیمهگاه، دور میدان ایستادند با یک دست سینه میزنند و با دست دیگر پرچم میگردانند. مداح دارد از عباس، یل کربلا میخواند. دوباره نگاهم میرود سمت آقا رضا. عرق از انبوه ریشهایش میچکد. موهای بلندش پشت گردن چسبیده. تندباد گرم کویر میزند زیر پرچم و میخواهد خمش کند. آقا رضا سفت دو دستش را قلاب کرده دور پرچم و علم را بالا نگهداشته. یک آن از ذهنم میگذرد، چه افتخاری میکند حضرت عباس به این علمدارها، چه شهادتی بدهند محشر، این پرچمها..
#زهرا_نجفییزدی
منبع#روایت_بخوانیم 



اگر پسندیدی به "مجله" پیشنهاد بده تا بقیه هم ببینن!
دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی
با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
بله | ایتا
یلی است برای خودش، قیافهاش آدم را یاد نگارههای اسطورههای ایران، یاد رستم دستان میاندازد. محو پرچم گردانیاش میشوم. نه من، بلکه هر که از میدان رد میشود چند دقیقهای مکث میکند و نگاهش توی موجهایی که در پرچم میاندازد، غرق میشود. مداح میگوید: «آقا رضا پرچم رو خودش خریده، یه پرچم سه متر در پنج متر.» یک میز کهنه چوبی میگذارد روی سنگفرش میدان، میرود بالا و یا علی مدد.بیشتر از یکساعت با رفیقش نوبتی پرچم میچرخانند. انصافا رقصی که توی پرچم میاندازد مخصوص خودش است. چند مرد رفتند تا امتحان کنند، تاب دوم را نداده، پرچم توی هم پیچید و نزدیک بود کار دست خودشان و بقیه بدهند. توی خیمهگاهی که وسط میدان زدند، مراسم نوحهخوانی و سینهزنی برپاست. مردمی که بیرون خیمهگاه، دور میدان ایستادند با یک دست سینه میزنند و با دست دیگر پرچم میگردانند. مداح دارد از عباس، یل کربلا میخواند. دوباره نگاهم میرود سمت آقا رضا. عرق از انبوه ریشهایش میچکد. موهای بلندش پشت گردن چسبیده. تندباد گرم کویر میزند زیر پرچم و میخواهد خمش کند. آقا رضا سفت دو دستش را قلاب کرده دور پرچم و علم را بالا نگهداشته. یک آن از ذهنم میگذرد، چه افتخاری میکند حضرت عباس به این علمدارها، چه شهادتی بدهند محشر، این پرچمها..
۸۹
۹:۰۹