به شکرانه ۲۲۲ شب خیابانداری و پشتدستی به دهان آنکس که تحقیرآمیز میگفت: «خیابان دیگر زنانه شده»
هانیه کادر درمان است، یک کودک شیرخوار هم دارد.فاطمه پابهماه است و البته مادر دو پسر ۳ و ۵ ساله.زهرا دانشجو است، شاغل هم. دو بچه شر دارد که ازقضا یکی کلاس اولی است.هر سه نفرشان خیابان رفتنشان در این هفت ماه ترک نشده!
اگر شب بخواهند دو تا سه ساعت از وقتشان را به خیابان داری بروند درحالیکه بخش زیادی از روز را مشغول کار و تحصیل بودند، فقط چند ساعت پایانی روز برایشان باقی میماند.در همین ساعتهای محدود باید فکر نظافت و تمیزی و سلامت خانه و اهلش باشند، ورودی و خروجیهای آشپزخانه را مدیریت کنند، فکر غذای امروز و فردا باشند، ساعتی را با بچه وقت مفیدی بگذراند و علاوه بر امورات تروخشک کردنشان، از مهر و کلام هم سیرابش کنند، برای همسرشان لحظههای باکیفیتی داشته باشند، درسومشق بچهها را نظارت کنند، به خودشان برسند و تازه اگر از پس همه اینها برآیند خود خیابان رفتن داستانهایی دارد.
آماده کردن لباسهای مناسب برای همه، برداشتن آب و خوراکی و بساط نشستن و بازی و سرگرمی بچهها، به جان خریدن همه غرها و این را میخواهم و آن را نمیخواهم ها و احتیاجات در لحظه.مواظبت و چشم برنداشتن از بچه در شلوغی و دنبال نوپاهای عشق راه رفتن، دویدن و جواب سؤالات فلسفیشان از خلال شعار و سخنرانیهای تجمع را دادن.
خود آداب خیابان و پرچم و نوشتهها و هوشیاری و مطالبات، بنا به شرایط روزانه اخبار و تحولات هم بهجای خودش.در سرما و گرما و رمضان و محرم و عید و مدرسه هرکدام با تشریفات خاصشان و باری که بر دوش همین زنهاست.زنهایی که سوای همه این صغراکبرا چیدنهایشان برای حضور در خیابان، خود حضور خالی خالیشان، پررنج است. جسمشان نحیف و کمطاقت و بعضاً رنجور است. با چادر و حجابی که چند برابر لباس مردها، وزن و سختی و گرما و کلافگی دارد، رفتوآمدشان آنهم در شب و شلوغی و خلوتی، پر از معذوریت و محدودیت است و تازه اگر اذن و اجازه خروج از خانه را بهراحتی و بدون اخم و یا حتی بخشیدن مهریهشان! کسب نکرده باشند.
زنهایی که هر چه پیشتر رفتیم آنها بیشتر در خیابان ماندند. جمعیت زنانه خیابان یعنی که اتفاقاً خیابان با «سختترین نیروهایش» همچنان پر مانده و اینجا یکی از ایهامهای «سختترین»، همین تدارکاتِ سختِ آمدنِ یک زن برای خیابان داری است!
تازه! بماند که همین جمعیت مردانه خیابان هم نصفش با ناز کشیدن و هل و یقه کش زنها آمدهاند:))
امام رحمهالله، همان اسفند ۵۷ درباره زنها گفتند: «شما بانوان اثبات کردید که در صف جلو هستید. شما اثبات کردید که مقدم بر مردها هستید. مردها از شما الهام گرفتند. مردهای ایران از مخدرات ایران، از بانوان ایران عبرت گرفتند و تعلیم گرفتند. و مردان قم هم از شما بانوان عزیز عبرت گرفتند و تعلیم گرفتند. شما در صف جلوی نهضت هستید.»
پ.ن ۱:وقتهایی که مامان کارهای سخت و سنگینی پهن میکرد توی خانه میگفت: «بیاید دورش رو بگیرید،*دست کار میکنه، چشم میترسه*»شب ۱۰ اسفند اگر کسی میگفت قرار است کمکمش تا هفت ماه بعد توی این خیابانها بمانیم، چشمهای ترسیده حاشا میکردند، اما دستها کار کردند و پرچم بالا بردند و تا الان بیش از ۲۲۲ شب خیابان نگه داشتند. چون خون او و اراده ملت بر خونخواهیاش نمیگذارد.
پ.ن ۲:هیچکس این را نگفت اما اگر ۲۲ بهمن ۵۷ انقلاب شد و فتح لانه جاسوسی را امام انقلاب دوم نامیدش، ۱۰ اسفند هم انقلاب سوم بود. انقلاب سوم اسلامی بعد از کودتا!
@hagh404
هانیه کادر درمان است، یک کودک شیرخوار هم دارد.فاطمه پابهماه است و البته مادر دو پسر ۳ و ۵ ساله.زهرا دانشجو است، شاغل هم. دو بچه شر دارد که ازقضا یکی کلاس اولی است.هر سه نفرشان خیابان رفتنشان در این هفت ماه ترک نشده!
اگر شب بخواهند دو تا سه ساعت از وقتشان را به خیابان داری بروند درحالیکه بخش زیادی از روز را مشغول کار و تحصیل بودند، فقط چند ساعت پایانی روز برایشان باقی میماند.در همین ساعتهای محدود باید فکر نظافت و تمیزی و سلامت خانه و اهلش باشند، ورودی و خروجیهای آشپزخانه را مدیریت کنند، فکر غذای امروز و فردا باشند، ساعتی را با بچه وقت مفیدی بگذراند و علاوه بر امورات تروخشک کردنشان، از مهر و کلام هم سیرابش کنند، برای همسرشان لحظههای باکیفیتی داشته باشند، درسومشق بچهها را نظارت کنند، به خودشان برسند و تازه اگر از پس همه اینها برآیند خود خیابان رفتن داستانهایی دارد.
آماده کردن لباسهای مناسب برای همه، برداشتن آب و خوراکی و بساط نشستن و بازی و سرگرمی بچهها، به جان خریدن همه غرها و این را میخواهم و آن را نمیخواهم ها و احتیاجات در لحظه.مواظبت و چشم برنداشتن از بچه در شلوغی و دنبال نوپاهای عشق راه رفتن، دویدن و جواب سؤالات فلسفیشان از خلال شعار و سخنرانیهای تجمع را دادن.
خود آداب خیابان و پرچم و نوشتهها و هوشیاری و مطالبات، بنا به شرایط روزانه اخبار و تحولات هم بهجای خودش.در سرما و گرما و رمضان و محرم و عید و مدرسه هرکدام با تشریفات خاصشان و باری که بر دوش همین زنهاست.زنهایی که سوای همه این صغراکبرا چیدنهایشان برای حضور در خیابان، خود حضور خالی خالیشان، پررنج است. جسمشان نحیف و کمطاقت و بعضاً رنجور است. با چادر و حجابی که چند برابر لباس مردها، وزن و سختی و گرما و کلافگی دارد، رفتوآمدشان آنهم در شب و شلوغی و خلوتی، پر از معذوریت و محدودیت است و تازه اگر اذن و اجازه خروج از خانه را بهراحتی و بدون اخم و یا حتی بخشیدن مهریهشان! کسب نکرده باشند.
زنهایی که هر چه پیشتر رفتیم آنها بیشتر در خیابان ماندند. جمعیت زنانه خیابان یعنی که اتفاقاً خیابان با «سختترین نیروهایش» همچنان پر مانده و اینجا یکی از ایهامهای «سختترین»، همین تدارکاتِ سختِ آمدنِ یک زن برای خیابان داری است!
تازه! بماند که همین جمعیت مردانه خیابان هم نصفش با ناز کشیدن و هل و یقه کش زنها آمدهاند:))
امام رحمهالله، همان اسفند ۵۷ درباره زنها گفتند: «شما بانوان اثبات کردید که در صف جلو هستید. شما اثبات کردید که مقدم بر مردها هستید. مردها از شما الهام گرفتند. مردهای ایران از مخدرات ایران، از بانوان ایران عبرت گرفتند و تعلیم گرفتند. و مردان قم هم از شما بانوان عزیز عبرت گرفتند و تعلیم گرفتند. شما در صف جلوی نهضت هستید.»
پ.ن ۱:وقتهایی که مامان کارهای سخت و سنگینی پهن میکرد توی خانه میگفت: «بیاید دورش رو بگیرید،*دست کار میکنه، چشم میترسه*»شب ۱۰ اسفند اگر کسی میگفت قرار است کمکمش تا هفت ماه بعد توی این خیابانها بمانیم، چشمهای ترسیده حاشا میکردند، اما دستها کار کردند و پرچم بالا بردند و تا الان بیش از ۲۲۲ شب خیابان نگه داشتند. چون خون او و اراده ملت بر خونخواهیاش نمیگذارد.
پ.ن ۲:هیچکس این را نگفت اما اگر ۲۲ بهمن ۵۷ انقلاب شد و فتح لانه جاسوسی را امام انقلاب دوم نامیدش، ۱۰ اسفند هم انقلاب سوم بود. انقلاب سوم اسلامی بعد از کودتا!
@hagh404
۶۳.۸K
۲۲:۵۲
نمیخواستم بعد از او در دنیا بمانم. نشان به آن نشان که وقتی دیدم حرفهایش خیلی شبیه ظهر عاشورا شده و خواب شهادتش را هم دیده بودم، ۱۳ دی ماه دخترم را با خودم نبردم دیدار در بیت رهبری که اگر قرار است بزنند، من هم با او بروم.
دنیا ولی کاری با من کرد که لحظه شنیدن خبر رفتنش، داشتم بی ارزش ترین وسیلههایم در عالم را وسط لطیف ترین پارچهها برای اسباب کشی میپیچیدم.آن لحظه دنیا را دو دستی و سفت چسبیده بودم چه برسد به فدا شدن برایش و یا با او رفتن یا کم کمش بعد از او زنده نماندن! لاف عشقم را دنیا بد جور به رویم آورد و پوزخند بدی بر ادعاهایم زد.
روایت آن شب و روز را نوشتم و در کتاب«مثلی» قابل دانستند جایش دهند.
یکشنبه ساعت ۱۶ در باغ کتاب رونمایی کتابیست که روایت روز و ساعتهایی بی مثال در عمر همه ما را در خودش دارد.
@hagh404
دنیا ولی کاری با من کرد که لحظه شنیدن خبر رفتنش، داشتم بی ارزش ترین وسیلههایم در عالم را وسط لطیف ترین پارچهها برای اسباب کشی میپیچیدم.آن لحظه دنیا را دو دستی و سفت چسبیده بودم چه برسد به فدا شدن برایش و یا با او رفتن یا کم کمش بعد از او زنده نماندن! لاف عشقم را دنیا بد جور به رویم آورد و پوزخند بدی بر ادعاهایم زد.
روایت آن شب و روز را نوشتم و در کتاب«مثلی» قابل دانستند جایش دهند.
یکشنبه ساعت ۱۶ در باغ کتاب رونمایی کتابیست که روایت روز و ساعتهایی بی مثال در عمر همه ما را در خودش دارد.
@hagh404
۱.۱K
۱۹:۵۶
بازارسال شده از سوزستان
رزمندگان جدید کف خیابان
دم تجمع رسیده بودیم. چند نفر بی حجاب با لباس های نامناسب داشتند از سر چهار راه به طرف حرم سبزقبا میرفتند. سریع پرچمم را از ماشین برداشتم، دست دخترم را گرفتم و تند قدم برداشتم تا به دخترها برسم. نگران بودم کسی تذکر تندی بدهد و دعوایی در محل تجمع پیش بیاید. دعا دعا میکردم زودتر برسم و تذکر بدهم . قرار بود مثل همیشه با جمله ی «خانم شالتونو سر کنید» تذکر بدهم و رد شوم. رسیدم و گفتم. منتظر بودم مثل خیلی اوقات با «به تو چه!» پاسخم را بدهند اما خانم خیلی جدی سر را بالا گرفت و محکم گفت: «نداریم» گفتم: «تشریف بیارید براتون بخرم» جا خورد، گفت: «بخری؟» گفتم: «بله تشریف بیارید از این مغازه براتون روسری بخرم» اخم کرد و محکمتر گفت: «بریم» افتادم جلو اما هر چند لحظه یک بار برمیگشتم ببینم واقعا دارند میآیند یا نه. راستش را بخواهید مطمئن بودم وسط راه مسیر را عوض خواهند کرد و خواهند رفت اما آمدند. رفتم ته فروشگاه بزرگ لوازم فرهنگی کنار حرم و به خانم فروشنده گفتم: «عزیزم چهارتا روسری به انتخاب خانم ها در اختیارشون بذارید» خانم بی حجاب که موهای بلندش را دم اسبی بسته بود گفت: «چفیه میخوام» رفتیم قسمت چفیهها. گفتم: «بفرمایید انتخاب کنید به نظرم سبزه قشنگه!» روی قفسه ها قیمت خورده بود. خانم بی حجاب به فروشنده گفت: «یکی که به وسع این خانم برسه بده» گفتم: «نه مشکلی نیست بفرمایید انتخاب کنید» بعد گرانترین چفیه را با انگشت نشان دادم و گفتم: «اون سیاه نقطه نقطهایه قشنگتره» ولی او گفت: «یکی از اون سیاه سادهها بده».چفیه را گرفت. در ذهنم سناریو میساختم که الان میاندازدش دور گردنش و موهایش را رویش افشان میکند و میرود یا مثل حجاب استایلهای اربعین، دور سرش حلقه اش میکند، اما خیلی آرام شبیه روسری تا کرد و سرش انداخت. دخترها هم یخشان باز شد و آمدند یکی یکی انتخاب کردند و چفیه ها را سر کردند. حتی یکی شان برگشت و از فروشنده پرسید: «بزرگترش رو ندارید!» دیدم با بستنش مشکل دارند گفتم: «اگه گیره هم میخواید بردارید» اما بدون گیره لبه ی چفیه را روی گردن انداختند. گفتم: «مبارکتون باشه ایشالا کربلا بپوشیدشون» گفتند: «ممنون». تا من کارت بکشم و این وسط خرده فرمایشات دخترم را هم جا بیاورم و برای او هم یک جاکلیدی چراغ قوه ای بخرم، رفتند بیرون. به خیابان که برگشتم دیدم بین جمعیت ایستاده اند و چفیه ها هم سرشان است. رفتم پرچمم را دادم دستشان. تشکر کردند و یکی یکی در هوا چرخاندنش. آمدم کنار و از دور تماشایشان می کردم. خانمی رفت طرفشان. دلم ریخت. با خودم گفتم ای داد بی داد! الان می رود به خاطر آستین کوتاه بودن بهشان تذکر می دهد و ناراحت می شوند، اما خانم چادری با لبخند بهشان گفت: «اولین باره تو تجمع می بینمتون، خوشومدید».
الحمدلله
#زهرا_آراستهنیا
سوزستان
@arastehnia
دم تجمع رسیده بودیم. چند نفر بی حجاب با لباس های نامناسب داشتند از سر چهار راه به طرف حرم سبزقبا میرفتند. سریع پرچمم را از ماشین برداشتم، دست دخترم را گرفتم و تند قدم برداشتم تا به دخترها برسم. نگران بودم کسی تذکر تندی بدهد و دعوایی در محل تجمع پیش بیاید. دعا دعا میکردم زودتر برسم و تذکر بدهم . قرار بود مثل همیشه با جمله ی «خانم شالتونو سر کنید» تذکر بدهم و رد شوم. رسیدم و گفتم. منتظر بودم مثل خیلی اوقات با «به تو چه!» پاسخم را بدهند اما خانم خیلی جدی سر را بالا گرفت و محکم گفت: «نداریم» گفتم: «تشریف بیارید براتون بخرم» جا خورد، گفت: «بخری؟» گفتم: «بله تشریف بیارید از این مغازه براتون روسری بخرم» اخم کرد و محکمتر گفت: «بریم» افتادم جلو اما هر چند لحظه یک بار برمیگشتم ببینم واقعا دارند میآیند یا نه. راستش را بخواهید مطمئن بودم وسط راه مسیر را عوض خواهند کرد و خواهند رفت اما آمدند. رفتم ته فروشگاه بزرگ لوازم فرهنگی کنار حرم و به خانم فروشنده گفتم: «عزیزم چهارتا روسری به انتخاب خانم ها در اختیارشون بذارید» خانم بی حجاب که موهای بلندش را دم اسبی بسته بود گفت: «چفیه میخوام» رفتیم قسمت چفیهها. گفتم: «بفرمایید انتخاب کنید به نظرم سبزه قشنگه!» روی قفسه ها قیمت خورده بود. خانم بی حجاب به فروشنده گفت: «یکی که به وسع این خانم برسه بده» گفتم: «نه مشکلی نیست بفرمایید انتخاب کنید» بعد گرانترین چفیه را با انگشت نشان دادم و گفتم: «اون سیاه نقطه نقطهایه قشنگتره» ولی او گفت: «یکی از اون سیاه سادهها بده».چفیه را گرفت. در ذهنم سناریو میساختم که الان میاندازدش دور گردنش و موهایش را رویش افشان میکند و میرود یا مثل حجاب استایلهای اربعین، دور سرش حلقه اش میکند، اما خیلی آرام شبیه روسری تا کرد و سرش انداخت. دخترها هم یخشان باز شد و آمدند یکی یکی انتخاب کردند و چفیه ها را سر کردند. حتی یکی شان برگشت و از فروشنده پرسید: «بزرگترش رو ندارید!» دیدم با بستنش مشکل دارند گفتم: «اگه گیره هم میخواید بردارید» اما بدون گیره لبه ی چفیه را روی گردن انداختند. گفتم: «مبارکتون باشه ایشالا کربلا بپوشیدشون» گفتند: «ممنون». تا من کارت بکشم و این وسط خرده فرمایشات دخترم را هم جا بیاورم و برای او هم یک جاکلیدی چراغ قوه ای بخرم، رفتند بیرون. به خیابان که برگشتم دیدم بین جمعیت ایستاده اند و چفیه ها هم سرشان است. رفتم پرچمم را دادم دستشان. تشکر کردند و یکی یکی در هوا چرخاندنش. آمدم کنار و از دور تماشایشان می کردم. خانمی رفت طرفشان. دلم ریخت. با خودم گفتم ای داد بی داد! الان می رود به خاطر آستین کوتاه بودن بهشان تذکر می دهد و ناراحت می شوند، اما خانم چادری با لبخند بهشان گفت: «اولین باره تو تجمع می بینمتون، خوشومدید».
الحمدلله
۱
۷:۰۲
از بخت زیبای خانم ریاضی، دو سه ماه بعد از شروع سال تحصیلی، اولین سفر استانی رییس جمهور به بوشهر بود و همه در تب و تاب نوشتن نامه. نامه های مردمی در سفر های استانی یک باب جدیدی در ادبیات سیاسی مردم و وظایف و پیگیریهای یک رئیس جمهور در تاریخ جمهوری اسلامی باز کرده بود. همه به اتفاق و بلا استثنا میگفتند این نامه ها بی جواب نمی ماند و حتی خود احمدی نژاد شخصا میخواندشان و حتما هم پیگیری میشود.
توی مدرسه بچههای کلاس از این حرف میزدند که چه حرف و خواستهای از رئیسجمهور محبوب و مردمی داشته باشند و من هم البته یواشکی به این قضیه فکر میکردم. همه جا را زیر و رو کردم که من به عنوان یک دانش آموز در مدرسه راهنمایی بنت الهدی چه کاری از دستم بر میآید که برای اعتلای این کشور عزیز انجام دهم. نوشتم. تازه! برای آمدن احمدی نژاد سنگ تمام گذاشتم. هم یک پلاکارد درست کردم هم دفترچه خاطراتم را دادم خواهرم برد در دیدار نخبگان و احمدی نژاد برایم با خط خودش یک یادداشت قشنگ نوشت و هم نامهای مهم و اساسی نوشتم و در یکی از گونیهای بزرگ جمع آوری نامههای مردمی انداختم. پیگیریها واقعا سریع بود! خیلی طول نکشید که صدایم کردند بروم دفتر مدرسه. من رو به روی میز مدیر ایستادم در حالی که نامهی مطالباگرانه و عدالتخواهانهام صاف کفِ دستِ خود شهلا ریاضی بود.از ستاد پیگیری نامههای مردمی، نامه را پاراف کرده بودند به اداره آموزش و پرورش شهرستان دشتستان و آن ها هم جهت پاسخگویی، اصل نامه را گذاشته بودند کف دست خانم ریاضی تا پاسخگو باشد و او هم من را توبیخ کرد دفتر که بروم و درباره نامهام پاسخگو باشم. آنجا فهمیدم این سریع بودن در پیگری دقیقا چه پروسه ای دارد.همانجا آرزو کردم کاش این نامه از همانهایی میشد که خود احمدی نژاد شخصا میخواندشان و مطمئن بودم که سرنوشت بهتری پیدا میکرد تا اینکه الان توی دست خود ریاضی باشد.
حالا بچه های کلاس خوشحال بودند از پول ها و دوچرخه هایی که دردسری هم برای کسی نداشت و خواسته بودند و برایشان ارسال شده بود حرف میزدند و من باید پاسخگو میبودم. محتوای نامهام دقیقا به همان بخت زیبای خانم ریاضی برمیگشت. موقع ثبت نامم طلب ۱۵۰ تومان( هزار نه) وجه ناقابل کرده بود. دولت جدید در همه اخبار و اطلاعیه ها که اتفاقا من با همه دوازده سالگی ام به شدت پیگیرشان بودم تا هی رئیس جمهور محبوبم را ببینم، تاکید کرده بودند که پول گرفتن از دانش آموزان وقت ثبت نام خلاف قانون است. من هم دقیقا همین را مطالبه کرده بودم که چرا خلاف قانونی در این دستگاه دولتی اتفاق افتاده. واقعا توقع این سطح از فساد و تخلف را هم نداشتم. حالا باید به خانم مدیری که خودش خلاف قانونی انجام داده بود پاسخگو میبودم . البته که شعار و آرمانهای دولت احمدی نژاد چنان قدرت و اعتماد به نفسی به ما( یعنی مستضعفان و پا برهنگان) داده بود که در آن سن خوب پوست کلفت کرده بودم و اگر چه با دست لرزان اما گفتم شما خلاف قانون رفتار کردید و من هم خلاف واقعی نگفتم. حالا هر چقدر شهلا ریاضی میخواست برای من توضیح بدهد که ما حتی یک آبسرد کن هم در این مدرسه نداریم و هر روز یک پسر افغانی باید دو سانچه یخ را از کارخانه یخ سازیِ دوتا چهار راه بالاتر بگذارد توی یک گاری و برای مان بیاورد و جهت تقویت سیستم ایمنی مان نشُسته بیندازد توی منبع آلومینیومی آبخوری و این خودش روزانه ۱۵۰ تومن میشود که اصلا اداره هم زیر بار این خرج نمیرود و او مجبور است.
ما خوب پوست کلفت کرده و جان گرفته بودیم و برای بعضی ها دردسر درست میکردیم حتی با شعار هایی که سه دهه بعد از کارگزاران و اصلاحطلب حالا زیرخاکی انقلاب حساب میشدند و بیرون آمده بودند.
به نظرم همه عدالتخواهان این چند سال اخیر خامی کردند. مسیر عدالت خواهی و مطالبه گری شان را باید از یک نامه مردمی در باره تخلف یک شهلا ریاضی شروع میکردند تا خوب دستشان بیاید دقیقا چه اتفاقی میافتد و سرد و ناامید نشوند.
@hagh404
توی مدرسه بچههای کلاس از این حرف میزدند که چه حرف و خواستهای از رئیسجمهور محبوب و مردمی داشته باشند و من هم البته یواشکی به این قضیه فکر میکردم. همه جا را زیر و رو کردم که من به عنوان یک دانش آموز در مدرسه راهنمایی بنت الهدی چه کاری از دستم بر میآید که برای اعتلای این کشور عزیز انجام دهم. نوشتم. تازه! برای آمدن احمدی نژاد سنگ تمام گذاشتم. هم یک پلاکارد درست کردم هم دفترچه خاطراتم را دادم خواهرم برد در دیدار نخبگان و احمدی نژاد برایم با خط خودش یک یادداشت قشنگ نوشت و هم نامهای مهم و اساسی نوشتم و در یکی از گونیهای بزرگ جمع آوری نامههای مردمی انداختم. پیگیریها واقعا سریع بود! خیلی طول نکشید که صدایم کردند بروم دفتر مدرسه. من رو به روی میز مدیر ایستادم در حالی که نامهی مطالباگرانه و عدالتخواهانهام صاف کفِ دستِ خود شهلا ریاضی بود.از ستاد پیگیری نامههای مردمی، نامه را پاراف کرده بودند به اداره آموزش و پرورش شهرستان دشتستان و آن ها هم جهت پاسخگویی، اصل نامه را گذاشته بودند کف دست خانم ریاضی تا پاسخگو باشد و او هم من را توبیخ کرد دفتر که بروم و درباره نامهام پاسخگو باشم. آنجا فهمیدم این سریع بودن در پیگری دقیقا چه پروسه ای دارد.همانجا آرزو کردم کاش این نامه از همانهایی میشد که خود احمدی نژاد شخصا میخواندشان و مطمئن بودم که سرنوشت بهتری پیدا میکرد تا اینکه الان توی دست خود ریاضی باشد.
حالا بچه های کلاس خوشحال بودند از پول ها و دوچرخه هایی که دردسری هم برای کسی نداشت و خواسته بودند و برایشان ارسال شده بود حرف میزدند و من باید پاسخگو میبودم. محتوای نامهام دقیقا به همان بخت زیبای خانم ریاضی برمیگشت. موقع ثبت نامم طلب ۱۵۰ تومان( هزار نه) وجه ناقابل کرده بود. دولت جدید در همه اخبار و اطلاعیه ها که اتفاقا من با همه دوازده سالگی ام به شدت پیگیرشان بودم تا هی رئیس جمهور محبوبم را ببینم، تاکید کرده بودند که پول گرفتن از دانش آموزان وقت ثبت نام خلاف قانون است. من هم دقیقا همین را مطالبه کرده بودم که چرا خلاف قانونی در این دستگاه دولتی اتفاق افتاده. واقعا توقع این سطح از فساد و تخلف را هم نداشتم. حالا باید به خانم مدیری که خودش خلاف قانونی انجام داده بود پاسخگو میبودم . البته که شعار و آرمانهای دولت احمدی نژاد چنان قدرت و اعتماد به نفسی به ما( یعنی مستضعفان و پا برهنگان) داده بود که در آن سن خوب پوست کلفت کرده بودم و اگر چه با دست لرزان اما گفتم شما خلاف قانون رفتار کردید و من هم خلاف واقعی نگفتم. حالا هر چقدر شهلا ریاضی میخواست برای من توضیح بدهد که ما حتی یک آبسرد کن هم در این مدرسه نداریم و هر روز یک پسر افغانی باید دو سانچه یخ را از کارخانه یخ سازیِ دوتا چهار راه بالاتر بگذارد توی یک گاری و برای مان بیاورد و جهت تقویت سیستم ایمنی مان نشُسته بیندازد توی منبع آلومینیومی آبخوری و این خودش روزانه ۱۵۰ تومن میشود که اصلا اداره هم زیر بار این خرج نمیرود و او مجبور است.
ما خوب پوست کلفت کرده و جان گرفته بودیم و برای بعضی ها دردسر درست میکردیم حتی با شعار هایی که سه دهه بعد از کارگزاران و اصلاحطلب حالا زیرخاکی انقلاب حساب میشدند و بیرون آمده بودند.
به نظرم همه عدالتخواهان این چند سال اخیر خامی کردند. مسیر عدالت خواهی و مطالبه گری شان را باید از یک نامه مردمی در باره تخلف یک شهلا ریاضی شروع میکردند تا خوب دستشان بیاید دقیقا چه اتفاقی میافتد و سرد و ناامید نشوند.
@hagh404
۸۹۴
۹:۱۲
چند روزیه که از صدای با کیفیت اذون ظهر تو اتاقم خیلی راضی ام و نمازم رو داغ داغ میخونم. امروز وسط لا اله الا الله یکدفعه خانم ناظم مدرسه پشتیمون، میکروفون رو از جلو اذان برداشت و صدا زد: آنیکا مانیکاییان دفتر معاونت:/ واقعا اذون ثابت هر روز ساعت۱۲ و ۲۰ دقیقه منطقی تره تا ۱۱ و ۵۰ و اصلا شک هم نکردم، اما غیر منطقی تر از پریدن خانم ناظم وسط اذون، اینه که چرا هر کی رو پیج میکنن دفتر آخر اسمش آ داره؟ این چه ویروسیه که خانواده های ایرانی مبتلا شدن:/ با این آ آخر اسم حق تربیت رو تمام کمال در حق بچه ادا کردن؟
من به قالب ثابت صورت معلم ها بعد از هر حضور و غیاب فکر میکنم

من به قالب ثابت صورت معلم ها بعد از هر حضور و غیاب فکر میکنم
۵۱۰
۹:۰۷
بحث تربیت شد.چند روز پیش خانم آمنه اسماعیلی، دبیر ادبیات یکی از مدارس تهران، چند استوری گذاشته بود از مواجههاش در اولین روز مدرسه با دانشآموزانش.
دانشآموزی که بعد از یاد شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، خوشمزگی کرده بود که «حالا کی هستن اینا؟» از حضور دختر نخبه و نابینایی در کلاسشون معترض بود. چون کلاسشون رو آورده بودند طبقه پایین مدرسه رو به روی دفتر و دختر بیشرمانه جلوی دانشآموز نابینا گفته بود: ما چرا باید پاسوز «این» بشیم. دختر نابینا هم هی بیشتر دستهاش رو در هم میفشرد و معذب میشد. و جالبتر اینکه والدین همینها اومده بودن دفتر که کلاس بچههای ما رو ببرید بالا. البته که خانم اسماعیلی گفتند مدیر محترم مدرسه کلاس اون دختر نابینا رو تغییر میده اما این تربیت ندیدهها رو هم تو همون کلاس رو به روی دفتر نگه میداره.
یادم افتاد که ما همکلاس اول دبیرستان میزبان یک دانشآموز نابینا شدیم. همه ما با هر فکر و عقیده و سطح اجتماعی دنبال این بودیم که کتاب و جزوهها رو براش بخونیم و تو واکمنش ضبط کنیم تا بتونه پیاده کنه. زنگهای استراحت بیرون نمیآمد، کنارش مینشستیم بهمون خط بریل یاد میداد و ما هم جوکهایی که خونده بودیم رو براش تعریف میکردیم.
این نسل والدین سیاه و عقبمانده، طفل معصومهایی رو «نه» نشنیده و هدایت نکرده، رهاتر از یک گله گوسفند، البته خشمگین و دریده، انداختند توی اجتماع و دیری نیست که لگد این بیبتگی و بیمرامی زودتر از هرکسی به پشت خودشون زده بشه.
دانشآموزی که بعد از یاد شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، خوشمزگی کرده بود که «حالا کی هستن اینا؟» از حضور دختر نخبه و نابینایی در کلاسشون معترض بود. چون کلاسشون رو آورده بودند طبقه پایین مدرسه رو به روی دفتر و دختر بیشرمانه جلوی دانشآموز نابینا گفته بود: ما چرا باید پاسوز «این» بشیم. دختر نابینا هم هی بیشتر دستهاش رو در هم میفشرد و معذب میشد. و جالبتر اینکه والدین همینها اومده بودن دفتر که کلاس بچههای ما رو ببرید بالا. البته که خانم اسماعیلی گفتند مدیر محترم مدرسه کلاس اون دختر نابینا رو تغییر میده اما این تربیت ندیدهها رو هم تو همون کلاس رو به روی دفتر نگه میداره.
یادم افتاد که ما همکلاس اول دبیرستان میزبان یک دانشآموز نابینا شدیم. همه ما با هر فکر و عقیده و سطح اجتماعی دنبال این بودیم که کتاب و جزوهها رو براش بخونیم و تو واکمنش ضبط کنیم تا بتونه پیاده کنه. زنگهای استراحت بیرون نمیآمد، کنارش مینشستیم بهمون خط بریل یاد میداد و ما هم جوکهایی که خونده بودیم رو براش تعریف میکردیم.
این نسل والدین سیاه و عقبمانده، طفل معصومهایی رو «نه» نشنیده و هدایت نکرده، رهاتر از یک گله گوسفند، البته خشمگین و دریده، انداختند توی اجتماع و دیری نیست که لگد این بیبتگی و بیمرامی زودتر از هرکسی به پشت خودشون زده بشه.
۷۱۴
۹:۱۹
همیشه دلم میخواست من هم روز ۱۳ آبان ۵۸ احتمالاً با یک قیچی آهنبر یا چوب بلندی پنهان زیر چادرم و یک عکس چاپشده از امام، سنجاق به مقنعهام دم در سفارتخانه آمریکا باشم و همراه با بقیه دانشجویان پیرو خط امام سهمی در انقلاب دوم داشته باشم.
سهم من را البته نگه داشته بودند تا چهل سال بعد برسم به ثبت و نگارش این نقطه عطف مهم تاریخ انقلاب اسلامی. انقلاب دومی که هیمنه آمریکا را شکست و جاسوس خانهاش را برای اولین بار در دنیا رسوا کرد. حاصل ساعتها پژوهش کتابخانهای و روزهای زیادی گفتگو با سرکار خانم «معصومه نورمحمدی جامی» دانشجوی پیرو خط امامی که همچنان محکم بر خط امام ایستاده، کتاب «خواهر معصومه» شد.
زندگی معصومه دقیقاً وسط سالهای پرماجرایی از تاریخ این مملکت افتاده بود و صفحه به صفحهٔ کتاب، با قد کشیدن معصومهای که به هیچچیز بیتفاوت نیست، یک نوجوان کتاب خوار است و به همهچیز سرک میکشد تا حقایقی را کشف کند، انگار یک دوره فشرده مطالعه تاریخ است.
دختری که در بیمارستان آمریکاییهای مشهد به دنیا آمده بود، مادرش میگفت بند نافت را آمریکاییها بریدند و سَقَت را آنها برداشتند. از سرودههای کودکانه، لباس فرم مدرسه، نوشابه و شکلات و سیبزمینی سرخشده فروشگاهها تا مدل مو و چیدمان خانهشان وابسته به آمریکا بود اما حالا آمریکاییها او را دختر رنجر ایرانی نامیدند و این سرنوشت فقط با یک تیغ و خودکار رقم خورد! و چرایش را از اینجا بخوانید.
فروغ زال@hagh404
سهم من را البته نگه داشته بودند تا چهل سال بعد برسم به ثبت و نگارش این نقطه عطف مهم تاریخ انقلاب اسلامی. انقلاب دومی که هیمنه آمریکا را شکست و جاسوس خانهاش را برای اولین بار در دنیا رسوا کرد. حاصل ساعتها پژوهش کتابخانهای و روزهای زیادی گفتگو با سرکار خانم «معصومه نورمحمدی جامی» دانشجوی پیرو خط امامی که همچنان محکم بر خط امام ایستاده، کتاب «خواهر معصومه» شد.
زندگی معصومه دقیقاً وسط سالهای پرماجرایی از تاریخ این مملکت افتاده بود و صفحه به صفحهٔ کتاب، با قد کشیدن معصومهای که به هیچچیز بیتفاوت نیست، یک نوجوان کتاب خوار است و به همهچیز سرک میکشد تا حقایقی را کشف کند، انگار یک دوره فشرده مطالعه تاریخ است.
دختری که در بیمارستان آمریکاییهای مشهد به دنیا آمده بود، مادرش میگفت بند نافت را آمریکاییها بریدند و سَقَت را آنها برداشتند. از سرودههای کودکانه، لباس فرم مدرسه، نوشابه و شکلات و سیبزمینی سرخشده فروشگاهها تا مدل مو و چیدمان خانهشان وابسته به آمریکا بود اما حالا آمریکاییها او را دختر رنجر ایرانی نامیدند و این سرنوشت فقط با یک تیغ و خودکار رقم خورد! و چرایش را از اینجا بخوانید.
۱.۱K
۹:۴۷
بازارسال شده از رُناس| روزنوشتههای امیر سعادتی
ایستاده در غبارچرا صداوسیما را بیوقفه میکوبند؟
اگر صداوسیما مؤثر نیست، چرا این قدر به آن حمله میشود؟ اگر صداوسیما مخاطب ندارد، چرا اینقدر خاطرخواه دارد؟شما جای کلمه «صداوسیما» بگذارید «خیابان»: اگر خیابان مؤثر نیست، چرا این قدر به آن حمله میشود؟ اگر خیابان مردمی نیست، چرا اینقدر خاطرخواه دارد؟
برویم به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲:مصدق با جدایی از کاشانی و مجموعهای از فشارهای بیرونی، عدم شناخت دشمن و سوء عملکرد خودش، «خیابان» را به پری بلندهها و شعبان بیمخها واگذار کرد و رادیویی که صدای خیابان نبود هم به راحتی تسخیر شد و شد رسانه و بوقچی کودتاچیان.
قسمت مهمی از پازل تکمیل کننده هر کودتایی تسخیر رسانه است. دلیل حملههای بیوقفه ماههای اخیر از چپ و راست به صداوسیمای شهید داده و «ایستاده در غبارِ» جنگی که در آن هستیم بلاشک همین است و لاغیر. صداوسیما با توجه به شرایط جنگی کارش را دارد درست انجام میدهد و البته میتواند خیلی بهتر از اینها هم باشد. اما بدانیم مسئله کودتاچیان تغییر «ریل» و «سوزنبانی» است ولی در پوشش زدن «لوکوموتیو ران». برای همین به این گزاره رسیدهاند که: فقط اینها نباشند، هر که بود، بود.صداوسیما در چنین موقعیتی است.کاهش مخاطب و جذب «مخاطب خاکستری» و مسئله نحوه تا کردن با «سلبریتیها» هم رد گم کنی و پوشش است؛ مخصوصاً در این شرایط جنگی. جالب اینکه هر دوی این مسائل تقریباً از یک دهه پیش شروع شده نه پنج سال اخیر. و در هر دو مورد اتفاقات خوبی در حال رقم خوردن است که بارقههای آن مشاهده میشود و معلوم است روی آنها کار شده.همه طیفهای مختلف بچههای انقلاب که دل در گرو اسلام و ایران دارند باید با کنار گذاشتن حب و بغضهای سیاسی -که همیشه بهانهاش هست- در این شرایط به صداوسیما کمک بدهند. در زمانهای که عهدنامه ترکمنچای تقدیس میشود، مطمئن باشید فروغیها و سیدضیاءها به شدت مشغول کارند و سرخط کردن پریبلندهها و شعبان بیمخها علاوه بر چمدانهای دلار نیازمند تسخیر «رادیو» است.
@Roonasروزنوشتههای امیر سعادتی
اگر صداوسیما مؤثر نیست، چرا این قدر به آن حمله میشود؟ اگر صداوسیما مخاطب ندارد، چرا اینقدر خاطرخواه دارد؟شما جای کلمه «صداوسیما» بگذارید «خیابان»: اگر خیابان مؤثر نیست، چرا این قدر به آن حمله میشود؟ اگر خیابان مردمی نیست، چرا اینقدر خاطرخواه دارد؟
برویم به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲:مصدق با جدایی از کاشانی و مجموعهای از فشارهای بیرونی، عدم شناخت دشمن و سوء عملکرد خودش، «خیابان» را به پری بلندهها و شعبان بیمخها واگذار کرد و رادیویی که صدای خیابان نبود هم به راحتی تسخیر شد و شد رسانه و بوقچی کودتاچیان.
قسمت مهمی از پازل تکمیل کننده هر کودتایی تسخیر رسانه است. دلیل حملههای بیوقفه ماههای اخیر از چپ و راست به صداوسیمای شهید داده و «ایستاده در غبارِ» جنگی که در آن هستیم بلاشک همین است و لاغیر. صداوسیما با توجه به شرایط جنگی کارش را دارد درست انجام میدهد و البته میتواند خیلی بهتر از اینها هم باشد. اما بدانیم مسئله کودتاچیان تغییر «ریل» و «سوزنبانی» است ولی در پوشش زدن «لوکوموتیو ران». برای همین به این گزاره رسیدهاند که: فقط اینها نباشند، هر که بود، بود.صداوسیما در چنین موقعیتی است.کاهش مخاطب و جذب «مخاطب خاکستری» و مسئله نحوه تا کردن با «سلبریتیها» هم رد گم کنی و پوشش است؛ مخصوصاً در این شرایط جنگی. جالب اینکه هر دوی این مسائل تقریباً از یک دهه پیش شروع شده نه پنج سال اخیر. و در هر دو مورد اتفاقات خوبی در حال رقم خوردن است که بارقههای آن مشاهده میشود و معلوم است روی آنها کار شده.همه طیفهای مختلف بچههای انقلاب که دل در گرو اسلام و ایران دارند باید با کنار گذاشتن حب و بغضهای سیاسی -که همیشه بهانهاش هست- در این شرایط به صداوسیما کمک بدهند. در زمانهای که عهدنامه ترکمنچای تقدیس میشود، مطمئن باشید فروغیها و سیدضیاءها به شدت مشغول کارند و سرخط کردن پریبلندهها و شعبان بیمخها علاوه بر چمدانهای دلار نیازمند تسخیر «رادیو» است.
@Roonasروزنوشتههای امیر سعادتی
۱۰
۶:۵۲
خواهرم که حالا یکسال است رفته و ما را با سوگش مچاله کرده، این کتاب را با روحی مبارز و محکم نوشت. میگفت حتی با قواعد و قوانین خودشان هم میشود حمله و محکومشان کرد و این را به اثبات هم رساند.
حالا که اشک دختران مظلوم آذربایجان به جرم اجرای دستور خدا درآمده و حتما ریشه ظالم را خشک میکند، به نظرم آمد این کتاب را که امید دارم آن دنیا دست گیر و نجات بخش خواهرم باشد، اینجا بگذارم شاید فعالان و دانشگاهیان حوزه بین الملل استفادهای کردند.
صلواتی مهمانش کنید
@hagh404
حالا که اشک دختران مظلوم آذربایجان به جرم اجرای دستور خدا درآمده و حتما ریشه ظالم را خشک میکند، به نظرم آمد این کتاب را که امید دارم آن دنیا دست گیر و نجات بخش خواهرم باشد، اینجا بگذارم شاید فعالان و دانشگاهیان حوزه بین الملل استفادهای کردند.
صلواتی مهمانش کنید
@hagh404
۴۶۲
۹:۴۳
صداوسیمای جمهوری اسلامی خیابانهای ایران
در مقدمه پروپوزالم باید چرایی رفتن سراغ موضوع یعنی «عدالت خبری» را میگفتم، اشاره کرده بودم به سالها قبل که ما بوشهریها داشتیم زیر هجوم ریزگردها زنده به گور میشدیم و هرچه پای اخبار نشستم دریغ از یک کف دست قاب از آسمان کرم کاراملیمان. دقیقا همان روز گزارشی مفصل از پله برقی خراب پل عابر پیادهای در تهران پخش شد. این زخم بیعدالتی رسانه از روز اول ورودم به دانشگاه صداوسیما به دلم بود که حتما حتما موضوع پایان نامهام باشد. شرح پرخونِدل از اینکه چه بر سر موضوع و روش و نتیجه پایان نامهام آمد بماند، اما اینها را مقدمه چیدم که بگویم چشم من توی قاب تلویزیون همیشه دنبال تلاشش برای عدالت رسانهای بوده. من این را میدانم که تحول با زدن یک دکمه یا خوردن یک حبه قرص، پنج ساله و آن هم وسط بیمانند ترین حوادث این انقلاب، عمل نمیآید. این را هم بلدم که عدالت رسانهای با یکی دوتا کار شدنی نیست. اما میدیدم که همیشه قابهای ریز و درشتی از فلان دهات و شهر زیرپونزی ردیف میشد کنار قاب خبر و برنامههای تلویزیون و اتفاقا شاید به مذاق اهل فن و هنر هم خوش نمیآمد. یا میدیدم که «ایران جان» راه انداخته و دارد یک تلاشی برای دیدن شهر به شهر در رسانه ملی میکند. یا اینکه تصمیم آن بالاسریها صرفا آنتن دادن به همان همیشگیها نیست و کلی استعداد بی تریبون را هم میدان میدهند و در را روی همه باز کرده که البته صداهایی هم درآورد. در رقابت هولان برای طوفان ناعادلانهی اضمحلال اصول در وفاق، که هر کسی میخواست خیابان را یک جوری خفه کند و حتی پخش سخنان آقای شهید که مذاکره را عاقلانه و شرافتمندانه نمیدانست را نهی میکردند، تلویزیون، صدا و تصویر مویرگی از همه خیابانهای ایران شد. یک پوشش وسیع و پر افتخار. رسانه ملی پای مردم ایستاد تا همه شان در قاب جا شوند و حتی این را به جان خرید. تن زخمی و سوخته اش از ساختمان موشک خورده شیشهای تا لشکر کشی طعن و کنایهای البته گواه است که کم کاری هم نکرده.بی دلیل نیست که از هر طرف تیری روانهاش میکنند.
@hagh404
در مقدمه پروپوزالم باید چرایی رفتن سراغ موضوع یعنی «عدالت خبری» را میگفتم، اشاره کرده بودم به سالها قبل که ما بوشهریها داشتیم زیر هجوم ریزگردها زنده به گور میشدیم و هرچه پای اخبار نشستم دریغ از یک کف دست قاب از آسمان کرم کاراملیمان. دقیقا همان روز گزارشی مفصل از پله برقی خراب پل عابر پیادهای در تهران پخش شد. این زخم بیعدالتی رسانه از روز اول ورودم به دانشگاه صداوسیما به دلم بود که حتما حتما موضوع پایان نامهام باشد. شرح پرخونِدل از اینکه چه بر سر موضوع و روش و نتیجه پایان نامهام آمد بماند، اما اینها را مقدمه چیدم که بگویم چشم من توی قاب تلویزیون همیشه دنبال تلاشش برای عدالت رسانهای بوده. من این را میدانم که تحول با زدن یک دکمه یا خوردن یک حبه قرص، پنج ساله و آن هم وسط بیمانند ترین حوادث این انقلاب، عمل نمیآید. این را هم بلدم که عدالت رسانهای با یکی دوتا کار شدنی نیست. اما میدیدم که همیشه قابهای ریز و درشتی از فلان دهات و شهر زیرپونزی ردیف میشد کنار قاب خبر و برنامههای تلویزیون و اتفاقا شاید به مذاق اهل فن و هنر هم خوش نمیآمد. یا میدیدم که «ایران جان» راه انداخته و دارد یک تلاشی برای دیدن شهر به شهر در رسانه ملی میکند. یا اینکه تصمیم آن بالاسریها صرفا آنتن دادن به همان همیشگیها نیست و کلی استعداد بی تریبون را هم میدان میدهند و در را روی همه باز کرده که البته صداهایی هم درآورد. در رقابت هولان برای طوفان ناعادلانهی اضمحلال اصول در وفاق، که هر کسی میخواست خیابان را یک جوری خفه کند و حتی پخش سخنان آقای شهید که مذاکره را عاقلانه و شرافتمندانه نمیدانست را نهی میکردند، تلویزیون، صدا و تصویر مویرگی از همه خیابانهای ایران شد. یک پوشش وسیع و پر افتخار. رسانه ملی پای مردم ایستاد تا همه شان در قاب جا شوند و حتی این را به جان خرید. تن زخمی و سوخته اش از ساختمان موشک خورده شیشهای تا لشکر کشی طعن و کنایهای البته گواه است که کم کاری هم نکرده.بی دلیل نیست که از هر طرف تیری روانهاش میکنند.
@hagh404
۲۵۴
۵:۳۶