باطنِ بهظهوررسیدهی آمریکاجهانِ مدرن، یعنی همان جهان متعارفی که میشناسیم، جهانیست که حول مختصاتی شکل گرفته که نقطهی اوج آن را در آمریکا میبینیم. از این حیث، میتوان گفت که در این جهانْ ساختارِ قدرتی شکل گرفته است که حول آمریکا قطبیده شده است. و حالا قُطبِ این ساختارِ قدرت در دستان ترامپ افتاده است. آذرماه ۱۳۹۵ ـــدر همان روزهایی که ترامپ برای اولینبار به اتاق بیضیِ کاخ سفید راه یافته بودـــ جایی نوشتم که «مُثُلِ اعلای جهانی که در آن زندگی میکنیم همین ترامپ است. بیپردهتر از این دیگر نمیشد. هرکسی غیر از ترامپ ساکن کاخ سفید میشد، به این آشکاری جهانمان را نشانمان نمیداد. ما در جهانی زندگی میکنیم که خدای آن ترامپ است. »
این روزها که ترامپ و آشکارهگیِ نگاهش را میبینیم، شاید تعجب کنیم از این همه وضوح امپریالیستی. اما ماجرا همین است که ترامپ نه یک نمونهی خاص بل باطنِ بهظهوررسیدهی آمریکاست. آمریکا ـــاگر نگوییم همواره، دستکم بعد از جنگهای جهانیـــ همین نگاه را داشته است اما نگاهش را در لفافههای گوناگونی پنهان میکرد. اکنون دستِ رکیکترین رییسجمهورِ آمریکا این پردهها و لفافهها را کنار زده و آمریکا را عیان ساخته.
اما آن لفافهها چگونه آمریکا را پنهان میکردند؟ روزگاری کشورها با استعمارِ کلاسیک در پی تصاحب زمین و منابع کشورها میرفتند تا قدرتِ خود را بالا ببرند. اما در قرن بیستم، کمکم شیوهی استعمار تغییر کرد و با «استعمار نو» مواجه شدیم: شیوههای غیرمستقیمِ اِعمالِ سلطه که در آن کشورها ظاهراً مستقلاند اما به لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، وابستهی استعمارگرند. و نقطهی اوجِ این استعمارگریِ نو آنجا بود که آرامآرام طرحی از زندگی و مختصاتی از جهانبینیِ مدرن در اذهان جاری میشد؛ چنانکه ساکنانِ این عالَمْ جهان را چنان میدیدند که قطبِ آن ناگزیر آمریکاست: «سرمایه»، «قدرت»، «آزادی»، «علم» و «تکنولوژی» همه در آنجا متمرکز شده بودند.
اما حالا ترامپ لفافهها را کنار زده و عرصه را آشکار کرده است: او در آستانهی شکلگیری ساختارهای جدیدِ قدرت (که بخشیش ناشی از برآمدنِ چین است و بخشیش ناشی از پررنگشدنِ جهانگستریِ هوش مصنوعی)، با همان ادبیاتِ استعماری با جهان سخن میگوید. و ناگزیر نشانمان میدهد که نظمی که در جهان برپا شده و ما هم در آن غوطه زدهایم، چه مختصاتی خواهد داشت.
همینجا ممکن است کسانی خیال کنند که ما ساکن چنین جهانی نبودهایم؛ و خُب ... خیالِ خامیست. تا از جهانی سخن میگوییم که مؤلفههایش «پول» و «سرمایه» و «اینجهان» و «عشرت» و البته «اسطورهی ساینس» است، احتمالاً خودمان را کنار میکشیم و میگوییم «چه جهان کثیفی!» اما حرف دقیقاً همینجاست. ما در این جهان زندگی میکنیم و آنکس که توهم بورزد که در جهانی دیگر زندگی میکند، هنوز به عصر خودش ملتفت نشده است. آنکس که از دور چنین جهانی را با انگشت نشان دهد و بگوید «چه خوب که در این جهان زندگی نمیکنیم!» و «ببینید که چه جهان کثیفی دارند!» هنوز ملتفت نشده است که ما شهروندان همین جهان ایم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم.
و حالا شاید همهی این اتفاقها بتواند تلنگری باشد که اولاً برگردیم و زمینهای بازیای را مرور کنیم که در یکطرفِ آن آمریکا نشسته؛ آمریکای خوشخطوخال. و ببینیم که آن خطوخالها یحتمل همان لفافههای بزککردهی ترامپِ کنونیاند.
و ثانیاً شاید بتوان از این هم فراتر رفت: با التفات به جهانی که آمریکا (و ترامپِ موبور) خدای آن است، به این پرسش متمایل شویم که مختصات جهان مدرن چیست؟ این پرسش از آن رو مهم است که هر راهی برای برپاکردنِ جهانی تازه (اگر اساساً شدنی باشد) از دل التفات به مختصات همین جهانی که در آن سکونت ورزیدهایم پدیدار میشود.
@intention
این روزها که ترامپ و آشکارهگیِ نگاهش را میبینیم، شاید تعجب کنیم از این همه وضوح امپریالیستی. اما ماجرا همین است که ترامپ نه یک نمونهی خاص بل باطنِ بهظهوررسیدهی آمریکاست. آمریکا ـــاگر نگوییم همواره، دستکم بعد از جنگهای جهانیـــ همین نگاه را داشته است اما نگاهش را در لفافههای گوناگونی پنهان میکرد. اکنون دستِ رکیکترین رییسجمهورِ آمریکا این پردهها و لفافهها را کنار زده و آمریکا را عیان ساخته.
اما آن لفافهها چگونه آمریکا را پنهان میکردند؟ روزگاری کشورها با استعمارِ کلاسیک در پی تصاحب زمین و منابع کشورها میرفتند تا قدرتِ خود را بالا ببرند. اما در قرن بیستم، کمکم شیوهی استعمار تغییر کرد و با «استعمار نو» مواجه شدیم: شیوههای غیرمستقیمِ اِعمالِ سلطه که در آن کشورها ظاهراً مستقلاند اما به لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، وابستهی استعمارگرند. و نقطهی اوجِ این استعمارگریِ نو آنجا بود که آرامآرام طرحی از زندگی و مختصاتی از جهانبینیِ مدرن در اذهان جاری میشد؛ چنانکه ساکنانِ این عالَمْ جهان را چنان میدیدند که قطبِ آن ناگزیر آمریکاست: «سرمایه»، «قدرت»، «آزادی»، «علم» و «تکنولوژی» همه در آنجا متمرکز شده بودند.
اما حالا ترامپ لفافهها را کنار زده و عرصه را آشکار کرده است: او در آستانهی شکلگیری ساختارهای جدیدِ قدرت (که بخشیش ناشی از برآمدنِ چین است و بخشیش ناشی از پررنگشدنِ جهانگستریِ هوش مصنوعی)، با همان ادبیاتِ استعماری با جهان سخن میگوید. و ناگزیر نشانمان میدهد که نظمی که در جهان برپا شده و ما هم در آن غوطه زدهایم، چه مختصاتی خواهد داشت.
همینجا ممکن است کسانی خیال کنند که ما ساکن چنین جهانی نبودهایم؛ و خُب ... خیالِ خامیست. تا از جهانی سخن میگوییم که مؤلفههایش «پول» و «سرمایه» و «اینجهان» و «عشرت» و البته «اسطورهی ساینس» است، احتمالاً خودمان را کنار میکشیم و میگوییم «چه جهان کثیفی!» اما حرف دقیقاً همینجاست. ما در این جهان زندگی میکنیم و آنکس که توهم بورزد که در جهانی دیگر زندگی میکند، هنوز به عصر خودش ملتفت نشده است. آنکس که از دور چنین جهانی را با انگشت نشان دهد و بگوید «چه خوب که در این جهان زندگی نمیکنیم!» و «ببینید که چه جهان کثیفی دارند!» هنوز ملتفت نشده است که ما شهروندان همین جهان ایم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم.
و حالا شاید همهی این اتفاقها بتواند تلنگری باشد که اولاً برگردیم و زمینهای بازیای را مرور کنیم که در یکطرفِ آن آمریکا نشسته؛ آمریکای خوشخطوخال. و ببینیم که آن خطوخالها یحتمل همان لفافههای بزککردهی ترامپِ کنونیاند.
و ثانیاً شاید بتوان از این هم فراتر رفت: با التفات به جهانی که آمریکا (و ترامپِ موبور) خدای آن است، به این پرسش متمایل شویم که مختصات جهان مدرن چیست؟ این پرسش از آن رو مهم است که هر راهی برای برپاکردنِ جهانی تازه (اگر اساساً شدنی باشد) از دل التفات به مختصات همین جهانی که در آن سکونت ورزیدهایم پدیدار میشود.
@intention
۸۶۷
۱۵:۲۴
یاد حسینرسم ما اینست که در اوج احساسات (چه شادی باشد چه غم، چه شور باشد چه شوق) یاد حسین میافتیم. و حالا یادم افتاد به این شروهی ناخدا و آنچه سالها پیش برایش نوشتهام:
ناخدا ستوده نشست وسطِ استودیو و یکباره جهان زیرورو شد. سرش را اندکی پایین بُرد و دستش را پیش گوشاش گذاشت و شَروهخوانیاش را آغاز کرد. میدانی! شروهخوانی مثل موج دریا تو را بالاوپایین میبَرد؛ گاهی حتی شاید کلمهها چنان به نشیبوفراز بیفتند که به گوشت آشنا نیایند اما همین موج، همین نشیبوفراز خبر میدهد که غم عظیمی در کارست.
و هربار که ناخدا میخوانْد، هیبتش این غم را عیان میکرد: هر بار پردهی اشکی روی چشمانش مینشست؛ پردهای که نرمنرم بدل به قطرهی شفافی میشد و از گوشهی چشمش میغلطید. و هر بار چنان در خود فرومیرفت که انگار به قصدِ کفِ دریا غوص کرده. یکیدو بار ضبط قطع شد، اما ناخدا همچنان میخواند. صدایش میکردند، اما نمیشنید. انگار که لبِ لنج نشسته باشی و کسی را که به غوص رفته صدا بزنی؛ کجا صدایت را میشنود؟ کجا صدایت را میشنود آن کسی که در خود فرو رفته و به غم عظیم اما شیرینی میاندیشد؟
رسمِ عالَمِ ما این است که نخهای نامرئی غمهای عظیم را وصله میکنند و در نهایت به حسین میرسانند؛ به تنها پیوند ما با آسمانی که حالا از دستمان دور افتاده. اینجا هم وسطِ رمضان، وسطِ استودیوی رنگارنگ، ناخدا معبری پیدا کرد و دریادریا ما را بُرد و فرسنگها دورتر، لابهلای نخلستانهای آن بیابانِ نزدیک غاضریه فرود آورد؛ آنجا که حسین، در عصرِ روزی پرتکاپو، بالای سرِ برادرش رسیده بود:
دیده بگشا که طبیبت سر بالین آمددیده بگشا که حسین با دل خونین آمد
یادت آنجا بود اما کاش خودت هم آنجا بودی تا به ذرهذرهی وجودت حس میکردی که همهی آدمها، همهی چیزها به بهت و سکوت افتادهاند و آرامآرام در خودشان ذوب میشوند و فرومیریزند. در دلِ آن سکوتِ پُرگدازه، از دلم گذشت که کاش مُردگانِ قرنها و عصرها، آنهایی که جایی غم حسین بیتابشان کرده بود، یکبهیک بیدار میشدند و سهیمِ این لحظه میشدند. کاش از گوشهوکنار صحنه سر بلند میکردند و میدیدند که حسین بر سرِ بالین عباس آمده و روضه میخوانَد. کاش میشنیدند حسین به بغض گلوگیر افتاده که ...
دیده بر هم مَنه ای سروِ بهخونغلطیدهتا نگویند حسین داغ برادر دیده
... و از شنیدنِ این فرازها، از بردوشکشیدنِ بارِ این غمِ عظیم حنجره میدریدند و ضجه میزدند تا مگر این طوفانی که به پا شده آرام بگیرد.
دقایقی گذشت. ناخدا ستوده خودش طوفانی را که به پا کرده بود آرام کرد. مُردگانِ تاریخ یکبهیک از صحنه محو شدند. چراغها نوبتبهنوبت نور گرفتند و همه چیز به حال قبل برگشت اما جهان عُمق تازهای گرفته بود.
@intention
ناخدا ستوده نشست وسطِ استودیو و یکباره جهان زیرورو شد. سرش را اندکی پایین بُرد و دستش را پیش گوشاش گذاشت و شَروهخوانیاش را آغاز کرد. میدانی! شروهخوانی مثل موج دریا تو را بالاوپایین میبَرد؛ گاهی حتی شاید کلمهها چنان به نشیبوفراز بیفتند که به گوشت آشنا نیایند اما همین موج، همین نشیبوفراز خبر میدهد که غم عظیمی در کارست.
و هربار که ناخدا میخوانْد، هیبتش این غم را عیان میکرد: هر بار پردهی اشکی روی چشمانش مینشست؛ پردهای که نرمنرم بدل به قطرهی شفافی میشد و از گوشهی چشمش میغلطید. و هر بار چنان در خود فرومیرفت که انگار به قصدِ کفِ دریا غوص کرده. یکیدو بار ضبط قطع شد، اما ناخدا همچنان میخواند. صدایش میکردند، اما نمیشنید. انگار که لبِ لنج نشسته باشی و کسی را که به غوص رفته صدا بزنی؛ کجا صدایت را میشنود؟ کجا صدایت را میشنود آن کسی که در خود فرو رفته و به غم عظیم اما شیرینی میاندیشد؟
رسمِ عالَمِ ما این است که نخهای نامرئی غمهای عظیم را وصله میکنند و در نهایت به حسین میرسانند؛ به تنها پیوند ما با آسمانی که حالا از دستمان دور افتاده. اینجا هم وسطِ رمضان، وسطِ استودیوی رنگارنگ، ناخدا معبری پیدا کرد و دریادریا ما را بُرد و فرسنگها دورتر، لابهلای نخلستانهای آن بیابانِ نزدیک غاضریه فرود آورد؛ آنجا که حسین، در عصرِ روزی پرتکاپو، بالای سرِ برادرش رسیده بود:
دیده بگشا که طبیبت سر بالین آمددیده بگشا که حسین با دل خونین آمد
یادت آنجا بود اما کاش خودت هم آنجا بودی تا به ذرهذرهی وجودت حس میکردی که همهی آدمها، همهی چیزها به بهت و سکوت افتادهاند و آرامآرام در خودشان ذوب میشوند و فرومیریزند. در دلِ آن سکوتِ پُرگدازه، از دلم گذشت که کاش مُردگانِ قرنها و عصرها، آنهایی که جایی غم حسین بیتابشان کرده بود، یکبهیک بیدار میشدند و سهیمِ این لحظه میشدند. کاش از گوشهوکنار صحنه سر بلند میکردند و میدیدند که حسین بر سرِ بالین عباس آمده و روضه میخوانَد. کاش میشنیدند حسین به بغض گلوگیر افتاده که ...
دیده بر هم مَنه ای سروِ بهخونغلطیدهتا نگویند حسین داغ برادر دیده
... و از شنیدنِ این فرازها، از بردوشکشیدنِ بارِ این غمِ عظیم حنجره میدریدند و ضجه میزدند تا مگر این طوفانی که به پا شده آرام بگیرد.
دقایقی گذشت. ناخدا ستوده خودش طوفانی را که به پا کرده بود آرام کرد. مُردگانِ تاریخ یکبهیک از صحنه محو شدند. چراغها نوبتبهنوبت نور گرفتند و همه چیز به حال قبل برگشت اما جهان عُمق تازهای گرفته بود.
@intention
۱.۴K
۱۹:۳۵
التفات | حامد قدیری
در کدام لحظهی جنگایم؟ این روزها روزهای عملیات فتحالمبین است؛ هوای بهار مثل نخیادهایی ما را به بهار خوزستانِ سال ۶۱ میبَرد. فروردینِ خوزستان را اگر تجربه کرده باشید، حتما تأیید میکنید که چه حسوحال مطبوعی دارد. و فتحالمبین در همین حالوهوای مطبوع به دست آمده بود. قصهی جنگ ایران و عراق چه بود؟ در لحظهی کنونی شاید مرور آن قصه اهمیت داشته باشد. دههی هفتادِ شمسی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ کتابهای خوبی به قلمِ محمد درودیان منتشر کرد که نسبت به زمانِ خودش غنیمت بود. آخرین جلدِ این مجموعه «آغاز تا پایان» بود که در کمتر از دویست صفحه کل ماجرای جنگ را سالبهسال میآورد. مختصرِ قصه را با تکیه به آن تعریف میکنم: انقلاب اسلامی که اتفاق افتاد، اولا داعیههای جهانگُسترِ انقلاب، ثانیا بسترِ مناقشات مرزیِ سابق، ثالثا بههمریختگیِ اوضاع سیاسیِ داخل و رابعا ضعف نظامیِ ایران، عراق را به آغاز جنگ سوق داد. سالِ اولِ جنگ، عراق مناطقِ زیادی را تصرف کرد و ایران به خاطر عدمثبات سیاسی و نظامی نتوانست دفاعِ مقبولی انجام دهد. پس یک نوارِ مرزی از پایینِ پاوه تا آبادان به تصرفِ دشمن درآمد که مهمترین شهرِ آن خرمشهر بود. ایران تلاش کرد با چند اقدام کلاسیک نظامی (آتش توپخانه و بعد عزیمتِ نیروی پیاده) عراق را پس بزند اما نتوانست. سال دومِ جنگ، ایران به ایدههای غیرکلاسیک و نوِ نظامی روی آورد: نیروی انبوه انسانی و غافلگیریِ شبانه (یکی از عللِ تعداد زیادِ شهدای مفقودالاثر و ضرورتِ تفحص شهدا همین راهبُرد بود.) این مسیر راهی باز کرد: ایرانیها طی عملیاتهای ثامنالائمه و طریقالقدس و فتحالمبین و بالاخره بیتالمقدس گامبهگام پیش رفتند و عراقیهای غافلگیر را پس زدند. در پایانِ این دوره، تقریبا بخشهای زیادی از مناطق اشغالی آزاد شده بود. در این دوره، پرسشی مطرح شد: جنگ آیا به پایان رسیده یا باید همچنان تداوم داشته باشد؟ راهبُرد جمهوری اسلامی همانا تداومِ جنگ بود. اولا چون معتقد بود نظام بینالملل باید عراق را متجاوز بداند اما در این بُرهه چنین امتیازی به ایران نمیدادند؛ ثانیا باید تنبیه و تعقیب متجاوز اتفاق میافتاد؛ ثالثا موفقیتهای نظامی تازه آغاز شده و تداومِ این موفقیتها میتوانست به تزلزلِ نظامی و سیاسی عراق منتهی شود. پس هدف ایران شد حرکت به سمت بصره. اما عملیات رمضان که با همان استراتژی و رو به بصره انجام شد، ناکام ماند. عراق استراتژی دفاعیش را مستحکم کرده بود و دیگر در خاک عراق نمیشد بهراحتیِ قبل عمل کرد. از همین لحظه بنبست و توقف در جنگ آغاز شد: ایران در پیِ رسیدن به یک موفقیت بارز بود تا برگ برندهای در دست داشته باشد؛ و عراق دائما نیروها و تجهیزاتش را تقویت میکرد و راهِ پیشبُردنِ ایدههای نظامیِ جدیدِ ایران را میبست. سالِ سوم تقریبا اسیر همین بنبست بود. سال چهارم و پنجم، فشارها بیشتر شد؛ جنگ نفتکشها و موشکباران هم اضافه شد و از آن طرف، عملیاتهای ایران (خیبر و بدر و ...) به توفیق چندانی نرسید. سال ششم فشارهای جهانی هم افزایش پیدا کرد. حالا ایرانی که دنبال موفقیت بارز بود، سراغ امری ناممکن رفت. اکثر جبههها قفل بودند و امکان غافلگیری نداشتند؛ پس عملیاتی بهغایت پیچیده را به سمت فاو فلش زد. عملیات والفجر۸ در ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ آغاز شد و آن موفقیت بارز اتفاق افتاد اما توقعِ ایران برآورده نشد: رویکرد جهان تغییری نکرد و امتیاز مطلوب ایران را ندادند. سال هفتم ایران همچنان در همین مسیر پیش رفت و ابتدا در عملیاتِ کربلای۴ به ناکامی رسید و در کمتر از دو هفته فلشِ شلمچه را فعال کرد و کربلای۵ را پی گرفت؛ عملیاتی آبرومند اما نهآنچنان موفقیتآمیز که برگ برندهی ایران را تقویت کند. قطعنامهی ۵۹۸ در پایان سال هفتم مطرح شد و عراق به آن تن داد اما ایران که همچنان پی امتیاز بود، به آن تن نداد. سال هشتم ورق جنگ چرخید؛ عراقی که هم نیروی انسانی و هم تجهیزاتش چندبرابر شده بود یکباره عملیاتهای سنگینی انجام داد و هم خاک خودش را آزاد کرد و هم دوباره وارد خاک ایران شد. و درست در جایی که عراق دست بالا را داشت، ایران قطعنامهی ۵۹۸ را پذیرفت. شاید مهمترین سوال از جنگ هشتساله همین «علل تداوم جنگ» باشد. سال ۶۱ پاسخهای موجهی برای آن وجود داشت اما در روز ۲۷ تیرِ سال ۶۷، وقتی ایران قطعنامه را پذیرفت، یحتمل کسانی گفته بودند که «اگر سال ۶۱ چیزی شبیه ۵۹۸ را میپذیرفتیم، لزوما نه امتیاز بیشتری از دست میدادیم و نه امتیاز کمتری میگرفتیم.» شاید کسی هم جواب داده باشد که ششسال پافشاریِ ایران شاید امتیاز تازهای فراهم نکرد اما جهان را ملتفت کرد که ایران یقهای را که بگیرد ول نمیکند. حالا آن سالها گذشته اما ما دوباره درگیر جنگی تازه هستیم: لحظهی کنونیِ ما به کدام لحظهی جنگ هشتساله شبیهترست؟ @intention
حالا وقتش است کمی باحوصلهتر مقالهی دکتر محمدجواد ظریف را بخوانیم. خوشبختانه پاسخ این پرسش آنجاست؛ الحمدلله.
۸۰۵
۰:۱۷
جای کنونی ایران در جهاننزاع ایران و آمریکا را چگونه میتوان صورتبندی کرد؟ یکی از صورتبندیها این است که آمریکا دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن است و ایرانْ در قامتِ مقاومتی در برابرِ این نظم ایستاده تا نظمِ مطلوبِ خود را برپا کند (و در بعضی خوانشها، از «انسان»، «معنا»، «معنویت» و چیزهایی از این دست دفاع کند.) من میتوانم هم بهتفصیل از این صورتبندی دفاع کنم و هم آن را نقد کنم. اما فعلا با آن کاری ندارم و سراغ صورتبندیِ دیگری میروم.
جان قزوینیان بهعنوان یک آمریکاییـایرانیـارمنی در کتاب «ایران و آمریکا» [که ذکر آن پیشتر در این پُست رفته بود] روایتی تاریخی از رابطهی ایران و آمریکا ارائه میکند. اما وقتی به دورهی متأخرِ بعد از انقلاب میرسد، کمکم میتوانیم به یک صورتبندیِ مشخصی از ماجرا دست پیدا کنیم: مسئلهی ایران این است که خود را بهعنوان کشوری «نُرمال» اما «نقشآفرین» معرفی کند؛ ولی هر بار تلاش میکند این دو ویژگی (مجددا: نُرمالبودن و نقشآفرینبودن) را کنار هم جمع کند، اسرائیل موشدوانی میکند و جمعِ بینِ آن دو را خراب میکند و آمریکا را وامیدارد که بهعنوان همان دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن، ایران را تحتِ فشار قرار دهد.
کمی دربارهی این صورتبندی حرف بزنیم: ایرانِ پس از انقلاب برخی رفتارهای ظاهراً غیرنُرمال (مثل حمله به سفارت آمریکا) داشت اما مشخصاً پس از جنگ هشتساله، تلاش میکرد خود را بهعنوان یک کشور نُرمال به جهان عرضه کند. اما هر بار که این مسیر را در پیش میگرفت، آمریکا او را تحت فشار قرار میداد که برای رسیدن به نرمالبودن از برخی اثرگذاریها و امتیازها دست بکشد و ذیل نظمِ معمولِ کدخدامحورانهی جهان دربیاید. ولی در همین موقعیت، ایران برای آنکه نشان بدهد اثرگذار است و نقشآفرینی در منطقه را بر عهده دارد، اقداماتی (مثل حمایت از گروههای مقاومت) میکرد که در جهان بهمثابهی اقداماتی غیرنرمال نشان داده میشد. و انگار این چرخه مدام تکرار میشد و در نهایت، امکان جمعشدنِ آن دو ویژگی را از بین میبُرد.
حالا شاید بتوان گفت که از نتایج لطفآمیزِ جنگ رمضان یکی این است که امکانی برای جمع میان این دو ویژگی فراهم شده است؛ به این معنی که حالا ایران به نحوی از «بازدارندگی» رسیده که از سالها ممارست در غنیسازی هستهای در سطح آستانهای هم برایش فراهم نمیشد. او در این جنگ نشان داد که ساختاری مستحکم و ریشهدوانده و استوار دارد که فروریختنی نیست؛ از طرف دیگر، اگر بخواهد کشوری غیرنرمال باشد، میتواند نهتنها منطقه بلکه کل جهان را تحتتأثیر خود قرار بدهد. با این حساب، ایران حالا میتواند کشوری نرمال باشد و قدرت و نقشآفرینیِ خود را با نمونهی کار روی میز بگذارد و تردیدها را کنار بزند.
فرض کنیم که این صورتبندی بتواند از عهدهی توضیحِ پیچیدگیهای این وضع بربیاید (که البته مطمئن نیستم). در این صورت، به چند نکته میتوانیم ملتفت شویم: اول اینکه رویآوریِ ایران به غنیسازی هستهای در سطح آستانهای (۶۰ درصد) برای ایجاد همین بازدارندگی بود؛ اما حالا که بازدارندگی در سطحی دیگر پیدا شده، ممکن است ایران از سطح آستانهای پایین بیاید و به غنیسازی ۳ درصد بسنده کند؟ گمان من این است که حالا ایران بهواسطهی توفیقی که در جنگ رمضان به دست آورده میتواند بهراحتی و بدون دردسر سیاست هستهای خودش را تغییر دهد؛ آنچه مطلوب بوده حاصل شده است (البته تقریری که جواد ظریف از این ماجرا ارائه میکند بهنظرم بسیار راهگشاست).
ولی سوال جدیتر برای من این است که بازدارندگی اساساً برای پیشگیری از حملهی دیگران است؛ اما چرا این بازدارندگیِ ایرانْ پیش از جنگِ رمضان ادراک نشده بود و به بیان رهبرِ شهید، دشمن دچار خطای محاسباتی شده بود؟ چرا گمان غالب بر این بود که ساختارِ ایران متزلزل است و با حمله به آن فرومیریزد؟ چرا تعداد زیادی از ساکنان و مهاجرانِ ایرانی چنین تصویری از ماشین ادارهی کشور نداشتند؟ چه حجم از این «اداره» در شرایط جنگی پدیدار شد و چه حجمی از آن، پیش از جنگ هم جریان داشت؟ چه کسی متولیِ سروشکلدادنِ این تصویر و ادراک بود؟ چه کسی از شکلگیریِ این تصویر و ادراک جلوگیری کرده بود؟ گمان میکنم فکرکردن به این پرسشها شاید ما را در صورتبندیِ دقیقتر حضورِ ایران در جهان کمک کند. @intention
جان قزوینیان بهعنوان یک آمریکاییـایرانیـارمنی در کتاب «ایران و آمریکا» [که ذکر آن پیشتر در این پُست رفته بود] روایتی تاریخی از رابطهی ایران و آمریکا ارائه میکند. اما وقتی به دورهی متأخرِ بعد از انقلاب میرسد، کمکم میتوانیم به یک صورتبندیِ مشخصی از ماجرا دست پیدا کنیم: مسئلهی ایران این است که خود را بهعنوان کشوری «نُرمال» اما «نقشآفرین» معرفی کند؛ ولی هر بار تلاش میکند این دو ویژگی (مجددا: نُرمالبودن و نقشآفرینبودن) را کنار هم جمع کند، اسرائیل موشدوانی میکند و جمعِ بینِ آن دو را خراب میکند و آمریکا را وامیدارد که بهعنوان همان دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن، ایران را تحتِ فشار قرار دهد.
کمی دربارهی این صورتبندی حرف بزنیم: ایرانِ پس از انقلاب برخی رفتارهای ظاهراً غیرنُرمال (مثل حمله به سفارت آمریکا) داشت اما مشخصاً پس از جنگ هشتساله، تلاش میکرد خود را بهعنوان یک کشور نُرمال به جهان عرضه کند. اما هر بار که این مسیر را در پیش میگرفت، آمریکا او را تحت فشار قرار میداد که برای رسیدن به نرمالبودن از برخی اثرگذاریها و امتیازها دست بکشد و ذیل نظمِ معمولِ کدخدامحورانهی جهان دربیاید. ولی در همین موقعیت، ایران برای آنکه نشان بدهد اثرگذار است و نقشآفرینی در منطقه را بر عهده دارد، اقداماتی (مثل حمایت از گروههای مقاومت) میکرد که در جهان بهمثابهی اقداماتی غیرنرمال نشان داده میشد. و انگار این چرخه مدام تکرار میشد و در نهایت، امکان جمعشدنِ آن دو ویژگی را از بین میبُرد.
حالا شاید بتوان گفت که از نتایج لطفآمیزِ جنگ رمضان یکی این است که امکانی برای جمع میان این دو ویژگی فراهم شده است؛ به این معنی که حالا ایران به نحوی از «بازدارندگی» رسیده که از سالها ممارست در غنیسازی هستهای در سطح آستانهای هم برایش فراهم نمیشد. او در این جنگ نشان داد که ساختاری مستحکم و ریشهدوانده و استوار دارد که فروریختنی نیست؛ از طرف دیگر، اگر بخواهد کشوری غیرنرمال باشد، میتواند نهتنها منطقه بلکه کل جهان را تحتتأثیر خود قرار بدهد. با این حساب، ایران حالا میتواند کشوری نرمال باشد و قدرت و نقشآفرینیِ خود را با نمونهی کار روی میز بگذارد و تردیدها را کنار بزند.
فرض کنیم که این صورتبندی بتواند از عهدهی توضیحِ پیچیدگیهای این وضع بربیاید (که البته مطمئن نیستم). در این صورت، به چند نکته میتوانیم ملتفت شویم: اول اینکه رویآوریِ ایران به غنیسازی هستهای در سطح آستانهای (۶۰ درصد) برای ایجاد همین بازدارندگی بود؛ اما حالا که بازدارندگی در سطحی دیگر پیدا شده، ممکن است ایران از سطح آستانهای پایین بیاید و به غنیسازی ۳ درصد بسنده کند؟ گمان من این است که حالا ایران بهواسطهی توفیقی که در جنگ رمضان به دست آورده میتواند بهراحتی و بدون دردسر سیاست هستهای خودش را تغییر دهد؛ آنچه مطلوب بوده حاصل شده است (البته تقریری که جواد ظریف از این ماجرا ارائه میکند بهنظرم بسیار راهگشاست).
ولی سوال جدیتر برای من این است که بازدارندگی اساساً برای پیشگیری از حملهی دیگران است؛ اما چرا این بازدارندگیِ ایرانْ پیش از جنگِ رمضان ادراک نشده بود و به بیان رهبرِ شهید، دشمن دچار خطای محاسباتی شده بود؟ چرا گمان غالب بر این بود که ساختارِ ایران متزلزل است و با حمله به آن فرومیریزد؟ چرا تعداد زیادی از ساکنان و مهاجرانِ ایرانی چنین تصویری از ماشین ادارهی کشور نداشتند؟ چه حجم از این «اداره» در شرایط جنگی پدیدار شد و چه حجمی از آن، پیش از جنگ هم جریان داشت؟ چه کسی متولیِ سروشکلدادنِ این تصویر و ادراک بود؟ چه کسی از شکلگیریِ این تصویر و ادراک جلوگیری کرده بود؟ گمان میکنم فکرکردن به این پرسشها شاید ما را در صورتبندیِ دقیقتر حضورِ ایران در جهان کمک کند. @intention
۱.۶K
۱۴:۴۰
استحکام ایرانجنگ رمضان نشان داد که ساختار ادارهی ایران تا چه اندازه مستحکم است. این استحکام از یکطرف، برای شهروندی که در پی کف ادارهی متعارف است دلآرام میآورد که این سازه به هر طوفانی نمیلرزد؛ از طرف دیگر، مسیر اصلاح و نقدِ آن را هم نشان میدهد و مشخص میکند که گفتمانی که در پیِ حل نواقص آمده باید چگونه به گفتوگو با این ساختار بپردازد. اما [همانطور که در پُست پیشین هم گفتم] چرا ادراک این استحکام در میان مردم به اعوجاج افتاده بود و شاهد رخدادهایی از جنس دیماه ۱۴۰۴ بودیم؟
جواد موگویی مدتی بعد از جنگ دوازدهروزه، مجموعه گفتوگوهایی با بعضی از فرماندهان و مسئولانِ جنگ دوازدهروزه انجام داد که با عنوان «ماجرای جنگ» مشهور شد (این گفتوگوها در کانال بلهی جواد موگویی موجود است که اگر دوست داشتید پیشان را بگیرید). بهگمانِ من این مجموعه کمکِ شایانی به شکلگیریِ ادراکِ این استحکام میکرد؛ و البته این همان چیزی بود که رسانهی رسمی جمهوری اسلامی (که به دیدگاه سیاستزده گرفتار آمده) در انجام آن فشل بود. همان روزها، متنی دربارهی این برنامه نوشتم که گمان میکنم میتواند سرنخهایی بدهد برای پاسخ به این سوال که چرا ادراک ما از استحکام ساختار ادارهی ایران به اعوجاج افتاده است. متن را با برخی تعدیلات در ادامه میآورم و طبعا لحاظ کنید که این متن در ماههایی نوشته شده که هنوز دیماه ۱۴۰۴ رخ نداده اما رگههایی از اعتراض و بحران پدیدار شده بود:
میخواهم از «ماجرای جنگِ» جواد موگویی بگویم اما از جایی دورتر شروع میکنم؛ از علی امینی یا همان نخستوزیرِ قاجاریِ عصر پهلوی. او که بهگمانِ من از دستاندرکارانِ برپاکردنِ بوروکراسی و توسعه در ایران بوده، در تاریخ شفاهی هاروارد، حرفش را اینطور آغاز میکند: «زندگی من دو قسمت داره: یکی زندگی اداری و یکی زندگی سیاسی.» راستش بصیرت آدمها از دلِ همین ظرائف و توجهها برمیآید.
اصلا «اداره» یعنی چه؟ بهگمانِ من این همان چیزیست که این روزها با عباراتی مثل «حکمرانی» و governance به آن اشاره میکنند. اداره به بیانِ ناقص من یعنی محاسبهپذیرکردنِ زندگی آدمها؛ چنان که هم آن آدمِ بالادستی بتواند کنترل و مهار را به دست بگیرد و هم آن آدمِ معمولی بتواند آیندهی زندگی خودش را بهنحوی پیشبینی کند. با این حساب، حرف علی امینی در گوشمان تلنگر میزند که «اداره» و «سیاست» با هم فرق دارند ولو پیوندِ وثیقی با هم داشته باشند (که صدالبته دارند: اداره ذیل یک طرح سیاسی شکل میگیرد).
در سالهای گذشته، از جمهوری اسلامی ایران تصویری در ذهن مردم شکل گرفته که گویی «ساختارِ ادارهکننده»ی آن از هم پاشیده و هیچ ادارهای در کار نیست. این تصویر از کجا آمده؟ احتمالا چون هر چیزی در این «مملکت» مهارناپذیر و پیشبینیناپذیر شده. و طبعا اگر «اداره» نباشد، «زندگی» به تنگنا میافتد.
اما نکته اینجاست که رسانهی رسمی هم بیکه اصلا بفهمد به این ماجرا تن داده؛ اولاً آنجایی که میخواهد دولت نامطلوبش را بزند آن را ناتوان در «اداره» نشان میدهد؛ ثانیاً آنجایی که میخواهد «ساختار ادارهکننده» را پررنگ کند به جای تأکید بر اداره به «سیاست» میپردازد؛ آن هم در قالب تقریر «طرح سیاسی» بل در قالب نازلترین شکل بحث که همانا ایدئولوژیست.
حالا «ماجرای جنگِ» موگویی وارد میدان میشود. به گمانِ من او، خط رتوریکیِ واحدی را دنبال میکند: جنگ دوازدهروزه «اداره شده است». اما از لابهلای کلمههای مهمانانِ این برنامه کمکم تصویری شکل میگیرد: ظاهراً ساختار مستحکمی هست که نهتنها جنگ را بلکه کشور را اداره میکند. «پروتکلها» و «سلسلهمراتب» و «نظام اداری» و «جلسات» و «طرحها» و «برنامهها»یی وجود دارد؛ چرخدندههایی هست که در هم تنیده شدهاند و مثل ماشینی منظم حتی در اوجِ حمله کار میکنند و مسیر «اداره» را پیش میگیرند.
آیا واقعا چنین چیزی وجود دارد؟ نمیدانم؛ و صدالبته که مضیقهای که در «زندگیِ عادی» با آن مواجهایم پذیرشِ وجود چنین «اداره»ای را دشوار میکند. اما حرفم این است که «ماجرای جنگ» میتواند تصویری حداقلی از آن ارائه کند؛ و این همان چیزیست که رسانهی سیاستزدهی رسمی در بازنماییِ آن ناکام مانده؛ حال آنکه وظیفهی اصلیش همین است.
@intention
جواد موگویی مدتی بعد از جنگ دوازدهروزه، مجموعه گفتوگوهایی با بعضی از فرماندهان و مسئولانِ جنگ دوازدهروزه انجام داد که با عنوان «ماجرای جنگ» مشهور شد (این گفتوگوها در کانال بلهی جواد موگویی موجود است که اگر دوست داشتید پیشان را بگیرید). بهگمانِ من این مجموعه کمکِ شایانی به شکلگیریِ ادراکِ این استحکام میکرد؛ و البته این همان چیزی بود که رسانهی رسمی جمهوری اسلامی (که به دیدگاه سیاستزده گرفتار آمده) در انجام آن فشل بود. همان روزها، متنی دربارهی این برنامه نوشتم که گمان میکنم میتواند سرنخهایی بدهد برای پاسخ به این سوال که چرا ادراک ما از استحکام ساختار ادارهی ایران به اعوجاج افتاده است. متن را با برخی تعدیلات در ادامه میآورم و طبعا لحاظ کنید که این متن در ماههایی نوشته شده که هنوز دیماه ۱۴۰۴ رخ نداده اما رگههایی از اعتراض و بحران پدیدار شده بود:
میخواهم از «ماجرای جنگِ» جواد موگویی بگویم اما از جایی دورتر شروع میکنم؛ از علی امینی یا همان نخستوزیرِ قاجاریِ عصر پهلوی. او که بهگمانِ من از دستاندرکارانِ برپاکردنِ بوروکراسی و توسعه در ایران بوده، در تاریخ شفاهی هاروارد، حرفش را اینطور آغاز میکند: «زندگی من دو قسمت داره: یکی زندگی اداری و یکی زندگی سیاسی.» راستش بصیرت آدمها از دلِ همین ظرائف و توجهها برمیآید.
اصلا «اداره» یعنی چه؟ بهگمانِ من این همان چیزیست که این روزها با عباراتی مثل «حکمرانی» و governance به آن اشاره میکنند. اداره به بیانِ ناقص من یعنی محاسبهپذیرکردنِ زندگی آدمها؛ چنان که هم آن آدمِ بالادستی بتواند کنترل و مهار را به دست بگیرد و هم آن آدمِ معمولی بتواند آیندهی زندگی خودش را بهنحوی پیشبینی کند. با این حساب، حرف علی امینی در گوشمان تلنگر میزند که «اداره» و «سیاست» با هم فرق دارند ولو پیوندِ وثیقی با هم داشته باشند (که صدالبته دارند: اداره ذیل یک طرح سیاسی شکل میگیرد).
در سالهای گذشته، از جمهوری اسلامی ایران تصویری در ذهن مردم شکل گرفته که گویی «ساختارِ ادارهکننده»ی آن از هم پاشیده و هیچ ادارهای در کار نیست. این تصویر از کجا آمده؟ احتمالا چون هر چیزی در این «مملکت» مهارناپذیر و پیشبینیناپذیر شده. و طبعا اگر «اداره» نباشد، «زندگی» به تنگنا میافتد.
اما نکته اینجاست که رسانهی رسمی هم بیکه اصلا بفهمد به این ماجرا تن داده؛ اولاً آنجایی که میخواهد دولت نامطلوبش را بزند آن را ناتوان در «اداره» نشان میدهد؛ ثانیاً آنجایی که میخواهد «ساختار ادارهکننده» را پررنگ کند به جای تأکید بر اداره به «سیاست» میپردازد؛ آن هم در قالب تقریر «طرح سیاسی» بل در قالب نازلترین شکل بحث که همانا ایدئولوژیست.
حالا «ماجرای جنگِ» موگویی وارد میدان میشود. به گمانِ من او، خط رتوریکیِ واحدی را دنبال میکند: جنگ دوازدهروزه «اداره شده است». اما از لابهلای کلمههای مهمانانِ این برنامه کمکم تصویری شکل میگیرد: ظاهراً ساختار مستحکمی هست که نهتنها جنگ را بلکه کشور را اداره میکند. «پروتکلها» و «سلسلهمراتب» و «نظام اداری» و «جلسات» و «طرحها» و «برنامهها»یی وجود دارد؛ چرخدندههایی هست که در هم تنیده شدهاند و مثل ماشینی منظم حتی در اوجِ حمله کار میکنند و مسیر «اداره» را پیش میگیرند.
آیا واقعا چنین چیزی وجود دارد؟ نمیدانم؛ و صدالبته که مضیقهای که در «زندگیِ عادی» با آن مواجهایم پذیرشِ وجود چنین «اداره»ای را دشوار میکند. اما حرفم این است که «ماجرای جنگ» میتواند تصویری حداقلی از آن ارائه کند؛ و این همان چیزیست که رسانهی سیاستزدهی رسمی در بازنماییِ آن ناکام مانده؛ حال آنکه وظیفهی اصلیش همین است.
@intention
۱K
۹:۳۱
ماجرای قدرتگرفتنِ روحانیتِ شیعهشاید خیال کنیم که «روحانیتِ شیعی» همیشه همین میزان از اثرگذاری و قدرت را داشتهاند. اما علیالظاهر نقطههایی در تاریخ هست که آرامآرام این اثرگذاری و قدرت را سروسامان میدهد. برای من، کنار هم چیدنِ بعضی از این نقطهها و بههموصلکردنِ آنها و برساختنِ روایتی نیمبند از تطورِ حوزه جذاب است.
در ادامه، سعی میکنم چندتا از این نقطهها را از باب اشاره بگویم و حتیالامکان حدود تاریخیای بر اساس تقویم شمسی برایشان در نظر بگیرم. البته ناگفته پیداست که اولاً نقطههای دیگری هست که تاریخپژوهان فقه مفصل از آن سخن میگویند و ثانیاً همین نقطههایی هم که من تعریف میکنم، احتمالا جزییاتی دارد که شاید توضیح من از عهدهی آنها برنیامده باشد.
[۰. فقه اجتهادی پا گرفت؛ حوالی قرن پنج راستش این نقطه را خیلی بلد نیستم و از آن میگذرم.]
۱. صفویه آمد و مسئلهی حکومت شیعی را پررنگ کرد؛ حوالی ۸۸۰ پیش از این دوره، هم فقه شیعه جریان داشت و هم دولتهایی با گرایشهای شیعه آمده بودند. اما صفویه از آن حیث که اولاً شیعه را یکی از مؤلفههای ایرانِ کنونی و مذهب رسمیِ آن کرد و ثانیاً برای ادارهی کشور به «فقه» نیاز داشت، تمرکز فقهای شیعی را در ایران افزایش داد و برخی را حتی از بلاد دیگر (از جمله جبلعامل) به اینجا آورد. در نتیجه، فقهی که عمدتاً تردامنِ سیاست نمیشد، ناگزیر با این مسئله مواجه شد که چه نسبتی با حکومت شیعی دارد؟ البته توجه داشته باشیم که افشاریه و زندیه قدرت روحانیت را کم کردند.
۲. اصولیون بر اخباریون فائق آمدند و سلسلهمراتبِ فقهی جان تازهای گرفت؛ حوالی سال ۱۱۵۰ این دعوا دعوایی درونفقهی بود اما نتیجهی مهمی در نسبتِ فقه و قدرت داشت. اخباریها منبع فهم احکام را روایات اهلبیت و نقش فقیه را ناقل حدیث میدانستند؛ به همین خاطر، ساختار فقاهت ساده میدیدند. اما اصولیها بر اجتهاد روشمند و نقش تخصصی مجتهد برای استنباط احکام تأکید میکردند. نهایتاً اصولیها در این نزاع غالب شدند؛ در نتیجه، دیگر میشد بدنهی فقاهت را سلسلهمراتبی دید که بنا به تخصص درجهبندی میشود و مفهوم «اعلمیت» و «مرجعیت عام» را پیش میکشد و زمینهی تمرکز تدریجی قدرت سیاسی و اقتصادی را فراهم میکند.
۳. صنعت چاپ آمد و رسالههای عملیه را فراگیر کرد؛ حوالی ۱۲۳۰روی کاغذ، مجتهد میتوانست مرجع تمام شیعیان جهان باشد. اما در عمل، چندان میسر نمیشد. فقیه معمولا در دوران پیری به مرجعیت میرسید و رسالهای مینوشت؛ اما معمولاً عمرش قد نمیداد تا رسالهش استنساخ شود و نسخههایی از آن در اقطارِ سرزمینهای اسلامی منتشر شود. به همین خاطر، مرجعیتهای فقهی معمولاً محلی باقی میماندند. ولی با ورود صنعت چاپ، امکان انتشار سریعِ رساله در سرتاسرِ سرزمینهای اسلامی فراهم شد. اولین نقطهی اوج این ماجرا شاید شیخ محمدحسن نجفی اصفهانی (صاحبجواهر) باشد که علیالادعا حدود چهل میلیون نفر (؟) از شیعیان از رسالهی «نجاتالعباد» او تقلید میکردند. با این حساب، صنعت چاپ میتوانست سلسلهمراتبِ فقاهت را فراگیرتر کند و امکان تمرکز وجوهات و قدرت را افزایش دهد.
۴. صنعت تلگراف آمد و شبکههای فقهی را تقویت کرد؛ حوالی ۱۲۳۷خط تلگراف در عهد ناصری راه افتاد. تلگراف باعث میشد که فاصلهی بین «سوال» و «جواب» در فرایند استفتاء بهشدت کاهش پیدا کند و از این نظر، ساختار سلسلهمراتبیِ فقه را شبکهایتر و سرحالتر کند. شاید مهمترین نمود کاربردِ تلگراف همان مثال معروف فتوای تنباکو باشد. علیالظاهر در ماجرای تنباکو، فتوای میرزای شیرازی یک تلگراف واحد نبود؛ بل استفتائاتی از شهرهای مختلف به نجف تلگراف میشد و پاسخها نیز به نقاط مختلفی میرفتند. این گردش چندگرهای پیام در شبکهی تلگراف باعث تکثیر سریع فتوا و ایجاد اثر سیاسی سراسری میشد.
۵. انقلاب مشروطه برپا شد و مسئلهی مختصات دولت مدرن را مطرح کرد؛ حوالی ۱۲۸۵شاید این نقطه به توضیح چندانی نیاز نداشته باشد؛ اما دعوای مشروطه دوباره مسئلهی حکومت را مطرح کرد اما اینبار ناگزیر به سمتوسوی مدرن آن توجه داشت. شیخِ شهید و مرحوم آخوندِ صاحبکفایه قطعا از مهمترین اضلاع این مسئله بودند.
۶. حوزهی قم تأسیس شد و مرکزیتی جدی در ایران ایجاد شد؛ سال ۱۳۰۱به گمانِ من، تأسیس حوزهی قم دو اثر داشت: اولاً مرکزیتِ فقهیِ ناظر به ایران را از عتبات به داخل ایران منتقل کرد؛ ثانیاً امکان شکلگیریِ سلسلهمراتب فقهیِ چابک در تمام شهرهای ایران را تسریع کرد. همین مسئله باعث میشد که فقاهتِ ایرانی از دههی سی و چهل شمسی به بازیگری جدی در ایران تبدیل شود.
این نقطهها در نظرِ من پررنگاند؛ انگار که روحانی شیعه که دامنکشیدهازسیاست زانوبهزانوی همشهریش مینشست، به بخشی از یک نهاد کاملاً منسجم و صاحبقدرت بدل شد. @intention
در ادامه، سعی میکنم چندتا از این نقطهها را از باب اشاره بگویم و حتیالامکان حدود تاریخیای بر اساس تقویم شمسی برایشان در نظر بگیرم. البته ناگفته پیداست که اولاً نقطههای دیگری هست که تاریخپژوهان فقه مفصل از آن سخن میگویند و ثانیاً همین نقطههایی هم که من تعریف میکنم، احتمالا جزییاتی دارد که شاید توضیح من از عهدهی آنها برنیامده باشد.
[۰. فقه اجتهادی پا گرفت؛ حوالی قرن پنج راستش این نقطه را خیلی بلد نیستم و از آن میگذرم.]
۱. صفویه آمد و مسئلهی حکومت شیعی را پررنگ کرد؛ حوالی ۸۸۰ پیش از این دوره، هم فقه شیعه جریان داشت و هم دولتهایی با گرایشهای شیعه آمده بودند. اما صفویه از آن حیث که اولاً شیعه را یکی از مؤلفههای ایرانِ کنونی و مذهب رسمیِ آن کرد و ثانیاً برای ادارهی کشور به «فقه» نیاز داشت، تمرکز فقهای شیعی را در ایران افزایش داد و برخی را حتی از بلاد دیگر (از جمله جبلعامل) به اینجا آورد. در نتیجه، فقهی که عمدتاً تردامنِ سیاست نمیشد، ناگزیر با این مسئله مواجه شد که چه نسبتی با حکومت شیعی دارد؟ البته توجه داشته باشیم که افشاریه و زندیه قدرت روحانیت را کم کردند.
۲. اصولیون بر اخباریون فائق آمدند و سلسلهمراتبِ فقهی جان تازهای گرفت؛ حوالی سال ۱۱۵۰ این دعوا دعوایی درونفقهی بود اما نتیجهی مهمی در نسبتِ فقه و قدرت داشت. اخباریها منبع فهم احکام را روایات اهلبیت و نقش فقیه را ناقل حدیث میدانستند؛ به همین خاطر، ساختار فقاهت ساده میدیدند. اما اصولیها بر اجتهاد روشمند و نقش تخصصی مجتهد برای استنباط احکام تأکید میکردند. نهایتاً اصولیها در این نزاع غالب شدند؛ در نتیجه، دیگر میشد بدنهی فقاهت را سلسلهمراتبی دید که بنا به تخصص درجهبندی میشود و مفهوم «اعلمیت» و «مرجعیت عام» را پیش میکشد و زمینهی تمرکز تدریجی قدرت سیاسی و اقتصادی را فراهم میکند.
۳. صنعت چاپ آمد و رسالههای عملیه را فراگیر کرد؛ حوالی ۱۲۳۰روی کاغذ، مجتهد میتوانست مرجع تمام شیعیان جهان باشد. اما در عمل، چندان میسر نمیشد. فقیه معمولا در دوران پیری به مرجعیت میرسید و رسالهای مینوشت؛ اما معمولاً عمرش قد نمیداد تا رسالهش استنساخ شود و نسخههایی از آن در اقطارِ سرزمینهای اسلامی منتشر شود. به همین خاطر، مرجعیتهای فقهی معمولاً محلی باقی میماندند. ولی با ورود صنعت چاپ، امکان انتشار سریعِ رساله در سرتاسرِ سرزمینهای اسلامی فراهم شد. اولین نقطهی اوج این ماجرا شاید شیخ محمدحسن نجفی اصفهانی (صاحبجواهر) باشد که علیالادعا حدود چهل میلیون نفر (؟) از شیعیان از رسالهی «نجاتالعباد» او تقلید میکردند. با این حساب، صنعت چاپ میتوانست سلسلهمراتبِ فقاهت را فراگیرتر کند و امکان تمرکز وجوهات و قدرت را افزایش دهد.
۴. صنعت تلگراف آمد و شبکههای فقهی را تقویت کرد؛ حوالی ۱۲۳۷خط تلگراف در عهد ناصری راه افتاد. تلگراف باعث میشد که فاصلهی بین «سوال» و «جواب» در فرایند استفتاء بهشدت کاهش پیدا کند و از این نظر، ساختار سلسلهمراتبیِ فقه را شبکهایتر و سرحالتر کند. شاید مهمترین نمود کاربردِ تلگراف همان مثال معروف فتوای تنباکو باشد. علیالظاهر در ماجرای تنباکو، فتوای میرزای شیرازی یک تلگراف واحد نبود؛ بل استفتائاتی از شهرهای مختلف به نجف تلگراف میشد و پاسخها نیز به نقاط مختلفی میرفتند. این گردش چندگرهای پیام در شبکهی تلگراف باعث تکثیر سریع فتوا و ایجاد اثر سیاسی سراسری میشد.
۵. انقلاب مشروطه برپا شد و مسئلهی مختصات دولت مدرن را مطرح کرد؛ حوالی ۱۲۸۵شاید این نقطه به توضیح چندانی نیاز نداشته باشد؛ اما دعوای مشروطه دوباره مسئلهی حکومت را مطرح کرد اما اینبار ناگزیر به سمتوسوی مدرن آن توجه داشت. شیخِ شهید و مرحوم آخوندِ صاحبکفایه قطعا از مهمترین اضلاع این مسئله بودند.
۶. حوزهی قم تأسیس شد و مرکزیتی جدی در ایران ایجاد شد؛ سال ۱۳۰۱به گمانِ من، تأسیس حوزهی قم دو اثر داشت: اولاً مرکزیتِ فقهیِ ناظر به ایران را از عتبات به داخل ایران منتقل کرد؛ ثانیاً امکان شکلگیریِ سلسلهمراتب فقهیِ چابک در تمام شهرهای ایران را تسریع کرد. همین مسئله باعث میشد که فقاهتِ ایرانی از دههی سی و چهل شمسی به بازیگری جدی در ایران تبدیل شود.
این نقطهها در نظرِ من پررنگاند؛ انگار که روحانی شیعه که دامنکشیدهازسیاست زانوبهزانوی همشهریش مینشست، به بخشی از یک نهاد کاملاً منسجم و صاحبقدرت بدل شد. @intention
۹۵۵
۱۸:۵۵
گمان میکنم ما بین دو تقریر از دولت گیر کردهایم که هر کدام بنیان و مدافعانی دارد: دولت بهمثابهٔ هستهٔ مقاومت در سطح جهانی، دولت بهمثابهٔ تأمینکنندهٔ زندگی محاسبهپذیر در سطح داخلی. آنهایی که تقریر اول برایشان پررنگ است (خصوصا خارجنشینها) گرفتارشدنِ آمریکا را در این جنگ میبینند؛ آنهایی که تقریر دوم برایشان پررنگ است، بحران زندگی معمول و ناتوانی دولت در تأمین آن را میبینند. و حالا آرامآرام سوالها سربرمیآورند: جای ما در جهان کجاست و مقتضی کدام تقریر است؟
۹۰۸
۱۲:۱۵
امروز در باغ کتاب از «هوش مصنوعی» حرف میزنم؛ با محوریت کتاب «چشم خدایگان» که ترجمهش مدتها پیش منتشر شده و کتاب «دین مصنوعی: اسطوره، قدرت و هوش مصنوعی» که بهتازگی منتشر شده و دستاندرکارِ ترجمهش هستم. سرخط حرفهایی که خواهم زد اینهاست.
۱. روایت بهمثابهی ابزار فهم: وقتی چیزی را نمیشناسیم، تلاش میکنیم آن را در دل روایتی تعریف کنیم تا بفهمیمش؛ به این معنی که بگوییم از کجا آمده و آن را نسلهای بعدی چیزی که سابقاً با آن آشنا بودهایم در نظر بگیریم.
۲. تاریخیت در روایت: وقتی میخواهیم چیزی را روایت کنیم، این پرسش مطرح میشود که آن ادامهی چه چیزی در گذشته است؟ این پرسش در مواجهه با چیزهای نویی مثل هوش مصنوعی که کاملا بکر و بدیع به نظر میآیند، پیچیدهتر است. درواقع، پرسش از تاریخیت پرسش از این است که یک چیز در گذر زمان چه وجه ثابتی داشته و چه وجوه متغیر و متطوری داشته است.
۳. تاریخیت در هوش مصنوعی۱: کتاب «چشم خدایگان» تلاشی برای ارائهی تاریخ اجتماعی هوش مصنوعیست از همین منظر. نویسنده در آنجا با تکیه به ماجرای تاریخی چارلز ببیج، معتقد است که «الگوریتم بهمثابهی ابزاری برای کنترل و ابزاری برای تکثیر سرمایه» همان چیزیست که بهمرور گسترش یافته و حالا به هوش مصنوعی رسیده است. اینجا میبینیم که هوش مصنوعی چهطور به ساختار قدرت مرتبط میشود.
۴. تاریخیت در هوش مصنوعی۲: مارک کوکلبرگ فیلسوفیست که دربارهی هوش مصنوعی زیاد مینویسد. کتاب متأخرش، «دین مصنوعی: اسطوره، قدرت و هوش مصنوعی» که حدودا یکماه است بیرون آمده، بهنحوی پاسخی به همان پرسش تاریخیتِ هوش مصنوعیست. اما پاسخ او چیست؟
۵. نیازهای وجودی و ساختارهای قدرت: ایدهی کلی کوکلبرگ در این کتاب این است که نیازهای وجودی پایدارند و در طول زمان ثابتاند. انسان برای این نیازها اسطورههایی پرداخته و آن اسطورهها ناگزیر ساختار قدرتی چیده است. حالا مواجهه با هوش مصنوعی چیزی شبیه همان مواجههی اسطورهای با نیازهای وجودی است که البته ساختار قدرتِ متناظر با خود را میسازد.
۶. التفات به چه کار میآید: التفات به هوش مصنوعی (از قِبَلِ برساختنِ روایتهایی که تاریخیتِ آن را لحاظ میکنند) کمکم امکان سکونت و توطن در جهان هوش مصنوعی (این جهانِ ناگزیری که پیش روی ماست) را تسهیل میکند.
اگر حوصله داشتید و آنطرفها بودید، بیایید.
۱. روایت بهمثابهی ابزار فهم: وقتی چیزی را نمیشناسیم، تلاش میکنیم آن را در دل روایتی تعریف کنیم تا بفهمیمش؛ به این معنی که بگوییم از کجا آمده و آن را نسلهای بعدی چیزی که سابقاً با آن آشنا بودهایم در نظر بگیریم.
۲. تاریخیت در روایت: وقتی میخواهیم چیزی را روایت کنیم، این پرسش مطرح میشود که آن ادامهی چه چیزی در گذشته است؟ این پرسش در مواجهه با چیزهای نویی مثل هوش مصنوعی که کاملا بکر و بدیع به نظر میآیند، پیچیدهتر است. درواقع، پرسش از تاریخیت پرسش از این است که یک چیز در گذر زمان چه وجه ثابتی داشته و چه وجوه متغیر و متطوری داشته است.
۳. تاریخیت در هوش مصنوعی۱: کتاب «چشم خدایگان» تلاشی برای ارائهی تاریخ اجتماعی هوش مصنوعیست از همین منظر. نویسنده در آنجا با تکیه به ماجرای تاریخی چارلز ببیج، معتقد است که «الگوریتم بهمثابهی ابزاری برای کنترل و ابزاری برای تکثیر سرمایه» همان چیزیست که بهمرور گسترش یافته و حالا به هوش مصنوعی رسیده است. اینجا میبینیم که هوش مصنوعی چهطور به ساختار قدرت مرتبط میشود.
۴. تاریخیت در هوش مصنوعی۲: مارک کوکلبرگ فیلسوفیست که دربارهی هوش مصنوعی زیاد مینویسد. کتاب متأخرش، «دین مصنوعی: اسطوره، قدرت و هوش مصنوعی» که حدودا یکماه است بیرون آمده، بهنحوی پاسخی به همان پرسش تاریخیتِ هوش مصنوعیست. اما پاسخ او چیست؟
۵. نیازهای وجودی و ساختارهای قدرت: ایدهی کلی کوکلبرگ در این کتاب این است که نیازهای وجودی پایدارند و در طول زمان ثابتاند. انسان برای این نیازها اسطورههایی پرداخته و آن اسطورهها ناگزیر ساختار قدرتی چیده است. حالا مواجهه با هوش مصنوعی چیزی شبیه همان مواجههی اسطورهای با نیازهای وجودی است که البته ساختار قدرتِ متناظر با خود را میسازد.
۶. التفات به چه کار میآید: التفات به هوش مصنوعی (از قِبَلِ برساختنِ روایتهایی که تاریخیتِ آن را لحاظ میکنند) کمکم امکان سکونت و توطن در جهان هوش مصنوعی (این جهانِ ناگزیری که پیش روی ماست) را تسهیل میکند.
اگر حوصله داشتید و آنطرفها بودید، بیایید.
۸۷۲
۷:۴۱
گمانِ من این است که در وضعیتِ فعلی، نسبتِ دو مفهوم «زندگی نرمال» و «مقاومت» به مهآلودگی افتاده و از دلِ آن، دستکم چهار تقریر از دولت سربرآورده که ما در میان آنها در نوسانایم؛ به این معنی که مابین آنها فضاهای طیفی وجود دارد. و یحتمل شواهد تاریخی را در بسترِ نسبتمان با این تقریرها میسنجیم و رخدادها را بر همین زمینه ارزیابی میکنیم. در یک تقسیمبندی کلی (که جزییات زیادی را نادیده میگیرد) این چهار تقریر از این قرارند:
تقریر اول کارِ دولت را تأمین زندگی پیشبینیپذیر برای شهروند میداند و درافتادنِ دولت به زمینِ مقاومت را تخطئه میکند. تقریر دوم دولت را بسان هستهی مقاومتی میداند که در معرکهی کلانِ خیر و شهر میجنگد و نسبت به تأمین زندگی پیشبینیپذیر وظیفهای ندارد.
تقریرهای سوم و چهارم اما از گسست میان این دو میگذرند و نسبتی میان آنها برقرار میکنند؛ با این تفاوت که یکی شعار «اول مقاومت» میدهد و میگوید که زندگیِ پیشبینیپذیر تأمین نخواهد شد مگر پس از مقاومت در برابر استعمارگران امپریالیستی که در پیِ بلعیدنِ ایراناند. در مقابل، دیگری شعار «اول تأمین» میدهد و میگوید که مقاومت در برابر چنین استعمارگری شدنی نیست مگر پس از تأمین زندگی معمولِ شهروندها؛ بهگونهای که تو تا حدی میتوانی بجنگی که از همدلیِ ساختارمند و فراگیرِ شهروندانت بهرهمند باشی.
از میان این چهار تقریر، تقریر اول هرچند ظاهر مدرنی دارد اما از واقعیتهای ایران و جهانی که در آن ایستاده دور است انگار. کسی که خاطرهی «کهنهسرباز»بودنِ زمین را مرور کرده باشد، میداند که ایران نمیتواند به خواستهی خود از مناسبات جهانخوارانهی قدرتهای دنیای مدرن برکنار باشد. تقریر دوم هم هرچه هست نسبتی با «دولت-ملت» مدرن ندارد و گمان نمیکنم که در زمانهی کنونی بتوان از آن دفاعی کرد.
اما در میان دو تقریر «اول مقاومت» و «اول تأمین»، شواهد تاریخی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و غیر از اینها به سمتِ کدام یک میغلتند؟ چیزی که من میبینم این است که تصمیمگیرانِ اصلی ایران با ایدهی «اول مقاومت» همدلاند اما توانایی صورتبندی و تقریر آن را (بهگونهای که شنونده را به نقطهی «آهان» و پذیرش برساند) ندارند؛ و اینْ خطرناک است. یا باید از این ایده دست برداشت، یا باید آن را تقریر کرد؛ مفری نیست.
@intention
تقریر اول کارِ دولت را تأمین زندگی پیشبینیپذیر برای شهروند میداند و درافتادنِ دولت به زمینِ مقاومت را تخطئه میکند. تقریر دوم دولت را بسان هستهی مقاومتی میداند که در معرکهی کلانِ خیر و شهر میجنگد و نسبت به تأمین زندگی پیشبینیپذیر وظیفهای ندارد.
تقریرهای سوم و چهارم اما از گسست میان این دو میگذرند و نسبتی میان آنها برقرار میکنند؛ با این تفاوت که یکی شعار «اول مقاومت» میدهد و میگوید که زندگیِ پیشبینیپذیر تأمین نخواهد شد مگر پس از مقاومت در برابر استعمارگران امپریالیستی که در پیِ بلعیدنِ ایراناند. در مقابل، دیگری شعار «اول تأمین» میدهد و میگوید که مقاومت در برابر چنین استعمارگری شدنی نیست مگر پس از تأمین زندگی معمولِ شهروندها؛ بهگونهای که تو تا حدی میتوانی بجنگی که از همدلیِ ساختارمند و فراگیرِ شهروندانت بهرهمند باشی.
از میان این چهار تقریر، تقریر اول هرچند ظاهر مدرنی دارد اما از واقعیتهای ایران و جهانی که در آن ایستاده دور است انگار. کسی که خاطرهی «کهنهسرباز»بودنِ زمین را مرور کرده باشد، میداند که ایران نمیتواند به خواستهی خود از مناسبات جهانخوارانهی قدرتهای دنیای مدرن برکنار باشد. تقریر دوم هم هرچه هست نسبتی با «دولت-ملت» مدرن ندارد و گمان نمیکنم که در زمانهی کنونی بتوان از آن دفاعی کرد.
اما در میان دو تقریر «اول مقاومت» و «اول تأمین»، شواهد تاریخی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و غیر از اینها به سمتِ کدام یک میغلتند؟ چیزی که من میبینم این است که تصمیمگیرانِ اصلی ایران با ایدهی «اول مقاومت» همدلاند اما توانایی صورتبندی و تقریر آن را (بهگونهای که شنونده را به نقطهی «آهان» و پذیرش برساند) ندارند؛ و اینْ خطرناک است. یا باید از این ایده دست برداشت، یا باید آن را تقریر کرد؛ مفری نیست.
@intention
۱K
۲۰:۱۲
اطلاعیهاگر طلبه هستید (یعنی کد طلبگی دارید یا دانشآموختهی مدرسهی عالی شهید مطهری هستید) و مایلاید که دورهی کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان و مذاهب را بگذرانید، میتوانید از طریق این لینک، در آزمون اختصاصی طلاب که شهریورماه برگزار میشود، شرکت کنید. طبعا اگر در رشتههای فلسفه، بهخصوص فلسفهی دین، ثبتنام کنید، تدریس برخی از دروستان بر عهدهی من خواهد بود. اگر در مورد ریزهکاریهای ثبتنام و جزییات دورهها، خصوصا دورههای فلسفه، سوالی داشتید، میتوانید مستقیماً از من بپرسید.
۲۰۸
۱۶:۱۲