لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۹۷۵ عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۹ مرداد
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_نهم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… وقتی ۱۵ساله بودم خواهرم جمیله ازدواج کرد و برای زندگی رفت تهران…خیلی خوشحال بودم که خواهرم از اذیتهای اقدس راحت شد و رفت دنبال زندگیش…زمانی که جمیله خداحافظی میکرد بغلش کردم و اشکم سرازیر شد….جمیله گفت:گریه نکن ایران.گاهی میام و میبرمت پیش خودم،از این حرفش خوشحال شدم و اشکمو پاک کردم و گفتم:جدی میگی گفت:اره.حتما…جمیله رفت و دوباره زندگی به روال قبل برگشت و هیچ وقت نیومد منو ببره پیشش…چند سالی به همون منوال و سختی گذشت و ۱۷ساله شدم….توی ده و روستا دخترا معمولا خیلی زود ازدواج میکنند و من توی اون سن از زمان ازدواجم گذشته بود و حتی یه خواستگار نداشتم….از یه طرف مشکل چشمم که روز به روز ضعیف تر میشد و از طرف دیگه هیچی از خانه داری و همسرداری بلد نبودم و جز توی دشت و کوه و باغ گشتن کاری یاد نگرفته بودم و اینو همه میدونستند و کسی حاضر نمیشد منو انتخاب کنه…به قول اقدس ترشیده شده بودم و یه معظه هم به مشکلات قبلیم اضافه شده بود…… ادامه در پارت بعدی undefined ‎‎‌‌‎‎
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_دهممن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…یه روز با زیور که ازدواج کرده بود و بچه اشو شیر میداد،، درد و دل کردم و گفتم:زیور!!!بنظرت من هم میتونم مادر بشم؟؟زیور با مهربونی گفت:حتما میشی..راستش ایران!!!!گفتم:ها…چیزی شده؟؟گفت:نه….اما من شنیدم که همسایه ها و اهالی روستا که دلشون برای تو میسوزه قراره برات یه خواستگار بیارند….یه لحظه از گرما و خجالت انگار خون به لپهام رسید و سرخ شدم و سرمو انداختم پایین و گفتم:آخه من که کاری بلد نیستم…زیور گفت:بری خونه ی شوهر مجبوری که یاد بگیری..نترس زود یاد میگیری..اما.گفتم:اما چی؟؟گفت:خواستگارت یه مرد سن بالاست که زنش فوت شده…گفتم:عیب نداره…..مهم اینکه ازدواج کنم و از این همه مشکلات و تنهایی و حرف و حدیث خلاص میشم….به زیور گفتم:حالا این اقا که میگی کیه؟؟؟من میشناسمش؟؟زیور گفت:نه نمیشناسی ….از روستاهای اطرافه…میگند یه دختر داره که از تو بزرگتره و یه پسر همسن و سال تو داره…..تازه یه دختر کوچیکتر از تو هم داره….با تعجب گفتم:اووووو…..خب بچه هاش بزرگند و از پس خودشون بر میاند…..منو می خوان چیکار...ادامه در پارت بعدی undefined‎‎‌‌‎‎
undefined۲

۸۰

۲۰:۲۷

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_دهم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… یه روز با زیور که ازدواج کرده بود و بچه اشو شیر میداد،، درد و دل کردم و گفتم:زیور!!!بنظرت من هم میتونم مادر بشم؟؟زیور با مهربونی گفت:حتما میشی..راستش ایران!!!!گفتم:ها…چیزی شده؟؟گفت:نه….اما من شنیدم که همسایه ها و اهالی روستا که دلشون برای تو میسوزه قراره برات یه خواستگار بیارند….یه لحظه از گرما و خجالت انگار خون به لپهام رسید و سرخ شدم و سرمو انداختم پایین و گفتم:آخه من که کاری بلد نیستم…زیور گفت:بری خونه ی شوهر مجبوری که یاد بگیری..نترس زود یاد میگیری..اما.گفتم:اما چی؟؟گفت:خواستگارت یه مرد سن بالاست که زنش فوت شده…گفتم:عیب نداره…..مهم اینکه ازدواج کنم و از این همه مشکلات و تنهایی و حرف و حدیث خلاص میشم….به زیور گفتم:حالا این اقا که میگی کیه؟؟؟من میشناسمش؟؟زیور گفت:نه نمیشناسی ….از روستاهای اطرافه…میگند یه دختر داره که از تو بزرگتره و یه پسر همسن و سال تو داره…..تازه یه دختر کوچیکتر از تو هم داره….با تعجب گفتم:اووووو…..خب بچه هاش بزرگند و از پس خودشون بر میاند…..منو می خوان چیکار... ادامه در پارت بعدی undefined ‎‎‌‌‎‎
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_یازده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…زیور گفت:خب!!مرد دیگه!!برای انجام کارای خونه اش و رفع نیازش..اسمش ناصره و ۳۶سال از تو بزرگتره گفتم:وای..من میترسم.زیور گفت:درسته که سخته ولی صاحب زندگی میشی و میتونی مادر هم بشی…اون روز کلی با زیور حرف زدیم و برگشتم خونه..وقتی رسیدم خونه با تعجب دیدم که جمیله خواهرم اومده…خوشحال دویدم سمتش و بغلش کردم..بعداز کلی حال و احوال جمیله گفت:شنیدم فردا برات خواستگار میاد.اصلا قبول نکن هااا.گفتم:آبجی!!مگه اختیارم دست خودمه؟؟جمیله گفت:من نمیزارم تورو بدبخت کنند…اقدس با شنیدن این حرفها شروع به بحث و دعوا با جمیله کرد و گفت:همین خواستگار هم زیادیشه….به زحمت جورش کردیم…جمیله با پرخاش گفت:حدس میزدم کار تو باشه…اما من اجازه نمیدم…اون روز بحث و دعوای مفصلی بین جمیله و اقدس گرفت و بالاخره با مداخله ی بابا جو اروم شد…اما مداخله ایی که به نفع اقدس بود…بابا گفت:به هیچ کسی ربطی نداره و این خواستگاری برگزار میشه…..اجازه ی دختر دست منه و من هم راضیم…..ادامه در پارت بعدی undefined
undefined۲

۸۰

۲۰:۲۸

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_یازده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… زیور گفت:خب!!مرد دیگه!!برای انجام کارای خونه اش و رفع نیازش..اسمش ناصره و ۳۶سال از تو بزرگتره گفتم:وای..من میترسم.زیور گفت:درسته که سخته ولی صاحب زندگی میشی و میتونی مادر هم بشی…اون روز کلی با زیور حرف زدیم و برگشتم خونه..وقتی رسیدم خونه با تعجب دیدم که جمیله خواهرم اومده…خوشحال دویدم سمتش و بغلش کردم..بعداز کلی حال و احوال جمیله گفت:شنیدم فردا برات خواستگار میاد.اصلا قبول نکن هااا.گفتم:آبجی!!مگه اختیارم دست خودمه؟؟جمیله گفت:من نمیزارم تورو بدبخت کنند…اقدس با شنیدن این حرفها شروع به بحث و دعوا با جمیله کرد و گفت:همین خواستگار هم زیادیشه….به زحمت جورش کردیم…جمیله با پرخاش گفت:حدس میزدم کار تو باشه…اما من اجازه نمیدم…اون روز بحث و دعوای مفصلی بین جمیله و اقدس گرفت و بالاخره با مداخله ی بابا جو اروم شد…اما مداخله ایی که به نفع اقدس بود…بابا گفت:به هیچ کسی ربطی نداره و این خواستگاری برگزار میشه…..اجازه ی دختر دست منه و من هم راضیم….. ادامه در پارت بعدی undefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_دوازده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…بابا بدون اینکه نظر من رو بپرسه گفت اجازه ی دختر دست منه و من هم راضیم…..اینم بگم که خود من هم زیاد ناراضی نبودم چون دلم میخواست از اون خونه و اقدس و کاراش دور بشم و مدام پشت سرم حرف و حدیث نباشه….دخترای قدیم واقعا بدبخت بودند و یک سال دیرتر ازدواج میکردند حرفی نبود که بارشون نکنند…خلاصه ناصر اومد و بدون کوچکترین جهیزیه و مراسم ازدواج کردم و با خواری و حقارت جلوی چشمهای اهالی روستا با ناصر و بدون همراه از خونه و روستای خودمون خداحافظی کردم و رفتم…بابا کاملا زیر سلطه ی اقدس بود و حرفی روی حرفش نمیزد برای همین هیچ کاری جز اجازه ی عقد برای من نکرد…وارد خانواده و زندگی جدید شدم…بچه های ناصر با دیدنم زیرزیرکی مسخره ام کردند و خندیدند روز اول از ترس باباشو حرفی نزدند ولی کم کم که متوجه شدند حتی کار خونه هم بلد نیستم کنایه زدن و بهم لقب کور و شل و بی هنر و غیره دادند ومسخره کردناشون شروع شد…ناصر مرد بدی نبود ولی خب!!به هر حال خصلتهای خاص اون زمان رو داشت……ادامه در پارت بعدیundefined
undefined۳

۸۵

۲۰:۲۹

۲۰ مرداد
thumbnail
undefinedعطر و طعم این ته‌چین، مزه‌‌ غذاهای خونه‌ مامان‌بزرگ‌هامون رو می‌دهundefined‌مواد لازم:undefinedیک استکان زعفران دم‌کردهundefinedدو استکان ماستundefinedدوقاشق چای‌خوری ادویه ته‌چینundefinedیک استکان روغنundefinedسه عدد زرده تخم‌مرغundefinedفیله مرغ آب‌پزundefinedپلوی آب‌کش#ناهار_چی_بپزم

۸۳

۷:۴۵

thumbnail

۸۴

۷:۴۶

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_دوازده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… بابا بدون اینکه نظر من رو بپرسه گفت اجازه ی دختر دست منه و من هم راضیم…..اینم بگم که خود من هم زیاد ناراضی نبودم چون دلم میخواست از اون خونه و اقدس و کاراش دور بشم و مدام پشت سرم حرف و حدیث نباشه….دخترای قدیم واقعا بدبخت بودند و یک سال دیرتر ازدواج میکردند حرفی نبود که بارشون نکنند…خلاصه ناصر اومد و بدون کوچکترین جهیزیه و مراسم ازدواج کردم و با خواری و حقارت جلوی چشمهای اهالی روستا با ناصر و بدون همراه از خونه و روستای خودمون خداحافظی کردم و رفتم…بابا کاملا زیر سلطه ی اقدس بود و حرفی روی حرفش نمیزد برای همین هیچ کاری جز اجازه ی عقد برای من نکرد…وارد خانواده و زندگی جدید شدم…بچه های ناصر با دیدنم زیرزیرکی مسخره ام کردند و خندیدند روز اول از ترس باباشو حرفی نزدند ولی کم کم که متوجه شدند حتی کار خونه هم بلد نیستم کنایه زدن و بهم لقب کور و شل و بی هنر و غیره دادند ومسخره کردناشون شروع شد…ناصر مرد بدی نبود ولی خب!!به هر حال خصلتهای خاص اون زمان رو داشت…… ادامه در پارت بعدیundefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_سیزدهمن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…ناصر صبح میرفت سر زمین و من میموند با کلی کار که از پسش بر نمیومدم…یه روز که کسی خونه نبود و من بالا سر تنور بودم و نمیدونستم چطوری روشنش کنم و نون بپزم یکی از همسایه ها وارد خونه شد و گفت:سلام عروس خانم!!…با خجالت سلام و تعارف کردم تا بشینه…خانم همسایه گفت:اسمت چیه عروس؟؟گفتم:ایران….برای اولین بار اون خانم گفت:به به !!!چه اسم قشنگی!!!مثل خودت اسمت هم قشنگه…ته دلم گفتم:اینم با این حرفهاش داره مسخره ام میکنه….خانم همسایه ادامه داد:من اسمم لیلاست….بیشتر وقتها به بچه های ناصرخان سر میزنم..آخه با خانم خدا بیامرزش خیلی رفیق بودم…داشتی چیکار میکردی؟؟سرمو انداختم پایین وگفتم:تنور رو روشن میکردم اما بلد نیستم…سرم پایین بود و توی دلم به خودم میگفتم:الان که مسخره کنه وبعد کل روستا جار بزنه که زن کور ناصرخان هیچ هنری هم نداره…اما در کمال ناباوری لیلا خانم با تعجب گفت:واقعا؟؟؟اشکالی نداره خودم یادت میدم……….ادامه در پارت بعدی undefined

۷۷

۱۹:۰۲

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_سیزده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… ناصر صبح میرفت سر زمین و من میموند با کلی کار که از پسش بر نمیومدم…یه روز که کسی خونه نبود و من بالا سر تنور بودم و نمیدونستم چطوری روشنش کنم و نون بپزم یکی از همسایه ها وارد خونه شد و گفت:سلام عروس خانم!!… با خجالت سلام و تعارف کردم تا بشینه…خانم همسایه گفت:اسمت چیه عروس؟؟گفتم:ایران….برای اولین بار اون خانم گفت:به به !!!چه اسم قشنگی!!!مثل خودت اسمت هم قشنگه…ته دلم گفتم:اینم با این حرفهاش داره مسخره ام میکنه….خانم همسایه ادامه داد:من اسمم لیلاست….بیشتر وقتها به بچه های ناصرخان سر میزنم..آخه با خانم خدا بیامرزش خیلی رفیق بودم…داشتی چیکار میکردی؟؟سرمو انداختم پایین وگفتم:تنور رو روشن میکردم اما بلد نیستم…سرم پایین بود و توی دلم به خودم میگفتم:الان که مسخره کنه وبعد کل روستا جار بزنه که زن کور ناصرخان هیچ هنری هم نداره…اما در کمال ناباوری لیلا خانم با تعجب گفت:واقعا؟؟؟اشکالی نداره خودم یادت میدم………. ادامه در پارت بعدی undefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_چهاردهمن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…لیلا خانم با جون و دل شروع کرد به روشن کردن تنور و توضیح دادن ،،کاری که هیچ وقت اقدس برام انجام نداد که هیچ ،بلکه به دختراش مخفیانه میگفت تا من یاد نگیرم…از اون روز لیلا خانم شد همدم و معلم آموزشی من و همه چی رو یادم داد..لیلا خانم کمکم کرد تا بتونم تو اون خونه و روستا دوام بیارم…پسر ناصر که اسمش ولی بود بیشتر از دختراش منو اذیت میکرد و به هیچ عنوان حاضر نبود من جای مادرشو بگیرم…اماچون من از بچگی مطیع بار اومده بودم تمام ازار و اذیتهای ولی رو به جون خریدم و با کارها و کنایه هاش و حرفهاش کنار اومدم تا بالاخره یه کار توی تهران براش پیدا شد و رفت…با رفتن ولی یه کم از مشکلاتم کمتر شدولی درست همون سال اول ازدواجم‌که تازه به اون زندگی عادت کرده بودم باردار شدم…خوشحال بودم که دارم مادر میشم ولی بارداری سختی که داشتم طمع بچه دار شدن رو برام تلخ کرد….سختی بارداری و آزار و اذیتهای دخترای ناصر(اعظم وطیبه)جونمو به لب رسونده بود...اخرای بارداری بود کم کم درد های زایمانم داشت شروع می شد....ادامه در پارت بعدی undefined

۷۶

۱۹:۰۳

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_چهارده من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… لیلا خانم با جون و دل شروع کرد به روشن کردن تنور و توضیح دادن ،،کاری که هیچ وقت اقدس برام انجام نداد که هیچ ،بلکه به دختراش مخفیانه میگفت تا من یاد نگیرم…از اون روز لیلا خانم شد همدم و معلم آموزشی من و همه چی رو یادم داد..لیلا خانم کمکم کرد تا بتونم تو اون خونه و روستا دوام بیارم…پسر ناصر که اسمش ولی بود بیشتر از دختراش منو اذیت میکرد و به هیچ عنوان حاضر نبود من جای مادرشو بگیرم…اماچون من از بچگی مطیع بار اومده بودم تمام ازار و اذیتهای ولی رو به جون خریدم و با کارها و کنایه هاش و حرفهاش کنار اومدم تا بالاخره یه کار توی تهران براش پیدا شد و رفت…با رفتن ولی یه کم از مشکلاتم کمتر شدولی درست همون سال اول ازدواجم‌که تازه به اون زندگی عادت کرده بودم باردار شدم…خوشحال بودم که دارم مادر میشم ولی بارداری سختی که داشتم طمع بچه دار شدن رو برام تلخ کرد….سختی بارداری و آزار و اذیتهای دخترای ناصر(اعظم وطیبه)جونمو به لب رسونده بود...اخرای بارداری بود کم کم درد های زایمانم داشت شروع می شد.... ادامه در پارت بعدی undefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_پانزدهمن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…زایمان خیلی خیلی سختی داشتم مخصوصا که اون قدیمها بیمارستان و دکتر و غیره نبود و باید توی خونه بچه رو بدنیا میاوردم.موقعی که درد شدید زایمان رو میکشیدم مادر نداشتمو صدا زدم و گفتم:وای ماماااااان…!دارم میمیرم…واااااای…..مامااااااان..غلط کردم….من بچه نمیخواهم(در حالیکه عاشق بچه بودم)…خانمی که بعنوان ماما،اومد بود تا کمکم باشه باعصبانیت گفت:ساکت شو دیگه..کمک کن بچه داره خفه میشه…ارومتر که مردای بیرون صداتو نشنوند.با دردی که فقط مادرا درکش میکنند بالاخره دخترم(خانم)بدنیا اومد..با اولین گریه ی خانم تمام دردهای بدنم به یکباره قطع شد و به ارامش رسیدم و بیحال چشمهامو بستم واز حال رفتم…اونطوری که شنیدم موقع زایمان تا مرگ رفته بودم ولی نجات پیدا کردم…کارم با اومدن بچه بیشتر شد.. باید صبوری میکردم…. هر چی باشه از خونه ی اقدس خانم بهتر بود….غریب و تنها و بدون کمک ده روز به ظاهر استراحت کردم…..البته اگه لیلا خانم نبود اون ده روز هم سرپا بودم……ادامه در پارت بعدی undefined

۸۳

۱۹:۰۳

۲۱ مرداد
thumbnail
undefined دوست عزیزم روی پست بزنundefinedundefined با لایک وایموجی ها حمایت کنundefinedundefinedundefined ازبین گزینه ها پیشنهاد به مجله راانتخاب کنundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedhttps://ble.ir/Kalayekhaberanginkaman/3960289801647269645/1786524569981
undefined۳۲
undefined۹
undefined۴
undefined۴
undefined۴
undefined۳
undefined۲
undefined۲
undefined۲

۸۸

۸:۵۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.