لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۱.۳ هزار عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
مشاهده در وب بله
۲ مهر
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_ششسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیسرمو تند تند به نشونه نه تکون دادم --لازم نکرده دفعه پیش پدرمو در آورد خاله باشه ای گفت و هردو از اتاق زدیم بیرون مامان مشغول چیدن شیرینی رو ظرف بود خاله شیرینی  برداشت و روبه مامان گفت--یه کم پول داری بهمون بدی؟--پول میخوای چیکار شیرینی ‌و میوه که گرفتم--میخوام با همتا برم و یه لباس مناسب براش بگیرم این زنیکه چی برا خودش بلغور میکنه من کی پول خواستم..طلب کار به خاله گفتم --من لباس نمیخوام اگه میخواد منو به خاطر لباسام بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره خاله اخمی کرد و گفت--باز شدی همون همتای عقب افتاده..سرمو به نشونه تاسف براش تکون دادم که صدای یکتا از پشت سر بلند شد --مامان من میرم خونه هانیه  شبم دیر برمی گردم مامان--بیخود ما امشب مهمون داریم توهم جایی نمیری یکتا بدون توجه به حرفای مامان از خونه رفت بیرون مامان خواست بره دنبالش اما خاله مانع شد--ولش کن بذار هر قبرستونی که میخواد بره بره یکی دو ساعت دیگه برمیگرده خونه هانیه هم که همین نزدیکه بعد از اینکه این جمله رو به مامان گفت تند تند رفت تو اتاق یکتا دنبالش راه افتادم--خاله تورو خدا بیخیال شو بدون توجه بهم خودشو به کمد رسوند اما یکتا کمدو قفل کرده بود ..خاله--قفل کرده بیشعور صدای زنگ آیفون بلند شد با قدمای بلند خودمو به آیفون رسوندم و گوشیو برداشتم--کیه؟؟صدای یه مرد جوون تو گوشم پیچید-- آقا آراد منو فرستادن--بفرمایید.دکمه رو فشار دادم و گوشیو برگردوندم سرجاش آراد چرا اینو فرستاده اینجا..در ورودیو باز کردم  یه آقای کت شلواری بود که با کیسه های داخل دستش به سمتم میومد درحالی که چند قدمی رو باهام فاصله داشت وایستاد به آرومی لب زد--سلام--سلام خسته نباشید..کیسه هار‌و به طرفم گرفت تشکری کردم و کیسه هارو ازش گرفتم رفتم تو اتاقو یکی از کیسه هارو باز کردم یه لباس مجلسی نقره ای خیلی شیک که یه شال ستم روش بود با لبخندی که روی لبام غنچه بسته بود کیسه بعدیو باز کردم که با دیدن جعبه جواهر دهنم از تعجب وا موند با کنجکاوی جعبه رو باز کردم یه ست کامل طلا سفید--کی بود دم در.نگامو به خاله دادم که با دیدن  وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد..ادامه در پارت بعدی undefined‌‌‌‌‌‌┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۱۸
undefined۸
undefined۸
undefined۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۲۹

۱۴:۳۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۳ مهر
thumbnail

۹۸

۵:۲۲

https://ble.ir/Kalayekhaberanginkaman/7580213357157612778/1790260740442

۹۷

۵:۲۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۴ مهر
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_شش سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی سرمو تند تند به نشونه نه تکون دادم --لازم نکرده دفعه پیش پدرمو در آورد خاله باشه ای گفت و هردو از اتاق زدیم بیرون مامان مشغول چیدن شیرینی رو ظرف بود خاله شیرینی  برداشت و روبه مامان گفت--یه کم پول داری بهمون بدی؟--پول میخوای چیکار شیرینی ‌و میوه که گرفتم--میخوام با همتا برم و یه لباس مناسب براش بگیرم این زنیکه چی برا خودش بلغور میکنه من کی پول خواستم..طلب کار به خاله گفتم --من لباس نمیخوام اگه میخواد منو به خاطر لباسام بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره خاله اخمی کرد و گفت--باز شدی همون همتای عقب افتاده..سرمو به نشونه تاسف براش تکون دادم که صدای یکتا از پشت سر بلند شد --مامان من میرم خونه هانیه  شبم دیر برمی گردم مامان--بیخود ما امشب مهمون داریم توهم جایی نمیری یکتا بدون توجه به حرفای مامان از خونه رفت بیرون مامان خواست بره دنبالش اما خاله مانع شد--ولش کن بذار هر قبرستونی که میخواد بره بره یکی دو ساعت دیگه برمیگرده خونه هانیه هم که همین نزدیکه بعد از اینکه این جمله رو به مامان گفت تند تند رفت تو اتاق یکتا دنبالش راه افتادم--خاله تورو خدا بیخیال شو بدون توجه بهم خودشو به کمد رسوند اما یکتا کمدو قفل کرده بود ..خاله--قفل کرده بیشعور صدای زنگ آیفون بلند شد با قدمای بلند خودمو به آیفون رسوندم و گوشیو برداشتم--کیه؟؟صدای یه مرد جوون تو گوشم پیچید-- آقا آراد منو فرستادن--بفرمایید.دکمه رو فشار دادم و گوشیو برگردوندم سرجاش آراد چرا اینو فرستاده اینجا..در ورودیو باز کردم  یه آقای کت شلواری بود که با کیسه های داخل دستش به سمتم میومد درحالی که چند قدمی رو باهام فاصله داشت وایستاد به آرومی لب زد--سلام--سلام خسته نباشید..کیسه هار‌و به طرفم گرفت تشکری کردم و کیسه هارو ازش گرفتم رفتم تو اتاقو یکی از کیسه هارو باز کردم یه لباس مجلسی نقره ای خیلی شیک که یه شال ستم روش بود با لبخندی که روی لبام غنچه بسته بود کیسه بعدیو باز کردم که با دیدن جعبه جواهر دهنم از تعجب وا موند با کنجکاوی جعبه رو باز کردم یه ست کامل طلا سفید--کی بود دم در.نگامو به خاله دادم که با دیدن  وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد.. ادامه در پارت بعدی undefined ‌‌‌‌‌‌ ┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_هفتسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیخاله دیدن  وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد --ا ایناا  چ چیه دیگه--آراد فرستاده برام با بهت بهشون خیره شد--چه خوشگلن دستاشو به سمت آسمون دراز کرد--خدایا شکرت که یه داماد خوب بهمون دادی نگاشو به من داد--پس چرا نشستی پاشو برو دوشتو بگیر..الاناست که پبداشون شه باشه ای گفتم و از اتاق خارج شد مدتی بعد بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدای ضعیف خاله از تو هال به گوشم خورد --تو بازم بگو این پسره همتارو بدبخت میکنه،،برو ببین چه چیزایی برا دخترت گرفته مامان--من گول این چیزا رو  نمیخورم شاید تو فراموش کرده باشی اما من یادم نمیره که این پسره آراد وقتی شش سالش بود چه بلاهایی سر دخترم آورد چند بار دختر چهارسالمو از زیر مشت و لگد این پسره بیرون کشیدم هان؟؟؟؟ میترسم که این یکی دخترمم بیوفته زیر مشت و لگدش بغضی بدی تو صدای مامان بود نفسم بالا نمیومد و تحمل شنیدن حرفاشونو نداشتم از در فاصله گرفتم و رو تختم نشستم دستام از شدت خشم می لرزیدن زیر لب زمزمه کردم--کاری میکنم که عمو جونم روزی صدبار آرزوی مرگ کنه.حوله رو تنم کردم و از حموم  خارج شدم و با دیدن شادی خشکم زد --تو کی اومدی اینجا دیوونه..شادی آمد کمک کرد آماده شم..بعد از تموم شدن آرایش لباسو به کمک شادی تنم کردم خودمو به جلوی آینه رسوندم خداروشکر آرایشم غلیظ نبود شالو جلوتر آوردم تا یه وقت موهام بیرون نزنن صدای شادی از پشت سر به گوشم خورد --چه ناز شدی لبخندی نثارش کردم و چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد...ادامه در پارت بعدی undefined‌‌‌‌‌┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۲

۸۹

۱۷:۴۱

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_هفت سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی خاله دیدن  وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد --ا ایناا  چ چیه دیگه--آراد فرستاده برام با بهت بهشون خیره شد--چه خوشگلن دستاشو به سمت آسمون دراز کرد--خدایا شکرت که یه داماد خوب بهمون دادی نگاشو به من داد--پس چرا نشستی پاشو برو دوشتو بگیر..الاناست که پبداشون شه باشه ای گفتم و از اتاق خارج شد مدتی بعد بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدای ضعیف خاله از تو هال به گوشم خورد --تو بازم بگو این پسره همتارو بدبخت میکنه،،برو ببین چه چیزایی برا دخترت گرفته مامان--من گول این چیزا رو  نمیخورم شاید تو فراموش کرده باشی اما من یادم نمیره که این پسره آراد وقتی شش سالش بود چه بلاهایی سر دخترم آورد چند بار دختر چهارسالمو از زیر مشت و لگد این پسره بیرون کشیدم هان؟؟؟؟ میترسم که این یکی دخترمم بیوفته زیر مشت و لگدش بغضی بدی تو صدای مامان بود نفسم بالا نمیومد و تحمل شنیدن حرفاشونو نداشتم از در فاصله گرفتم و رو تختم نشستم دستام از شدت خشم می لرزیدن زیر لب زمزمه کردم--کاری میکنم که عمو جونم روزی صدبار آرزوی مرگ کنه.حوله رو تنم کردم و از حموم  خارج شدم و با دیدن شادی خشکم زد --تو کی اومدی اینجا دیوونه..شادی آمد کمک کرد آماده شم..بعد از تموم شدن آرایش لباسو به کمک شادی تنم کردم خودمو به جلوی آینه رسوندم خداروشکر آرایشم غلیظ نبود شالو جلوتر آوردم تا یه وقت موهام بیرون نزنن صدای شادی از پشت سر به گوشم خورد --چه ناز شدی لبخندی نثارش کردم و چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد... ادامه در پارت بعدی undefined ‌‌‌‌‌ ┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_هشتسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیچیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد صدای استرس زای شادی بلند شد --وای حالا چیکار کنیم خواستم جوابشو بدم که مامان اومد تو اتاق و با لحن عصبی گفت--بیا یه سلامی کن بعدش برو آشپزخونه...چادر نمازو سرم کردم و باهم از اتاق خارج شدیم.خاله خودشو به آیفون رسوند و دکمه رو فشار داد..شادی رفت آشپزخونه و منو با کلی استرس تنها گذاشت خاله در ورودی باز کرد و صدای سلام و خوش آمد گویی بلند شد قند کیلو کیلو تو دلم آب میشد و به یه ثانیه نکشید که آراد جلوم سبز شد و دسته گل رز قرمزو به سمتم گرفت.. لبخند کم رنگی زدم و گلو از دستش گرفتم و با خودم گفتم موقعیت اجتماعی خوبی که آراد داره هر دختری رو میتونه شیفته خودش کنه اما اینا  به چشم من نمیان من به خاطر هدفم وارد این زندگی میشم و این شخص فرد مورد علاقه من نیست گلو که از دستش گرفتم به سمت مبل ها رفت بعد از تموم شدن خوش آمد گویی با گلی که دستم بود رفتم آشپزخونه..خودمو به گاز رسوندم کتری و قوری برداشتم و  استکانایی که مامان روی سینی چیده بودو از چای پر کردم  شادی--ببینم تو اصلا استرس نداری؟؟نگامو بهش دادم --البته که دارم صدامو چند درجه ای بالاتر بردم و ادامه دادم --شمام به جای اینکه بشینی و به من استرس بدی بیا یه کمک بده باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد سینیو دستم گرفتم و از آشپزخونه زدم بیرون..خم شدم و به عمو تعارف کردم زیر لب تشکری کرد و یکی از استکانارو برداشت نوبت به آراد رسید لبخندی نثارم کردم و استکانیو برداشت بعد از این که سینی چایو بین مهمونا چرخوندم رفتم و کنار مامان و خاله  نشستم یه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن...ادامه در پارت بعدی undefined‌‌‌‌‌‌┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۲

۸۶

۱۷:۴۱

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_هشت سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد صدای استرس زای شادی بلند شد --وای حالا چیکار کنیم خواستم جوابشو بدم که مامان اومد تو اتاق و با لحن عصبی گفت--بیا یه سلامی کن بعدش برو آشپزخونه...چادر نمازو سرم کردم و باهم از اتاق خارج شدیم.خاله خودشو به آیفون رسوند و دکمه رو فشار داد..شادی رفت آشپزخونه و منو با کلی استرس تنها گذاشت خاله در ورودی باز کرد و صدای سلام و خوش آمد گویی بلند شد قند کیلو کیلو تو دلم آب میشد و به یه ثانیه نکشید که آراد جلوم سبز شد و دسته گل رز قرمزو به سمتم گرفت.. لبخند کم رنگی زدم و گلو از دستش گرفتم و با خودم گفتم موقعیت اجتماعی خوبی که آراد داره هر دختری رو میتونه شیفته خودش کنه اما اینا  به چشم من نمیان من به خاطر هدفم وارد این زندگی میشم و این شخص فرد مورد علاقه من نیست گلو که از دستش گرفتم به سمت مبل ها رفت بعد از تموم شدن خوش آمد گویی با گلی که دستم بود رفتم آشپزخونه..خودمو به گاز رسوندم کتری و قوری برداشتم و  استکانایی که مامان روی سینی چیده بودو از چای پر کردم  شادی--ببینم تو اصلا استرس نداری؟؟نگامو بهش دادم --البته که دارم صدامو چند درجه ای بالاتر بردم و ادامه دادم --شمام به جای اینکه بشینی و به من استرس بدی بیا یه کمک بده باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد سینیو دستم گرفتم و از آشپزخونه زدم بیرون..خم شدم و به عمو تعارف کردم زیر لب تشکری کرد و یکی از استکانارو برداشت نوبت به آراد رسید لبخندی نثارم کردم و استکانیو برداشت بعد از این که سینی چایو بین مهمونا چرخوندم رفتم و کنار مامان و خاله  نشستم یه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن... ادامه در پارت بعدی undefined ‌‌‌‌‌‌ ┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_نهسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونییه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن --همونطور که درجریانید ما برای عمر خیر مزاحم شدیم نیم نگاهی به آراد انداخت و ادامه داد --آراد تنها پسرمونه هر چند که منو مادرش براش کلی آرزو داشتیم اما چه کنیم که جوونه و خام مام ناچارا به انتخابش احترام میذاریم الانم اگه شما شرطی داشته باشید درخدمتیم حسابی حرصم گرفته بود این مردک چی داره زر زر میکنه مامان با لحن محکمی گفت --ما شرط و شروط نداریم تنها چیزی که واسمون مهمه خوشبختی دخترمه--بهتره که از مهریه شروع کنیم نگامو به صاحب صدا که خاله بود دادم و با ایما و اشاره بهش فهموندم که لال مونی بگیره اما اون ادامه داد --باید تکلیف مهریه مشخص شه مهشید خانم لبخند موذیانه ای زد--چارده سکه کافیه؟خاله زد زیر خنده و مدتی بعد که خندش بند اومد با دهن کجی گفت --میترسم خدایی نکرده از پس چارده سکه هم برنیاد مهشید کلافه گفت --نظرتون درمورد صدتا چیه؟؟خاله-- صد تا نه هزار تا دهنم از تعجب وا مونده بود ..مامان چشم غره ای به خاله رفت که خاله طلب کار رو به مامان ادامه داد --چیه؟؟!میخوای دخترمونو مفت بدی ببرن طرف  گنج قارون داره نمیتونه هزار سکه بندازه پشت قباله دخترمون عمو بلند شد و کلافه و عصبی روبه آراد و مهشید گفت--بلند شین بریم.مامان بلند شد و به عمو گفت --از دست خواهرم دلخور نشین برا خودش یه چیزی میگه خاله با لحن محکمی گفت--همین که من گفتم هزار سکه عمو رو به مهشید کرد و باتن بالای صداش گفت --مگه نمیگم پاشین نیم نگاهی به آراد انداختم که عصبی به پدرش خیره شده بود مهشید عاجزانه به آراد التماس کرد --پسرم تورو خدا بلند شو آراد که نمیخواست دل مادرشو بشکنه ناچارا بلند شد و همراه پدرومادرش رفت امیدمو به کل از دست دادم اون همه زحمتی که کشیدم قربانی حرص و طمع خالم شد ...ادامه در پارت بعدی undefined
‌‌‌‌‌┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۳

۹۲

۱۷:۴۲

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_نه سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی یه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن --همونطور که درجریانید ما برای عمر خیر مزاحم شدیم نیم نگاهی به آراد انداخت و ادامه داد --آراد تنها پسرمونه هر چند که منو مادرش براش کلی آرزو داشتیم اما چه کنیم که جوونه و خام مام ناچارا به انتخابش احترام میذاریم الانم اگه شما شرطی داشته باشید درخدمتیم حسابی حرصم گرفته بود این مردک چی داره زر زر میکنه مامان با لحن محکمی گفت --ما شرط و شروط نداریم تنها چیزی که واسمون مهمه خوشبختی دخترمه--بهتره که از مهریه شروع کنیم نگامو به صاحب صدا که خاله بود دادم و با ایما و اشاره بهش فهموندم که لال مونی بگیره اما اون ادامه داد --باید تکلیف مهریه مشخص شه مهشید خانم لبخند موذیانه ای زد--چارده سکه کافیه؟خاله زد زیر خنده و مدتی بعد که خندش بند اومد با دهن کجی گفت --میترسم خدایی نکرده از پس چارده سکه هم برنیاد مهشید کلافه گفت --نظرتون درمورد صدتا چیه؟؟خاله-- صد تا نه هزار تا دهنم از تعجب وا مونده بود ..مامان چشم غره ای به خاله رفت که خاله طلب کار رو به مامان ادامه داد --چیه؟؟!میخوای دخترمونو مفت بدی ببرن طرف  گنج قارون داره نمیتونه هزار سکه بندازه پشت قباله دخترمون عمو بلند شد و کلافه و عصبی روبه آراد و مهشید گفت --بلند شین بریم.مامان بلند شد و به عمو گفت --از دست خواهرم دلخور نشین برا خودش یه چیزی میگه خاله با لحن محکمی گفت--همین که من گفتم هزار سکه عمو رو به مهشید کرد و باتن بالای صداش گفت --مگه نمیگم پاشین نیم نگاهی به آراد انداختم که عصبی به پدرش خیره شده بود مهشید عاجزانه به آراد التماس کرد --پسرم تورو خدا بلند شو آراد که نمیخواست دل مادرشو بشکنه ناچارا بلند شد و همراه پدرومادرش رفت امیدمو به کل از دست دادم اون همه زحمتی که کشیدم قربانی حرص و طمع خالم شد ... ادامه در پارت بعدی undefined ‌‌‌‌‌ ┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_صدسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیاون همه زحمتی که کشیدم قربانی حرص و طمع خالم شد با صدای شادی به خودم برگشتم --خوبی؟؟؟میخواستم جواب بدم اما مامان که برای بدرقه مهمونا رفته بود برگشت و طلب کار روبه خاله که مشغول خوردن بود گفت --این چه آبرو ریزی بود که راه انداختی --بیا خوبی کن اگه من نبودم که دختره رو به همون چارده سکه میدادی بدجور حرصم گرفته بود صدامو بالای سرم انداختم --چه خوبی کردی هااان ؟زدی زندگی و آیندمو خراب کردی خاله از روی کاناپه بلند شد و دست به کمر گفت --دختره ی نادون اگه اون چارده سکه مهرت میشد اون موقع آیندت تباه میشد پوزخند زدم --حیف که خالمی وگرنه میدونستم که باهات چیکار کنم مامان--بسه دیگه خونه رو گذاشتین رو سرتون بدون گفتن چیز دیگه ای رفتم تو اتاق..درو محکم به هم کوبوندم و خودمو روی تخت انداختم پلکامو از هم باز کردم و کش وقوسی به بدنم دادم روی تخت نشستم و گوشیو دستم گرفتم مسیجی که از طرف آراد اومده بود رو صفحه گوشیم خودنمایی میکرد « یه سوپرایز بزرگ درانتظارته» لبخندی روی لبای بی جونم نشست..دیشب با خودم گفتم که همه چی تموم شد اما انگار قراره تازه شروع شه از روی تخت بلند شدم و رفتم تو هال مامان روی کاناپه نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد --این دو خانواده هیچ جوره باهم کنار نمیان مهشید خانم به دو خودمو به مامان رسوندم که ادامه داد--آخه مگه میشه بدون رضایت پدر بعداز یه مکث طولانی مدت کلافه ادامه داد -- چاره چیه حالا که این دوتا جوون همو دوست دارن شمام که میگین مقدم با خودم منم حرفی ندارم فقط بی زحمت آدرسو برام  بفرستین این جمله رو که گفت خداحافظی گرفت و قطع کرد..با کنجکاوی پرسیدم --چی شده مامان جون ؟؟؟--امشب میریم رستوران که تکلیفتونو مشخص کنیم زیر لب زمزمه کردم --پس سوپرایزش این بود صدای مامان تو گوشم پیچید --چیزی گفتی سرمو تند تند به نشونه نه تکون دادم و گفتم --باباشم میاد؟؟--نه فقط آراد و مادرش نفسی گرفت و ادامه داد.. یه وقت از دهنت نپره به خالت بگی باز بیاد رسوایی به بار بیاره سرمو به نشونه فهمیدن تکون  دادم...ادامه در پارت بعدی undefined
┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۲

۱۲۳

۱۷:۴۲

۷ مهر
thumbnail
دل ما آدما، به تار مو بنده ...دیدی وقتی یک اتفاقی میوفته که اصلا انتظارش رو نداریم و برای روبه رو شدن باهاش آماده نیستیم، میگیم:وای بند دلم پاره شد !یا وقتی آدمایی سر راهمون قرار می گیرن که یه روزی، یه جایی، با حرفها و کارهاشون این بند دلمون رو بین دستاشون می گیرن و محکم می کشن و پاره می کنن و هر تیکه ی دلمون، پخشِ روزگار میشه !وقتی دردِ توی نگاهمون رو می بینن، می گن:ببخشید نمیخواستم اینجوری بشه الان جمعشون می کنم.تلخ می خندیم چون میدونیم که اون دل، دیگه دل نمیشه.اون حال و هوای قبل با هیچ مِهری برنمی گرده.مراقبِ بند دل آدمای توی زندگیتون باشید ... !‌‌‌‌‌‌
undefined۱۳۰
undefined۱۰
undefined۸
undefined۴
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۴.۷K

۱۴:۰۹