بازارسال شده از بهادر خردمندکیا | هنر، تاریخ، فلسفه
مسیح در بیابان
اثرِ ایوان کرامسکوی
مسیح چهل شبانهروز را با روزه گذراند و نهایتاً گرسنگی به سراغش آمد. ابلیس به او گفت: «اگر پسرِ خدا هستی، بگو تا این سنگها نان شوند» (انجیل متی، 4:3). در انجیل، مسیح پاسخی به او میدهد. اما در نقاشیِ ایوان کرامسکوی، مسیح در خود فرورفته و به چیزی میاندیشد؛ شاید به سرنوشتِ خویش.
در همان روزهایی که واسیلی پِروف روی پرترۀ داستایفسکی کار میکرد، ایوان کرامسکوی مشغولِ پرترۀ مهیبِ خود، مسیح در بیابان بود. شاید کسی بگوید که دوستیِ این دو نقاش و همزمانیِ این دو اثر، برای توضیحِ شباهتِ این دو پرتره کافی است. اما به نظرِ من این شباهت فراتر از این است (بخصوص اگر قدری داستایفسکی را بشناسیم).
هر دو پرتره مصداقی از یک وضعیتاند: انسانی رنجور که از جهانِ بیرون چشم پوشیده و متوجهِ چیزی در درون شده است. هر دو پرتره در آستانه ایستادهاند؛ یکی در آستانۀ آغازِ رسالتِ دینی و دیگری در آستانۀ به سرانجام رساندنِ رسالتِ ادبی. اما نیروی این آستانه آنچنان است که فرقِ «سرآغاز» و «سرانجام» کماهمیت جلوه میکند. این فرق، احتمالاً در تفاوتِ اصلیِ این دو پرتره، یعنی تردیدِ مسیح و بهتِ داستایفسکی، نمایان شده است. مسیح، در آغازِ راه، با تردیدِ بسیار در اندیشۀ رسالت است. اما داستایفسکی، در آستانۀ سرانجامِ کارِ خود، بهتزده به امرِ نامعلومی چشم دوخته است.
مسیحِ کرامسکوی، دمِ مسیحایی ندارد. نه معجزهای در کار است و نه نوری از آسمان. مردی تنها و زخمخورده است که در آستانۀ رسالتِ خویش، در سکوت با آن کلنجار میرود. او هنوز از آزمونِ خود بیرون نیامده و مطمئن نیست که این رنج، معنایی دارد یا نه. ابلیسی هم در کار نیست. مسیح تنهاست و از وسوسۀ ابلیس وحشتی ندارد. وحشتِ او از آیندهای است که از وسوسۀ ابلیس هولناکتر است. مسیحِ کرامسکوی مسیحِ انجیل نیست؛ سایهای از مسیح در افقِ قرنِ نوزدهمِ اروپاست.
اثرِ ایوان کرامسکوی
مسیح چهل شبانهروز را با روزه گذراند و نهایتاً گرسنگی به سراغش آمد. ابلیس به او گفت: «اگر پسرِ خدا هستی، بگو تا این سنگها نان شوند» (انجیل متی، 4:3). در انجیل، مسیح پاسخی به او میدهد. اما در نقاشیِ ایوان کرامسکوی، مسیح در خود فرورفته و به چیزی میاندیشد؛ شاید به سرنوشتِ خویش.
در همان روزهایی که واسیلی پِروف روی پرترۀ داستایفسکی کار میکرد، ایوان کرامسکوی مشغولِ پرترۀ مهیبِ خود، مسیح در بیابان بود. شاید کسی بگوید که دوستیِ این دو نقاش و همزمانیِ این دو اثر، برای توضیحِ شباهتِ این دو پرتره کافی است. اما به نظرِ من این شباهت فراتر از این است (بخصوص اگر قدری داستایفسکی را بشناسیم).
هر دو پرتره مصداقی از یک وضعیتاند: انسانی رنجور که از جهانِ بیرون چشم پوشیده و متوجهِ چیزی در درون شده است. هر دو پرتره در آستانه ایستادهاند؛ یکی در آستانۀ آغازِ رسالتِ دینی و دیگری در آستانۀ به سرانجام رساندنِ رسالتِ ادبی. اما نیروی این آستانه آنچنان است که فرقِ «سرآغاز» و «سرانجام» کماهمیت جلوه میکند. این فرق، احتمالاً در تفاوتِ اصلیِ این دو پرتره، یعنی تردیدِ مسیح و بهتِ داستایفسکی، نمایان شده است. مسیح، در آغازِ راه، با تردیدِ بسیار در اندیشۀ رسالت است. اما داستایفسکی، در آستانۀ سرانجامِ کارِ خود، بهتزده به امرِ نامعلومی چشم دوخته است.
مسیحِ کرامسکوی، دمِ مسیحایی ندارد. نه معجزهای در کار است و نه نوری از آسمان. مردی تنها و زخمخورده است که در آستانۀ رسالتِ خویش، در سکوت با آن کلنجار میرود. او هنوز از آزمونِ خود بیرون نیامده و مطمئن نیست که این رنج، معنایی دارد یا نه. ابلیسی هم در کار نیست. مسیح تنهاست و از وسوسۀ ابلیس وحشتی ندارد. وحشتِ او از آیندهای است که از وسوسۀ ابلیس هولناکتر است. مسیحِ کرامسکوی مسیحِ انجیل نیست؛ سایهای از مسیح در افقِ قرنِ نوزدهمِ اروپاست.
۱
۱۱:۴۳
"جامعه مدنی در بحران"
نویسنده: قاسم بزرگزاده. ۱/۲
یک- غالب پدرمادرها تمامشان را میگذارند تا فرزندشان همان چیزی بشود که آنها درخیال خود میپرورانند. انواع مشاورهها، برنامهریزیها، کلاسهای پشت سرهم، خط ونشان کشیدنها، تشویقها، باجها، و…..اما لزوما آن چیزی که در رویای والدین است رخ نمیدهد. دو- در اعوان جوانی مسوولیت اداری نسبتا مهمی به من سپرده شد. مدیر قبلی مردی بسیار باهوش بود، چنان رفتار کرده بود که سایر مدیران میانی، تصور میکردند؛ با رفتن او اداره و شهر را آب میبَرَد، از اینرو ناباورانه نگاه میکردند که من کی نه فقط خودم که اداره را با کله زمین بزنم.
بمنظور ایجاد تغییرات مثبت و البته جلوگیری از خرابتر شدن اوضاع، خیلی با دقت وسواس گونه نشستم برنامه ریزی کردم. در چینشِ نیروی انسانی، فرایندها و… باز نگری کردم. چندسال بعد، خود خواسته مسوولیت از آن وظیفه کناره گرفتم. روزی که داشتم دفتر کارم را به مدیر بعدی که از دوستانم بود تحویل میدادم به کاغذهای برنامهریزی آغاز دوره مدیریتام برخوردم و آن را دوباره خواندم. آری بیشتر پیش اندیشیهایم آن طور که خیال داشتم نتیجه تمام و کمال نداده بود. قطع نظر از کاستیهای خودم، رخدادهای خُردِ بسیار رخ داده بود و نشده بود آنچه میخواستم.
سه- این روزها در کنار همسرجان به نوغانداری مشغولم. کارم شده زدن شاخه درختان توت و غذا دادن به ۲۵هزار کرم همیشه گرسنه ابریشم. سیاحت دشواریست. امروز شاخههای درخت توجهام را جلب کرد.
درخت بر اساس یک نقشه مهندسیشده رشد نمیکند. ژنتیک آن چارچوبی کلی را میدهد، اما شکل نهایی شاخهها حاصل هزاران عامل تصادفی است: وزش باد، شکستن شاخهای در طوفان، سایه درخت مجاور، حمله حشرات، کیفیت خاک یا حتی عبور یک حیوان. هر شاخه پاسخی است به مجموعهای از رویدادهای پیشبینیناپذیر.
چهار- جامعه مدنی نیز چنین است. دولتها و ایدیولوژیها اغلب میکوشند جامعه را مانند یک ساختمان طراحی کنند؛ با نقشهای روشن و سلسله مراتبی. اما واقعیت بیشتر شبیه درخت است تا ساختمان. انجمنها، کانونهای فرهنگی، گروههای داوطلبانه، جنبشهای اجتماعی و شبکههای دوستی اغلب از دل رخدادهای پیشبینینشده سر بر میآورند. یک حادثه، یک فیلم یا کتاب یاترانه، یک اعتراض، یک بحران اقتصادی یا حتی یک دوستی اتفاقی میتواند شاخهای تازه در پیکره جامعه ایجاد کند. جامعه مدنی مانند تاج یک درخت، محصول این نظم خودجوش است.
“ژیل دلوز” از مفهوم «ریزوم» سخن میگوید؛ شبکهای بدون مرکز که از هر نقطه میتواند رشد کند. جامعه مدنی در این معنا مجموعهای از شاخههای فرعی است که گاه ناگهان و در جهتی غیرمنتظره رشد میکنند.
برای ایران امروز ما نیز این استعاره گویاست. در شرایط جنگ، فشار اقتصادی، ناامنی روانی و بیاعتمادی عمومی، بسیاری بیم داشتند جامعه مدنی خشک شود. اما همانگونه که درخت پس از شکستن یک شاخه، گاه از نقطهای دیگر جوانه میزند، جامعه نیز اشکال تازهای از همیاری، شبکههای محلی، فعالیتهای فرهنگی یا کنشهای مدنی را خلق میکند. این رویشها معمولا قابل پیشبینی نیستند.
جامعه مدنی نه محصول نظم کامل، بلکه حاصل گفت وگوی مداوم میان ضرورت و تصادف است؛ همانگونه که زیبایی یک درخت در انحرافهای غیرقابل پیشبینی شاخههای آن نهفته است.شاید به تعبیر” بنیامین”؛ تاریخ نیز نه یک جاده مستقیم، بلکه مجموعهای از پیچها، توقفها و رخدادهای ناگهانی است. جامعه مدنی همچون درختی است که مسیر رشدش را نه فقط ریشهها، بلکه بادهای اتفاق نیز تعیین میکنند.
«تصادف» صرفا چیزی است که هنوز علتش را نمیدانیم. در فلسفه معاصر بهویژه پس از فروپاشی نگاههای کلان تاریخی، تصادف دیگر صرفا نقص شناخت ما نیست؛ بلکه بخشی از خودِ واقعیت است.
ما معمولا تنه را میبینیم و تصور میکنیم شکل درخت از درون آن برنامهریزی شده است. اما اگر مسیر هر شاخه را دنبال کنیم، درمییابیم که هر انشعاب حاصل مواجههای یگانه با جهان بوده است: زخمی قدیمی، شکستگی یک شاخه، سایهای ناخواسته، کمبود نور یا حتی تصادف برخورد یک پرنده. هویت درخت درواقع محصول مجموعهای از «رخدادها» است.
” دلوز” معتقد بود؛ موجودات را نباید بر اساس ماهیت ثابتشان فهمید، بلکه باید آنها را از خلال «شدن» درک کرد. درخت چیزی نیست که صرفا «هست»؛ درخت چیزی است که مدام «میشود». جامعه مدنی نیز همینگونه است. آن را نمیتوان به قانون اساسی، احزاب یا نهادهای رسمی تقلیل داد. جامعه مدنی مجموعهای از فرایندهای شدن است که از دل رخدادهای غیرمنتظره زاده میشود.
آیا میتوان از نوعی «ماتریالیسم تصادف» سخن گفت؟ ونتیجه گرفت تاریخ محصول تحقق یک ضرورت پنهان نیست؛ بلکه نتیجه برخوردهای تصادفی نیروهاست که بعدها ضروری به نظر میرسند؟
#جامعه_مدنی#بحران
کانون کتاب و کتابخوانی حکیم فردوسی
@kanonketa
نویسنده: قاسم بزرگزاده. ۱/۲
یک- غالب پدرمادرها تمامشان را میگذارند تا فرزندشان همان چیزی بشود که آنها درخیال خود میپرورانند. انواع مشاورهها، برنامهریزیها، کلاسهای پشت سرهم، خط ونشان کشیدنها، تشویقها، باجها، و…..اما لزوما آن چیزی که در رویای والدین است رخ نمیدهد. دو- در اعوان جوانی مسوولیت اداری نسبتا مهمی به من سپرده شد. مدیر قبلی مردی بسیار باهوش بود، چنان رفتار کرده بود که سایر مدیران میانی، تصور میکردند؛ با رفتن او اداره و شهر را آب میبَرَد، از اینرو ناباورانه نگاه میکردند که من کی نه فقط خودم که اداره را با کله زمین بزنم.
بمنظور ایجاد تغییرات مثبت و البته جلوگیری از خرابتر شدن اوضاع، خیلی با دقت وسواس گونه نشستم برنامه ریزی کردم. در چینشِ نیروی انسانی، فرایندها و… باز نگری کردم. چندسال بعد، خود خواسته مسوولیت از آن وظیفه کناره گرفتم. روزی که داشتم دفتر کارم را به مدیر بعدی که از دوستانم بود تحویل میدادم به کاغذهای برنامهریزی آغاز دوره مدیریتام برخوردم و آن را دوباره خواندم. آری بیشتر پیش اندیشیهایم آن طور که خیال داشتم نتیجه تمام و کمال نداده بود. قطع نظر از کاستیهای خودم، رخدادهای خُردِ بسیار رخ داده بود و نشده بود آنچه میخواستم.
سه- این روزها در کنار همسرجان به نوغانداری مشغولم. کارم شده زدن شاخه درختان توت و غذا دادن به ۲۵هزار کرم همیشه گرسنه ابریشم. سیاحت دشواریست. امروز شاخههای درخت توجهام را جلب کرد.
درخت بر اساس یک نقشه مهندسیشده رشد نمیکند. ژنتیک آن چارچوبی کلی را میدهد، اما شکل نهایی شاخهها حاصل هزاران عامل تصادفی است: وزش باد، شکستن شاخهای در طوفان، سایه درخت مجاور، حمله حشرات، کیفیت خاک یا حتی عبور یک حیوان. هر شاخه پاسخی است به مجموعهای از رویدادهای پیشبینیناپذیر.
چهار- جامعه مدنی نیز چنین است. دولتها و ایدیولوژیها اغلب میکوشند جامعه را مانند یک ساختمان طراحی کنند؛ با نقشهای روشن و سلسله مراتبی. اما واقعیت بیشتر شبیه درخت است تا ساختمان. انجمنها، کانونهای فرهنگی، گروههای داوطلبانه، جنبشهای اجتماعی و شبکههای دوستی اغلب از دل رخدادهای پیشبینینشده سر بر میآورند. یک حادثه، یک فیلم یا کتاب یاترانه، یک اعتراض، یک بحران اقتصادی یا حتی یک دوستی اتفاقی میتواند شاخهای تازه در پیکره جامعه ایجاد کند. جامعه مدنی مانند تاج یک درخت، محصول این نظم خودجوش است.
“ژیل دلوز” از مفهوم «ریزوم» سخن میگوید؛ شبکهای بدون مرکز که از هر نقطه میتواند رشد کند. جامعه مدنی در این معنا مجموعهای از شاخههای فرعی است که گاه ناگهان و در جهتی غیرمنتظره رشد میکنند.
برای ایران امروز ما نیز این استعاره گویاست. در شرایط جنگ، فشار اقتصادی، ناامنی روانی و بیاعتمادی عمومی، بسیاری بیم داشتند جامعه مدنی خشک شود. اما همانگونه که درخت پس از شکستن یک شاخه، گاه از نقطهای دیگر جوانه میزند، جامعه نیز اشکال تازهای از همیاری، شبکههای محلی، فعالیتهای فرهنگی یا کنشهای مدنی را خلق میکند. این رویشها معمولا قابل پیشبینی نیستند.
جامعه مدنی نه محصول نظم کامل، بلکه حاصل گفت وگوی مداوم میان ضرورت و تصادف است؛ همانگونه که زیبایی یک درخت در انحرافهای غیرقابل پیشبینی شاخههای آن نهفته است.شاید به تعبیر” بنیامین”؛ تاریخ نیز نه یک جاده مستقیم، بلکه مجموعهای از پیچها، توقفها و رخدادهای ناگهانی است. جامعه مدنی همچون درختی است که مسیر رشدش را نه فقط ریشهها، بلکه بادهای اتفاق نیز تعیین میکنند.
«تصادف» صرفا چیزی است که هنوز علتش را نمیدانیم. در فلسفه معاصر بهویژه پس از فروپاشی نگاههای کلان تاریخی، تصادف دیگر صرفا نقص شناخت ما نیست؛ بلکه بخشی از خودِ واقعیت است.
ما معمولا تنه را میبینیم و تصور میکنیم شکل درخت از درون آن برنامهریزی شده است. اما اگر مسیر هر شاخه را دنبال کنیم، درمییابیم که هر انشعاب حاصل مواجههای یگانه با جهان بوده است: زخمی قدیمی، شکستگی یک شاخه، سایهای ناخواسته، کمبود نور یا حتی تصادف برخورد یک پرنده. هویت درخت درواقع محصول مجموعهای از «رخدادها» است.
” دلوز” معتقد بود؛ موجودات را نباید بر اساس ماهیت ثابتشان فهمید، بلکه باید آنها را از خلال «شدن» درک کرد. درخت چیزی نیست که صرفا «هست»؛ درخت چیزی است که مدام «میشود». جامعه مدنی نیز همینگونه است. آن را نمیتوان به قانون اساسی، احزاب یا نهادهای رسمی تقلیل داد. جامعه مدنی مجموعهای از فرایندهای شدن است که از دل رخدادهای غیرمنتظره زاده میشود.
آیا میتوان از نوعی «ماتریالیسم تصادف» سخن گفت؟ ونتیجه گرفت تاریخ محصول تحقق یک ضرورت پنهان نیست؛ بلکه نتیجه برخوردهای تصادفی نیروهاست که بعدها ضروری به نظر میرسند؟
#جامعه_مدنی#بحران
@kanonketa
۲۷۵
۱۱:۵۴
۲/۲
یک حلقه کوچک کتابخوانی، یک گروه محلی، یک انجمن صنفی، یک همکاری اتفاقی میان چند نفر؛ اینها در آغاز رخدادهایی ناچیز و تصادفیاند. اما بعدها به شاخههایی تبدیل میشوند که مسیر کل درخت را تغییر میدهند.
شاید در مجالی به “روح زمانه” (تاویل هگلی) بپردازم که چیزی شبیه شکل کلی تاج درخت است. ما آن را میبینیم و گمان میکنیم طرحی منسجم دارد. اما این شکل کلی از میلیونها انحراف کوچک و پیشبینیناپذیر پدید آمده است.
تاریخ نه زنجیرهای پیوسته از پیشرفت، بلکه مجموعهای از لحظات گسست و انفجار است. لحظههایی میرسند که در آنها مسیر تاریخ ناگهان تغییر میکند؛ همانگونه که یک شاخه در نقطهای غیرمنتظره مسیر خود را عوض میکند.
اگر این نگاه را به وضعیت ایران امروز تعمیم دهیم چه دیده میشود؟ معمولا جامعه مدنی را با معیارهای نهادی میسنجیم: تعداد انجمنها، احزاب، رسانهها و غیره. اما شاید جامعه مدنی بیشتر شبیه قابلیت جوانهزدن باشد تا مجموعهای از نهادهای موجود. همانطور که درخت پس از آسیب دیدن میتواند از محل زخم شاخهای تازه برویاند، جامعه نیز ممکن است دقیقا از دل بحرانها، شکستها و گسستها ظرفیتهای تازهای برای همبستگی خلق کند.
بنابراین میتوان گفت؛ تصادف دشمن نظم نیست؛ سرچشمه نظمهای زنده است. نظم ارگانیکِ درخت از پذیرش تصادف زاده میشود. جامعه مدنی نیز هرچه زندهتر باشد، بیشتر توان جذب، هضم و تبدیل رخدادهای پیشبینیناپذیر به اشکال تازه زندگی جمعی را دارد.
شاید بتوان گفت؛ تفاوت یک جامعه زنده با یک جامعه منجمد در همین است: جامعه منجمد فقط تکرار میکند، اما جامعه زنده مانند درخت، از تصادف تغذیه میکند و آن را به شاخهای تازه بدل میسازد. این همان راز پیوند میان تصادف، فاجعه و رشد درخت و امکان آزادی در حیات مدنی است.
….”هرچه تبرزدی مرا، زخم نشد جوانه شد”(شعر از ایرج جنتی عطایی)
_حامیان جامعه مدنی (حجم)
#جامعه_مدنی #بحران
کانون کتاب و کتابخوانی حکیم فردوسی
@kanonketab
یک حلقه کوچک کتابخوانی، یک گروه محلی، یک انجمن صنفی، یک همکاری اتفاقی میان چند نفر؛ اینها در آغاز رخدادهایی ناچیز و تصادفیاند. اما بعدها به شاخههایی تبدیل میشوند که مسیر کل درخت را تغییر میدهند.
شاید در مجالی به “روح زمانه” (تاویل هگلی) بپردازم که چیزی شبیه شکل کلی تاج درخت است. ما آن را میبینیم و گمان میکنیم طرحی منسجم دارد. اما این شکل کلی از میلیونها انحراف کوچک و پیشبینیناپذیر پدید آمده است.
تاریخ نه زنجیرهای پیوسته از پیشرفت، بلکه مجموعهای از لحظات گسست و انفجار است. لحظههایی میرسند که در آنها مسیر تاریخ ناگهان تغییر میکند؛ همانگونه که یک شاخه در نقطهای غیرمنتظره مسیر خود را عوض میکند.
اگر این نگاه را به وضعیت ایران امروز تعمیم دهیم چه دیده میشود؟ معمولا جامعه مدنی را با معیارهای نهادی میسنجیم: تعداد انجمنها، احزاب، رسانهها و غیره. اما شاید جامعه مدنی بیشتر شبیه قابلیت جوانهزدن باشد تا مجموعهای از نهادهای موجود. همانطور که درخت پس از آسیب دیدن میتواند از محل زخم شاخهای تازه برویاند، جامعه نیز ممکن است دقیقا از دل بحرانها، شکستها و گسستها ظرفیتهای تازهای برای همبستگی خلق کند.
بنابراین میتوان گفت؛ تصادف دشمن نظم نیست؛ سرچشمه نظمهای زنده است. نظم ارگانیکِ درخت از پذیرش تصادف زاده میشود. جامعه مدنی نیز هرچه زندهتر باشد، بیشتر توان جذب، هضم و تبدیل رخدادهای پیشبینیناپذیر به اشکال تازه زندگی جمعی را دارد.
شاید بتوان گفت؛ تفاوت یک جامعه زنده با یک جامعه منجمد در همین است: جامعه منجمد فقط تکرار میکند، اما جامعه زنده مانند درخت، از تصادف تغذیه میکند و آن را به شاخهای تازه بدل میسازد. این همان راز پیوند میان تصادف، فاجعه و رشد درخت و امکان آزادی در حیات مدنی است.
….”هرچه تبرزدی مرا، زخم نشد جوانه شد”(شعر از ایرج جنتی عطایی)
_حامیان جامعه مدنی (حجم)
#جامعه_مدنی #بحران
@kanonketab
۵۷
۱۱:۵۴
بازارسال شده از ماجرا
أَلَا وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً، وَالرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً، وَالنَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَأَبْطَأُ خُمُوداً.
بدانيد درخت بيابانى چوبش سختتر است، و درختهاى سبز و خرّم پوستشان نازکتر است، و گياهان وحشی آتششان شعلهورتر و خاموشى آنها ديرتر است.
علی بن ابی طالب
بدانيد درخت بيابانى چوبش سختتر است، و درختهاى سبز و خرّم پوستشان نازکتر است، و گياهان وحشی آتششان شعلهورتر و خاموشى آنها ديرتر است.
علی بن ابی طالب
۱
۶:۵۲
بازارسال شده از مریم نصر / Critic
در جمعی دانشگاهی بحث شد که دانشجویان، حتی در رشتههای علوم انسانی، شناختی حداقلی از مفاخر فکری، فرهنگی و ادبی خود ندارند؛ آنقدر که نام شهرام ناظری، هوشنگ گلشیری یا حتی علی شریعتی به گوششان نخورده است. همانطور که هیچیک از اعضای آن جمع هم لابد نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودند.
از کجا باید بدانند؟ از کجا باید بدانیم؟
هر از گاهی مناسبتهای مختلف به رویمان میآورد که شناخت ما از دنیای خودمان چگونه محدود، بریدهبریده و تکهتکه شده است. بیخبریم و نمیدانیم و شگفتزده میشویم که عجب مردمان پیشبینیناپذیری هستیمها!
حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه هستیم که جهل صرفاً به معنای «فقدان دانش» نیست. مسئله فقط ندانستن نیست؛ مهمتر آن است که چرا برخی دانستنیها اساساً از افق شناخت ما حذف میشوند.
موضوع «معرفتشناسی جهل» همین است: بررسی سازوکارهای قدرت و ساختارهایی که باعث میشوند افراد نه فقط برخی چیزها را ندانند یا نتوانند بدانند، بلکه حتی نخواهند بدانند.
ما فقط کممطالعه یا کمتر کنجکاو نیستیم؛ مشکل فقط شبکههای مجازی و الگوهای فوریشان برای لذت و راحت هم نیست. ما از گذشتهمان، از معاصرانمان و از یکدیگر بریدهایم. دچار نوعی «کوری متقابل» شدهایم.
معرفت با ژن منتقل نمیشود. معرفت در بافتار زبان، تجربه، نهادهای اجتماعی، روایتها، کتابت، گفتوگو و تعلیم و تربیت شکل میگیرد؛ در همین بسترها حفظ، نقد، تصحیح و انباشته میشود و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
معرفت، خلاف اطلاعات، امری انباشتی است و هر نسل بر دوش میراث معرفتی نسلهای پیش از خود میایستد.
وقتی شبکهها و نهادهای تولید و انتقال معرفت دستخوش گسست، دستکاری یا حذف شوند، فقط بخشی از دانستههای ما از میان نمیرود؛ نفسِ امکان شناخت، تشخیص و مفاهمه میان مردم آسیب میبیند: زبان هم را نمیفهمیم گرچه با یک زبان حرف میزنیم.
پنهانکردن، دور از دسترس کردن و سانسور؛ تحریف و بیاعتبار کردن منابع و اشخاص؛ تقویت «سانسور خودانگیخته» چه با حملات سایبری و چه با نظارتهای دولتی؛ تشدید آموزش رسمی ایدئولوژیک، حذف، معدومکردن یا برخورد گزینشی با منابع معرفت؛ برچسبزنی و ممنوعیتهایی که دایره «نپذیرفتنیها» یا «تهدیدها» را بزرگتر میکند؛ همگی همدستی در ناآگاه نگاه داشتن و ساختن نظم سستی است که بر پایه «بیخبر نگه داشتن» استوار شده.
ایجاد انقطاع با حذف و دستکاری اندیشهها، حقایق تاریخی، موضوعات و افرادی که باب طبع ما نیستند، فقط جهل تولید نمیکند؛ زنجیره انتقال معرفت را میبُرد. در نتیجه، تشخیص ریشهها، فهم اکنون و امکان گفتوگو را مختل میکند.
جامعهای که پیوند خود را با حافظه معرفتیاش قطع کند، فقط گذشتهاش را از دست نداده، بلکه توان فهم امروز، گفتگوی منصفانه و تخیل فردا را هم از دست خواهد داد.
@neocritic
۱
۲۲:۱۸
یادداشت تحلیلی نشریه آتلانتیک
در میان تغییرات بزرگی که فناوری در زندگی انسان ایجاد کرده است، شاید یکی از کمصداترین و در عین حال عمیقترین آنها کاهش چیزی باشد که قرنها پایه اصلی ارتباط انسانی بوده است: گفتوگو.
اولگا خزان، نویسنده نشریه The Atlantic، در گزارشی به مطالعهای اشاره میکند که تصویری نگرانکننده از تغییر رفتار اجتماعی انسان معاصر ارائه میدهد:
مردم امروز نسبت به گذشته، زمان کمتری را صرف صحبت کردن میکنند. این مطالعه که ارتباطات روزمره افراد را در فاصله سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۹ بررسی کرده، نشان میدهد میزان سخن گفتن روزانه افراد به شکل پیوسته کاهش یافته است. شرکتکنندگان در این پژوهش با دستگاههایی که بهطور تصادفی بخشهایی از گفتوگوهای روزمره آنها را ثبت میکرد، مورد بررسی قرار گرفتند. نتیجه نشان داد افراد در طول این دوره، به طور متوسط روزانه صدها کلمه کمتر صحبت میکردند؛ کاهشی که در مجموع حدود ۲۸ درصد برآورد شده است.
این یافته را نباید صرفاً به معنای «کمحرفتر شدن» انسانها دانست. مسئله عمیقتر از تعداد کلمات است. انسان در گفتوگو تنها جمله تولید نمیکند؛ او واکنش نشان میدهد، مکث میکند، لحن را میشنود، حالت چهره را میبیند و از مجموعهای پیچیده از نشانههای انسانی برای درک طرف مقابل استفاده میکند. به همین دلیل است که بسیاری از روانشناسان معتقدند جایگزین شدن ارتباطات دیجیتال به جای مکالمه حضوری، صرفاً تغییر یک ابزار ارتباطی نیست؛ بلکه تغییر در شیوه تجربه انسان از جهان اجتماعی است.خزان دو عامل اصلی را در این روند برجسته میکند.
نخست، افزایش زمان تنهایی است. جوامع مدرن، بهویژه در شهرهای بزرگ، انسانها را بیش از گذشته به سمت زندگیهای فردیتر سوق دادهاند. خانههای تکنفره، دورکاری، کاهش دیدارهای خانوادگی و تغییر الگوهای اجتماعی، فرصتهای طبیعی گفتوگو را کاهش دادهاند.
عامل دوم، گسترش ارتباطات دیجیتال است. فناوری تناقض عجیبی ایجاد کرده است: انسانها بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر متصلاند، اما ممکن است کمتر از گذشته با هم صحبت کنند. پیام کوتاه، ایموجی، شبکههای اجتماعی و پیامرسانها بسیاری از نیازهای ارتباطی را سریعتر و آسانتر پاسخ میدهند، اما بخشی از تجربه انسانیِ مکالمه را حذف میکنند؛ همان بخشی که در آن سکوت، نگاه، تردید، خنده و حتی اشتباه کردن اهمیت دارد.
شری ترکل، روانشناس دانشگاه امآیتی، در کتاب «بازپسگیری گفتوگو» (Reclaiming Conversation) استدلال میکند که مکالمه حضوری چیزی فراتر از تبادل پیام است. به باور او، گفتوگو فضایی است که در آن انسان توانایی همدلی، شنیدن دیگری و تحمل تفاوت را تمرین میکند. از این منظر، کاهش گفتوگو فقط یک تغییر فرهنگی نیست؛ میتواند بر ظرفیتهای روانی و اجتماعی انسان اثر بگذارد.
والریا فایفر، یکی از پژوهشگران این مطالعه، نیز هشدار میدهد که کاهش تمرین مکالمه ممکن است پیامدهایی فراتر از روابط اجتماعی داشته باشد. مهارتهایی مانند حافظه کاری، پردازش اجتماعی، خواندن حالات چهره و حتی زبان بدن، تا حدی از طریق تعامل مداوم با دیگران تقویت میشوند. وقتی بخش بزرگی از ارتباطات انسانی به واسطه ابزارهای دیجیتال انجام شود، بخشی از این تواناییها ممکن است کمتر به کار گرفته شوند.
این موضوع یادآور یک تناقض بزرگ عصر دیجیتال است: ما ابزارهای بیشتری برای ارتباط داریم، اما شاید فرصت کمتری برای «با هم بودن» پیدا کردهایم.
تاریخ تمدن انسانی بر گفتوگو بنا شده است؛ از میدانهای شهرهای یونان باستان تا قهوهخانههای سنتی، از مجلسهای ادبی تا محافل خانوادگی. انسانها نه فقط برای انتقال خبر، بلکه برای ساختن معنا کنار هم مینشستند. بسیاری از فرهنگها گفتوگو را نوعی هنر میدانستند؛ هنری که نیازمند صبر، گوش دادن و حضور واقعی است.
امروز ممکن است انسان در طول روز دهها پیام دریافت کند، صدها تصویر ببیند و هزاران کلمه بخواند، اما همچنان با کمبود چیزی اساسی روبهرو باشد: صدای انسانی دیگری که روبهرویش نشسته است.
کاهش تعداد کلمات روزانه شاید در ظاهر یک آمار ساده باشد، اما در لایه عمیقتر، نشانه تغییری بزرگتر است؛ تغییری در رابطه انسان با جامعه، با دیگران و حتی با خودش. شاید مسئله آینده این نباشد که آیا فناوری ما را به هم نزدیکتر میکند یا نه؛ پرسش مهمتر این است که آیا در میان این همه اتصال، هنوز توانایی گفتوگو کردن را حفظ خواهیم کرد؟زیرا جامعهای که کمتر حرف میزند، لزوماً آرامتر نیست؛ ممکن است فقط راههای بیشتری برای پنهان کردن تنهایی خود پیدا کرده باشد.
برداشته شده از کانال تلگرامی سهند ایرانمهر
@kanonketab
۲۹۶
۱۸:۲۲
بازارسال شده از روزنوشتههای سمیه توحیدلو
درباره کتاب «تهران شهر بیآسمان» از امیرحسن چهلتن
کتاب امیرحسن چهلتن کتابی خوب بود. پر از رفت و برگشت. در یک لحظه هم آدمها جابهجا میشدند و هم زمان روایت. تنها فرد ثابت داستان کرامت بود که آن هم زیاد عوض شده بود. داستانی که با ۱۳۲۰ شروع میشود و داستان لوطیهایی که یکبار با شعبون بیمخ علیه تودهایها و مصدق میایستند و شاه برای ماندن اجیرشان میکرد و یک روز چون طیب جدا شدند چون تختی را کشته یافتند. و یک روز رنگ چهرهشان عوض شد و خطی بر گذشته انداختند تا اینبار سواره باشند چون انقلاب شده بود.فراز و فرود آدمها در تاریخی که خودش پر از فراز و فرود است و آدمهایی که یک شبه میتوانند هزاران چرخ بخورند.کتاب تهران شهر بی آسمان پر از جزئیاتیست که خواندنش به حال و هوای این روزها میخورد. کتاب در دهه هفتاد نگاشته شده و اولین کتاب از سهگانه نویسنده درباره تهران است. کتاب را راوی قدری خوانده و میشود آن را شنید، کوتاه است و زود هم پروندهاش بسته میشود.
https://ketabrah.ir/go/b30171
#از_کتاب#روزنوشتههای_سمیه_توحیدلو @smtohidloo
کتاب امیرحسن چهلتن کتابی خوب بود. پر از رفت و برگشت. در یک لحظه هم آدمها جابهجا میشدند و هم زمان روایت. تنها فرد ثابت داستان کرامت بود که آن هم زیاد عوض شده بود. داستانی که با ۱۳۲۰ شروع میشود و داستان لوطیهایی که یکبار با شعبون بیمخ علیه تودهایها و مصدق میایستند و شاه برای ماندن اجیرشان میکرد و یک روز چون طیب جدا شدند چون تختی را کشته یافتند. و یک روز رنگ چهرهشان عوض شد و خطی بر گذشته انداختند تا اینبار سواره باشند چون انقلاب شده بود.فراز و فرود آدمها در تاریخی که خودش پر از فراز و فرود است و آدمهایی که یک شبه میتوانند هزاران چرخ بخورند.کتاب تهران شهر بی آسمان پر از جزئیاتیست که خواندنش به حال و هوای این روزها میخورد. کتاب در دهه هفتاد نگاشته شده و اولین کتاب از سهگانه نویسنده درباره تهران است. کتاب را راوی قدری خوانده و میشود آن را شنید، کوتاه است و زود هم پروندهاش بسته میشود.
https://ketabrah.ir/go/b30171
#از_کتاب#روزنوشتههای_سمیه_توحیدلو @smtohidloo
۱
۲۱:۱۶
بازارسال شده از خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)
ibna.ir/x6Jn3
@ibna_official
۱
۱۴:۵۲